es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

SHAHRIYAR

SHAHRIYAR

Ir al canal en Telegram

تمام مطالبی که می‌نویسم بخشی از بیکران ناگفته‌ها و جنون ذهنی منه، پست ها رو لطفا کپی نکن ، فوروارد کن.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
926
Suscriptores
-224 horas
+187 días
+17130 días
Archivo de publicaciones
Mensaje de voz00:57

پشت پلک‌هایم سنگین است، اما در سرم کشوری فروپاشیده هنوز دارد جنگ را ادامه می‌دهد.

وقتی که حرف من نبود کدوم صدا در تو نشست؟

و من از دلتنگی تو تمام می‌شوم • عباس معروفی

کامو نوشته بود که در میان زمستان، تابستانی تسخیرناپذیر در خود می‌یابد، نمی‌دانم درباره‌ٔ زمستان من درست است یا نه، اما می‌دانم که وقتی تو کنارم نشسته‌ای، هوا هر چه سردتر باشد این اتاق گرم‌تر می‌شود، بی‌‌ آن‌‌ که کسی روشنش کرده باشد.

چقدر خود را مصرف کردیم برای هیچ.

بیفت تو هر ثانیه‌ام،اتفاق ناب من

این‌ همه گفتگو با کسانی که هرگز نبودند . . . این‌ همه توضیح دادن برای آدم‌هایی که هرگز نشنیدند . . .

کاش می‌شد کلمات را از جمجمه بیرون کشید، کاش می‌شد این ضبط صوت کهنه‌ٔ مغز را خاموش کرد. دیواره‌های ذهنم مچاله شده‌اند زیر بار فرسایشی این‌همه بی‌تکلف گفتن و بی‌نتیجه شنیدن. مغزم، مغزم دارد منفجر می‌شود از سنگینی کلماتی که هیچ‌کدام نتوانستند ذره‌ای از خستگی‌ام را کم کنند... چقدر بیهوده حرف زده‌ام، چقدر تاریکی را نجویده بلعیده‌ام و چقدر تمام خودم را، تنهای تنها، در خلوت خفه‌کننده‌ٔ ذهنم پرپر کرده‌ام.

به‌به 🍁🤍🍂

از او پرسید: «در پسِ این‌همه رفتن و نرسیدن، چه ماند؟» و او لبخند زد... چه ماند؟ همین شوق پرواز، همین سوز نهان، همین که نگذاشتیم دل، سنگ شود در روزگار سنگ‌ساران.

منو ببر به عمق نگاهی که سال‌هاست گم کرده‌ام . .‌ .

دارم با ناخن‌های خون‌آلودم، دیوار این بن‌بست را می‌تراشم؛ شاید پشت این همه تاریکی، یک مشت هوای تازه، یک قطره جنون خالص، انتظار ریه‌های سوخته‌ام را بکشد.

از چه حرف می‌زنید؟ از آرامش؟ از روزهای روشنی که مثل یک سکه‌ٔ تقلب، دست به دست چرخید و هرگز به جیب ما نرفت؟ برویم آقا! ما خوش‌باوری را همان روزی چالش کردیم که لبه‌ٔ تیز حقیقت، پوست رویاهامان را جر داد.

ای تو مثل قصه با من همسفر تا مرز رویا . . .

جز سردی خودم چیزی نبود . . .
جز سردی خودم چیزی نبود . . .

من و تو چیست؟! من و من باشیم... روح تنگ آمده از تن باشیم! بگریزیم و به هم آویزیم! عطشی در عطش هم ریزیم... • نصرت رحمانی

دلم برای نامی پر می‌زند که سال‌هاست بر زبانم نچرخیده...

من جنگیدم واسه تو با همه...

بی‌قرارم... چنان‌ که برگی پیش‌از افتادن در وزش باد.