art saved me
Ir al canal en Telegram
240
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+2130 días
Archivo de publicaciones
240
"لحظه ای که فهمیدم شوقم را از دست دادهام"
این روزها بارها جنازه شوق تازه از دست رفتهام را جلوی چشمم آوردند و وقتی به جنون کامل رسیدم، دورش کردند. نه اینکه برای زنده کردنش کاری نکرده باشم و افسوس بخورم، بلکه یادآور چیزهایی بود که در راه زنده کردنش فدا کردم و شوق زنده نشد که نشد. از حرف زدن راجع به فلسفه های شرق با یک غریبه در بالکن بگیر تا حرکت نوک انگشتانش روی گونه تا گردنم. از قدم زدنهای بی هدف تا گفتن داستان زندگیمان به هم در کافه های مرکز. جز پوچی چیزی نیافتم و هربار فقط شوق کشته شدهام را به رخم کشیدند. حتی عشق هم سحر آمیز بودنش را از دست داده. هر روز چیزی انتزاعی در ذهنم معنی میبازد. چشمها فقط چشم اند و آدم ها فقط آدم. یکی از پیچیدگی های ارتباط با انسان ها از یه طرف بوم افتادنشان است. سرت را میبوسند و بعد میخواهند سر به تنت نباشد. اما نه. من اصلا روی بومی نرفتم که بخواهم بیافتم. نه آرزوی خوشبختی و خوشحالی برایت کردم، نه بخاطر شوقی که زجرکش کردی از تو ناراحتم. حالا تنها ارتباط من با تو این است که میدانم احتمالا هنوز زنده ای و غمگین. حداقل حالا خیالم راحت است که اندک شوقی که در تو جوانه زد را من نکشتم. گذاشتم جان بگیرد و حالا احتمالا جفتتان زیر سایهاش جای میگیرید. آرزویی برایت ندارم. آرزوهایم برای خودم هم کار نمیکند.
شب بخیر.
