کـــzardــارتِ
اونجا که انوری میگه: ای دیر به دست آمده بس زود برفتی🖤 پارت اول رمان کارت زرد 👇🏻 https://t.me/c/1650195584/5 پایان خوش❕
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel کـــzardــارتِ
Channel کـــzardــارتِ in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 91 652 subscribers, ranking 180 in the Books category and 3 281 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 91 652 subscribers.
According to the latest data from 05 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -15 over the last 30 days and by -159 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 6.01%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 10.16% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 5 518 views. Within the first day, a publication typically gains 9 321 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as ملی, صدا, آیسا, دخترک, ملیش.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“اونجا که انوری میگه:
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی🖤
پارت اول رمان کارت زرد 👇🏻
https://t.me/c/1650195584/5
پایان خوش❕”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 06 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 06 June | 0 | |||
| 05 June | 0 | |||
| 04 June | 0 | |||
| 03 June | 0 | |||
| 02 June | 0 | |||
| 01 June | +8 |
| 2 | sticker.webp | 261 |
| 3 | دو قلوهای رو محکم به سینه ام فشار دادم و ایزد و هووم لباسام رو توی صورتم پرت کردن:
-دادخواست طلاق؟ مگه چیکار کردم ایزد؟
چت شده تو؟
بچه ها رو بهت نمیدم...
من مادر شونم نه این زنیکه
هووم با نفرت موهام رو کشید و پسر کوچولوم و از بغلم بیرون کشید:
-خفه شو زنیکه هرجایی
این بچه ها دیگه مال منن
گمشو از خونه من بیرون
.پسر کوچولوم جیع کشید:
-مامان...مامانم و میخوام
مامانی دیگه اذیتت نمیکنم پسر خوبی میشم
با التماس به پای شوهرم چنگ زدم
-لااقل بچه هامو بده ، به خدا ازت نمی گذرم اگه ازم بگیری
مگه نمیگی من هرزه م؟ خب اون بچه ها هم مال تو نیست...
ایزد انگار دیوونه شده بود،یهو دستم رو به عقب پیچوند و صدای فریادش توی اتاق پیچید
-خفه شو حرومزاده
فکر کردی با هالو طرفی؟
وقتی به دنیا اومدن ازشون ازمایش DNA گرفتم
اونقدر توی دنیا کثافت دیدم که به هیچ کس اعتماد نمیکنم
توی اشغال هرزه که اصلا نمیتونی سرم کلاه بذاری
دخترکم و که از بغلم کشید و به هووم داد دیگه جونی نداشتم:
-بچم...بچم و بده
-مامان...مامانی جونم...
مامان منو نزن
ایزد دستم رو شکسته بود
خودم صدای شکستن استخوون ها رو شنیده بودم اما فقط صدای گریه بچه ها رو میشنیدم
بی توجه به دست شکسته ام در رو باز کرد و پرتم کرد بیرون
-از زندگی من و بچه هام برای همیشه گمشو بیرون
دفعه ی بعدی بیای تو این خونه، زنده بیرون نمیری
به عقب هلم داد و لباسام رو توی صورتم پرت کرد
-دیگه دور و بر بچه هام نبینمت
دست شکسته مو توی بغلم گرفتم و هق زدم
چجوری باید ثابت میکردم من هرزه نیستم و با هیچ مردی نبودم
همون شب یواشکی به خونه برگشتم و با بچه هام برای همیشه از خونه فرار کردم
-روزی که بفهمی اشتباه کردی و بخوای برگردی نمی بخشمت ایزد
نمیذارم بچه هامو ببینی
اما نمیدونستم یروز که میبردمشون مهد کودک پدر بچه هام رو...
https://t.me/+2lRXggtSLzExNTg0
https://t.me/+2lRXggtSLzExNTg0
https://t.me/+2lRXggtSLzExNTg0
https://t.me/+2lRXggtSLzExNTg0
https://t.me/+2lRXggtSLzExNTg0
ایزد توتونچی!
خلبان متعصب و غیرتی ای که مچ زنش رو با یه مرد میگیره و از خونه پرتش میکنه بیرون
هوران با دوقلوهاش فرار میکنه و ایزد تمام شهر و برای پیدا کردنش شخم میزنه
اما خبر نداره که... | 177 |
| 4 | -عروس خانم باکره نیستن شاه دوماد.
با تحیر به مژده نگاه کرد.
-این چه چرتیه شب عروسی میگی به من مژده؟
مژده شانه بالا انداخت.
-همین امروز مامانت اوردتش مطب برای معاینه. منم نمیتونستم بگم پرده نداره، گذاشتم به خودت بگم که الان توی مراسم دیدمت.
میان جمعیت چشم چرخاند و ماهی را در جایگاه عروس دید.
قلبش ضربان گرفته بود تند به سمتش رفت و مچش را گرفت.
-ماهی؟
نگاه متعجب ماهی روی او نشست.
-چی شده؟
بی حرف راه افتاد و او را به دنبالش کشید.
در اولین اتاق خواب را باز کرد و ماهی را داخل کشید.
-چی شده کاوه؟
صورتش سرخ شده بود.
-لخت شو…
ماهی چشم گرد کرد و صدای کاوه بالا رفت.
-لخت شو… همین الان باید سکس کنیم.
لرزید.
-گفتم چی شده؟
دستش را با خشونت روی لباسش گذاشت و کشید.
-تو باکره نیستی؟
ماهی چشم گرد کرد.
-مامانت که صبح منو برد پیش دختر خالت… گواهی هم داد.
حوصله حرف هایش را نداشت. داشت از فکر کردن دیوانهمیشد.
بی توجه به تحیر و حرفای ماهی لباسش را از تنش بیرون کشید و لباس را گوشه ای انداخت.
شلوارش را که پایین کشید، دست ماهی روی مچش نشست و درحالی گونه هایش تر شده بود گفت:
-کاوه… اگر حرف من درست باشه… بعد این رابطه ازت جدا میشم… به جون خودت… به روح پدر مادرم میرم…
حرفش اهمیتی نداشت. فقط میخواست خودش با چشم خودش حرف مژده را ببیند.
چطور زن او… زن کاوه خان اخوان… باکره نبود؟!
هیس بلندی گفت و ماهی را مجبور به زانو
زدن کرد.
چند دقیقه بعد با صدای جیغ بلند ماهی و لکه خونی که روی سرامیک سفید خانه افتاده بود، نفس در سینه اش حبس شد.
https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk
https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk
***
-ماشالله به گل پسرتون ماهی جون… از همین جنینیش شیطونه… به دنیا بیاد دیگه چیه…
لبخندی به روی دکتر زد و از روی تخت بلند شد.
تصویر سونو را گرفت و تلخندی به جنین زد.
جنین شش ماهه بود. شش ماه و شش روز…
قدرت کاوه اخوان در همان رابطه زوری شب عروسی کارساز بود و این را وقتی فردا از کنار او بلند شد و
روز اول عروسیاش به روز اول جداییاش انجامید و بدون خبر به کاوه از خانه او فرار کرده بود، فهمید.
شش ماه بود که هیچ خبری از کاوه نداشت ولی میدانست که در به در دنبالش است ولی او قسم خورده بود و قطعا به او برنمیگشت.
دست روی شکم برجستهاش کشید و از ساختمان بیرون آمد.
-مامان جان… خودم جای همه دنیا عاشقتم… نیازی به اون پدر زورگو و بداخلاقت نیست…
حتی به دنیا بیای هم ارزوی دیدنتو به دلشون میذارم…
صدای گرفته اشنایی از پشت سر گفت:
-نیاز نیست بچه منو بی پدر، بزرگ کنی… خودتم لازم نکرده بدون شوهر تو شهر غریب آواره باشی… دیگه تموم شد…
https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk
https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk
https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk
https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk
https://t.me/+bldJjGpDDrphYTRk
پارت واقعی رمان🔞
کپی ممنوع❌ | 90 |
| 5 | - نباید خلخال ببندی به پات و بیای جلوی چشم نامحرم پای دیگ نذری!
مریم بق کرده پا بر زمین میکوبد.
- خب تو خونه حوصلمون سر میره، پابند هم یادگار بابامه نمیتونم درش بیارم.
زهره لب گزید و با نگاهی به دور و اطراف آرام میگوید:
- فعلا برو تو مادر دخترا یه شلوار بلند برات میارن، عقیلم بیاد ببینه ساق پای سفیدتو انداختی بیرون خون به پا میکنه ها، چادرم که خداروشکر بد نیستی درست حسابی سر کنی میخوری زمین!
مریم به سختی بغضش را قورت میدهد و با دو سمت خانه میرود.
در این لحظه میخواست همه ی کسانی که مسبب ازدواج او و عقیل بودند را دار بزند!
اون یک دختر کاملا آزاد بود و عقیل هم... خب عقیل هم!
- چه خبره باز گرد و خاک کردی خانوم؟!
ورود یکدفعه ای عقیل از جای پراندش.
نگاهی به قد و قامت سیاه پوش و تنومند شوهرش میکند و لب میگزد.
- هی..هیچی چیز خاصی نیست. برم پیش دیگ نذری ها مامانت نذاشت، گفت لباسم مناسب نیست!
عقیل در اتاقشان را پشت سرش میبندد و کامل وارد میشود و همان اول نگاهی به ساق پای برهنهاش میکند.
- یعنی اصلاً نرفتی؟!
محکمتر لب میگزد و سر بالا میاندازد.
جرئت آنکه بگوید تا حیاط رفته را نداشت!
عقیل پایین پاهایش مینشیند و وقتی یک دفعه دستهای سبزه و مردانهاش دور مچ سفیدش میپیچند، با سختی خود را کنترل میکند تا فرار نکند!
این مرد را دوست داشت اما بیشتر از آن از او میترسید!
- من قربون حاج خانم عاقل و حرف گوش کنم بشم؟ هووم؟!
عقیل جملهاش را پچ میزند و خم شده و ساق های برهنهاش را عمیق میبوسد.
بوسههایش تا روی خلخالش کشیده میشود و مریم حس میکند تبدیل به یک پارچه آتش شده!
به سختی مینالد: خ..خدا نکنه!
عقیل یک دست زیر زانو و دست دیگرش را دور کمر دختر میپیچد.
همانطور که در آغوشش میگیرد سمت رختخواب گوشه اتاق میرود.
- چرا خدا نکنه؟ بذار بکنه. عقیل قربون خاله ریزهاش نره پس به چه دردی میخوره؟!
حرفهایش را زیر گوش دخترک پچ میزند و محکم بناگوشش را میبوسد.
برخلاف تصور مریم، عقیل از تمام کارهایش خبر داشت.
اهل خانه آمار لحظه به لحظه زن حرف گوش نکنش را به او میدادند!
اما عقیل قصد تندی با گنجشک کوچکش را نداشت... میخواست کم کم او را اهلی کند!
مریم همانطور که با حسهای عجیبش میجنگد لرزان میگوید:
- چیکار میکنی عقیل؟!
میخواست اهلیش کند و قطعاً بهترین راه برای اهلی شدن دخترک سرتقش، چیزی جز یک بچه نبود!
البته ابداً این را مستقیم به او نمیگفت، به خصوص که تازه اول ازدواجشان بود و دخترک مدام به دنبال فرار!
- میخوام طوافت کنم زندگی عقیل!
سپس روی تنش خیمه میزند و...
https://t.me/+oZAqipkDuVwzYTk0
https://t.me/+oZAqipkDuVwzYTk0
❌لینک عضویت فقط برای 200 نفر فعال است❌ | 92 |
| 6 | -پشت شلوارت خونی شده، لباستو عوض کن نبات!
اخم کرده و عصبانی پشت سرم ایستاده بود و راه هر اعتراضی رو بسته بود!
-با بچه ها بازی کردم کثیف شده چکاد جونم... بعد می رم عوض می کنم دیگه زور نگو!
نفس تندی از کلافگی می کشه و بازوم رو می گیره:
-همین الان پاشو برو داخل نبات... نمی خوام چیزی بشنوم!
بغض کرده از جام بلند می شم و اون فورا پشتم وامیسته انگار که بادیگاردم باشه!
-چون برادر خوندمی خیال نکن مجبورم حرفتو گوش کنما... الان هم چون دلم نخواست باهات دعوا کنم حرفتوگوش دادم وگرنه به بابا میگم!
صداش این بار که از پشت به گوشم می رسه قاطی شده با مهربونی... انگار دلش برام سوخته بود!
-باشه شاخه نبات به بابات بگو گوشمو بپیچونه تا خیالت راحت شه!
دیگه حرفی نمی زنیم و به اتاقم می رسم. جلوی نگاه شاکی من وارد اتاق می شه و دستوری می گه:
-لباستو عوض کن تا من بیام ولی نترس خب؟
اون لحظه نفهمیدم چرا می گه نترس اما وقتی از اتاق بیرون رفت و من لباس زیرمو غرق خون دیدم از ترس دستام می لرزید!
جیغ زدم و با گریه اسمشو صدا زدم که هول کرده و رنگ پریده با یه نایلون مشکی وارد اتاق شد!
-چکاد من فکر کنم دارم می میرم، همه ی لباسم خونی شده!
نفس راحتی می کشه و به سمتم میاد:
-نصف جونم کردی دختر... نترس اون خون طبیعیه بیا این پد رو بذار روی لباس زیرت!
همینطور داشت ازم خون می رفت و من متوجه می شدم... فقط خوشحال بودم که تیشرت بلندم جلوی دید چکاد رو گرفته!
-اونجوری چرا نگام می کنی قربونت... نترس بخدا نمی میری تو تا تهش بیخ ریش منی! بیا برو تو حموم که فرش کثیف نشه!
وارد حموم می شم و با گیجی به اون چیزی که چکاد بهش می گفت پد نگاه می کنم.
-چکاد جونم الان اینو باید چکار کنم من بلد نیستم! مطمئنی چیزیم نیست؟ اصلا منو ببر دکتر تو که نمی دونی!
توی نگاهش محبت و مهر ریشه می کنه و لبخند محوی به چهرهم می زنه:
-تو چیزیت نیست نبات فقط پریود شدی... همه ی دخترا وقتی به سنی میرسن این اتفاق براشون می افته!
این نشون می ده که تو بزرگ شدی، خانم شدی!
با مظلومیت می گم:
-حالا اینو چطوری بچسبونم به لباسم؟
-لباس زیر تمیزتو بده بهم من بهت یاد می دم!
خجالت می کشم اما حرفش رو تو اون شرایط خاص گوش می دم و اون با صبر بهم یاد می ده باید چکار کنم!
-من می رم بیرون تو هم استراحت کن... برات مسکن هم گرفتم که اگه دلت درد گرفت بخوریش! هر چی خواستی به خودم بگو خب؟
سرم رو پایین میندازم از نگاه خیرهش و به سختی می گم:
-خب!
***
-امشب به مناسبت برگشت چکاد خان جمع شدیم دور هم، لطفا از خودتون پذیرایی کنین!
ماگ قهوهم دستم بود و نگاهم به چکادی که خشکتر از همیشه یه گوشه وایستاده بود!
-قربون سیست چکاد خان... چند تا کشته دادی با این قیافه کلک؟
تو حال و هوای خودم بودم که یهو یه ادم بی نمک و مزخرف ناگهانی دم گوشم پخ می کنه و باعث می شه که قهوه ی داغ روی بدنم چپه شه!
چشمام رو از درد می زنم و آخ بلندی می گم... توانایی تکون خوردن ندارم وقتی لباسام چسبیدن به تنم اما دستی منو آروم بر می گردونه و صدای نگرانش توی گوشم می پیچه!
-چه بلایی باز سر خودت آوردی نبات؟
وقتی جواب نمی دم رو به اونی که باعث این اتفاق بود می غره:
-بیرون باش به خدمت تو هم می رسم... ظاهرا تنت میخاره!
اون پسر بیرون می ره و چکاد در آشپزخونه رو می بنده و قفلش می کنه!
-لباستو در بیار ببینم چه شدی... پمادای این خونه کجا هستن؟ خیلی داغ بود؟
دق و دلی و حرصم رو سرش خالی می کنم:
-من برای چی باید پیش تو لباسمو در بیارم؟ بابامی یا شوهرم؟
در پماد رو باز می کنه و جلوی منی که رو صندلی نشستم زانو می زنه:
-بابا و شوهرت نیستم... اما مردیام که توی 17 سالگی پد بهداشتی یه دختر چشم نباتی رو عوض کردم!
حالا تا خودم دست به کار نشدم لباستو بکن!
https://t.me/+_VQbbLWiq5VlODVk
https://t.me/+_VQbbLWiq5VlODVk
https://t.me/+_VQbbLWiq5VlODVk
https://t.me/+_VQbbLWiq5VlODVk
https://t.me/+_VQbbLWiq5VlODVk
دختر بچهی ظریفی که عاشق برادر خوندشه...!🔥
یه مرد وحشی و غول پیکر که چهارده سال ازش بزرگتره و وقتی برای اولینبار پریود میشه چکاد خان با دیدن خون خودش لباساشو واسش...🙈🔥💦 | 171 |
| 7 | #پارت853کـــــــzardــارت | 1 |
| 8 | #پارت853کـــــــzardــارت | 420 |
| 9 | #پارت853کـــــــzardــارت | 837 |
| 10 | sticker.webp | 852 |
| 11 | #پارت۱۰۸
_ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟
_ ننه… نه مامانبزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست...
رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانهی مامانبزرگ غشغش بهم خندیدند.
پیرزن در یخچال را محکم کوبید.
زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین.
گرسنه بودم… دیشب هم سر سفرهی شام راهم ندادند.
داد زد:
_ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازدهست و از فرنگ اومده. میخوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟
رستا تمسخرآمیز گفت:
_ مامانجونی نمیدونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟
_ تازه ترشیدهام هست. هیچکس گردنش نمیگیره. دیگه به میوهی خواستگاری من دست نزن.
دوباره زدند زیر خنده.
بغض تا بالای گلویم بالا آمد.
بیانصافی تا کجا؟
این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ…
ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردنکلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! میگفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند.
مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت:
_ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پارهپوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست.
تا شب همهی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دستهای کوچکم درد میکرد و کمرم تیر میکشید، بومنقتشیام را برداشتم و امدم حیاط.
مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود.
بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند.
گرسنه نشسته بودم کنار درخت.
دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد.
دست مردانهای مقابلم دراز شد و چند گیلاس به سمتم گرفت:
_ بگیر دخترکوچولو!
بند دلم پاره شد.
همینکه با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم.
زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کتشلوار خوشدوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یکوری لبخند زد.
_ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه.
اخم داشت. ولی نگاهش میخندید. جثهام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ میکرد، از ترس جان به جان آفرین میدادم!
_ میدونم اسمتو خانم کوچیک!
تا خواستم بپرسم از کجا، گفت:
_ گیلاس نمیخوری؟
از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر میفهمید خواستگارش امده اینجا و من با او صحبت کردهام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه میشد…
_ شما… شما چرا اومدین اینجا؟ شما همونید؟
_ کدوم؟
شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبروبرایم نماند.
_ همون خواستگار… آقای برسام هامون!
سرش را جلو کشید.
انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم.
_ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی!
_ من؟… من چرا؟
صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاسها را سمت لبهایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت:
_ من واس داشتن تو و تن ریزهمیزهت پا گذاشتم تو این خونه!
هنوز در شوک حرفش بودم که یکدفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای اینکه تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسیام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد.
_ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام!
همان لحظه مامانبزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد:
_ دختر بهدردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟!
هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت:
_ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم میکنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و میندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه!
همه لال شدند از ترس!
قلبم ایستاده بود…
مهناز گریان و بُهتزده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد…
تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید…
ادامهی این رمان عاشقانهمعمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاقهایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب میافته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk | 1 224 |
| 12 | ـ این زن کیه رو تختت سینااا!
ناباور به زن لخت کنار شوهرم نگاه کردم، وقتی صورتش را چرخاند شناختمش...
همان بلاگر معروف بود!
همانی که بهش شک داشتم...
همانی که می دانستم یک روز زندگی ام را به آتش می کشید!
سینا از جا بلند شد و زن دور خودش ملافه کشید...
برعکس من آن ها آروم بودند، انگار که مزاحمشان شده بودم.
ـ مگه قرار نبود فردا بیای محیا؟
با حیرت به پاسخش خیره ماندم... همین؟
زود آمده بودم؟
عیش و نوشش را خراب کرده بودم؟
ـ یعنی چی! میگم این زن کیه سینا! چه غلطی میکنین شما؟
با خونسردی شورتش را پوشید و به سمتم آمد.
ـ خودت میدونی کیه! مگه خونه مامانت نبودی؟
انگار که داشتم دیوانه میشدم!
آنقدر عادی برخورد می کرد که انگار من اشتباه دیده بودم، انگار خیانت نکرده بود!
صدای جیغم بالا رفت و داد کشیدم.
ـ این هرزه ی پتیاره کیه رو تخت تو!
زن به سمتم آمد و فریاد کشید.
ـ هوووی خراب خانم من زنشم! گه اضافه نخوری.
شوک شدم... زن جلو آمد و غرید.
ـ صیغه کردیم! میخوای چه غلطی کنی؟ جوجه کوچولو شکایت میکنی؟
کیفم را به زمین کوبیدم و به سمت سینا رفتم، رو به رویش ایستادم و لب زدم.
ـ راست میگه؟
سینا بیخیال لیوان آب را سرکشید.
ـ آره! زنمه! عاشقشم!
اختیارش با من نبود که دستم بالا رفت و سیلی محکمی به گونهاش کوبیدم!
دستش بین موهایم نشست و غرید.
ـ چه گهی خوردی تو! پدرتو در میارم!
زن با خوشحالی خندید و روی مبل نشست.
ـ جلوم پر پرش کن سینا!
روی زمین مرا کشان کشان به سمت پذیرایی برد و لگد های محکمش به شکمم خورد.
ـ دیگه نبینم از این گه خوریا کنیا... بگو غلط کردم.
باورم نمیشد... موهایم را گرفت و سرم را به زمین کوبید، رد خون روی پیشانی ام را حس میکردم...
صدای خنده ی زن دیوانه ام کرده بود.
ـ بگو گه خوردم، بگو سارا خانوم کنیزتم... گه بخور ببینم، زود باش!
سرم را به زمین کوبید و چشم هایم سیاهی رفت...
حرف پدرم دور سرم چرخید و هزار بار خودم را لعنت فرستادم...
« ـ الان کلهات داغه فاز عاشقی برداشتی دختر من... این پسر سادیسم داره! علائمش رو داره... ساده ازش رد نشو. »
و من گوش نکردم.
گوش ندادم!
سینا به سمت اشپزخانه رفت، صدای قهقهه ی زن بلند شده بود و می گفت:
ـ سینا چاقو بیار، پوستش رو بکنیم؟
شاید حتی مواد مصرف کرده بودند... نمی دانم!
با همه ی توانم بلند شدم، قبل از آن که سینا بفهمد همه ی انرژیام را جمع کردم و به سمت در دویدم... صدای سارا می آمد.
ـ عروسکمون فرار کررررد!
با همه ی وجودم دویدم و از ساختمان خارج شدم... دویدم، آنقدر دویدم که پاهای برهنه ام می سوخت.
پشت سرم را نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم خبری ازش نیست، بی اراده روی زمین افتادم...
از سرم خون می آمد و چشم هایم درست نمی دید.
به هق هق افتادم... خدا لعنتم کند!
خدا لعنتم کند که چشم هایم کور شده بود.
نفسم بالا نمی آمد، تنها کاری که توانستم کنم این بود که تنم را بالا بکشم و زنگ آیفون خانه ی او را بزنم...
کسی که به مردانگیاش ایمان داشتم!
کسی که تمام راه را دویده بودم تا پناهم شود...
مسلم!
مسلم مدنی...
صدایش در آیفون پیچید.
ـ جانم؟
و نوای آرام و بی جان من بود.
ـ کم..کمک..کمک...
نمی دانم بعد از چند سال صدایم را می شنید، اما با کمی مکث لب زد.
ـ محیا تویی؟
آیفون قطع شد، صدای راه پله ها می آمد که انگار داشت تمام راه را می دوید، وقتی در اپارتمان را باز کرد قامتش را دیدم.
خودم را یک بار دیگر لعنت فرستادم برای انتخاب اشتباهم!
او عاشقم بود...
او مرد بود! او همیشه پناهم بود!
من احمق برای یک انتقام، یک لجبازی... یک بچه بازی او را ترک کردم...
ـ محیا... محیا حالت خوبه؟
خم شد و سرم را میان دستانش گرفت، دستش روی پیشانی ام نشست.
ـ سرت خون میاد! کی این کارو باهات کرده؟
لب زدم.
ـ سس..سینا...
دست هایش مشت شد و غرید.
ـ مرتیکه ی بی وجود عوضی! بیچارهاش میکنم! بلایی به سرش میارم که تو همون تیمارستان دفنش کنن!
بازویش را گرفتم و لب زدم.
ـ دارم... دارم میمیرم..خیلی سرم درد میکنه ... خیلی.
دست هایم را بوسید و برق اشک را در چشمانش دیدم.
ـ بدبختش میکنم محیا... کاری میکنم به پات بیوفته! خیانت در امانت کرد... عشق بچگیای منو نابود کرد! نابودش میکنم!
چشم هایم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم...
https://t.me/+_Ay4P_x8JE80N2M0
https://t.me/+_Ay4P_x8JE80N2M0
سینا یه مرد خشن و بانفوذه که هیچ کس نمیتونه رفتارهای خشنش رو قبول کنه ولی دخترعموی ساده و یتیمش که یه دختر ریزه میزه است باهاش ازدواج میکنه و سینا بالاخره هر بلایی که دلش میخواد سر اون میاره🚫🔥
ولی با حامله شدن معشوقهاش مجبور میشه دخترعموش رو طلاق بده و اونو بسپره به رفیقش...
مسلم یه پسر غیرتی که زن سابق رفیقش رو صوری عقد میکنه اما دلش برای ریزه میزه بودن زن صوریش میره و یه شب که تنها میشن...🤩🔞🔥 | 447 |
| 13 | " تو چرا تا این موقع شب هنوز آنلاینی دختر خوشگله؟ "
نگاهم به پیام آریامهر روی صفحهی گوشی افتاد.
تپش قلبم بالا رفت و با دست لرزان صفحهی چتش در اینستاگرام را باز کردم.
" دختر خوشگله " تکه کلامش بود.
بیخود دلم را خوش نمیکردم!
انقدر نوشتم و پاک کردم که آخر تاب نیاورد و کفری نوشت:
" چی میخوای بگی دو ساعته ایز تایپینگی بچه؟ "
نفسم حبس شد.
لعنت به من و این احساسات جدید و ناشناختهای که به تازگی داشت دوباره سربرمیآورد!
نوشتم:
" بیدارم. چیزی شده؟ "
فکر میکردم پروندهی عشق یک طرفهام به آریامهر در همان دوران دبیرستان بسته شده بود!
اصلا با همین اطمینان به تهران آمدم.
ولی توقع نداشتم آریامهر از چهار سال پیش هم جذابتر و مردانهتر شده باشد!
جنتلمنتر...
خدای من!
بی شک دیوانه بودم که داشتم به همچین چیزهایی فکر میکردم!
من و آریامهر رفیق بودیم! نباید احساسات یک طرفهام را وارد این رابطه میکردم!
اینبار داشت برایم صدا پر میکرد و وقتی ویسش روی صفحهی چت پدیدار شد آه از نهادم برخواست.
به کدامین گناه ساعت دو نصف شب باید صدای بم و مردانهی او را گوش میدادم؟
صدا را پلی کردم:
" تو یه مرگیته بچه! حالیمه... این رفیق بیخیالت حالیشه که تو یه مدته خودت نیستی... دردت چیه؟ به درد عشق گرفتاری که اینطوری از خواب و خوراک افتادی؟ "
لعنت!
مثل همیشه درست وسط خال زد!
هول شده سریع برایش نوشتم:
" نه "
چند دقیقه هیچ پیامی نداد.
آریامهر به طرز وحشتناکی تیز بود و این من را میترساند!
اگر از احساساتم با خبر شده بود چه؟
خودم را لو دادم؟
نامش این بار روی گوشی نقش بست.
آریامهر دیوانه ساعت دو نصف شب زنگ زده بود!
تماس را متصل کردم:
- الو؟
صدای غرشش مو به تنم راست کرد:
- کسی اذیتت کرده بچهم؟
حرفی نزدم.
خودش اذیتم میکرد!
با دوست نداشتنم!
این ایدهی رفاقت از کجا آمده بود؟ همانجا را گل گرفتم!
بچهاش بودم؟
نمیخواستم!
بچهی آریامهر بودن را هم گل گرفتم!
من میخواستم دوست دخترش باشم!
از سکوتم، برداشت کرد پای کسی درمیان است و که غرید:
- پاییز... بشنوم، ببینم، باد به گوشم برسونه یکی بهت کم و زیاد گفته، یکی به بچهم گفته بالا چشش ابروئه، چپ و راستش میکنما! میدونی که سابقهشو هم دارم!
میدانستم!
به خاطر مزاحم دوران دبیرستان من، چون که پسرک را سر حد مرگ کتک زده بود، هم به زندان افتاد و هم دیهی سنگین داد!
با مکث پرسید:
- حواست که هست؟
با صدای ضعیف لب زدم:
- حواسمه...
صدایش خشدار شده بود وقتی گفت:
- خوبه... همیشه حواست باشه. اینو واس خاطر خودت نمیگما! واس خاطر اون یالغوزی که میخواد بیاد تو زندگیت میگم! اگه خاطرشو میخوای، ملتفتش کن که اگه عرضه و جنمشو نداشته باشه، از خشکت آویزونش میکنم!
صدایم از بغض گرفته بود.
نصف شب نباید زنگ میزد.
نصف شب، زمان طلایی برای گرفتن تصمیماا احمقانه بود!
بیاختیار پرسیدم:
- به عنوان رفیقم؟
گیج شد.
گنگ پرسید:
- چی؟
چانهام لرزید و نالیدم:
- به عنوان رفیقم برات مهمه با کی میرم تورابطه یا...
خفه شدم.
عقلم را از دست داده بودم که همچین سوالی از او میپرسیدم؟
معلوم بود که به عنوان رفیقم برایش مهم بود!
مکثهایش طولانی میشد.
با همان صدای گرفتهاش پرسید:
- یا چی؟
ماندم...
چهمیگفتم؟
یا به عنوان مردی که دوستم دارد؟
احمقانه بود!
حرفی نزدم که نفسش را صدادار بیرون فرستاد و خودش اینبار خبری گفت:
- همون یا چی!
نفس کشیدن یادم رفت.
چشمم گشاد شد.
ناباور نالیدم:
- آریامهر... مستی؟
کلافه بود.
از صدایش میفهمیدم!
- مست نیستم! به مرض لاعلاج گرفتارم!
- چ... چه مرضی؟
- مرضِ پاییز!
اشک از چشمم راه گرفت.
خواب بود؟ اگر خواب بود، چه خواب شیرینی!
بیطاقت گفت:
- تا یه ربع دیگه خونهم... بیدار باش، باید باهم حرف بزنیم!
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0 | 524 |
| 14 | _ خوابگاه تعطیل شده، هیچکس نمیمونه دختر.
یه فکری به حال خودت بکن
سرپرست گفت و چمدونم رو سمتم هل داد
با غصه گفتم
_ این وقت شب از اینجا تا روستا به سختی بلیط پیدا میشه خانم نبوی،
میشه حداقل یک امشب رو بمونم؟
_ نه دخترجون دست من نیست
گفت و برای اینکه اصرار بیشترم رو نشنوه سریع در رو بست
ناامید سمت محوطه راه افتادم
اکثر دخترا همونجا منتظر کسی که قرار بود دنبالشون بیاد نشسته بودن.
همه یکی رو داشتن جز من که نمیدونستم امشب رو باید کجا سر کنم.
چندتا از همکلاسی هام دور هم جمع شده بودن
با دیدنم شیدا زودتر از بقیه گفت
_ عه گلبرگ تو هنوز نرفتی؟
کی میاد دنیالت؟
سمانه گفت
_ گلبرگ که اینجا کسی رو نداره
باید زنگ بزنه ببینه از دهاتشون یکی پیدا بشه بیاد شهر یا نه
بقیه با این حرف سمانه خندیدن و من بغ کرده نگاهم رو دزدیدم
حق با سمانه بود و حتی نمیتونستم انکار کنم
شیدا دوباره گفت
_ ما امشب میریم هتلِ داداش ساحل،
داره میاد دنبالمون
میخوای تو هم بهش بگو شاید قبول کرد
قبل از من رویا زودتر جواب داد
_ معلومه که ساحل قبول نمیکنه
اون از گلبرگ خوشش نمیاد
بعدشم همینجوری هم معلوم نیست داداشش قبول کنه
چه برسه که گلبرگ هم اضافه بشه
هر کس یه چیزی میگفت که همون لحظه ماشین خارجی آبی رنگی جلوی محوطه ایستاد
رویا از جا پرید
_داداشِ ساحله
بالاخره اومد
ثانیه ای بعد مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد
با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونهاش موندم
من این مرد رو میشناختم!
سام پژمان، مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟
بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه،
تو این مدت هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با اینحال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم
رویا دستی به موهاش کشید و زودتر از بقیه سمتش رفت
بقیه هم بلند شدن و منتظر موندن
رویا با عشوه گفت
_ سلام آقای پژمان، ما آماده ایم
ببخشید زحمت دادیم
تابی به گردنش داد و با ناز اضافه کرد
_ فقط فکرنکنم هممون توی ماشین شما جا بشیم چون وسایل هم داریم
سام با همون گره بین ابروهاش نگاهش کرد و گفت
_ گلبرگ کجاست؟
با شنیدن اسمم از زبونش متعجب نگاهش کردم
با من کار داشت؟
رویا با پوزخند گفت
_ نه گلبرگ با ما نیست، دوستای ساحل ما هستیم
و به خودش و سمانه و شیدا اشاره کرد
سام پژمان اینبار عصبی توپید
_ من به دوستای ساحل چیکار دارم؟
گفتم گلبرگ کجاست؟
منتظر جواب رویا نموند
سر چرخوند و ناگهانی با دیدن من که دور تر از اونها گوشه ای ایستاده بودم با قدم های محکم سمتم اومد
مات موندم
من رو میشناخت؟
دسته چمدونم رو گرفت و با نگاهی به سر تا پام گفت
_ چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما میخوری
بازوم رو گرفت و مقابل چشمهای متعجب و ناباور همکلاسی هام همراه خودش سمت ماشینش کشید
بالاخره زبون به لکنت افتاده ام رو تکون دادم و پرسیدم
_ ک..کجا؟
چمدونم رو توی ماشینش گذاشت و در جلو رو برام باز کرد و کوتاه گفت
_ میریم خونه من گلبرگ...
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk | 1 171 |
| 15 | #پارت853کـــــــzardــارت | 541 |
| 16 | #پارت853کـــــــzardــارت | 751 |
| 17 | #پارت853کـــــــzardــارت | 870 |
| 18 | #پارت853کـــــــzardــارت | 269 |
| 19 | #پارت853کـــــــzardــارت | 724 |
| 20 | #پارت853کـــــــzardــارت | 1 188 |
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
