• ملکوت •
Ir al canal en Telegram
برداشت و پنداشتهایم: یادداشتهای پراکنده در موضوعات مختلف و چیزهایی که دوست دارم. مطالب این کانال، چون احوال درونی صاحبِ آن، آشفته و بینظم است، هیچ اصراری هم برای عضویت نیست. ح - واو @Hamimv
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
367
Suscriptores
+224 horas
+177 días
+9530 días
Archivo de publicaciones
367
این هم فایل کتاب برای دوستان خارج از ایران که شاید نتوانند کتاب را تهیه کنند، دوستان داخل ایران اگر قصد خواندن کتاب را دارند، حتما نسخه کاغذی را تهیه کنند، نسخه کاغذی حس و حال دیگری دارد. کتاب کاغذی در بازار موجود است.
367
معرفی بنده از کتاب برای چند نفر از رفقا در یک گروه خصوصی:
یادش بخیر
این کتاب رو چند سال پیش خونه یکی از رفقا در تهران دیدم
همون شب نشستم تا صبح خوندم
یکم خوابیدم و بیدار شدم تا شب تموم کردم
خیلی خوندنی هست و زیبا
قصه رو از متون دست اول کهن روایت میکنه، از مقالات، مثنوی، سپهسالار، مناقب العارفین و حتی غزلیات شمس
عین همون متون رو میاره و از کنار هم قرار دادن اونا داستان رو روایت میکنه
نویسنده فقط یه مطالبی بین این تکههای متون اضافه کرده که روایت رو نگه داره و روایت از هم گسسته نشه
نوعی کولاژ هست و واقعا سخته این نوع نوشتن و تدوین، باید تسلط به متون داشت و قطعا نهال تجدد خیلی زحمت کشیده بابت این کتاب
به این نوع نوشتن که از تدوین متون بدست میاد، میشه گفت که نوعی تالیف هست
اینکه گفتم متون رو کنار هم قرار داده، به این معنی نیست که نویسنده کار خاصی نکرده، بلکه نه، خیلی هم کار سنگینی کرده و خیلی جاهارو خودش روایت کرده، حتی بنده به چند برداشت ایشون از چند ماجرا که در کتاب اومده نقد دارم، اما در کل بسیار زیباست
کتابهای دیگر نهال تجدد هم زیباست
کتاب لذیذی هست، حتما مطالعه کنید
@malakuot
367
نامه سهراب سپهری به احمدرضا احمدی از نیویورک
«احمدرضای عزیز، تنبلی هم حدی دارد. این را میدانم. ولی باور کن فکر تو هستم. و سپاسگزار نامههایت. من به شدت در این شهر ماندهام. آن هم در این شهر بیپرنده و نادرخت. هنوز صدای پرنده نشنیدهام (چون پرنده نیست، صدایش هم نیست.) در همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون یک خروار جیک جیک بود. نیویورک و جیکجیک؟ توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در این شهر گولاش میخورم. مثل اینکه تو دوست داشتی و برایت جانشین قورمهسبزی بود... الهام گولاش کمتر است. غصه نباید خورد. گولاش باید خورد، و راه رفت، و نگاه کرد به چیزهای سرراه. مثل بچههای دبستانی، که ضخامت زندگیشان بیشتر است. میدانی باید رفت بطرفِ و یا شروع کرد به. من گاهی شروع میکنم. ولی همیشه نمیشود. هنوز صندلی اطاقم را شروع نکردهام. وقت میخواهد. عمر نوح هم بدک نیست. ولی باید قانع بود. و من هستم. مثلا یک چهارم قارقار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشتم: چهار سوم قناری را میشنوم. میبینی، قانعتر شدهام. راست است که حجم قارقار بیشتر است، ولی در عوض خاصیت آن کمتر است.
مادرم میگفت قارقار برای بعضی از دردها خاصیت دارد.
من روزها نقاشی میکنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر کار کنیم. باید کار کرد. ولی نباید دود چراغ خورد. اینجا دودهای زبرتر و خالصتری هست. دودهای بادوام و آبنرو. در کوچه که راه میروی، گاه یک تکه دود صمیمانه روی شانهات مینشیند و این تنها ملایمت این شهر است. وگرنه آن جرثقیل که از پنجره اطاق پیداست، نمیتواند صمیمانه روی شانه کسی بنشیند. اصلا برازنده جرثقیل نیست. اگر این کار را بکند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی این شهر نمیشود نرم بود و حیا کرد و تهنیت گفت. نمیشود تربچه خورد. میان این ساختمانهای سنگین، تربچه خوردن کار جلفی است. مثل این است که بخواهی یک آسمانخراش را غلغلک بدهی. باید رسوم اینجا را شناخت. در اینجا رسم این است که درخت برگ داشته باشد. در این شهر نعناء پیدا میشود، ولی باید آن را صادقانه خورد. اینجا رسم نیست کسی امتداد بدهد. نباید فکر آدم روی زمین دراز بکشد. در اینجا از روی سیمان به بالا برای فکر کردن مناسبتر است. و یا از فلز به آن طرف. من نقاشی میکنم، ولی نقاشی من نسبت به گالریهای اینجا مورب است. نقاشی از آن کارهاست. پوست آدم را میکند. و تازه طلبکار است. ولی نباید به نقاشی رو داد، چون سوار آدم میشود.
من خیلیها را دیدهام که به نقاشی سواری میدهند. باید کمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی. گاه فکر میکنم شعر مهربانتر است.
ولی نباید زیاد خوشخیال بود. من خیلیها را شناختهام که از دست شعر به پلیس شکایت کردهاند. باید مواظب بود. من شبها شعر میخوانم. هنوز ننوشتهام. خواهم نوشت.
من نقاشی میکنم. شعر میخوانم. و یکتایی را میبینم. و گاه در خانه غذا میپزم و ظرف میشویم. و انگشت خودم را میبرم. و چند روز از نقاشی باز میمانم. غذایی که من میپزم خوشمزه میشود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض.
غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر میفهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً.
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.
و همین.»
• این نامه توسط صفحه احمدرضا احمدی (که زیر نظر دختر این شاعر اداره میشود) منتشر شده است.
@malakuot
367
Repost from کتاب تصوف
Shaykh Ibn al-Arabi: The Journey of the Greatest Sufi Master
مستند شيخ ابن عربي،سفر بزرگترین مرشد صوفیه
@KetabTasavof
367
●
شیخ گفت: خلیفه منع کرده است از سماع کردن. درویش را عقدهای شد در اندرون و رنجور افتاد. طبیبِ حاذق را آوردند نبض او گرفت، این علّتها و اسباب که خوانده بود، ندید. درویش وفات یافت؛ طبیب بشکافت گورِ او را و سینۀ او را، و عقده را بیرون آورد؛ همچون عقیق بود. آن را به وقتِ حاجت بفروخت؛ دست به دست رفت و به خلیفه رسید، خلیفه آن را نگین انگشتری ساخت؛ میداشت در انگشت. روزی در سماع فرو نگریست؛ جامه آلوده دید از خون. چون نظر کرد هیچ جراحتی ندید؛ دست برد به انگشتری، نگین را دید گداخته. خصمان را که فروخته بودند باز طلبید، تا به طبیب برسید. طبیب احوال باز گفت:
ره ره چو چکیده خون ببینی جائی
پی بَر که به چشم من برون آرد سر
• مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمدعلی موحد، ص۸۰
○
367
●
هر حیوان که از دور دیدی و ندانستی سگ و گرگ است یا آهو، ببین به سوی مرغزار و سبزینه است یا لاشه و استخوان؟
آدمی را نیز چون نشناسی، ببین به کدام سوی میرود؟!
• مولانا جلال الدین
• مجالس سبعه
○
