"خونه
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
263
Suscriptores
Sin datos24 horas
-137 días
-930 días
Archivo de publicaciones
263
راستش من هیچوقت اونقدر پرتوقع نبودم،
با چیزای کوچیک، خوشحالیهایِ بزرگ نصبیم میشد.
تصور میکردم خونهای رو که توش آرامش باشه، آدمایی که دوستم داشته باشن، زندگیای رو که مجبور نباشم هر روز ازش فرار کنم.
فکر میکردم یهروز از خواب بیدار میشم و حس میکنم بالأخره رسیدم، ولی، هرچی بزرگتر شدم بیشتر فهمیدم رسیدنی وجود نداره، یه خطه که هی عقبتر میره، تو هی میدویی و اون هی دورتر میشه.
بعضیا از اول برای باختن به دنیا اومدن،
انگار سقف دنیاشون کوتاهتر از سقف دنیای بقیه ساخته شده که هر چی هم قد میکشن باز سرشون میخوره به سقف.
ولی، یهعده آدمایی هستن که آینده دارن یعنی از بچگیشون معلومه، راه جلوشون بازه، اشتباه کنن یکی جمعش میکنه، بیوفتن یکی جمعشون میکنه، دلشون بگیره یکی هست که براش مهم باشه.
هیچوقت طعم واقعیِ ترسِ واقعی رو نمیچشن.
از اون ترسا که نصفِ شب بیدارت میکنه و وادارت میکنه به سقف زل بزنی و فکر کنی به اینکه اگر همهچی خرابتر شه دقیقا باید کجایِ زندگی قایم شی؟
من خیلی وقت پیش فهمیدم آزادی فقط یه کلمهٔ خوشگل تو دهنِ آدمایِ سیره؛
آدمِ گرسنه آزادی نمیفهمه،
آدمِ خسته امید نمیفهمه،
آدمی که هرروز داره توی ذهن خودش بازجویی میشه آینده براش چه معنی داره؟
هیچی.
ببین مثلا همین من حتی اصلا نمیتونم تصور کنم خودمو که یکسالِ دیگه زندهم یا نه، چون آینده فقط برای بعضیا قابلِ برنامهریزیه؛
ولی برای من فقط یه مهِ غلیظه.
یهجادهٔ تاریک که معلوم نیست تهش درهست یا دیوار.
به آدم چندسال پیش که فکر میکنم حس میکنم اگر الان منو ببینه میترسه، از این طرزِ فکر کردنم، از این حجم بیحوصلگی، عصبانیتی که آرومآروم تهِ صدام بغض شده.
کی از اول اینطوریه؟ هیچکی،
هیچکی با این مشتایِ گرهکرده، با این حجم خشم، با این بیاعتمادیِ دائم به دنیا، بهدنیا نمیاد.
چقدر چیز که دلم میخواست بشم و نشدم،
چقدر چیز که دلم میخواد بشم و نمیشم.
فکر میکردم عاشق میشم، سفر میرم، شب تا صبح توی خیابون راه میرم، بدون اینکه فکر کنم سقفِ شهر داره میریزه روی سرم.
دیگه کی حوصلهٔ فکر کردن به فردارو داره؟
فردا برای من بیشتر شبیه یهتهدیده تا فرصت.
دروغ چرا، عادت کردم.
یهروز دیدم وقتی تحقیر میشم ناراحت نمیشم،
وقتی ناامید میشم تعجب نمیکنم،
وقتی یهآرزو از دست میره فقط سرمو میندازم پایین.
اسمشو گذاشتم “مرگِ تدریجیِ واکنشها”
بهنظرم اسم باحالیه، بهش میاد.
برای زنده موندن کمکم شدم شبیه چیزایی که ازشون متنفر بودم،
مثل قطره ای که انقدر روی سنگ می
چکه که سنگ یادش بره کوه بوده.
دیگه نمیگم میخوام دنیارو بگیرم، میگم کاش امروز یه اتفاقِ بدِ جدید نیوفته.
بعدشم زخمامو اتو میکنم میرم بیرون با آدمایی که راه میرن اما خیلی وقته مردن.
من توی قفسِ بزرگم، قفسی که درش بازه اما قدرتِ پریدن ندارم، چون خستهم، چون آدم وقتی یهعمری صداشو قورت بده آخرش گلویِ روحش پاره میشه، “چون هر چی خواستم یا ممنوع بود یا دور یا غیرممکن، چون هی گفتی صبر کن گفتی درست میشه، گفتی تحمل کن،
ولی نگفتی تا کِی، تا چند سال، چند تا آرزوی سوخته و امیدِ ناامید شده؟
بعد تو ازم انتظار داری مؤدب باشم، هنوز آروم حرف بزنم، هنوز امیدوارم بمونم، ولی قبول کن خودتم قبول داری نمیشه.
چون یهچیزی تویِ من مرده، آروم، بیصدا، کمکم؛
تو کشتیش، بعد هنوزم ازم انتظار داری ادامه بدم، چجوری؟
بهامیدِ کی؟
اونی که امیدمو خودش ازم گرفت؟
قبول کن خودتم قبول داری نمیشه.”
امید مالِ توی فیلماست، مال وقتی که نویسنده دلش نمیخواد آخر فیلم زیادی تلخ تموم بشه، وگرنه اینجا که از این خبرا نیست، نه آهنگِ پسزمینهای پخش میشه و نه معجزهای اتفاق میوفته.
فقط تویی و یهمشت روزِ شبیهِ همی که باید سعی کنی ازشون جون سالم بهدر ببری.
هر چیم که بشه تو باید سر ساعت بیدار شی، لباس مرتب بپوشی و وانمود کنی هنوزم یهچیزی تهِ وجودت روشنه.
در حالی که مدتهاست فقط داری با سوزوندنِ تهموندهٔ خودت گرم میمونی.
بیخیال، ببین من که دیگه نمیدونم چقدر از خودِ واقعیم مونده.
فقط میدونم یه بچهای یهوقتی توی ذهنش دنیارو جای قشنگتری تصور کرده، یهبچهای فکر کرده یهروزی قراره واسهٔ خودش کسی بشه، قراره درست زندگی کنه، ولی الان همون بچه شبا بیدار میمونه، به سقف زل میزنه و فقط فکر میکنه، به اینکه نکنه همهٔ زندگی همین بوده باشه.
