دُژَم🪐
Ir al canal en Telegram
و من، مصمم در سبز زیستن در انسانِ بهتری بودن در انسانِ بهتری شدن 💚🪴
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
280
Suscriptores
-224 horas
-47 días
+630 días
Archivo de publicaciones
280
به تئاتر «مغازه خودکشی» در تماشاخانهی هما، ۹ از ۱۰ میدهم.
واقعاً عالی بود؛ از بازی بازیگرها گرفته تا صحنهآرایی و جزئیات اجرا، همهچیز با دقت و کیفیت بالایی انجام شده بود. بازیها بهخصوص خیلی خوب و باورپذیر بودند و اجرا توانست تا آخر من را با خودش همراه کند.
فقط یک نمره کم میکنم، آن هم بهخاطر صدای بیش از حد بلند سالن که در بعضی لحظات واقعاً آزاردهنده بود و سردردم کرد.
در مجموع، اجرای خیلی خوبی بود و مشتاق شدم باز هم برم تئاتر ببینم.
280
ساعت ۳:۴۱ بامداد پنج سپتامبر است و من در سفر هستم. بعد از پنج ساعت رفتن به رختخواب هنوز به خواب نرفتهام. پس تصمیم گرفتم پنجره را باز کنم، کمی اکسیژن تازه بگیرم و به امروزم فکر کنم. چرا خوابم نمیبرد؟
امروز صبح پیادهروی رفتم، کتاب جدیدم را شروع کردم، خرید رفتم و غذای مورد علاقهام را برای شام خوردم. فیلمی را هم که چند روز بود دنبال دانلود کردنش بودم، بالاخره دیدم. میبینی؟ همهچیز خوب و عالی.
اما از بد ماجرا که من استعداد خوبی در وخیم کردن اوضاع دارم. بعد از دیدن «زندگی زیباست» اثر روبرتو بنینی، به جای اینکه بخوابم، شروع کردم به فکر کردن.
عجیب نیست که آدم خودش تا خرخره در ترس و درماندگی باشد، ولی باز هم سعی کند آنهایی که دوستشان دارد چیزی از آن نبینند؟ روی یک دنیای ترسناک، روکش بازی و شوخی بکشد و ادامه بدهد؟
خیلی وقتها ما هم برای خودمان همین کار را کردهایم؛ یک چیزی را ندیده گرفتهایم، شوخی کردهایم، روزمان را گذراندهایم و گفتهایم بعداً فکر میکنیم. فقط اینکه «بعداً» هیچوقت واقعاً نمیرود.
به این فکر کردم که ما در افغانستان چند بار مجبور شدیم برای خودمان همین کار را بکنیم. برای اینکه بتوانیم ادامه بدهیم، وانمود کنیم همه چیز خوب است. نمیگویم همیشه موفق بودیم. همین که امشب نشستهام و دارم این افکار بیسروته را تحویلتان میدهم، نشان میدهد که ظاهراً خیلی هم موفق نبودیم.
گویا زندگی همین تناقض مسخره است. یک روز همهچیز خوب است و چند ساعت بعد، یک فیلم کافی است تا بفهمی هنوز یک عالمه چیز گوشه ذهنت مانده.
خوابم نمیبرد. منتظرم زودتر سپیده بزند که بزنم بیرون. شاید با کمی راه رفتن، این فکرها هم دست از سرم برداشتند.
280
من فقط دلتنگ شبهایی هستم که زود هنگام بی آنکه به چیزی فکر کنم به خواب میرفتم.
| ایلهان برک|
280
چند سال پیش دوستی داشتم که مدام میگفت: «دوست دارم یک وزنهِ سیمانی و سنگین به پایم ببندم و خودم را در دریا بیندازم.» آن وقتها به شوخی میگفتم: «ما در افغانستان دریا درستوحسابی نداریم که تو خودت را در آن غرق کنی.»
امروز که داشتم «مغازه خودکشی» را میخواندم، دوباره یاد همان دوست افتادم. کتاب دربارهی خانوادهایست که مرگ برایشان تبدیل به یک شغل شده؛ جایی که آدمها برای مردن میآیند و مرگ، مثل هر کالای دیگری، انتخاب و خریدوفروش میشود. اما وسط این همه تاریکی، آلن پیدا میشود؛ بچهای که انگار هنوز به قوانین این مغازه تن نداده و با خوشبینی عجیبش، نظم تمام این دنیای سیاه را به هم میزند.
چیزی که دوست داشتم این بود که کتاب با وجود موضوعش، مدام بین خنده و تلخی رفتوآمد میکند. میخندی، اما یک جای ذهنت میماند که داری به چیزی میخندی که اصلاً خندهدار نیست. انگار کتاب میخواهد نشان بدهد وقتی مرگ زیادی عادی شود، خودِ زندگی عجیبترین چیز ممکن میشود.
و پایانش... بدون اینکه چیزی از آن بگویم، برای من شبیه فرود آمدن یک پتک بود. از آن پایانهایی که بعد از بستن کتاب، چند لحظه فقط به یک نقطه نگاه میکنی.
قرار است شنبه شب تئاترش را هم ببینم. برایتان حتما مینویسم که این همه سیاهی، شوخی و آن پتکِ آخر، روی صحنه چه شکلی بود.
280
چند سال پیش دوستی داشتم که مدام میگفت: «دوست دارم یک وزنهِ سیمانی و سنگین به پایم ببندم و خودم را در دریا بیندازم.» آن وقتها به شوخی میگفتم: «ما در افغانستان دریا درستوحسابی نداریم که تو خودت را در آن غرق کنی.»
امروز که داشتم «مغازه خودکشی» را میخواندم، دوباره یاد همان دوست افتادم. کتاب دربارهی خانوادهایست که مرگ برایشان تبدیل به یک شغل شده؛ جایی که آدمها برای مردن میآیند و مرگ، مثل هر کالای دیگری، انتخاب و خریدوفروش میشود. اما وسط این همه تاریکی، آلن پیدا میشود؛ بچهای که انگار هنوز به قوانین این مغازه تن نداده و با خوشبینی عجیبش، نظم تمام این دنیای سیاه را به هم میزند.
چیزی که دوست داشتم این بود که کتاب با وجود موضوعش، مدام بین خنده و تلخی رفتوآمد میکند. میخندی، اما یک جای ذهنت میماند که داری به چیزی میخندی که اصلاً خندهدار نیست. انگار کتاب میخواهد نشان بدهد وقتی مرگ زیادی عادی شود، خودِ زندگی عجیبترین چیز ممکن میشود.
و پایانش... بدون اینکه چیزی از آن بگویم، برای من شبیه فرود آمدن یک پتک بود. از آن پایانهایی که بعد از بستن کتاب، چند لحظه فقط به یک نقطه نگاه میکنی.
قرار است شنبه شب تئاترش را هم ببینم. برایتان حتما مینویسم که این همه سیاهی، شوخی و آن پتکِ آخر، روی صحنه چه شکلی بود.
280
پسر کوچولوی ده، یازدهسالهای، افغانستانی، در متروی در تهران، میان آن همه جمعیتی که با عجله به چپ و راست میدویدند، میخواند:
«یا مولا دلم تنگ آمده، شیشه دلم ای خدا زیر سنگ آمده.»
من دورتر به دیوار تکیه دادهام و نگاهش میکنم. با بغض اما زیبا میخواند. وقتی نگاهمان به هم تلاقی کرد، هر دو اشک ریختیم.
درس سه از سفر:
برای فهمیدن بعضی حسها، لازم نیست کلامی در میان باشد؛ کافیست دردِ شبیه به آن را در چشمهای دیگری ببینی.
280
هرچقدر هم آدمِ اجتماعیای باشی، باز به چند ساعت خلوت با خودت نیاز داری.
اگر میگویی نه، بفرما مقاله! :)
📚 Scientific Reports, 2023 (https://doi.org/10.1038/s41598-023-44507-7?utm_source=chatgpt.com)
280
هرچقدر هم آدمِ اجتماعیای باشی، باز به چند ساعت خلوت با خودت نیاز داری.
اگر میگویی نه، بفرما مقاله! :)
📚 Scientific Reports, 2023
"مقاله دانشگاهی درباره فواید خلوت" (https://doi.org/10.1038/s41598-023-44507-7?utm_source=chatgpt.com)
280
این کتاب کیمیا که به ما گفته بود:
«آب نه رنگ دارد، نه بو، نه مزه.» را بدهید من آتش بزنم. اتفاقاً آبهای ایران هم رنگ دارند، هم بو، هم مزه. مزه نفت!
