Add channel
  • Support
Stay updated with our news!
@telemetr_io_bot
Telegram analytics bot

The bot can:

  • analyze channel audience
  • channels intersections
CategoryNot specified
Channel location and language
Raaz42993 بسم الله الرحمن الرحیم خوش آمدید😍 نویسنده: زهراارجمندنیا  #کپی_ممنوع  اثر چاپی نویسنده: آمال💃 هنوزم همونم🌸ستاره ها⭐️ اینستاگرام نویسنده👇 Zahra.arjmandnia چنل تبلیغات آفرودیته👇  https://t.me/joinchat/AAAAAEYBOnkmhfouv3sYlA  
Show more
38 1190
~10 578
~50
27.71%
Telegram general rating
Globally
46 153place
of 3 850 983
8 237place
of 580 209

Subscribers gender

Find out how many male and female subscibers you have on the channel.
?%
?%

Audience language

Find out the distribution of channel subscribers by language
Russian?%English?%Arabic?%
Subscribers count
ChartTable
D
W
M
Y
help

Data loading is in progress

User lifetime on the channel

Find out how long subscribers stay on the channel.
Up to a week?%Old Timers?%Up to a month?%
Subscribers gain
ChartTable
D
W
M
Y
help

Data loading is in progress

وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @sarahkarimi4696 💛💛
2 999
1
داستان از یه زخم کهنه... از یه درد عمیق شروع می‌شه... #یانار دختری تنها که با وصیت پدربزرگش پاش به عمارت اربابی سالار خان باز می‌شه... همسر ارباب به خاطر کینه‌ای قدیمی که از مارال مادر یانار داره، ازش متنفره و پسرش همایون رو وادار می‌کنه تا یانار رو اذیت کنه و انتقام بگیره...ولی #همایون خیلی زود دلباخته‌ی دختری می‌شه که دشمن قسم خورده‌ی مادرشه و این دختر زیبا رو براش ممنوع کرده... امّا همایون هیچ جوره نمیتونه ازش دست بکشه تا جایی که... پایان خوش❤️‍🔥 https://t.me/joinchat/efhFpH6d4d81NGZk ❤️‍🔥🔥عشق بعد از انتقام🔥❤️‍🔥 ❌بیش از ۴۵۰‌ پارت آماده در کانال چهارمین اثر موفق نویسنده👌
Show more ...

file

2 492
3

sticker.webp

3 592
0
- گفتم این تن و بدن و کسی نباید ببینه...گفتم چشم کسی که نگاهش به ناموسم بیوفته از کاسه در میارم! نگفتم؟ زمزمه‌ی ارسلان دم گوش یاسی، اثری از لطافت نداشت و همین جدی بودنش تن دخترک را می‌لرزاند. ناموس ارسلان بود؟ - گفتم یا نه شیرینم؟ اگر هر زمان دیگری بود، ذوق می‌کرد که این‌گونه خطاب شده است. اما حالا نه! حالا که رگ گردن ارسلان باد کرده و چشم‌هایش کاسه خون بود. - من ناموس تو نیستم! باید زبان دختر را کوتاه می‌کرد. همان‌ روز که پایش را در این عمارت گذاشته بود، باید سر جایش می‌نشاندش...که حالا این‌گونه در قلبش جولان ندهد. - د هستی عروسک...یادت نیست با اون نگهبانی که باهات لاس می‌زد چیکار کردم؟ تو اگر عزیز من نبودی، نمی‌زدم نوچه‌م رو لت و پار کنم! فشار انگشتانش با هر کلمه‌ روی دست یاسی بیشتر می‌شد و آخی که از لبانش خارج شد، ارسلان را جری تر کرد. - نکنه یادت رفته؟ می‌خوای یه بار دیگه بهت نشون بدم که کسی به تن بلوریت چشم داشته باشه چه بلایی سرش میاد؟ یاسی از یادآوری کتک‌های بی‌رحمانه ارسلان به آن پسر جوان، دلش به هم خورد و چهره‌اش جمع شد. عزیز او شده بود؟ ناموس ارسلانی که ادم کشتن برایش آب خوردن بود؟ - من ازت می‌ترسم! ارسلان بی توجه به حرف یاسی، خم شد و بی قرار گونه‌اش را بوسید. - فردا صیغه می‌خونیم. اینجوری راحت تری. و راحت تر قبول می‌کنی آقا بالا سرت فقط منم...این لباس‌ها رو هم دیگه توی باغ نپوش که خونی نریزم واست عروسک. یاسی بغض کرد و از ترس به خود لرزید. نمی‌خواست این مرد ترسناک را! - می‌ترسم یه روز با منم مثل همون نوچه هات رفتار کنی! تنها جمله‌ای که برای بیان مخالفتش پیدا کرد همین بود. ارسلان چشم ریز کرد و انگشتش را به نشانه تهدید بالا آورد. - یاسی من تو رو راه دادم به قلب نداشته‌م...وای به حالت یه قدم کج بری... اون وقت کاری می‌کنم چهار تا کتک عادی می‌شه حسرتت! https://t.me/joinchat/UMjKdBB3vBA3ZWU0 https://t.me/joinchat/UMjKdBB3vBA3ZWU0 ارسلان خلافکاری خشن با گذشته‌ای تاریک، که به دختر رقیبش پناه می‌ده و اونو راه می‌ده به عمارتش...❌ #گریز_از_تو اثری جذاب از #مریم‌نیک‌فطرت
Show more ...
photo
2 556
0
- مردم نمی‌گن دختر مجرد چطوری یهو صاحب بچه سه ساله شد؟ محیا با خجالت زیر چشمی به سید عماد نگاه می‌کند. در حجره‌ نشسته بود و با اخم به صحبت‌های محیا و عمویش گوش می‌داد. - بذارید بگن. من نمی‌تونم این بچه رو ول کنم به امون خدا‌‌. پوزخند بی‌صدای سید عماد از دید محیا دور نماند‌. دلیل حضور این مرد غریبه را در بحث خانوادگی‌شان درک نمی‌کرد. آن هم عمادی که محیا از او وحشت داشت‌. بس‌که خشک و جدی بود. - این محله کوچیکه. این خبر بپیچه هزارتا چشم بد میاد روت. وگرنه منم مثل تو می‌گم گور بابای حرف مردم. عموی تنی‌اش نبود‌. دوست پدر مرحومش بود اما حق پدری به گردن محیا داشت. نمی‌توانست با لجبازی حرفش را به کرسی بنشاند. دستش را عصبی دور فنجانش تنید و با حرص گفت: - پیشنهاد بهتری دارید عمو؟ نگاه عمو حبیبش به عماد افتاد و محیا از این‌که جلوی این غریبه باز حرف ازدواجش پیش کشیده شود، وحشت کرد. - قبلا پیشنهادم رو دادم دخترم. ازدواج کن. محیا نفسش را پرحرص بیرون فرستاد و گوشه‌ی چادرش را در دست فشرد. - عمو جان. من با علی بقال و ممد میوه فروش و امثالهم ازدواج نمی‌کنم. کلا ازدواج نمی‌کنم آقا جان! عمویش دستی به محاسن سفیدش کشید و استغفراللهی زیر لب زمزمه کرد. - آخه چرا؟ دردت چیه بابا جان؟ لب گزید و سر زیر انداخت. عمویش هیچ، جلوی سید عماد چگونه سنگ عشق را به سینه می‌زد؟ نگاه نافذ و جدی‌اش، منتظر به محیا دوخته شده بود. - من دوست ندارم از سر مصلحت ازدواج کنم. می‌خوام یکی باشه دوستم داشته باشه. عمو حبیب لبخندی زد و نگاهش را بین عماد و محیا چرخاند. - دیروز سید عماد اومد پیش من‌...اصلا خودت بگو پسر جان. چشم‌های محیا گرد شده به سمت عماد کشیده شد. مرد در جایش تکانی خورد و حرف حاج حبیب را ادامه داد. - من دیروز خدمت حاج حبیب رسیدم و...شما رو از ایشون خواستگاری کردم‌. شرایط اون بچه رو هم قبول می‌کنم. سر چشم! خواستگاری؟ آن هم عماد؟ محیا حس بازیچه شدن بدی داشت. برای حرف مردم باید ازدواج می‌کرد؟ آن هم بدون عشق؟ عصبی از جا بلند شد و چادرش را محکم‌تر گرفت. - مثل این‌که متوجه عرایض بنده نشدید! من ازدواج بدون عشق رو قبول ندارم. او هم مانند من بلند شد و دکمه‌ی کتش را بست. بی‌نهایت خوشتیپ بود این مرد. - کسی هم نگفت بدون عشق! من..‌.من شما رو دوست دارم! محیا خشکش زد. چه می‌گفت؟ سید عماد و علاقه به یک زن؟ زانوهایش لرزید و اگر برای حفظ ابرو نبود، همان‌جا روی مبل سقوط می‌کرد. - چرا تعجب کردید؟ دوستتون دارم و می‌خوام زن من بشید. این مرد یخی دوستش داشت؟ https://t.me/joinchat/J7eet7IJz4BmMWU8 https://t.me/joinchat/J7eet7IJz4BmMWU8 با ورود بچه‌ی بی‌سرپرستی سه ساله به زندگی محیای تنها، او تصمیم می‌گیرد دختر بچه‌ را بزرگ کند. اما با مخالف‌های شدیدی مواجه می‌شود. تنها شرط رضایت ازدواج محیاست... با پیش قدم شدن سید عماد و خواستگاری‌اش، تمام محاسبات محیا بهم می‌خورد‌. عماد مردی خشک و جدی و مذهبی‌ست که همه می‌گویند از جنس زن فراری‌ست.‌‌..
Show more ...
زهرا گوبانی "تب تند پیراهنت"
﷽ لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم🧿 روزهای فرد دو پارت💜 پارتگذاری ساعت مشخصی ندارد💜 لطفا کپی نکنید💜 گروه نقد: https://t.me/joinchat/e1wWpU8BgUVmNmQ0 اینستاگرام: https://instagram.com/zahra.goobani
4 088
4
🔥🔥🔥 دو عاشقانه ‌ی بی‌نظیر.... #رمان_اول باران(آدمهای خاکستری ۱) پارت_1 در حال سنجاق کردن الگو به پارچه بودم که صدای ملودی آرام موبایلم به گوش رسید. بدون شتاب سوزن آخر را زدم و با آن کار را تمام کردم. دست به هم کشیدم و برای پاسخگویی به تماس تا کنار میز چرخ خیاطیم رفتم. موبایلم را برداشتم و نگاهی به صفحه‌اش دادم. آرمان بود! پسرعمو و پسر خاله‌ام. هرچند که تمام عمرم را خانواده‌ام در کنار خانواده‌ی او، زندگی کرده‌اند؛ ولی بعد از ازدواجش او برایم غربیه‌تر از هر غریبه‌ای شد. ۱۷ ساله بودم. میخواستم، مثل او کنکور ریاضی دهم و در رشته‌ی مهندسی برق یکی از دانشگاههای دولتی تهران قبول شوم، ترجیحا دانشگاه او؛ اما او ازدواج کرد. موبایل همچنان زنگ میزد. صدای موزیک شاد رادیو را کم کردم و دکمه اتصال را زدم. گوشی به گوش چسباندم و گفتم: -بله؟! -باران؟! او همیشه با من خودمانی بود. فقط من بودم که افعالم شناسه‌ی جمع گرفته بود. -بله، بفرمایید؟ -کجایی؟!...خونه‌ای؟ تشویش و بلندی صدایش مرا به هول انداخت و سریع در جوابش «آره» گفتم و او با همان هیجان ادامه داد: -کی خونه‌است؟ صدایش کمی گنگ بود. -هیشکی. منم فقط. چی شده؟ نویزش زیاد بود. حس کردم پشت فرمان است و گوشی را روی اسپیکر گذاشته. ولی میشد با این وجود هم بوی طوفان را از پشت تلفن حس کرد وقتی که در گوشی فریاد میزد و تند تند کلمات را پشت هم ردیف میکرد: -حاضر شو برو همون بیمارستان نزدیک خونه. نیلا جلوی مهد تصادف کرده، بردنش اونجا. هرچی زنگ میزنم هیچکی جواب منو نمیده. من خارج شهرم خودمو میرسونم. الان برو. دست خودم نبود که پرسیدم: -دنیا کجاست؟ نه اینکه بخواهم در آن هیری‌ویری کنایه بزنم بگویم به زنت زنگ بزن، نه. حالش قلبم را به حلقم رسانده بود و من اول دنبال مادر بچه گشتم؛ اما... -نـــــــمیدونــــــــــــــم. بــــــــــرو فقط. عربده‌اش در گوشی پیچید و مجبورم کرد گوشی از گوش فاصله دهم و دربرابر حجم صدایی که یکباره زیاد و واضح به گوشم ریخت، صورت جمع کنم. -باشه باشه. حالش، قلب در حلقم را لرزاند و فریادش، مرا مجاب به پذیرش کرد. و باز هم من بودم. باران! همان باران نوجوانی که بی‌فکر، فارغ از دنیای اطرافش، خود را به آب و آتش میزد که خواسته‌ی عشقش را عملی کند تا همیشه او را خندان ببیند. همان باران بود که روی لباسهای تنش، حتی بی آنکه متر را از دور گردنش بردارد، مانتو پوشید و روی همان شلوار تنش شلوار به تن کرد و شالش را شلخته به سر انداخت و حین دویدن سمت در، کیف و گوشیش را چنگ زد و تمام خیابان منتهی به بیمارستان را با تمام جانش دوید. https://t.me/joinchat/jDLOyp3IMLJkMTU8 ❌♨️#باران، ناخواسته درگیر رازی در زندگی #آرمان میشود که زمانی پنهانی عاشقش بوده. رازی که طوفانی با خود به همراه دارد و چندین زندگی را به ویرانی میکشد. ♨️❌فقط پارت اولشو بخونی #جذب میشی😍🤤🤤 🔥💯رمانی #عاشقانه #معمایی #هیجانی اصلا از دستش ندید😎✌️ 🟥🟧🟨🟩🟦🟪⬛️ https://t.me/joinchat/jDLOyp3IMLJkMTU8 #رمان_دوم_میخواهمت #یک_سوم_پایانی🔥🔥🔥 آرایش چشمانش، سرخی لبانش چشمم را از سردی و انجماد لباس آبیش بیرون کشید و به شور انداخت. قلبم در گوشم با صدای بلند نبض میزد. نمیدانم بعد از سوالش لبانش به گفتن کدام واژه رقصیدند، کر شده بودم. دست خودم نبود که دستانم بالا آمدند و صورتش را قاب گرفتند. چشمانم بسته شدند و بوسیدمش.... #میخواهمت و #باران دو عاشقانه‌ی بینظیر و جذابن که میتونید از خوندنشون لذت ببرین🙂 https://t.me/joinchat/jDLOyp3IMLJkMTU8
Show more ...
attach 📎
1 681
3
یزدان کیانی، مرد #مقتدر و #مرموزیه که به دنبال پیدا کردن #قاتل همسرشه. کسی که به عنوان مقتول دستگیر شده، پسر عموشه اما یزدان خوب می‌دونه پسر عموش قاتل نیست. و برای همین به دنبال پیدا کردن قاتل اصلی می‌افته. سروین پایدار، دختر #جسور و #باهوشیه که به تازگی با پسر عموی یزدان نامزد کرده و حالا با زندان افتادن علی، با یزدان همدست میشه تا قاتل اصلی رو پیدا کنند و علی رو نجات بدن. در پی معماهای حل نشدنی قتل همسر یزدان، سروین و یزدان به #باند‌خطرناکی نفوذ می‌کنن و توی این راه رفاقتی دوست داشتنی بینشون شکل می‌گیره. رفاقتی که رنگ و بویی از عشق میده اما...🤤❌👇 https://t.me/joinchat/GAGu6TT5XzozNzJk #معمایی😎 #عاشقانه🤤 #رازآلود😈 #هیجانی😱
Show more ...

Ex6Oq40XAAQF4Z3.mp4

886
2
#پارت_واقعی - بدبخت خسته نشدی از این عشق یه‌طرفه؟ چهار ساله می‌خوایش، به یه ورش هم نیست. نگاهم به پایین سقوط می‌کند. - می‌گی چیکار کنم وفا؟ - حدیث می‌خوای این یارو یه تکونی به خودش بده یا نه؟ برایش چشم‌غره می‌روم. مردمک‌هایش را توی کاسۀ چشمانش می‌گرداند. - خیله‌خب علیرضا خان. - می‌خوام ولی چه‌جوری؟ - یه نقشه دارم مو لا درزش نمی‌ره. با کنجکاوی خیره‌اش می‌گردم. - چه نقشه‌ای؟ - ببین اون دو تا پسرو می‌بینی اونجا وایسادن؟ مسیر نگاهش را می‌گیرم. - خب؟ **************** نقشه‌اش را به دو پسر جوان گفته و خودش برای خبر کردن علیرضا رفته است. منتها یک قسمت این نقشه ناجور می‌لنگد. پسر لاغرتر که دست به بازویم می‌گیرد، عصبی می‌شوم. - آقا دیدی که دوستم چی گفت. پسرعموم که اومد نقشه رو اجرا می‌کنین. دستتونم بهم نمی‌خوره. نگاهی به رفیقش می‌اندازد و با لبخند کریهی برای او ابرو بالا می‌پراند. سمتم برمی‌گردد و دستم را می‌کشد. جیغ می‌زنم. - ولم کن، قرار ما این نبود. رفیقش دست دیگرم را می‌گیرد و کنار گوشم می‌گوید: - خفه شو انقد جلب توجه نکن! روح از تنم پر می‌کشد. به طرف درخت بزرگی در ضلع جنوبی پارک مرا می‌کشد. آن طرف فضای تاریک‌تری دارد. با خانواده‌ام و بقیه فاصلۀ زیادی دارم. از گریه و ناسزا که برایم آبی گرم نمی‌شود، شروع می‌کنم به عجز و لابه. پسر لاغر دستش را جلوی دهانم می‌گیرد و پس از چسباندن خود به من، با لحن خوف‌برانگیری می‌گوید: - هر چقد لگد بپرونی من وحشی‌تر می‌شم. الانم صدات درنیاد تا ما... ⚠️⭕️⚠️⭕️⚠️⭕️⚠️⭕️⚠️⭕️⚠️⭕️⚠️⭕️ https://t.me/joinchat/ipjD7wI6RQRmOTE8 https://t.me/joinchat/ipjD7wI6RQRmOTE8 خواهرِ نداشته‌م بودی. محرم اسرارم بودی‌. قد جونم دوسِت داشتم‌‌. قد یه عمر خاطره داشتیم. قول دادی دست منو بذاری تو دست پسرعموم، عشقم، علیرضا. یهو چی شد وفا؟ چی شد تن این روزگار دودره‌باز به تنت خورد؟ چی شد دست تو نشست تو دست اون؟ قرار نبود آخر رفاقتمون‌و این شکلی خراب کنی. قرار نبود تو بشی زن علیرضا. اون از عشقم خبر نداشت، تو که داشتی... https://t.me/joinchat/ipjD7wI6RQRmOTE8 ❌رمان به یک سوم پایانی رسیده و تبلیغات آخرشه. داستانی که تونسته تو مدت زمان کمی جای خودش رو تو دل مخاطب باز کنه.❌
Show more ...
-
1 049
0

sticker.webp

977
0
نوا با شیطنت دست روی سینه‌ی او گذاشت. روی پنجه‌ی پا بلند شد و با اغواگری لب زد: - می‌دونستی با این زخم چقدر جذاب تر شدی؟ امیریل نیم‌نگاهی به بیرون انداخت و با ملایمت سعی کرد او را از خودش دور کند: - این همه مدته این زخم جلو چشمته الان یادت افتاده ازش تعریف کنی؟ نوا دست او را برای پس زدنش جلو آمده بود عقب زد نفس داغش را در صورتش فوت کرد: - هیچ وقت برای فهمیدین هیچی دیر نیست. گفت و فاصله را از میان برداشت و لب‌های داغش را روی گونه‌ی امیریل چسباند. پسر در گلو خندید و بازوی او را نوازش گونه عقب کشید: - نکن نوا‌. زشته. یکی میاد می‌بینه. شانه بالا انداخت و این‌بار چانه‌اش را هدف بوسه‌اش قرار داد: - خب ببینه‌. در شریعت شرم جایز نیست آقاهه. امیریل دست جلو برد و موی او را عقب زد: - کدوم شریعت دقیقا خانم؟ نوا از گردنش آویزان شد: - شریعت عاشقی! تا خواست سر بالا ببرد و این‌بار لب‌هایش را شکار کند امیریل دست دور کمرش حلقه کرد: - لطفا عزیزم، نیمچه آبروم هم می‌ره. خواست کنار بکشدش اما همان لحظه صدایی آشنا آمد: - نوا... و کلمه‌ای که قطع شد. امیریل با اخم و نگاهی که دوستانه نبود رو به پسرعمه‌ی نوا گفت: - همیشه بدون در زدن وارد اتاق یه خانوم می‌شی شما؟ نوا دید که انگشتان پسر عمه اش دور دسته گلی که دستش بود، محکم پیچیده شد و احساس خطر کرد. دوست نداشت این دو با هم گلاویز شوند. - این خانومی که شما می‌گی یه روز... با خیز برداشتن امیریل به سمتش، جمله‌اش نصفه ماند. نوا سریع خودش را سد کرد تا امیریل جلوتر نرود. - نکن امیر یل. جون من! ترس را در مردمک چشم های دختر خواند و سعی کرد خودش را کنترل کند. - پلک بعدی رو که می‌زنم اینجا‌ نباشی. وگرنه همین دسته گل رو میارم سر قبرت. هری! نوا فشار دستش را روی قفسه سینه‌ی امیریل بیشتر کرد و او را قدمی عقب کشاند. - آروم باش امیرم. تا به حال اسم خودش را از زبان نوا این گونه نشنیده بود. این میم مالکیت، با تمام آن‌هایی که تا به حال شنیده بود فرق داشت. شد آب روی آتش و آرامش کرد. بی توجه به حضور پسر عمه‌ی نوا، دستی نوازشگر به گونه‌های دختر کشید و آرام گفت: - اگر اقای مزاحم رفع زحمت کنن، ما یه کار ناتموم داشتیم با لب های شما! https://t.me/joinchat/paVKfmWBxeIzMjdk https://t.me/joinchat/paVKfmWBxeIzMjdk ❤️‍🔥نوا دختری عکاس که به خواسته‌ی پدربزرگش مامور میشه تا از یه گاراژ قدیمی و مرموز عکاسی کنه. اما اونجا با امیریل بی اعصاب و یه دنده مواجه می‌شه که اجازه نمیده هیچ جنس مونثی وارد گاراژش بشه... اما نوا عقب نمی‌کشه و هر روز به اونجا می‌ره تا امیریل رو راضی کنه...❤️‍🔥 https://t.me/joinchat/paVKfmWBxeIzMjdk #طهران55 کار جدید و فوق العاده #مینا‌شوکتی #فول‌عاشقانه
Show more ...
-
1 982
4

sticker.webp

8 793
2
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
8 711
1

sticker.webp

1
0
کپی ممنوع_پارت اصلی رمان هست❌ خوف کرده به در و دیوار اسانسور خیره شدم -یا امام هشتم، سقوط نکنه! چراغ ها دوباره خاموش و روشن شد و قلب من را به حلقم رساند -یا علی ، یا علی الان می میریم چه غلطی کردم سوار اسانسور شدم، پام بشکنه که تنبلی کردم، بقیه مرض ندارن که با پله میرن حتما یه چی میدونن، واای نکنه این تا حالا سقوط کرده و بقیه می دونستن جز من!! او بی تفاوت به وضع موجود دست جلو برد وشاسی که علامت زنگوله داشت را دوبار فشرد و صدایی جیغ مانند ته دلم را خالی کرد. کوله ام را از پشتم دراوردم و در اغوشم فشردمش خدایا نمیرم اینجا! خدایا خدایا! ناگهان اسانسور تکان دیگری خورد و من بی اختیار جیغ بلندی کشیدم -نترس نگاه وحشت زده ام روی چهره ی ارامش نشست، این چرا عین خیالش نبود؟؟ من دارم سکته می کنم، بعد این میگه نترس؟ نگاه لرزانم را ازش گرفتم، در همین چند دقیقه ی کوتاه خیس عرق شده بودم و مانتویم از پشت به تیغه ی کمرم چسبیده بود -تا حالا تو اسانسور نموندی؟ دوباره نیم نگاهی به ان لبخند دوستانه انداختم ، خوشم نمی امد باهاش حرف بزنم ،اما دلم می خواست در این موقعیت یه سلفی بگیرم بزارم تو اینستاگرام و زیرش بنویسم «به به،خیلی خوشی میگذره ادم با استاد جذابش تو اسانسور گیر کنه » تا چشم اون نسترن دربیاد ، حتی اگه خودش این برد پیت را فرستاده باشه سر راهم. -پس نموندی، من چند باری گیر کردم، خیلی زود از اینجا بیرون میارنمون. سکوت من را برای خودش تعبیر کرده بود، البته که درست فهمیده بود! -هر بار که گیر می کنید انقدر تکون می خوره؟ -همیشه با یه تکون نسبتا محکم می ایسته پس حالا دلیل دل گندگیش معلوم شد چراغ های کابین یکباره خاموش شد، تاریکی بدی فضا را پر کرد، من فوبیای تاریکی داشتم! نفسم لحظه ای قطع شد ، بی اختیار اسمش را به زبان اوردم -استاد شمس! -من همینجام کنارت! تنم پر ترس لرزید، گرمای کابین بیشتر شده بود ، احساس می کردم اکسیژن کم اورده ام -من از تاریکی می ترسم، من از مردنم می ترسم، من هنوز جوونم... نمی دانم زبانم چرا این وسط بیشتر از کُپُنش حرف میزد؟! -یه لحظه اجازه بده. ناگهان نور کم سویی فضا را روشن کرد، چشمانم پر واهمه سمت نور کشیده شد و منبع نور را موبایل میان انگشتانش دیدم و بعد چشمان ابی تیله ایش که خیره روی من مانده بود… 🔥🔥🔥🔥 نبات دختری که بعد از سال ها سر به زیر بودن یکباره طی اتفاقاتی می خواد که هنجار شکنی کنه و همون اول گیر یاسین شمس می افته استاد دانشگاهش که دختر عمه نبات شدیدا عاشقشه‼️ https://t.me/joinchat/zJqG-1WF_mBhMjU0
Show more ...
کانال رسمی زهرا غنی آبادی (جهنم بی همتا )
نویسنده ی رمان های 👇 🍀مرا به یاد اور 🌻مهریک جاودان(در دست ناشر) 🪴عطر یاس را باور کن(انتشارات علی) 🌟یک قدم با تو ( انتشارات علی) 🔥جهنم بی همتا( در حال تایپ)
1
0
به نظرت من شبیه آدمای بی‌غیرتم!؟ سکوت از سر لجبازیش بیشتر کاریش کرد و ادامه داد. – ها جوابم رو بده دیگه!؟ زیادی منو بی‌غیرت فرض کردی خانوم وکیل. زیادی بی‌غیرت فرضم کردی که اسم یه نره خری شده ورد این لبای سرخ زیادی خوشگلت و جلوی من این قدر صمیمی اسمشو تکرار میکنی و از خاطرات مشترکت با اون بی‌شرف میگی بی همه‌چیزم. مغرور نگاهش کرد و محض سوزاندنش هم که شده لب زد. – به کجای غیرت بر خورد عطا خان اعلا؟ اینکه خاطراتم با شوهرم رو برات تعریف کردم ناراحتت کرده؟ زیر لب لااله‌الا‌الله زمزمه کرد و اخم درهم کشید. – میدونی که من دست بزنم دارم نفسم؟ یه وقت این همه چرت و پرت به هم میبافی ممکنه لبات رو بدوزم به هما. – قراره با نخ و سوزن بدوزی پسر داراب خان اعلا!؟ این دختر ملک‌الموتش بود. این سرتق زیبا رو ملکه عذابش بود. – تقصیر تو نیستا، تقصیر من بی‌شرفه که قشنگ تفهیمت نکردم که شوهرت منم، مردت منم…حلال و محرمت منم. اما عیبی نداره‌، درستت میکنم، خودم درستت میکنم. ترسیده از لحن جدیش عقب عقب رفت که عطا بی‌توجه به عقب رفتنش، قدم جلو گذاشت و تن ظریفش را بین خودش و دیوار حبس کرد و سرش را جلو برد و پیشانی به پیشانیش تکیه داد. – گفتی نخ و سوزن!؟ نخ و سوزان چرا نفس عطا؟ تا وقتی لبام هستن واسه چی نخ و سوزن. خودم خوشگل تر از نخ و سوزن بلدم لبای تو رو به هم چفت و بست کنن تا هی با غیرت من بی‌غیرت بازی نکنی. – ولم کن عطا…ولم کن. پوزخندی زد و نفس نعناییش را در صورتش رها کرد و سرش را جلوتر برد. – ولت کنم!؟ یه کاری میکنم خلاصی از دست من واست بشه رویا دلی. دستش که روی یقه‌ی پلیور سفیدش نشست، با ترس اسمش رو صدا زد. – عطا…داری چیکار میکنی!؟ – معلوم نیست عزیزم؟ چی بهتر از یه بچه میتونه یه زن و پابند شوهر و زندگیش کنه؟ ها؟ صدای اعتراضش در دم خفه شد وقتی لبانش میان لب های عطا اسیر شد.... https://t.me/joinchat/ZDx9G_Gzyek5OWU0 اون عطا اعلا بود ولیعهد قدرتمند خانواده‌ی اعلا و من دختر قاتل پدرش بودم که عاشق چشمای سیاهم شد و برای اینکه مال اون بشم، دست به هرکاری زد. حتی بازی با عفت و آبروم😱 روز عروسی با مردی که عاشقش بودم، ما رو با هم دیدن. توی اتاقم در حالی که در آغوش عطا اعلا بودم و اون میگفت که من زنشم...🔥⛔️ https://t.me/joinchat/ZDx9G_Gzyek5OWU0 #زمژگان‌سیاه‌تو روایتی جذاب و عاشقانه که تنها با پنجاه پارت ابتدایی قرارداد چاپ بست✅ عاشقانه‌های این رمان خیلی غلیظ و خاصه🤤پس لطفا موقع خوندن کنارتون آب قند بذارید حتما😜 ❌قبل از چاپ رایگان و بدون سانسور بخوانید❌
Show more ...
⚜️ ز مژگان سیاه تو ⚜️
﷽❁ من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن که ز مژگان سیاه تو نگون‌سارتر است ⚜️ز مژگان‌ سیاه تو ⚜️ به قلم فرین فخرآبادی 🦋 تا انتها رایگان 🦋
1
0
-لازمه انقدر بترسی؟ خودش را نمی بازد و فوری جواب می دهد: -کی گفته من میترسم؟ از چی باید بترسم؟ یک دستش را درون موهایش فرو میکند تا با هر تکانی پخش و پلا نشود روی پیشانی اش: -اینکه از چی میترسیو تو باید بگی... وگرنه من قرار نیست آسیبی بهت بزنم... به تیپش با لباس های خانه نگاه می کند... او واقعا پسر جذابیست... ولی با آنکه دلیل قانع کننده ای ندارد نمیداند این همه اعتمادش به او از کجا می آید؟! فرزاد یکی از لیوان ها را برمیدارد و به سمتش می گیرد: -چیزی توش نریختم نترس! با تعجب می پرسد: -یعنی چی؟ یک قلپ از شربت او که هنوز در دستش است میخورد: -خودم خوردم که اعتماد کنی... شرمنده میشود ولی به روی خودش نمی آورد: -حواست هست لیوانمو دهنی کردی؟ فرزاد نگاهش می چسبد به لب های او: -تو هم حواست هست که من قبلا اونارو هم دهنی کردم؟ از اشاره ی مستقیمش به لب هایش اینبار جدا شرم زده می شود و خودش را با لیوان شربت پرتغال مشغول می کند... فرزاد بی قرار پایش را تکان می دهد: -بیا بشین پیش من... انگار کافی شاپ قرار میذاشتیم بهتر بود... نباید کنارش می رفت ولی بخاطر سوتفاهمی که بخاطر شربت ایجاد کرده بود خودش را بدهکار می دید... از جایش بلند شد و با کمی فاصله روی تختش نشست... فرزاد آرنج دستش را به زانویش تکیه داده بود... کج نشسته بود و به او زل زده بود... نسرین برای گرفتن شالی که از سرش افتاده بود تلاشی نکرد و همچنان درگیر لیوان شربتش بود: -چرا اینجوری نگام میکنی؟ صدایش کمی خش داشت: -دوست داری چه جوری نگات کنم؟ سرش را بلند کرد و به در و دیوار نگاه کرد: -معمولی نگام کن... حس میکرد گرمای تنش نزدیک شده... وقتی شال از دور گردنش کشیده شد. به سمتش چرخید و در حصار چشمان مشکی اش گیر افتاد... فرزاد پیش قدم شد و اولین بوسه را کاشت... دست هایش دور حصار تنش پیچیده شد و... https://t.me/joinchat/TsVQxApAohv5olC7 ❌ ❌ نسرین دختری که بعد از #ده سال زندگی #زناشویی به خاطر #روابط متعدد همسرش با زن های دیگه مجبور به #متارکه میشه... الان تو #رابطه ی تازه اش #شک و بددلی هنوز تو #ذهنش هست و به فرزادی شک میکنه که روابط نزدیکی با #دخترعمه اش داره و .... https://t.me/joinchat/TsVQxApAohv5olC7
Show more ...
*کانال رسمی بهار اشراق (ماهور)*
بسم الله الرحمن الرحیم خوش آمدید😍 این جا کانال بانو بهار اشراق است. #کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. اینستاگرام نویسنده👇: https://instagram.com/bahar.eshraq?utm_medium=copy_link ادمین کانال: @zahrabano1374 روزهای پارت گذاری: شنبه، دوشنبه، چهارشنبه
1
0

sticker.webp

1
0
_مگه این که تو مطب با لباس باز ببینمت، طلا خانوم. سرم رو بلند کردم و بند تاپم رو روی شونم کشیدم. _یه شونه ی لخت که این حرفارو نداره، باز که رد چاقو روی ابروتونه آقا داریوش. دستی به چونش کشید. _وقتی میان پیشم از قدمای پرناز میگن که چطوری مانتو بهش چسبیده همین میشه. نگاه شیطونی بهش انداختم و با وسایل پانسمان نزدیکش شدم، مقابلش نشستم که نگاهش به شکمم دوخته شد. _برا همه مریضات اینجوری لباس میپوشی؟ _فقط برا یه ابرو قاچ خورده. خندید و کمرمو چسبید، منو کشوند روی پاش نگاهم کرد . _یه بار دیگه بشنوم موقع راه رفتن قر دادی، پدرتو درمیارم کوچولو. دستش روی شکمم حرکت کرد. _یا بشنوم مو انداختی بیرون اون موقع این تن سفید رو حبس میکنن تو خونه. دستش توی موهام چنگ شد که به سمتش خم شدم. _من فقط برای تو این جوری لباس میپوشم. فشاری به پهلوهام اورد. _منم وقتی پسرای محل از قشنگ راه رفتنت برام گفتن ابروم قاچ خورد. چونم رو گرفت و لب هامو محکم بوسید. _رژلبت رو هم شنیدم وسوسه کنندس طلا. و بعد... https://t.me/joinchat/VdG2W3n0yNXR7RF5 https://t.me/joinchat/VdG2W3n0yNXR7RF5 طلا دکتر آزادی که عاشق لات محله میشه. لاتی که روی تک تک قدم های طلا حساسه و وقتی کسی به طلاش اشاره کنه...❌ https://t.me/joinchat/VdG2W3n0yNXR7RF5
Show more ...
1
0
⁠ ⁠ - از همه مردها اندازه من می‌ترسی؟ نگاهم را از او که همچنان آب از موهای خیسش می‌چکید گرفتم و سعی کردم خودم را به تا کردن لباس‌ها مشغول کنم. - با شما ام نبات خانم! نه! این مرد بیخیال من نمی‌شد...تا جانم را نمی‌گرفت دست بردار نبود! سمتش برگشتم اما نگاهش نکردم. می‌مرد اگر با حوله‌ جلوی من رژه نمی‌رفت؟ - می‌گم از همه مردها می‌ترسی؟ لب گزیدم و سر پایین انداختم. - نه...همه نه! با پوزخند دست به کمرش زد و شاکی گفت: - آها! از همه نمی‌ترسی! فقط از من که شوهرتم! با شنیدن لفظ شوهر هم دلم قنج رفت و هم فرو ریخت! من همسر کسی شده بودم که در تمام سال های گذشته می‌خواستمش اما حالا.‌..! - من ازت نمی‌ترسم...فقط توقع نداشتم....شهریار من و تو تازه یک ساعته به هم محرم شدیم و بعد با این وضع... ناباور اسمم را صدا زد: - نبات! یعنی چون تا نامحرم بودیم نگاهت نمی‌کردم، دلیل می‌شه حالا که زنم شدی خجالت بکشم؟ دوباره سراغ لباس‌ها رفتم و جلو آمد و با عصبانیت لباس را از دستم بیرون کشید. تنها راه فرارم را گرفت! - منو نگاه کن! به زور سرم را بالا آوردم و نالیدم. - شهریار! دستش را دورم حلقه کرد و من را به سینه‌اش چسباند. - جونم...کی فکرش رو می‌کرد اون خانوم دکتری که هیچ کس رو توی زندگیش راه نمی‌داد حالا تو دستای من باشه و دل من واسه بوسیدنش بال بال بزنه؟! https://t.me/joinchat/URGXLLg7oqcwZjg8 https://t.me/joinchat/URGXLLg7oqcwZjg8 شهریار مردی با گذشته‌ی تاریک که توی بیمارستان روانی بستریه اما با ورود دکتر جوون و جذابی به اسم نبات زندگیش زیر و رو می‌شه. #عاشقانه‌ای‌بی‌تکرار😍 #رمانی‌سرتاسر‌هیجان🤩
Show more ...
جاده سنتو
﷽ نویسنده: فاطمه محمودی(نانی) کپی ممنوع هفته ای هفت پارت اینستاگرام: https://instagram.com/fatemehmahmoodi._?utm_medium=copy_link
1
0
❤️✨❤️✨❤️ #پارت_227 - انتخاب با تو... یا ناخن‌های پات رو برات لاک بزنم یا ده بار‌ ببوسمت کدوم؟ لپ‌های آویزونش که دل من رو آب می‌کرد به دوتا سیب سرخ هوس انگیز تبدیل شد و کاش من آدم بمونم و بذارم همینطور سالم و براق سرجاشون بمونن! - درضمن بگم منظورم از بوسه، نوک زدن نیست‌ ها... چنان این غنچه سرخت رو رو با نیش، پیش و زبونم می‌چینم که... تند و تیز کف دست‌های ظریفش رو روی لبم گذاشت و همون‌طور که من دلتنگ به تک تک انگشت‌هاش بوسه می‌زدم اون لاک سرخ رو به طرفم گرفت و خجالت زده زمزمه کر‌د. - قرار بود لمسی در کار نباشه کیاوش! دستم رو دور جفت ساق سفیدش حلقه کردم و همون‌طور که روی سرامیک ها به طرف خودم می‌کشیدمش، خیره توی گوی‌های قهوه‌ای خلسه‌آورش، گفتم. - قرار نبود چون من توی برخورد اول که هنوز نمی‌دونستم قرار بشی دلبرم، جونم، خانمم و نفسم، دستت رو یکبار شکستم تو بارها قلبم رو بشکنی فرفری... به خدا که قرار نبود! تیله‌های قهوه‌ایش رو گرد کرد و تمام وجود دلتنگ و بی‌قرارم غرق شدن توی اون ساحل آرامشش. - من دلتون رو شکستم؟! لاک رو آروم روی ناخن شصتش کشیدم و درحالی که با نگاهم قربون صدقه اجزای ظریف بدنش می‌رفتم اما با زبونم به سمتش تیر پرتاب می‌کردم البته که مشقی! - آره. زیاد! قرار نبود به زنگ و پیام‌هام جواب ندی و من رو مجبور کنی از راننده‌ام بخوام تا بیاد اخبارت رو بهم برسونه و ازت برام عکس بگیره! قرار نبود بعد یک هفته دوری ازم فرار کنی! قرار نبود وقتی هم توی تله می‌ندازمت اونقدر باهام غریبه باشی! من چند نفرم برات سارا؟! مچ پای چپش رو به‌نرمی روی رونم گذاشتم که نامحسوس دامن لباسش رو پایین‌تر کشید و باعث شد لبخند کاملا محسوس و عیانی بزنم که شتاب زده بگه: - یه نفر! اشاره‌ام رو زیر چونه گردش می‌ذارم و با لحن جدی و قاطعی باهاش اتمام حجت می‌کنم. - پس دیگه من رو جمع نبند! همون‌طور که من در لاک رو می‌بستم، به یقه‌ای که با دست و دلبازی استخوان ترقوه‌اش رو در معرض دید گذاشته بود چشم غره غلیظی رفتم. - آمار دستته فرفری؟! متعجب سرش رو بالا می‌اره و موهاش با اون پیچ و تاب مدهوش کننده مثل آبشار دورش سرازیر می‌شن. - آمار چی؟! - دیه! تو بخشنده بودی‌ ناز بودی، خانم بودی، بخشیدی، فکر کردی من هم می‌گذرم؟! حالا از هفت روز، شش روز ببخشم اما امشبی که بعد لغو پروازم و بیست و دو ساعت رانندگی به امید دیدنت میام جلوی بیمارستان اما تو جلوی چشم من با اتوبوس جیم می‌شی... نچ نچ هیچ جوره راه نداده... اون لحظه قلبم هزار تیکه شد! گوشه لبش رو گزید و یواش گفت. - خب الان چیکار کنم ببخشی؟! لبش رو نجات دادم. تنم رو جلو کشیدم و اشاره‌ام رو با ملایمت روی ترقوه‌ی دلبرش می‌دم و دمه گوشش زمزمه کردم. - فکر کنم اگه بذاری اینجا رو ببوسم... کلا یادم بره یک هفته با نبودت زندگی رو برام جهنم کردی سارا! سرخ شد. - اگه بذارم اینجا رو ببوسی، فردا لب‌هامو می‌خوای پس فردا یک جای دیگه... - آره درسته همه‌ات رو می‌خوام، همه‌ات مال منه. و بعد لب گزید.درحالی که اون نفسش رو توی سینه حبس کرده. من دور کمرش گره محکمی زدم و موهاش رو به نرمی کنار زدم و لب‌هام رو... رمان بزرگسال و مهیج آیین دلبر👇🏻🍷 https://t.me/joinchat/_0-cv27QRGY4YWI0 https://t.me/joinchat/_0-cv27QRGY4YWI0 #بزرگسال #رازآلود #هیجانی #عاشقانه ❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
Show more ...
1
0
با پسری فرار کردم و ازدواج کردم که خانواده‌های هردومون ناراضی بودن. از خونه طرد شدیم! با همه‌ی سختی‌ها زندگی‌مون رو ساختیم و بچه‌دار شدیم. اما دست تقدیر خوابی رو برامون دید که همه چی بر هم ریخت و من سر راه مردی قرار گرفتم که پسرِ سیاستمدارِ معروف کشور بود! طاها مجد مردی که منِ مدلینگ رو مجبور به کارهایی کرد که...! قاصدک پرواز هشتمین رمان هیجانی، معمایی و زیبای مهین عبدی. رمانی بر اساس واقعیت! https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0 توجه توجه توجه 🔴❌👇👇👇 این رمان در دست چاپ می‌باشد🔥
1
0
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
1
0
#پارت_486 سقوط کرده بود کمی حس ضعف داشتم. سعی کردم فکرم رو از تماس لوسی و دلتنگیم و اون جملات راجع به نگرانی آرون دور کنم و در نقش یک دختر لوس افسرده جلوی این آدم ها قرار نگیرم. ــ من خیلی گرسنم. ــ عزیزدلم حق داری، ما هم هیچی صبحانه نخوردیم. دست هام و در هوا تاب دادم و این بار به فارسی نجوا کردم. ــ بریم یک جا که صبحانه ی خوبی داشت. فقط کله ندید. وحید با لبخندی از آیینه تماشام کرد. ــ من غلط بکنم دیگه شما خارجیای سوسول و ببرم کله پزی، الان می ریم یه کافه که منوی صبحونه ی انگلیسیش باب طبع شما باشه مادمازل. با خیالی آسوده به صندلی تکیه زدم و این بار با یادآوری مجدد اون کله ها، با بغضی دستمال و در مشتم مچاله کردم. ــ قاتل ها! ساناز پوفی کشید و وحید محکم روی پیشونیش کوبید. ــ باز یادش انداختم. &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& عصرانه های ایرانی جذاب ترین بخش خونه ی بی بی بودند. ترکیب اون نون مخصوص ایرانی، با پنیر سفید و سبزی های تازه چنان شگفت زدم کرده بود که برخلاف بقیه که از دور سفره بلند شده بودند، من همچنان در حال خوردن بودم. وحید هم با لیوان چایش نزدیکم نشسته بود و داشت گزارش فعالیتش رو می داد. ــ صاحب ملک یکیه به اسم حاج یحیی نیکزاد، این طور که به نظر می رسه اون عمارت پدریشه پس باید توی همون خونه دنبال پسره گشت. من دوساعتی بعد از سرکارم رفتم اون جا وایستادم، جز یه ماشین که رفت داخل دیگه کسی خارج نشد. اون ماشین رانندش یه خانم چهل ساله بود نه یه پسر جوون. همه ی این جملات رو، ساناز به زبان اسپانیایی برگردان می کرد تا اگر قسمتی رو متوجه نشدم بفهمم. سرم حین جویدن لقمه تکون می خورد و نگاهم بین خواهرزاده و دایی رفت و آمد می کرد. ــ حالا باز فردا مرخصی می گیرم بریم، شاید دیدیمش. برای خوندن کامل رمان آفرودیته، مبلغ ۲۵ هزارتومان به کارت زیر واریز کنید و رسید رو بفرستید.💛💛⭐⭐ این رمان در همین چنل تا انتها قرار می گیره، فقط اگر عجله دارید برای خوندنش، می تونید از این طریق کل رمان رو بخونید بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی برای ارسال رسید: @zahra_arjmand
Show more ...
11 486
77
#پارت_485 ــ لوسی؟ ــ عزیزدلم سلام. سلام رو آهسته نجوا کردم و اون با هیجان پرسید. ــ خوبی؟ مشکلی که نداری؟ همه چیز درسته؟ ناخوداگاه بود که بغض کرده بودم. این سفر به شدت من و با ضعف هام روبرو کرده بود. ــ خوبم، فقط دلم تنگ شده. ــ دخترک لوس من، منم همین طور... خیلی زیادتر از تصوراتم دلتنگتم. تونستی ببینیش؟ سری تکون دادم، اون نمی دید اما من انجامش می دادم. ــ هنوز نه. ــ بهم زنگ زده بود. موبایل در مشتم فشرده شد و کمی جمع تر نشستم. می خواستم ادامه بده و اون هم من و در انتظار قرار نداد. ــ نگرانت بود، می گفت کمپت طولانی شه و این بی خبری اذیتش می کنه. از من سراغت و گرفت و خواست وقتی کمپ تموم شد بلافاصله بهش زنگ بزنی. نگرانم شده بود! این حس بهم انگیزه می داد. برای رسیدن بهش و بغل کردنش... برای تموم کردن این دلتنگی و فاصله و پنهان کاری... صدای لوسی همچنان می اومد. ــ تحمل بارسلونا بدون حضورت خیلی سخته دیانا. چشم هام خیس شدند. بارسلون زیبای من، خلیج... خیابون های شلوغ و شب هایی که صدای موسیقی همه جا رو پر می کرد. ــ زود برمی گردم، این سفر بهم نشون داد من آدم دور بودن از کشورم نیستم. ــ منتظرت هستم. با خبرهای خوب بیا و یادت نره برای چی رفتی... همه چیز رو با دقت بسنج دیانا. وقتی تماس قطع شد، ساناز با محبت دستمالی به سمتم گرفت تا اشک هام و پاک کنم و من با نگاهی تشکرآمیز، پلک روی هم قرار دادم. به خاطر نخوردن صبحانه و فشاری که بعد از دیدن اون کله ها به پایین
Show more ...
10 157
61
#پارت_484 خونه ای که کمی دورتر ازش ایستاده بودیم، در بزرگی داشت.می شد درخت های کهنسال و تنومندش رو دید و به راحتی بزرگیش رو تخمین زد. دست هام یخ بودند... شبیه دلم و نگاهم. وحید و ساناز مشغول صحبت آروم بودند و من روی صندلی عقب، چسبیده به شیشه... با تمام وجودم به اون در خیره بودم. نمی دونستم این خونه که آدرسش رو داشتم خونه ی خودشونه یا یکی از اقوام اما... امید داشتم ببینمش و باورش داشتم. سر هردونفرشون که به سمت عقب چرخید سعی کردم از اون حالت منفعل و خاموش خارج بشم. ــ سه ساعته ایستادیم و هیچ کس از خونه بیرون نزده و داخل نرفته. بازم بمونیم؟ ــ اگر دیرتون می شه و کاری دارید، ماشین و برام بذارید و برید. جملم، باعث شد وحید به ساناز نگاه کنه و آروم بپرسه. ــ چی می گه؟ ساناز با یک تک خند اما جواب سوال اون و نداد و دوباره به زبان اشنای خودم نجوا کرد. ــ تو که هیچ جا رو بلد نیستی ماشین و برات بذاریم. درست می گفتند. نفس عمیقی کشیدم و دوباره به اون در زل زدم. ــ من فقط ازش همین آدرس و دارم. ــ فردا دوباره میایم، عصر هم وحید تنهایی میاد و سری می زنه تا ببینه اصلا مالک خونه کیه. شاید این طور بفهمیم بهش نزدیک شدیم یا دور. خواستم مانع بشم اما چهره ی خسته ی وحید و ساناز، لب هام و بهم فشرد. اون ها اصلا گناهی نداشتند که درگیر من و فکرهای عجیب و غریب زندگیم بشن. بنابراین با سرتکون دادنی برای رفتن موافقت کردم و خوشحالیشون باعث گرفتن قلبم شد. داشتم با یک فکر بی سرانجام اذیتشون می کردم و اسیرشون کرده بودم. ماشین که حرکت کرد... آخرین نگاه رو هم به اون در بزرگ دوختم و بعد، به خودم قول دادم اگر تا فردا ردی ازش در این خونه پیدا نشد، تماس بگیرم و بهش همه چیز رو صادقانه بگم. ــ دیانا... به ساناز نگاهی انداختم. تلفن همراهش رو به سمتم گرفت و لبخند زد. ــ لوسیاست. گمونم باید زودتر خطت رو فعال کنی. تشکری کردم و همزمان با گرفتن موبایل، گوشه ی اتوموبیل در خودم جمع شدم. صدام کمی گرفته و بی نهایت خسته بود. من آدم این سفر و این حجم از غربت نبودم.
Show more ...
9 542
62
دختره می‌فهمه عشقش ازدواج کرده...🥺💔 پیشانی به پیشانی‌ام چسباند: _ می‌دونی عاشقتم؟ و کاش عاشق نبود، تا دل کندن برایم راحتتر بود. لعنت به عشق و احساس نفرین شده‌ی ما. لعنت به گذشته! #بوسه‌اش را لا به لای موهایم حس کردم. _ من ادم گذشتن از تو نیستم، من همون پسری نیستم که بخاطر حرف بقیه پشت پا زد به دل خودش، من محمدحسین دوسال پیش نیستم، ببین، بخاطر تو اینجام! او حرف میزد و من فکر می‌کردم، چشمان تیره‌اش را دوست دارم. وسعت عاشقانه هایمان زیاد نبود، عمر با هم بودنمان زیادی کوتاه بود. بغضم سر باز کرد و « او » همان ممنوعه ترینی است که نباید باشد. این مرد خودِ خودِ مفهوم درد و درمان بود! لب هایش دانه دانه‌ی اشک هایم را بوسه زد و بوسه هایش تا امتداد لب هایم ادامه پیدا کرد و مرا محرم است. صیغه باطل نشده و من حلالم این مرد را. لب هایش که روی لب هایم نشست، جایی میان دلم اتش گرفت. مسخ و مبهوت عقب کشیدم و دستانش قاب صورتم شد. اشک هایم شدت گرفت و با شنیدن صدای پا، نگاهم به پشت سرش کشیده شد، جایی که زنی زیبا با تنفر نگاهم می‌کرد، زنی که نامش در شناسنامه‌ی مرد رو به رویم بود... و من گناه نکردم و هنوز محرمم، همین مردی را که به گفته‌اش، قلبش به نام من بود و در شناسنامه‌اش اسم زنی دیگر! سرش نزدیکتر شد و به چشمان زل زد: _ مجبور شدیم عقد کنیم! قرار نبود اینجوری‌شه، من بهش گفتم که دلم باهاته همراز، می دونست، اما...اما... https://t.me/joinchat/rs-5yNUB3-RhNDg0 همراز دختری هست که عشقش بی‌هیچ حرف و دلیلی، درست قبل از مراسم نامزدی پشت پا زد به همه چیز و رفت! حالا همون پسر بعد دوسال به زندگی همراز برگشته، در حالی که با کس دیگه‌ای ازدواج کرده ولی... °•°•°•°•° یـک عـاشـقانـه‌ی متـفـاوت قصه‌ی عشق بین پسر حاجی و دختر عکاس‌و از دست ندین🥺 این رمان فقط با چند پارت اول قرارداد چاپ گرفت 😍 https://t.me/joinchat/rs-5yNUB3-RhNDg0
Show more ...
كانال رسمى هانيه وطن خواه(shazde koochool)
❤️﷽❤️ کانال رسمی هانیه وطن خواه(شازده کوچولو) اثارچاپی: طلاهای این شهرارزانند، دریچه همراز روزهای تنهایی به قلم فاطمه مفتخر #کپی_رمان‌ها_به_علت_قرارداد_چاپ_ممنوع_می‌باشد
360
1
وقتی فردای عروسی شوهره حرفای منشوری می‌زنه و برای عروسش دلبری می‌کنه و مدام سرخ و سفیدش می‌کنه🤣🤣👇👇👇😅😅😅😍😍😍 #قاصدک‌پرواز #پست۱۰۴ #مهین‌عبدی حضورش را در پشت‌سرم زمانی احساس می‌کنم که هر دو دستش را به پهلوهایم می‌زند و بوسه‌ای به سرشانه‌ی لختم می‌زند و در کنار گوشم پچ می‌زند. -چی میشه تو مثل یه گل بشینی و من مثل یه زنبور بیام و مستت بشم از عطرت؟ هوم؟ کاسه‌ها را محکم میان دستانم نگاه می‌دارم تا مبادا از ضعفی که از حرف احسان کرده‌ام کاسه‌ها از میان دست‌هایم رها شوند! در همان حال از ورای شانه‌ام نگاهی می‌چرخانم. -حالا چرا زنبور؟ نمیشه پروانه باشی؟ صدایِ پرلذت و خندانش را در گوشم رها می‌کند. -پروانه که به جنسیت من نمی‌خوره اما زنبور چرا! یه سودایی هم داره! متوجهی که؟ گوشه لبم را گازی می‌گیرم. -خیلی منشوری حرف می‌زنی احسان. اصلا نمی‌دونم به طنز حرفت بخندم یا از مثبت هجده بودنِ حرفت خجالت بکشم. دستانش لمس کنان عمل می‌کنند. -تو فقط بخند قربونت بشم اما خجالتِ چی؟ دیگه مگه بینِ من‌وتو چیزی هست که بخوای خجالت بکشی؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
کانال رسمی "مهین‌عبدی"
🧿﴾﷽}🧿 لاحول‌ولاقوه‌الابالله‌العلی‌العظیم مهین عبدی نویسنده‌رمان‌های👇 #شهر‌پاییزی چاپ #جاده‌مه‌گرفته دردست‌چاپ #سلاخی‌احساس‌من(حامی)دردست‌چاپ #رویایی‌درشب دردست‌چاپ #رقص‌نگاهت‌جلداول و #جلددوم‌ در دست‌چاپ #قاصدک‌پرواز دردست‌چاپ #مرزعشق‌وجنون قراردادچاپ
229
0
🍂🍂 پاییز امسال چه استایلی برای خودتون انتخاب کردین؟ 😍 تو گالری ما هر استایلی میخوای انتخاب کن برای دیدن تنوع و رنگبندی کارها به کانال ما سر بزنید🍂🍂 کلی درخواست داشتیم برای معرفی یه فروشگاه انلاین مطمئن که با خیال راحت بتونید ازش خرید کنید. #گالری_انلاین_مهتاب رو بهتون #پیشنهاد میدم. هرمدل لباس از سرتا پاتونو میتونید از این گالری به صورت اینترنتی تهیه کنید. گالری مهتاب یک گالری بی نظیر با چندین سال سابقه انلاین فروشی عرضه کننده مستقیم از تولید به مصرف می‌باشد. به جای بیرون رفتن از خانه، بازار را به خانه بیاورید. انتخاب حق شماست. https://t.me/joinchat/AAAAAFAhA5DTZBU1ZRFc2w وتا فراموش نکردم بگم این گالری #ارسال_رایگان هم به همه جای کشور داره😍👌 اینستاگرام مهتاب https://instagram.com/galerymahtabbb?igshid=19fc6vbmvxoqe کارهای پاییزه🍂 (کت،پالتو،لگ چرم،بافت،لباس های پشمی و ضخیم مناسب فصل سرما)شارژ شده**
Show more ...
254
0
#پست۳ #قاصدک‌پرواز #رمان‌دردست‌چاپ _ بنظرت قیمت این دختر چندِ؟ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0 آتوسا ابروهای نازکش را درهم می‌کند. _ کدوم دختر؟ طاها طوری خاص اسم قاصدک را لب می‌زند. _ همین قاصدک! آتوسا کمی گردن می‌کشد تا بتواند بار دیگر قاصدک را راحت‌تر ببیند آن هم با وجود شلوغیِ اطرافش. _ چه‌ می‌دونم؟! حتما گرونِ دیگه! حالا تو واسه چی می‌پرسی؟ طاها بلافاصله لب می‌زند: _ می‌خوامش! آتوسا حیران و متعجب به نیم‌رخ طاها خیره می‌ماند! _ یعنی چی که می‌خوایش؟ طاها اما با طمانینه و توامِ با آرامش می‌گوید: _ می‌خوام روش سرمایه گذاری کنم! لوند و جذابِ! کمی مکث می‌کند و بار دیگر می‌گوید: _ همین‌طور... خواستنی! چشمان آتوسا دیگر توانِ بیش از حد گرد شدن را ندارند! ضربه‌ی آرامی به بازوی طاها می‌کوبد و با صدایی که سعی می‌کند آرام نگاه دارد، می‌غرد: _ طاها؟ زنِ آینده‌ت چفت به چفتت وایساده بعد اون‌وقت تو داری از دختر دیگه‌ای این‌جوری تعریف می‌کنی؟ طاها پوزخندی می‌زند و سرش را می‌چرخاند و به صورتِ از خشم سرخ‌ شده‌ی آتوسا نگاه می‌کند! _ زنِ آینده؟ آتوسا حق به جانب سری تکان می‌دهد! _ آره زن! احیانا باید برای تو مدام تکرار کنم رابطه‌مون رو؟ تا کجا تکرارش کنم؟ مهمونیامون؟ خرید رفتنامون؟ رو یه تخت بودن‌مون؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
کانال رسمی "مهین‌عبدی"
🧿﴾﷽}🧿 لاحول‌ولاقوه‌الابالله‌العلی‌العظیم مهین عبدی نویسنده‌رمان‌های👇 #شهر‌پاییزی چاپ #جاده‌مه‌گرفته دردست‌چاپ #سلاخی‌احساس‌من(حامی)دردست‌چاپ #رویایی‌درشب دردست‌چاپ #رقص‌نگاهت‌جلداول و #جلددوم‌ در دست‌چاپ #قاصدک‌پرواز دردست‌چاپ #مرزعشق‌وجنون قراردادچاپ
401
2

sticker.webp

490
0

sticker.webp

553
1
وقتی فردای عروسی شوهره حرفای منشوری می‌زنه و برای عروسش دلبری می‌کنه و مدام سرخ و سفیدش می‌کنه🤣🤣👇👇👇😅😅😅😍😍😍 #قاصدک‌پرواز #پست۱۰۴ #مهین‌عبدی حضورش را در پشت‌سرم زمانی احساس می‌کنم که هر دو دستش را به پهلوهایم می‌زند و بوسه‌ای به سرشانه‌ی لختم می‌زند و در کنار گوشم پچ می‌زند. -چی میشه تو مثل یه گل بشینی و من مثل یه زنبور بیام و مستت بشم از عطرت؟ هوم؟ کاسه‌ها را محکم میان دستانم نگاه می‌دارم تا مبادا از ضعفی که از حرف احسان کرده‌ام کاسه‌ها از میان دست‌هایم رها شوند! در همان حال از ورای شانه‌ام نگاهی می‌چرخانم. -حالا چرا زنبور؟ نمیشه پروانه باشی؟ صدایِ پرلذت و خندانش را در گوشم رها می‌کند. -پروانه که به جنسیت من نمی‌خوره اما زنبور چرا! یه سودایی هم داره! متوجهی که؟ گوشه لبم را گازی می‌گیرم. -خیلی منشوری حرف می‌زنی احسان. اصلا نمی‌دونم به طنز حرفت بخندم یا از مثبت هجده بودنِ حرفت خجالت بکشم. دستانش لمس کنان عمل می‌کنند. -تو فقط بخند قربونت بشم اما خجالتِ چی؟ دیگه مگه بینِ من‌وتو چیزی هست که بخوای خجالت بکشی؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
کانال رسمی "مهین‌عبدی"
🧿﴾﷽}🧿 لاحول‌ولاقوه‌الابالله‌العلی‌العظیم مهین عبدی نویسنده‌رمان‌های👇 #شهر‌پاییزی چاپ #جاده‌مه‌گرفته دردست‌چاپ #سلاخی‌احساس‌من(حامی)دردست‌چاپ #رویایی‌درشب دردست‌چاپ #رقص‌نگاهت‌جلداول و #جلددوم‌ در دست‌چاپ #قاصدک‌پرواز دردست‌چاپ #مرزعشق‌وجنون قراردادچاپ
368
1
#پست۳ #قاصدک‌پرواز #رمان‌دردست‌چاپ _ بنظرت قیمت این دختر چندِ؟ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0 آتوسا ابروهای نازکش را درهم می‌کند. _ کدوم دختر؟ طاها طوری خاص اسم قاصدک را لب می‌زند. _ همین قاصدک! آتوسا کمی گردن می‌کشد تا بتواند بار دیگر قاصدک را راحت‌تر ببیند آن هم با وجود شلوغیِ اطرافش. _ چه‌ می‌دونم؟! حتما گرونِ دیگه! حالا تو واسه چی می‌پرسی؟ طاها بلافاصله لب می‌زند: _ می‌خوامش! آتوسا حیران و متعجب به نیم‌رخ طاها خیره می‌ماند! _ یعنی چی که می‌خوایش؟ طاها اما با طمانینه و توامِ با آرامش می‌گوید: _ می‌خوام روش سرمایه گذاری کنم! لوند و جذابِ! کمی مکث می‌کند و بار دیگر می‌گوید: _ همین‌طور... خواستنی! چشمان آتوسا دیگر توانِ بیش از حد گرد شدن را ندارند! ضربه‌ی آرامی به بازوی طاها می‌کوبد و با صدایی که سعی می‌کند آرام نگاه دارد، می‌غرد: _ طاها؟ زنِ آینده‌ت چفت به چفتت وایساده بعد اون‌وقت تو داری از دختر دیگه‌ای این‌جوری تعریف می‌کنی؟ طاها پوزخندی می‌زند و سرش را می‌چرخاند و به صورتِ از خشم سرخ‌ شده‌ی آتوسا نگاه می‌کند! _ زنِ آینده؟ آتوسا حق به جانب سری تکان می‌دهد! _ آره زن! احیانا باید برای تو مدام تکرار کنم رابطه‌مون رو؟ تا کجا تکرارش کنم؟ مهمونیامون؟ خرید رفتنامون؟ رو یه تخت بودن‌مون؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
کانال رسمی "مهین‌عبدی"
🧿﴾﷽}🧿 لاحول‌ولاقوه‌الابالله‌العلی‌العظیم مهین عبدی نویسنده‌رمان‌های👇 #شهر‌پاییزی چاپ #جاده‌مه‌گرفته دردست‌چاپ #سلاخی‌احساس‌من(حامی)دردست‌چاپ #رویایی‌درشب دردست‌چاپ #رقص‌نگاهت‌جلداول و #جلددوم‌ در دست‌چاپ #قاصدک‌پرواز دردست‌چاپ #مرزعشق‌وجنون قراردادچاپ
825
1
بلاخره بعد از دوسال به هم رسیدن 🥺😍 _ تا حالا گفتم چشمات چقدر ارومم می‌کنه؟ تو که خودت نمی‌دونی چه ارامشی داره حضورت، بودنت... تمام اون دوسال وقتی خسته می‌شدم، بی هوا می‌اومدم دم در دانشگاه می‌ایستادم تا یه لحظه ببینمت و دوباره برم... تو که نمی‌دونی... بغضم سر باز کرد و سرم را درون گردنش فرو بردم و هم زمان با #بوسیدن گردنش اشک از چشمانم چکید. _ همراز... _ هیچی نگو! فقط #بغلم کن. می دونی تو خیلی بهم بدهکاری! اندازه دوسال بودنت رو بدهکاری، اندازه دوسال بغل بهم بدهکاری، سنگین ترین بدهکاری دنیا رو تو داری مرد! چون خودتو بهم بدهکاری! بودنت رو بدهکاری! پیشانی‌اش به پیشانی‌ام چسبید: _ می‌خوام بدهکاریمو پس بدم! می‌خوام جای دوسال نبودنم تا نفس دارم کنارت باشم؛ می‌خوام جای دوسال بغل نکردنت، تا زنده‌م هر صبح تو بغل من چشم باز کنی! می‌خوام خودی رو که بهت بدهکارم، برای همیشه پس بدم! با صدایی خش دار لب زد: _ قبول می‌کنی؟ سر تکان دادم و با بغضی که سعی‌ای در پوشاندنش نداشتم گفتم: _ گردن می‌گیری قلبی که به نامت شدو؟ لبخند تلخی زد: _ به قلب می‌گیرم قلبی که به نامم شدو! صدایم می‌لرزید: _ می‌مونی؟ قاطع جواب داد: _ می‌مونم! _ محمدحسین... _ جانم؟ _ محمدحسین... دستش بیشتر کمرم را فشرد: _ جانِ محمدحسین؟ اشکم چکید: _ اندازه دوسال باید صدات بزنم! عقده، بدترین زخم است و حالا زخم عقدهایم سر باز کرده بود! _ محمدحسین؟ _ جانِ دلِ محمدحسین؟ _ تا همیشه قرار اینجوری جواب بدی؟ _ تا نفس دارم اینجوری جوابتو میدم! همراز؟ _ جانم؟ صدای او هم لرز خفیفی برداشت: _ اندازه دوسال همراز نداشتن به خودم بدهکارم! سرم را جلوتر بردم: _ تسویه کن! و اینبار لب های من بود که به بزم لب هایش رفت! https://t.me/joinchat/rs-5yNUB3-RhNDg0 یـک عـاشـقانـه‌ی متـفـاوت مردی که قبل از مراسم نامزدی بی هیچ حرف و دلیلی غیبش زد و هیچ خبری از خودش نداد. حالا بعد از دوسال برگشته و... قصه‌ی عشق بین پسر حاجی و دختر عکاس‌و از دست ندین🥺😍 💘 از خوبی‌های این رمان میشه به پارت گذاری منظمش اشاره کرد! 😍🤍 این کانال تبادل و تبلیغ نداره فرصت عضویت فقط تا پایان امروز❌ https://t.me/joinchat/rs-5yNUB3-RhNDg0
Show more ...
468
4
🍂🍂**کیا از این #کت_ها دوست دارن👆 😍برای دیدن تنوع و رنگبندی به کانالش سر بزنید🍂🍂 کلی درخواست داشتیم برای معرفی یه فروشگاه انلاین مطمئن که با خیال راحت بتونید ازش خرید کنید. #گالری_انلاین_مهتاب رو بهتون #پیشنهاد میدم. هرمدل لباس از سرتا پاتونو میتونید از این گالری به صورت اینترنتی تهیه کنید. گالری مهتاب یک گالری بی نظیر با چندین سال سابقه انلاین فروشی عرضه کننده مستقیم از تولید به مصرف می‌باشد. به جای بیرون رفتن از خانه، بازار را به خانه بیاورید. انتخاب حق شماست. https://t.me/joinchat/AAAAAFAhA5DTZBU1ZRFc2w وتا فراموش نکردم بگم این گالری #ارسال_رایگان هم به همه جای کشور داره😍👌 اینستاگرام مهتاب https://instagram.com/galerymahtabbb?igshid=19fc6vbmvxoqe کارهای پاییزه🍂 (کت،پالتو،لگ چرم،بافت،لباس های پشمی و ضخیم مناسب فصل سرما)شارژ شده**
Show more ...
397
0
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
10 362
2
همین دیوونگیته که دیوونم کرده ارغوان! همین عشقِ بینمونه که همیشه مشتاق نگه‌م می‌داره! https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0 عشقی رویایی و خواستنی! #پست125 #قاصدک‌پرواز صدای بلند خنده‌اش را رها می‌کند و با همان لحنی که در آن خنده موج می‌زند، می‌گوید: -حسود کی بودی تو ارغوان خانم؟ پس اون‌موقع مادر منم من‌و تو یه بقچه نگه می‌داشت. عشق راهِ خودش‌و می‌ره دردت به جونم. کمی خودم را بیشتر در آغوش مردانه‌اش جا می‌کنم. -من نمی‌تونم! یجوری روت حساسم و حسود که حتی اگه زنی روت نگاه چپ بندازه با من طرفه. اصلا تو فقط حتی نگاهت برای منه! سکوت می‌کند و من در افکارم برای خود به این می‌اندیشم که پنجره‌ی کلبه‌ قلبم به روی جنگلی باز می‌شود که‌منظره‌ی رویایی دارد! منظره‌ی رویایی همان چشمانِ احسانم است که بلندای خیالی را دارد... دنیای شگفت‌انگیزی که به اندازه‌ی صدفلسفه معنا دارد! گرمای لب‌هایش را روی لاله‌ی گوشم احساس می‌کنم. -همین دیوونگیته که دیوونم کرده ارغوان! همین عشقِ بینمونه که همیشه حریص ام میکنه برا داشتنت! ولی من می‌خوام بچه‌مون شبیه تو باشه! که هر ثانیه با نگاه بهش تو رو ببینم... فقط تو رو... چشم می‌بندم و دستانم را به روی دستان گرم احسان می‌گذارم. -نمی‌تونم تا فردا صبر کنم... دلم می‌خواد مطمئن بشم که این بچه هست... که حاصل این همه عشق‌مون هست... هست دیگه نه احسان؟ بنظرت هست؟ می‌شه باشه؟ لاله‌ی گوشم را بوسه‌ای می‌زند و بعد می‌گوید: -نباشه هم درستش می‌کنیم. مگه می‌شه گذشت ازش؟ غرق در آغوش گرمش پچ می‌زنم: -نه نمی‌شه... باید باشه حتی اگه سخت باشه می‌خوام که باشه... چشماشم شبیه تو باشه... سبز باشه... یه سبز خوشرنگ... یه سبز خواستنی... نفس عمیقی می‌کشد. در آغوشش حل می‌شوم و خودم را به ورطه خیال می‌سپارم... جایی که احسان ناخدای این کشتی است... جایی که احسان سکانِ این عشق را در دست گرفته و بعد از گذراندن از آن طوفان سهمگین حال به ساحل آرامش نزدیکش می‌کند... جایی که چشم بسته در آرامش مطلق روزگار عاشقانه‌مان را می‌گذرانیم... https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0 هشتمین رمان عاشقانه، هیجانی و معمایی مهین عبدی
Show more ...
625
0

sticker.webp

1 620
0
دختره مریضی قلبی داره، می‌فهمه عشقش ازدواج کرده!🥺 نگران گفت: _ خوبی؟ کجا رفتی بی‌خبر؟ اگه گم‌ میشدی چی؟! _ به تو ربطی نداره! نفس های پی در پی اش، نشان از عصبی شدنش داشت. با شدت به عقب پرت شدم و من ندیده هم می‌دانستم دستم توسط فاطیما کشیده شد. انگشتش را به طرف محمدحسین گرفت: _ به چه حقی بهش دست میزنی؟ از دعوای احتمالی می‌ترسیدم! فاطیما با صدای بلندتری ادامه داد: _دیگـ.... _ دیگه چی؟ دیگه چی، ها؟ تو تعیین می کنی که من چیکار کنم؟ من #شوهرشم! حالیته؟ با تمسخر نگاهش کرد: _ شوهر؟ منو نخندون مرد حسابی! الان اومدی میگی شوهر؟ دوسال پیش کجا بودی؟ باید یاداوری کنم کـــ.... حرف فاطیما را قطع کرد و با عصبانیت گفت: _ ببینــ..... _ بسه دیگه! اینبار کسی که داد زد من بودم! ادامه دادم: _ فردا می ریم صیغه رو باطل کنیم! شکست! دیدم که در نگاه مردم چیزی شکست و من ادمی نبودم که روی ویرانه‌ها، خانه ‌بسازم! _ من دوست‌ دارم‌ لعنتی! تو زنمی! من زنش بودم! زنی که با قلب مریضش عاشق بود! فاطیما جوابش را داد: _انقد #زنم زنم نکن، همون موقع که گذاشتی رفتی فکر اینجاشو باید می‌کردی! پا روی دلم گذاشتم: _ باید بریم باطلش کنیم! و خدا شاهد است گفتن این جمله‌ دنیا دنیا درد داشت! _همراز؟ بخدا که جان میدادم برای این همراز گفتنش و دله زبان نفهمم قصد خر شدن داشت! دوباره تکرار کرد: _همراز؟ منم محمدحسینت! این «ت» اخر اسمش که می‌گفت من مالکش هستم زیبا بود و... صدای ظریف دخترانه ای، نگذاشت به زیبایی جمله دل ببندم و برای بار هزارم جانم را گرفت: _اره خب تو محمدحسینشی، اونم همرازته اما یه نگاه به #شناسنامه‌ت بنداز، اونجا اسم کس دیگه ای نوشته س! اسم‌ من! https://t.me/joinchat/rs-5yNUB3-RhNDg0 همراز دختری هست که عشقش بی‌هیچ حرف و دلیلی، درست قبل از مراسم نامزدی پشت پا زد به همه چیز و رفت! حالا همون پسر بعد دوسال به زندگی همراز برگشته، در حالی که بخاطر یه سری مشکلات با کس دیگه‌ای ازدواج کرده ولی... °•°•°•°•° یـک عـاشـقانـه‌ی متـفـاوت https://t.me/joinchat/rs-5yNUB3-RhNDg0 #ادمین_نوشت توصیه اختصاصی امروزم برای شما مهربونا یه رمان هست که خودمم دنبالش می‌کنم 😍🤍 این رمان با کمتر از ۵۰ پارت قرارداد چاپ گرفت و بشدت پارت گذاری منظمی داره، از دستش ندید این رمان دلبرو ❤️ https://t.me/joinchat/rs-5yNUB3-RhNDg0 فرصت عضویت محدود😱
Show more ...
كانال رسمى هانيه وطن خواه(shazde koochool)
❤️﷽❤️ کانال رسمی هانیه وطن خواه(شازده کوچولو) اثارچاپی: طلاهای این شهرارزانند، دریچه همراز روزهای تنهایی به قلم فاطمه مفتخر #کپی_رمان‌ها_به_علت_قرارداد_چاپ_ممنوع_می‌باشد
780
2
مردی که زورگوئه اما دلبری هم می‌کنه!👇👇👇 https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0 ⁠ ⁠ _ قیمت این دختر چند؟ قاصدک دختر مدلینگی که گیر پسر سیاستمدار معروف کشور می‌افته! طاها مجد! مردی که قاصدک رو برای...😱 و اون رو مجبور می‌کنه تا انواع مختلف لباسای عربی رو بپوشه و... _ بابت سرمایه گذاری‌ای که می‌کنم و به حتم سودی هم که می‌برم، یه شرط دارم! به آنی تاج ابرویم رو به بالا سوق پیدا کرد! با حوصله مهره‌های شطرنج را تکان می‌داد! همانی که حدسش را می‌زدم! با سیاست پیش رفتنش! نتوانستم پوزخند گوشه‌ی لبم را کمرنگ کنم! _ چه شرطی؟ هم‌چو خودم پوزخندی زد! _ من تو کشورای حاشیه خلیج‌فارس رو یک‌سری لباسای عربی و بومی هم سرمایه‌گذاری کردم و می‌خوام مانکن اون لباسا تو باشی! و... چشمانم را ریز کردم و... _ و دیگه‌ چی؟ تکیه‌اش را به مبل داد. _ و این‌که برای همیشه مانکنی باشی که من اسپانسرتم! هر قدر رقبای دیگه‌م بعد این قرارداد بهت پیشنهاد دادن من دو برابرش رو بهت می‌دم! فقط این‌که همین‌طور هیکلت بی‌نقص بمونه! یه مدل خاص باشی واسه همیشه! _ بنظرت قیمت این دختر چندِ؟ آتوسا ابروهای نازکش را درهم می‌کند. _ کدوم دختر؟ طاها طوری خاص اسم قاصدک را لب می‌زند. _ همین قاصدک! آتوسا کمی گردن می‌کشد تا بتواند بار دیگر قاصدک را راحت‌تر ببیند آن هم با وجود شلوغیِ اطرافش. _ چه‌ می‌دونم؟! حتما گرونِ دیگه! حالا تو واسه چی می‌پرسی؟ طاها بلافاصله لب می‌زند: _ می‌خوامش! آتوسا حیران و متعجب به نیم‌رخ طاها خیره می‌ماند! _ یعنی چی که می‌خوایش؟ آتشِ حسادت به آنی در وجود آتوسا شعله‌ور می‌شود! طاها اما با طمانینه و توامِ با آرامش می‌گوید: _ می‌خوام روش سرمایه گذاری کنم! لوند و جذابِ! کمی مکث می‌کند و بار دیگر می‌گوید: _ همین‌طور... خواستنی! چشمان آتوسا دیگر توانِ بیش از حد گرد شدن را ندارند! ضربه‌ی آرامی به بازوی طاها می‌کوبد و با صدایی که سعی می‌کند آرام نگاه دارد، می‌غرد: _ طاها؟ زنِ آینده‌ت چفت به چفتت وایساده بعد اون‌وقت تو داری از دختر دیگه‌ای این‌جوری تعریف می‌کنی؟ طاها پوزخندی می‌زند و سرش را می‌چرخاند و به صورتِ از خشم سرخ‌ شده‌ی آتوسا نگاه می‌کند! _ زنِ آینده؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
کانال رسمی "مهین‌عبدی"
🧿﴾﷽}🧿 لاحول‌ولاقوه‌الابالله‌العلی‌العظیم مهین عبدی نویسنده‌رمان‌های👇 #شهر‌پاییزی چاپ #جاده‌مه‌گرفته دردست‌چاپ #سلاخی‌احساس‌من(حامی)دردست‌چاپ #رویایی‌درشب دردست‌چاپ #رقص‌نگاهت‌جلداول و #جلددوم‌ در دست‌چاپ #قاصدک‌پرواز دردست‌چاپ #مرزعشق‌وجنون قراردادچاپ
1 773
3
🍂🍂**کیا از این #پافر_ها دوست دارن👆 😍برای دیدن تنوع و رنگبندی به کانالش سر بزنید🍂🍂 کلی درخواست داشتیم برای معرفی یه فروشگاه انلاین مطمئن که با خیال راحت بتونید ازش خرید کنید. #گالری_انلاین_مهتاب رو بهتون #پیشنهاد میدم. هرمدل لباس از سرتا پاتونو میتونید از این گالری به صورت اینترنتی تهیه کنید. گالری مهتاب یک گالری بی نظیر با چندین سال سابقه انلاین فروشی عرضه کننده مستقیم از تولید به مصرف می‌باشد. به جای بیرون رفتن از خانه، بازار را به خانه بیاورید. انتخاب حق شماست. https://t.me/joinchat/AAAAAFAhA5DTZBU1ZRFc2w وتا فراموش نکردم بگم این گالری #ارسال_رایگان هم به همه جای کشور داره😍👌 اینستاگرام مهتاب https://instagram.com/galerymahtabbb?igshid=19fc6vbmvxoqe کارهای پاییزه🍂 (کت،پالتو،لگ چرم،بافت،لباس های پشمی و ضخیم مناسب فصل سرما)شارژ شده**
Show more ...
1 125
0
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
3 455
0
واییی 😍امشب که اومدم پارتای خوشگل مون رو براتون بذارم گفتم خودم #شخصا بیام و یه رمان #فوق_العاده دلبر عاشقانه رو براتون معرفی کنم.آخه چی بگم از این رمان که اصلا قابل مقایسه با رمان های دیگه ی تلگرام نیست. امشب این رمان توصیه صد در صدی خود خودمه. یه جوری کولاک کرده که در عرض یک ماه نشده نزدیک به ده هزار نفر دارن میخوننش. از اسمش تا موضوعش همه آس و تک و شیکه. #کمی_برایم_عشق_دم_کن #اگه_ازخوندن_رمانای_آبکی_خسته_شدی_یه_سر_به_این_رمان_بزن https://t.me/joinchat/8TrqFtsZ_g0xNjM0 مهندس #یاشار توانا مدیر پروژه پل سازی در یکی از نقاط دور افتاده و کویری از زن ها بدش میاد خب حتما دلایل خودش رو داره و برای همین تو محیط کار خودش هیچ جنس #مونثی رو راه نمیده اما وقتی معاون پروژه قراره یه دختر جوون و خوشگل و زبر و زرنگ باشه اوضاع خیلی #قمردرعقرب میشه نه😂 #معمایی_هیجانی_فول_عاشقانه
Show more ...
1 843
0

sticker.webp

2 877
0
مردی که زورگوئه اما دلبری هم می‌کنه!👇👇👇 https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0 ⁠ ⁠ _ قیمت این دختر چند؟ قاصدک دختر مدلینگی که گیر پسر سیاستمدار معروف کشور می‌افته! طاها مجد! مردی که قاصدک رو برای...😱 و اون رو مجبور می‌کنه تا انواع مختلف لباسای عربی رو بپوشه و... _ بابت سرمایه گذاری‌ای که می‌کنم و به حتم سودی هم که می‌برم، یه شرط دارم! به آنی تاج ابرویم رو به بالا سوق پیدا کرد! با حوصله مهره‌های شطرنج را تکان می‌داد! همانی که حدسش را می‌زدم! با سیاست پیش رفتنش! نتوانستم پوزخند گوشه‌ی لبم را کمرنگ کنم! _ چه شرطی؟ هم‌چو خودم پوزخندی زد! _ من تو کشورای حاشیه خلیج‌فارس رو یک‌سری لباسای عربی و بومی هم سرمایه‌گذاری کردم و می‌خوام مانکن اون لباسا تو باشی! و... چشمانم را ریز کردم و... _ و دیگه‌ چی؟ تکیه‌اش را به مبل داد. _ و این‌که برای همیشه مانکنی باشی که من اسپانسرتم! هر قدر رقبای دیگه‌م بعد این قرارداد بهت پیشنهاد دادن من دو برابرش رو بهت می‌دم! فقط این‌که همین‌طور هیکلت بی‌نقص بمونه! یه مدل خاص باشی واسه همیشه! _ بنظرت قیمت این دختر چندِ؟ آتوسا ابروهای نازکش را درهم می‌کند. _ کدوم دختر؟ طاها طوری خاص اسم قاصدک را لب می‌زند. _ همین قاصدک! آتوسا کمی گردن می‌کشد تا بتواند بار دیگر قاصدک را راحت‌تر ببیند آن هم با وجود شلوغیِ اطرافش. _ چه‌ می‌دونم؟! حتما گرونِ دیگه! حالا تو واسه چی می‌پرسی؟ طاها بلافاصله لب می‌زند: _ می‌خوامش! آتوسا حیران و متعجب به نیم‌رخ طاها خیره می‌ماند! _ یعنی چی که می‌خوایش؟ آتشِ حسادت به آنی در وجود آتوسا شعله‌ور می‌شود! طاها اما با طمانینه و توامِ با آرامش می‌گوید: _ می‌خوام روش سرمایه گذاری کنم! لوند و جذابِ! کمی مکث می‌کند و بار دیگر می‌گوید: _ همین‌طور... خواستنی! چشمان آتوسا دیگر توانِ بیش از حد گرد شدن را ندارند! ضربه‌ی آرامی به بازوی طاها می‌کوبد و با صدایی که سعی می‌کند آرام نگاه دارد، می‌غرد: _ طاها؟ زنِ آینده‌ت چفت به چفتت وایساده بعد اون‌وقت تو داری از دختر دیگه‌ای این‌جوری تعریف می‌کنی؟ طاها پوزخندی می‌زند و سرش را می‌چرخاند و به صورتِ از خشم سرخ‌ شده‌ی آتوسا نگاه می‌کند! _ زنِ آینده؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
کانال رسمی "مهین‌عبدی"
🧿﴾﷽}🧿 لاحول‌ولاقوه‌الابالله‌العلی‌العظیم مهین عبدی نویسنده‌رمان‌های👇 #شهر‌پاییزی چاپ #جاده‌مه‌گرفته دردست‌چاپ #سلاخی‌احساس‌من(حامی)دردست‌چاپ #رویایی‌درشب دردست‌چاپ #رقص‌نگاهت‌جلداول و #جلددوم‌ در دست‌چاپ #قاصدک‌پرواز دردست‌چاپ #مرزعشق‌وجنون قراردادچاپ
730
0
- خوبه که من انقدر پیشت راحتم که می‌تونم خصوصی‌ترین حرف‌هام رو هم بزنم. ارسلان من عاشق شدم! جوابش با مکث آمد، آنقدر که انگشتم رفت برای تایپ اما جواب او زودتر رسید: - یعنی الان بگم مبارک باشه؟! نگرانی توی گلویم خمیه زد: - ارسلان تو رو خدا اینطوری حرف نزن..بیشتر می‌ترسم. زد به جاده‌ی خرابات و می عشق را یک نفس سرکشید: - امروز عصر که از اَلوار زدم بیرون رفتم املاک یه چندتا کیس توپ دیدم، مشاور املاکه گفت مثل اینکه براتون تراس خونه از خودِ خونه مهم‌تره، بهش گفتم همینطوره آخه خانومم تراس خونه رو خیلی دوست داره. مخصوصا که طبقه سی‌ام باشه و تهران زیر پات باشه و هیچ جای خونه بوی سُها رو نده. یه پنت هاوس بهم نشون داد، می‌شستی توی تراس از پاسداران رو میدیدی تا حرم امام. یک سوم پولش رو کم داشتم اما دل نزدم واسه معامله؛ قرار داد رو امضا کردم و نرسیده خونه ماشین رو دادم فرشید دو سوته نقدش کرد. دوچرخه سوار بشی واسه خاطر عشقت حال میده نه؟ آره حال میده به شرط اینکه عشقت عاشق نشده باشه.. با تتمه صدای مانده در وجودم نامش را صدا زدم: - ارسلان... - یه کم قد یه مشتری فرش که سفارش میده، قد همونا که میان ماهی سفارش بدن تو قانعشون می‌کنی گلدونی هم قشنگه برام وقت میذاشتی افرا...جان.. عصری که داشتم بدون ماشین می‌اومدم خونه من اون خونه رو توی خیالم چندین بار چیدم، حتی توی تراسش یه دار قالی گذاشتم که تو شب به شب می‌شستی پشتش و می‌بافتی و من خط به خط با هر گره‌ات بیشتر و بیشتر عاشقت می‌شدم. شب‌ها با هم راجع به طرح جدیدت حرف می‌زدیم و کلی تصمیم‌های جدید برای زندگی می‌گرفتم حتی به بچه‌مون فکر کردم. به همین سادگی من رویا بافتم افرا... اونوقت تو به همین سادگی زدی ترکوندی حباب رویاهام رو... خونه می‌خوام چی کار؟ ماشین می‌خوام چی کار؟ وقتی عشقم وسط رویا بافی‌های من عاشق شده؟ لال شده بودم و انگشتانم از حرکت مانده بودند و او تند تند برون ریزی می‌کرد هر آنچه که قلبش را مچاله کرده بود. - نه افرا ...نه من از دوست داشتنت دست نمی‌کشم. تو راه خودت رو برو، من راه خودم رو می‌رم. عاشق شو اما اینو بدون من از دوست داشتنت دست نمی‌کشم. من تند تند رویا می‌بافم و تو به سرعت نور از روی همشون رد شو...نه از دستت ناراحت می‌شم نه از دستت میدم من فقط دست از دوست داشتنت نمی‌کشم. داشتم می‌مردم #ارسلان_اگر_می‌فهمید_حریفش، رقیبش، سیاوش است دیگر هیچ چیزی قابل پیش بینی نبود... https://t.me/joinchat/UU7R1FiqWymiCDT- https://t.me/joinchat/UU7R1FiqWymiCDT-
Show more ...
2 097
1
-چقدر خوش‌تیپ شدی عشق من. آنقدر #محو زیباییت در آن لباس عروس خاص بودم که نتوانستم جوابت‌را بدهم. #فیلمبردار در حالیکه می خندید گفت: -آقای‌داماد #زنده ای؟ مثل اینکه اول شما باید جلو میومدی و دسته گلو به عروس خانم میدادی و ازش تعریف می‌کردی‌ها! من که تازه به خود آمده بودم بی توجه به فیلمبردار دست #دورکمرت انداختم و تو را محکم در #آغوش گرفته و گفتم: -عزیز دل شهراد. بعد #بوسه‌ای کوتاه اما پراحساس بر #لبات زدم که‌باعث #سرخ‌شدن گونه‌هات و بلند شدن صدای‌خنده همه شد. کمرت را که #رها کردم دسته گل را به دستت دادم و لب زدم: -فوق العاده شدی نفس من. تو آن را گرفته و سر به زیر تشکر کردی. #فیلمبردار در حال فیلمبرداری گفت: -عالی شد. اولین باره بدون اینکه از دوماد بخوام، چنین #صحنه قشنگی رو خودش رقم می زنه. معمولا ایرانی ها جلوی چشم فیلمبردار دوست ندارن این کارها رو بکنند. باخنده‌دستمودورکمرت‌حلقه‌کردم‌وگفتم: -آخه عروس دورگه و پدرش آلمانیه و البته که توی آلمان به دنیا اومده. #عکاس در حال عکس گرفتن گفت: -اما فکر کنم این شما بودید که عمل کردید و عروسمون تازه خجالتم کشید. حرف او همه ما را به #خنده انداخت. -شما هم جای من بودید و خدا همچنین #لعبتی‌ رو بهتون میداد #اختیار از دست می‌دادید. #آرایشگر گفت: -راست میگید. چون شهرزادجون بدون آرایشم همین قدر #خوشگل‌ودلربا بود و من فقط یک گریم محو براش کردم. من با #عشق نگاه در نگاهت دوختم: -شهرزادمن، همه‌جوره واسه من قشنگه. کنار‌گوش‌تو آرام اما #پرحرارت‌ لب‌زدم: -وای‌شهرزاد، قلبم‌ اگه تا شب نایسته خوبه. بعد با #بوسه‌ای ملتهب بر لاله گوشت، #خش دار نفس زدم: -با دیدنت اون قدر بی تاب شدم و قلبم داره تند می زنه که نمی دونم چه جوری تا شب تحمل کنم...🙈 https://t.me/joinchat/TrVYXRVlZHKyHStV https://t.me/joinchat/TrVYXRVlZHKyHStVشهرزاد سومین‌‌اثر ازنویسنده‌ای‌‌ چاپی که دو رمان اولشم رایگان و کامل در این کاناله و جنجال در تلگرام به پا کرده💯 #روایت‌عشقی‌ممنوعه‌باپایانی‌دلبر🔥 #فول‌عاشقانه‌هیجانی‌همخونه‌ای♨️ #قلم‌قوی‌وجذاب‌باپارتگذاری‌منظم💃 #باآموزش‌های‌روانشناسی‌زناشویی📛 ❌امشب لینک باطل میشه،پس از دستش ندید که پشیمون میشید🏃‍♀🏃‍♀ https://t.me/joinchat/TrVYXRVlZHKyHStV
Show more ...
photo
1 197
3
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
1 653
0
یه کانال پیدا کردم خوراک خودتونه 😁😍 یعنی من هزار تا هم کانال عضو باشم این کانال اولیشه و اصلا ازش لفت نمیدم 😜 پیشنهاد اول نویسنده و ادمین کانال هست هر #نووووووووووووع #رمانی بخوای با خلاصه اش تووکانال گذاشته که بتونی راحت انتخاب کنی همه رمان خون های واقعی اینجا جویینن😎🔥 https://t.me/joinchat/Ptpg8TH-rF1CI5JA اینجا پر از بهترین و برترین رمان های آنلاین معروف با هر نوع ژانر و گرایشی 😍😍😍🔥 فقط به اندازه 50 نفرعضوگیری #رایگان داریم پس اگه میخوای از بقیه رمان خونا جا نمونی زود تر جووین بده🙈😎 👇👇 https://t.me/joinchat/Ptpg8TH-rF1CI5JA 👆👆👆👆👆👆
Show more ...
1 179
1
_میای بیرون یا زنگ بزنم به بابات بگم گوشی رو بده دخترت؟ ‌_مسیح؟! صدای معصوم و لرزان دخترک قلبش را نشانه می‌گیرد. سیبک گلویش تکان خورده و خشدار لب می‌زند: _باید بگم هوم ولی قلب لامصبم هی میگه بهش بگو؛ جانم! ببین چیکار کردی باهام که از بِنال رسیدم به جانم! صدای خنده‌های ریز و ملایم دخترک گوشش را نوازش می‌دهد و قلبش دلتنگ‌تر و دیوانه‌تر از قبل می‌کوبد! گوشه‌ی لبش بالا می‌رود: _می‌خندی؟! بایدم بخندی. پدر بی‌صاحابمو درآوردی، تو نخندی کی بخنده! نگاهش را در تاریکی می‌چرخاند و نفسش را فوت می‌کند: _فکرشم نمی کردم، من با این قدوقواره و اینهمه ادعا یه روزی انقد خرابت بشم که نصفه‌ شبی بزنه به سرم با موتور صد و سی کیلومتر بکوبم و بیام که یه نظر ببینمت! دخترک لرزان و مظلومانه لب می‌زند: _ تو اینجایی؟! _روبه روی این در بزرگ قرمز رنگم! رنگش قرمزه دیگه؟! صدای نفس بریده و نگران دخترک بلند می‌شود: _وای مسیح اگه بابام ببینتت یا... _حالیمه عزیز کرده‌ی حاج علی سماواتی و خانم خلبانِ تحصیل کرده‌ و همه چی تموم! حالیمه که خواستنت و رسیدنش به گوش حاج بابات همون و به پا شدن آشوب تو خاندان سماوات‌ها همون! به قلب بی‌شرفمم گفتم؛ اینو به تو نمی‌دن که! این خانم خلبان رو چه به توئه کله‌خراب و خط خطی؟! نفهمه ولی! نمی‌فهمه! باید بگوید؛ چشم آبیِ مو حنایی ارزش جنگیدن با سماوات‌ها را دارد! لب‌های اناری‌اش ارزش جنگیدن با حاج علی را دارد! _میای بیرون یا من از روی دیوار بیام تو؟! صدای خفه و ناباور برکه قلبش را می‌لرزاند: _مسیح!! ناآرام و بی‌قرار چندبار دست روی صورتش می‌کشد و خشدار لب می‌زند: _جانم؟! دارم خل می‌شوم خداوکیلی! پاشو بیا تا بیشتر از این خر نشدم و زنگ ویلا رو نزدم! دخترک پراسترس و ترسیده لب می‌زند: _همه تو ویلان‌‌‌‌... من آخه چطوری بیام؟ _من بیام تو پس لامروت؟! https://t.me/joinchat/g8_ccysKjGo0MTNk https://t.me/joinchat/g8_ccysKjGo0MTNk
Show more ...
728
1
⁠ - دو هفته فرصت داری تا یکی رو پیدا کنی. به چهره جدی حاج فتاح نگاه کردم و ناباور لب زدم. - برای چه کاری؟ دستی به محاسن سفیدش کشید و خون‌سرد جوابم را داد. - یه مرد معتمد پیدا کنی و #ازدواج کنی...#صیغه! من حضانت دخترم را می‌خواستم و این مرد از صیغه شدن حرف می‌زد. دردی در قلبم پیجید که با یادآوری مهلتی که داده بود بیشتر و بیشتر می‌شد. تنها دو هفته! - اصلا می‌فهمید چی می‌گید حاج‌آقا؟ دو هفته وقت دادید که خودم رو از چاله در بیارم بندازم توی چاه؟ که #صیغه مردی بشم که نمی‌شناسم. پرونده زیر دستش را بست و از صندلی‌اش بلند شد. روب‌رویم نشست و لیوان آبی پر کرد. - این رو بخور تا آروم شی و حرف بزنیم. محتویات لیوان را یک نفس سر کشیدم. از ذهنم گذشت اگر شوکران به دستم می‌داد آسان تر از این #شرط مسخره قبولش می‌کردم. - اما نمی‌شه حاج آقا...درسته که #مجبورم برای پس گرفتن دخترم هر کاری بکنم...ولی آقا من توی دو هفته از کجا کسی رو پیدا کنم و ازدواج کنم. لبخند مطمئنی زد و سر تکان داد. - اما من کسی رو سراغ دارم...مورد اعتماده! ناباور نگاهش کردم و لب زدم: - اون مردی که می‌گید کیه؟ می‌شناسمش؟ با بستن پلکش جواب مثبت داد. - سید #عماد، عماد محتشم! فکر کنم بشناسیش! با شنیدن نامش به خود لرزیدم و ناخودآگاه چهره‌اش را یک بار در ذهنم مرور کردم. همان مرد بداخلاق و #مذهبی که زیادی #جذاب بود...همان که زنی جرئت نداشت چند قدمی‌اش نزدیک شود. - اصلا شاید ایشون راضی نباشن. درست نیست این کار حاجی. داشتم از زیرش در می‌رفتم. صیغه عماد شوم؟ #محرم آن مرد عبوس؟ امکان نداشت! - عماد راضیه. چه می‌گفت؟ کمر همت بسته بودند به نابودی من؟ با فکر نزدیکس او به من...و زندگی زیر یک سقف نفسم گرفت...آن مرد زیادی #ترسناک بود! https://t.me/joinchat/J7eet7IJz4BmMWU8 https://t.me/joinchat/J7eet7IJz4BmMWU8 ❌❌ #محیا زنی که به دنبال پس گرفتن حضانت دخترش با شرط عجیبی مواجه می‌شود...باید در عرض دو هفته زندگی‌اش را بند به مرد عبوسی کند که ازش هراس دارد...عماد محتشم زیادی برای این شرط نامناسب بود! جذاب و مذهبی بود...اما همیشه اخم‌هایش گره سختی داشتند...و محیا حتی از حرف زدن با او هراس داشت. اما تن به این محرمیت می‌دهد و...❗❗❌
Show more ...
photo
969
2
اگه تلگرام اصلی داری وارد شو ⭕️⭕️⭕️ ‌‌‌#اعدام_برادر_جلوی_چشم_خواهر😭😩❌❌❌❌♨️♨️♨️ ‌. ‌#پارتی_واقعی_از_رمان.♨️♨️♨️💯💯💯💯💯💯 #عروس_خونبس #واویلایی به پا شده بود. #پدرام_را_پای_چوبه ی_دار_بردند.‌ دکتر روبروی پدرام ایستاد. _آماده ای؟ پدرام بدون ذره ای ترس سر بالا گرفت: _ بله آماده ام. _اسمت چیه؟ _ پدرام مظفری. _ #میدونی_قراره_اعدام_بشی#میدونی_قراره_اعدام_بشی؟ _ بله دکتر از صحت سلامت عقلانی پدرام مطمئن شد. رو به قاضی کرد. _جناب قاضی می تونید شروع کنید.‌ مادر پدرام با شنیدن این حرف به سرو صورت زد و #شیون کرد. روی زمین نشست. _تورو خدا ببخشید. #پسرمو_نکشید#پسرمو_نکشید پناه نیز گریه کنان به برادر نگاه کرد. #پدرام باز هم #غرش کرد. _ داداش ببرشون بیرون. مادر هراسان نگاهی به پرهام کرد. _ نمی رم نمی رم.‌ قاضی به سربازی اشاره کرد. _سرباز شروع خواندن قرآن کرد.‌ #رادمان#رادمان جلو رفت #تا_حکم#تا_حکم را اجرا کند. #انتقام#انتقام آنقدر چشمش را کور کرده بود که زجه های پناه نیز تاثیری نداشت. با نظارت پزشک #طناب_را_دور_گردن_پدرام_انداخت#طناب_را_دور_گردن_پدرام_انداخت. دنیای پناه به آخر رسید. پایش را بالا برد تا زیر پای پدرام را خالی کند. مادر ریز ریز به آرامی با ناله گفت: _ نکن نکن.‌ جو حاکم خفقان آور شده بود.‌ حاج علی شمرده شمرده به سینه میزد. به سختی روی پا بند بود اما همچنان خودش را استوار نشان می داد. پرهام نیز مراقب مادر و پناه بود. اما نمی توانست گریه نکند. هنوز پایش نرسیده بود که #پناه_جیغ زد. چهار دست و پا روی زمین افتاد، اما بلند شد. چادرش رها شد و روی زمین افتاد. زانو زد. پای بلند شده ی رادمان را گرفت. _ نکن تورو خدا... تورو قرآن نکن. رادمان متعجب به پناه نگاه کرد. مامورین به سمتش حرکت کردند. با اشاره ی قاضی سر جایشان ماندن. پدرام غرشی کرد. _ نکن پناه برو عقب من بمیرم بهتر از اینه تو التماس کنی. #پناه بی توجه به پدرام گریه کن #محکم_تر_پای_رادمان_را_چسبید. هق هق می کرد. _ منو بکش بجاش، تورو خدا داداشمو نکش... #تورو خدا #رحم_کن. مغز رادمان از این حرکت قفل کرده بود. لحظه ای ماتش ماند.‌ مگر داداش تو به داداش من رحم کرد؟ _ تو رحم کن. التماس می کنم. رادمان کمی خم شد. _با نقشه به من نزدیک شدی که رضایت بگیری؟ _ نه... نه به خدا. پدرام که گردنش گیر طناب بود باز #فریاد زد. پرهام پناه و ببر چرا ایستادی؟ پرهام حرکتی کرد اما بازویش توسط حاج علی گرفتار شد. حاج علی نیز امیدش به آخرین تیری بود که از جانب پناه روانه می شد. پناه گریه کنان هق هق کرد و نالید. _ ببخشش یک عمر کنیزیتو می کنم. تور خدا ببخشش.‌ مگه تو امدادگر نیستی؟ رادمان دهانش باز ماند. اخمی کرد. _منظورت چیه؟ _یه امدادگر راضی به مرگ کسی نیست، حتی جون خودش رو به خطر می ندازه. چطور دلت میاد جون کسی رو بگیری؟ رادمان رو به قاضی کرد. _ میشه چند لحظه صبر کنید. قاضی که دوست داشت امروز جان پدرام بخشیده شود جواب داد. _ بله حتما. پناه سرش را بلند کرد و به پدرام نگاه کرد. دستش را از پای رادمان کشید. رادمان رو به قاضی ادامه داد: _ می تونم چند دقیقه با این خانم حرف بزنم. پدرام تکانی به خودش داد. _ #چیکارش داری لعنتی؟ پرهام #غیرتت کجاس چرا پناه رو نمی بری؟ رادمان به گوشه ای اشاره کرد. پناه در حالی که بدنش می لرزید و اشک می ریخت همراهش شد. روبرویش ایستاد. 😭😭😭😭 _ زندگیت و جهنم می کنم ها! امروز بگذرم فردا نفس خودت و قطع می کنم ها؟ حاضری اسم عروس خونبس و یدک بکشی؟ پناه تنها سری تکان داد. _ بیای خونه ی من خبری از مهر و محبت نیست. https://t.me/joinchat/kTb1C1J6pPxkZjY0 #رمانی_از_دل_واقعیت #پناه_عروس_خونبس_می شود. تا جان #برادر را نجات دهد. .#رادمان مردی عاشق پیشه #اما‌کینه‌ای پا روی دلش می گذاشت تا برای #انتقام‌خون‌برادرش آبروی‌ #‌تک‌دختر‌ حاج علی را به باد می دهد. #دامنش را #لکه‌دار و بی پناه راهی کوچه و خیابانش می کند. غافل ازاینکه از برادرش قاتل نیست.
Show more ...
-
336
0

sticker.webp

706
1
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
641
0

sticker.webp

467
0
اگه تلگرام اصلی داری وارد شو ⭕️⭕️⭕️ ‌‌‌#اعدام_برادر_جلوی_چشم_خواهر😭😩❌❌❌❌♨️♨️♨️ ‌. ‌#پارتی_واقعی_از_رمان.♨️♨️♨️💯💯💯💯💯💯 #عروس_خونبس #واویلایی به پا شده بود. #پدرام_را_پای_چوبه ی_دار_بردند.‌ دکتر روبروی پدرام ایستاد. _آماده ای؟ پدرام بدون ذره ای ترس سر بالا گرفت: _ بله آماده ام. _اسمت چیه؟ _ پدرام مظفری. _ #میدونی_قراره_اعدام_بشی#میدونی_قراره_اعدام_بشی؟ _ بله دکتر از صحت سلامت عقلانی پدرام مطمئن شد. رو به قاضی کرد. _جناب قاضی می تونید شروع کنید.‌ مادر پدرام با شنیدن این حرف به سرو صورت زد و #شیون کرد. روی زمین نشست. _تورو خدا ببخشید. #پسرمو_نکشید#پسرمو_نکشید پناه نیز گریه کنان به برادر نگاه کرد. #پدرام باز هم #غرش کرد. _ داداش ببرشون بیرون. مادر هراسان نگاهی به پرهام کرد. _ نمی رم نمی رم.‌ قاضی به سربازی اشاره کرد. _سرباز شروع خواندن قرآن کرد.‌ #رادمان#رادمان جلو رفت #تا_حکم#تا_حکم را اجرا کند. #انتقام#انتقام آنقدر چشمش را کور کرده بود که زجه های پناه نیز تاثیری نداشت. با نظارت پزشک #طناب_را_دور_گردن_پدرام_انداخت#طناب_را_دور_گردن_پدرام_انداخت. دنیای پناه به آخر رسید. پایش را بالا برد تا زیر پای پدرام را خالی کند. مادر ریز ریز به آرامی با ناله گفت: _ نکن نکن.‌ جو حاکم خفقان آور شده بود.‌ حاج علی شمرده شمرده به سینه میزد. به سختی روی پا بند بود اما همچنان خودش را استوار نشان می داد. پرهام نیز مراقب مادر و پناه بود. اما نمی توانست گریه نکند. هنوز پایش نرسیده بود که #پناه_جیغ زد. چهار دست و پا روی زمین افتاد، اما بلند شد. چادرش رها شد و روی زمین افتاد. زانو زد. پای بلند شده ی رادمان را گرفت. _ نکن تورو خدا... تورو قرآن نکن. رادمان متعجب به پناه نگاه کرد. مامورین به سمتش حرکت کردند. با اشاره ی قاضی سر جایشان ماندن. پدرام غرشی کرد. _ نکن پناه برو عقب من بمیرم بهتر از اینه تو التماس کنی. #پناه بی توجه به پدرام گریه کن #محکم_تر_پای_رادمان_را_چسبید. هق هق می کرد. _ منو بکش بجاش، تورو خدا داداشمو نکش... #تورو خدا #رحم_کن. مغز رادمان از این حرکت قفل کرده بود. لحظه ای ماتش ماند.‌ مگر داداش تو به داداش من رحم کرد؟ _ تو رحم کن. التماس می کنم. رادمان کمی خم شد. _با نقشه به من نزدیک شدی که رضایت بگیری؟ _ نه... نه به خدا. پدرام که گردنش گیر طناب بود باز #فریاد زد. پرهام پناه و ببر چرا ایستادی؟ پرهام حرکتی کرد اما بازویش توسط حاج علی گرفتار شد. حاج علی نیز امیدش به آخرین تیری بود که از جانب پناه روانه می شد. پناه گریه کنان هق هق کرد و نالید. _ ببخشش یک عمر کنیزیتو می کنم. تور خدا ببخشش.‌ مگه تو امدادگر نیستی؟ رادمان دهانش باز ماند. اخمی کرد. _منظورت چیه؟ _یه امدادگر راضی به مرگ کسی نیست، حتی جون خودش رو به خطر می ندازه. چطور دلت میاد جون کسی رو بگیری؟ رادمان رو به قاضی کرد. _ میشه چند لحظه صبر کنید. قاضی که دوست داشت امروز جان پدرام بخشیده شود جواب داد. _ بله حتما. پناه سرش را بلند کرد و به پدرام نگاه کرد. دستش را از پای رادمان کشید. رادمان رو به قاضی ادامه داد: _ می تونم چند دقیقه با این خانم حرف بزنم. پدرام تکانی به خودش داد. _ #چیکارش داری لعنتی؟ پرهام #غیرتت کجاس چرا پناه رو نمی بری؟ رادمان به گوشه ای اشاره کرد. پناه در حالی که بدنش می لرزید و اشک می ریخت همراهش شد. روبرویش ایستاد. 😭😭😭😭 _ زندگیت و جهنم می کنم ها! امروز بگذرم فردا نفس خودت و قطع می کنم ها؟ حاضری اسم عروس خونبس و یدک بکشی؟ پناه تنها سری تکان داد. _ بیای خونه ی من خبری از مهر و محبت نیست. https://t.me/joinchat/kTb1C1J6pPxkZjY0 #رمانی_از_دل_واقعیت #پناه_عروس_خونبس_می شود. تا جان #برادر را نجات دهد. .#رادمان مردی عاشق پیشه #اما‌کینه‌ای پا روی دلش می گذاشت تا برای #انتقام‌خون‌برادرش آبروی‌ #‌تک‌دختر‌ حاج علی را به باد می دهد. #دامنش را #لکه‌دار و بی پناه راهی کوچه و خیابانش می کند. غافل ازاینکه از برادرش قاتل نیست.
Show more ...
-
187
0
خب همه می‌دونید که پیدا کردن یک رمان خوب با #قلم‌قوی این روزا سخت شده.❌ ما اومدیم یک چنلی زدیم که مجموعه‌ای از لینک #بهترین و قلم #قوی ترین #رمان ها رو براتون گذاشتیم، از جمله انواع رمان هایی که مورد علاقت هست مثل: #طنز 😂 #عاشقانه 💞 #جنایی مافیایی🩸🚬 و #پلیسی 🧑‍✈️👩‍✈️ فقط به اندازه 50 نفرعضوگیری #رایگان داریم پس اگه هر #نووووووووووووع #رمانی بخوای میتونی کاملا #رایگان بخونی همه رمان خون های واقعی اینجا جویینن😎🔥 https://t.me/joinchat/Ptpg8TH-rF1CI5JA دیگه‌ نگران رمان هایی که دوستشون داری و نمیتونی پیداشون کنی نباش😍🔥 اینجا پر از بهترین و برترین رمان های آنلاین معروف😍😍😍 ظرفیت محدود 🏃‍♂🏃‍♀🏃
Show more ...
526
0
- مردم نمی‌گن دختر مجرد چطوری یهو صاحب بچه سه ساله شد؟ محیا با خجالت زیر چشمی به سید عماد نگاه می‌کند. در حجره‌ نشسته بود و با اخم به صحبت‌های محیا و عمویش گوش می‌داد. - بذارید بگن. من نمی‌تونم این بچه رو ول کنم به امون خدا‌‌. پوزخند بی‌صدای سید عماد از دید محیا دور نماند‌. دلیل حضور این مرد غریبه را در بحث خانوادگی‌شان درک نمی‌کرد. آن هم عمادی که محیا از او وحشت داشت‌. بس‌که خشک و جدی بود. - این محله کوچیکه. این خبر بپیچه هزارتا چشم بد میاد روت. وگرنه منم مثل تو می‌گم گور بابای حرف مردم. عموی تنی‌اش نبود‌. دوست پدر مرحومش بود اما حق پدری به گردن محیا داشت. نمی‌توانست با لجبازی حرفش را به کرسی بنشاند. دستش را عصبی دور فنجانش تنید و با حرص گفت: - پیشنهاد بهتری دارید عمو؟ نگاه عمو حبیبش به عماد افتاد و محیا از این‌که جلوی این غریبه باز حرف ازدواجش پیش کشیده شود، وحشت کرد. - قبلا پیشنهادم رو دادم دخترم. ازدواج کن. محیا نفسش را پرحرص بیرون فرستاد و گوشه‌ی چادرش را در دست فشرد. - عمو جان. من با علی بقال و ممد میوه فروش و امثالهم ازدواج نمی‌کنم. کلا ازدواج نمی‌کنم آقا جان! عمویش دستی به محاسن سفیدش کشید و استغفراللهی زیر لب زمزمه کرد. - آخه چرا؟ دردت چیه بابا جان؟ لب گزید و سر زیر انداخت. عمویش هیچ، جلوی سید عماد چگونه سنگ عشق را به سینه می‌زد؟ نگاه نافذ و جدی‌اش، منتظر به محیا دوخته شده بود. - من دوست ندارم از سر مصلحت ازدواج کنم. می‌خوام یکی باشه دوستم داشته باشه. عمو حبیب لبخندی زد و نگاهش را بین عماد و محیا چرخاند. - دیروز سید عماد اومد پیش من‌...اصلا خودت بگو پسر جان. چشم‌های محیا گرد شده به سمت عماد کشیده شد. مرد در جایش تکانی خورد و حرف حاج حبیب را ادامه داد. - من دیروز خدمت حاج حبیب رسیدم و...شما رو از ایشون خواستگاری کردم‌. شرایط اون بچه رو هم قبول می‌کنم. سر چشم! خواستگاری؟ آن هم عماد؟ محیا حس بازیچه شدن بدی داشت. برای حرف مردم باید ازدواج می‌کرد؟ آن هم بدون عشق؟ عصبی از جا بلند شد و چادرش را محکم‌تر گرفت. - مثل این‌که متوجه عرایض بنده نشدید! من ازدواج بدون عشق رو قبول ندارم. او هم مانند من بلند شد و دکمه‌ی کتش را بست. بی‌نهایت خوشتیپ بود این مرد. - کسی هم نگفت بدون عشق! من..‌.من شما رو دوست دارم! محیا خشکش زد. چه می‌گفت؟ سید عماد و علاقه به یک زن؟ زانوهایش لرزید و اگر برای حفظ ابرو نبود، همان‌جا روی مبل سقوط می‌کرد. - چرا تعجب کردید؟ دوستتون دارم و می‌خوام زن من بشید. این مرد یخی دوستش داشت؟ https://t.me/joinchat/J7eet7IJz4BmMWU8 https://t.me/joinchat/J7eet7IJz4BmMWU8 با ورود بچه‌ی بی‌سرپرستی سه ساله به زندگی محیای تنها، او تصمیم می‌گیرد دختر بچه‌ را بزرگ کند. اما با مخالف‌های شدیدی مواجه می‌شود. تنها شرط رضایت ازدواج محیاست... با پیش قدم شدن سید عماد و خواستگاری‌اش، تمام محاسبات محیا بهم می‌خورد‌. عماد مردی خشک و جدی و مذهبی‌ست که همه می‌گویند از جنس زن فراری‌ست.‌‌..
Show more ...
زهرا گوبانی "تب تند پیراهنت"
﷽ لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم🧿 روزهای فرد دو پارت💜 پارتگذاری ساعت مشخصی ندارد💜 لطفا کپی نکنید💜 گروه نقد: https://t.me/joinchat/e1wWpU8BgUVmNmQ0 اینستاگرام: https://instagram.com/zahra.goobani
644
0
_میای بیرون یا زنگ بزنم به بابات بگم گوشی رو بده دخترت؟ ‌_مسیح؟! صدای معصوم و لرزان دخترک قلبش را نشانه می‌گیرد. سیبک گلویش تکان خورده و خشدار لب می‌زند: _باید بگم هوم ولی قلب لامصبم هی میگه بهش بگو؛ جانم! ببین چیکار کردی باهام که از بِنال رسیدم به جانم! صدای خنده‌های ریز و ملایم دخترک گوشش را نوازش می‌دهد و قلبش دلتنگ‌تر و دیوانه‌تر از قبل می‌کوبد! گوشه‌ی لبش بالا می‌رود: _می‌خندی؟! بایدم بخندی. پدر بی‌صاحابمو درآوردی، تو نخندی کی بخنده! نگاهش را در تاریکی می‌چرخاند و نفسش را فوت می‌کند: _فکرشم نمی کردم، من با این قدوقواره و اینهمه ادعا یه روزی انقد خرابت بشم که نصفه‌ شبی بزنه به سرم با موتور صد و سی کیلومتر بکوبم و بیام که یه نظر ببینمت! دخترک لرزان و مظلومانه لب می‌زند: _ تو اینجایی؟! _روبه روی این در بزرگ قرمز رنگم! رنگش قرمزه دیگه؟! صدای نفس بریده و نگران دخترک بلند می‌شود: _وای مسیح اگه بابام ببینتت یا... _حالیمه عزیز کرده‌ی حاج علی سماواتی و خانم خلبانِ تحصیل کرده‌ و همه چی تموم! حالیمه که خواستنت و رسیدنش به گوش حاج بابات همون و به پا شدن آشوب تو خاندان سماوات‌ها همون! به قلب بی‌شرفمم گفتم؛ اینو به تو نمی‌دن که! این خانم خلبان رو چه به توئه کله‌خراب و خط خطی؟! نفهمه ولی! نمی‌فهمه! باید بگوید؛ چشم آبیِ مو حنایی ارزش جنگیدن با سماوات‌ها را دارد! لب‌های اناری‌اش ارزش جنگیدن با حاج علی را دارد! _میای بیرون یا من از روی دیوار بیام تو؟! صدای خفه و ناباور برکه قلبش را می‌لرزاند: _مسیح!! ناآرام و بی‌قرار چندبار دست روی صورتش می‌کشد و خشدار لب می‌زند: _جانم؟! دارم خل می‌شوم خداوکیلی! پاشو بیا تا بیشتر از این خر نشدم و زنگ ویلا رو نزدم! دخترک پراسترس و ترسیده لب می‌زند: _همه تو ویلان‌‌‌‌... من آخه چطوری بیام؟ _من بیام تو پس لامروت؟! https://t.me/joinchat/g8_ccysKjGo0MTNk https://t.me/joinchat/g8_ccysKjGo0MTNk
Show more ...
723
3
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
2 193
0
یه کانال پیدا کردم خوراک خودتونه 😁😍 یعنی من هزار تا هم کانال عضو باشم این کانال اولیشه و اصلا ازش لفت نمیدم 😜 پیشنهاد اول نویسنده و ادمین کانال هست هر #نووووووووووووع #رمانی بخوای با خلاصه اش تووکانال گذاشته که بتونی راحت انتخاب کنی همه رمان خون های واقعی اینجا جویینن😎🔥 https://t.me/joinchat/Ptpg8TH-rF1CI5JA اینجا پر از بهترین و برترین رمان های آنلاین معروف با هر نوع ژانر و گرایشی 😍😍😍🔥 فقط به اندازه 50 نفرعضوگیری #رایگان داریم پس اگه میخوای از بقیه رمان خونا جا نمونی زود تر جووین بده🙈😎 👇👇 https://t.me/joinchat/Ptpg8TH-rF1CI5JA 👆👆👆👆👆👆
Show more ...
1 688
2
اگه تلگرام اصلی داری وارد شو ⭕️⭕️⭕️ ‌‌‌#اعدام_برادر_جلوی_چشم_خواهر😭😩❌❌❌❌♨️♨️♨️ ‌. ‌#پارتی_واقعی_از_رمان.♨️♨️♨️💯💯💯💯💯💯 #عروس_خونبس #واویلایی به پا شده بود. #پدرام_را_پای_چوبه ی_دار_بردند.‌ دکتر روبروی پدرام ایستاد. _آماده ای؟ پدرام بدون ذره ای ترس سر بالا گرفت: _ بله آماده ام. _اسمت چیه؟ _ پدرام مظفری. _ #میدونی_قراره_اعدام_بشی#میدونی_قراره_اعدام_بشی؟ _ بله دکتر از صحت سلامت عقلانی پدرام مطمئن شد. رو به قاضی کرد. _جناب قاضی می تونید شروع کنید.‌ مادر پدرام با شنیدن این حرف به سرو صورت زد و #شیون کرد. روی زمین نشست. _تورو خدا ببخشید. #پسرمو_نکشید#پسرمو_نکشید پناه نیز گریه کنان به برادر نگاه کرد. #پدرام باز هم #غرش کرد. _ داداش ببرشون بیرون. مادر هراسان نگاهی به پرهام کرد. _ نمی رم نمی رم.‌ قاضی به سربازی اشاره کرد. _سرباز شروع خواندن قرآن کرد.‌ #رادمان#رادمان جلو رفت #تا_حکم#تا_حکم را اجرا کند. #انتقام#انتقام آنقدر چشمش را کور کرده بود که زجه های پناه نیز تاثیری نداشت. با نظارت پزشک #طناب_را_دور_گردن_پدرام_انداخت#طناب_را_دور_گردن_پدرام_انداخت. دنیای پناه به آخر رسید. پایش را بالا برد تا زیر پای پدرام را خالی کند. مادر ریز ریز به آرامی با ناله گفت: _ نکن نکن.‌ جو حاکم خفقان آور شده بود.‌ حاج علی شمرده شمرده به سینه میزد. به سختی روی پا بند بود اما همچنان خودش را استوار نشان می داد. پرهام نیز مراقب مادر و پناه بود. اما نمی توانست گریه نکند. هنوز پایش نرسیده بود که #پناه_جیغ زد. چهار دست و پا روی زمین افتاد، اما بلند شد. چادرش رها شد و روی زمین افتاد. زانو زد. پای بلند شده ی رادمان را گرفت. _ نکن تورو خدا... تورو قرآن نکن. رادمان متعجب به پناه نگاه کرد. مامورین به سمتش حرکت کردند. با اشاره ی قاضی سر جایشان ماندن. پدرام غرشی کرد. _ نکن پناه برو عقب من بمیرم بهتر از اینه تو التماس کنی. #پناه بی توجه به پدرام گریه کن #محکم_تر_پای_رادمان_را_چسبید. هق هق می کرد. _ منو بکش بجاش، تورو خدا داداشمو نکش... #تورو خدا #رحم_کن. مغز رادمان از این حرکت قفل کرده بود. لحظه ای ماتش ماند.‌ مگر داداش تو به داداش من رحم کرد؟ _ تو رحم کن. التماس می کنم. رادمان کمی خم شد. _با نقشه به من نزدیک شدی که رضایت بگیری؟ _ نه... نه به خدا. پدرام که گردنش گیر طناب بود باز #فریاد زد. پرهام پناه و ببر چرا ایستادی؟ پرهام حرکتی کرد اما بازویش توسط حاج علی گرفتار شد. حاج علی نیز امیدش به آخرین تیری بود که از جانب پناه روانه می شد. پناه گریه کنان هق هق کرد و نالید. _ ببخشش یک عمر کنیزیتو می کنم. تور خدا ببخشش.‌ مگه تو امدادگر نیستی؟ رادمان دهانش باز ماند. اخمی کرد. _منظورت چیه؟ _یه امدادگر راضی به مرگ کسی نیست، حتی جون خودش رو به خطر می ندازه. چطور دلت میاد جون کسی رو بگیری؟ رادمان رو به قاضی کرد. _ میشه چند لحظه صبر کنید. قاضی که دوست داشت امروز جان پدرام بخشیده شود جواب داد. _ بله حتما. پناه سرش را بلند کرد و به پدرام نگاه کرد. دستش را از پای رادمان کشید. رادمان رو به قاضی ادامه داد: _ می تونم چند دقیقه با این خانم حرف بزنم. پدرام تکانی به خودش داد. _ #چیکارش داری لعنتی؟ پرهام #غیرتت کجاس چرا پناه رو نمی بری؟ رادمان به گوشه ای اشاره کرد. پناه در حالی که بدنش می لرزید و اشک می ریخت همراهش شد. روبرویش ایستاد. 😭😭😭😭 _ زندگیت و جهنم می کنم ها! امروز بگذرم فردا نفس خودت و قطع می کنم ها؟ حاضری اسم عروس خونبس و یدک بکشی؟ پناه تنها سری تکان داد. _ بیای خونه ی من خبری از مهر و محبت نیست. https://t.me/joinchat/kTb1C1J6pPxkZjY0 #رمانی_از_دل_واقعیت #پناه_عروس_خونبس_می شود. تا جان #برادر را نجات دهد. .#رادمان مردی عاشق پیشه #اما‌کینه‌ای پا روی دلش می گذاشت تا برای #انتقام‌خون‌برادرش آبروی‌ #‌تک‌دختر‌ حاج علی را به باد می دهد. #دامنش را #لکه‌دار و بی پناه راهی کوچه و خیابانش می کند. غافل ازاینکه از برادرش قاتل نیست.
Show more ...
-
849
0
_چرا فکر کردین من به برکه حسی دارم؟ برکه‌ برای من قابل احترامه اما اون کسی نیست که دوستش داشته باشم. دیگه حرف این وصلت نزنین و همینجا چالش کنین! پشت در خشک می‌شوم و کاسه‌ی آش میان دستانم می‌لرزد... صدای ناباور عمه بلند می‌شود: _چی میگی کاوه؟ برکه الان دیگه نامزدته! _چه نامزدی مادر من؟! مگه کِی گفتم برکه رو دوست دارم که جلو جلو همه چی رو به هم دوختین و تنم هم کردین؟! _اگه نمی‌خواستیش چرا دم به دقیقه دستشو می گرفتی و با خودت بیرون می‌بردی؟ چرا باهاش می گفتی و می‌خندیدی؟ _یعنی چی مامان؟ من هر روز تو بیمارستان با ده تا پرستار و دکتر زن می‌گم و می‌خندم، پس باید با همشون ازدواج کنم؟ زانوانم می‌لرزد و نفس در سینه‌ام راه گم می‌کند... چرا فکر می‌کردم او دوستم دارد؟ چرا لبخندهایش را عشق تصور می‌کردم؟! او با همه اینگونه می‌گفت و می‌خندید!؟ _من کار به اون پرستار، دکترا ندارم ولی غلط کردی دست بچه‌ی برادرمو گرفتی و همه جا دنبال خودت کشوندی. حالا که همه‌ی فک و فامیل شما رو نامزد هم می‌دونن می‌خوای زیرش بزنی؟ جواب حاج داداشمو چی بدم کاوه؟ چرا نمی‌فهمی اسم گذاشتیم روی دختر مردم! _لااله الا الله... من میگم هیچ حسی به برکه ندارم شما از آبرو دم می‌زنی؟ اینبار صدای ترانه‌ بلند می‌شود و مرا ویران‌تر از اینی که هستم که می‌کند! _ولی داداش برکه دوستت داره... گناه داره به خدا... کاش ترانه لال شود و دیگر ادامه ندهد! کاش غرور و حیثم را بیش از این به باد ندهد! نمی‌توانم بیش از اینجا بایستم تا چوب حراج به غرور و آبرویم بخورد. کاسه‌ی آش را محکم‌تر گرفته و با قلبی که از درون می‌گرید؛ در را هل می‌دهم و قدم به داخل می‌گذارم. _تو از کجا... با ورودم حرف در دهان کاوه می‌ماند و رنگ از رخ ترانه و عمه می‌پرد. کاوه لبخند زده و قدمی پیش می‌آید: _خوش اومدی برکه‌جان. اتفاقا همین الان ذکر و خیرت بود. عمه می‌غرد: _کاوه! اما او بی‌خیال لب می‌زند: _داشتم به مامان می‌گفتم؛ من برات احترام زیادی قائلم و خیلی هم دوستت دارم اما نه به چشم یه همسر. من و تو نزدیک به ۱۲ سال اختلاف سنی داریم و همیشه تو رو فقط یه دختر بچه دیدم. مطمئنم که توام منو برادر بزرگتر خودت می‌دونی و حسی نداری. درسته؟ خودت هم بگو که با این حرف و حدیثای ازدواج مخالفی؟! بهت‌زده نگاهش می‌کنم و همزمان صدای شکسته شدن قلبم را می‌شنوم... https://t.me/joinchat/g8_ccysKjGo0MTNk https://t.me/joinchat/g8_ccysKjGo0MTNk #برکه‌ سماوات #دلباخته‌ی #کاوه؛ پسرعمه‌ی پزشکش است و تمام خانواده آن‌ها را نامزد هم می‌دانند اما #کاوه در نهایت #سنگدلی برکه را پس می‌زند و مقابل چشم همه برکه را #کوچک کرده و...
Show more ...
1 623
5
- مردم نمی‌گن دختر مجرد چطوری یهو صاحب بچه سه ساله شد؟ محیا با خجالت زیر چشمی به سید عماد نگاه می‌کند. در حجره‌ نشسته بود و با اخم به صحبت‌های محیا و عمویش گوش می‌داد. - بذارید بگن. من نمی‌تونم این بچه رو ول کنم به امون خدا‌‌. پوزخند بی‌صدای سید عماد از دید محیا دور نماند‌. دلیل حضور این مرد غریبه را در بحث خانوادگی‌شان درک نمی‌کرد. آن هم عمادی که محیا از او وحشت داشت‌. بس‌که خشک و جدی بود. - این محله کوچیکه. این خبر بپیچه هزارتا چشم بد میاد روت. وگرنه منم مثل تو می‌گم گور بابای حرف مردم. عموی تنی‌اش نبود‌. دوست پدر مرحومش بود اما حق پدری به گردن محیا داشت. نمی‌توانست با لجبازی حرفش را به کرسی بنشاند. دستش را عصبی دور فنجانش تنید و با حرص گفت: - پیشنهاد بهتری دارید عمو؟ نگاه عمو حبیبش به عماد افتاد و محیا از این‌که جلوی این غریبه باز حرف ازدواجش پیش کشیده شود، وحشت کرد. - قبلا پیشنهادم رو دادم دخترم. ازدواج کن. محیا نفسش را پرحرص بیرون فرستاد و گوشه‌ی چادرش را در دست فشرد. - عمو جان. من با علی بقال و ممد میوه فروش و امثالهم ازدواج نمی‌کنم. کلا ازدواج نمی‌کنم آقا جان! عمویش دستی به محاسن سفیدش کشید و استغفراللهی زیر لب زمزمه کرد. - آخه چرا؟ دردت چیه بابا جان؟ لب گزید و سر زیر انداخت. عمویش هیچ، جلوی سید عماد چگونه سنگ عشق را به سینه می‌زد؟ نگاه نافذ و جدی‌اش، منتظر به محیا دوخته شده بود. - من دوست ندارم از سر مصلحت ازدواج کنم. می‌خوام یکی باشه دوستم داشته باشه. عمو حبیب لبخندی زد و نگاهش را بین عماد و محیا چرخاند. - دیروز سید عماد اومد پیش من‌...اصلا خودت بگو پسر جان. چشم‌های محیا گرد شده به سمت عماد کشیده شد. مرد در جایش تکانی خورد و حرف حاج حبیب را ادامه داد. - من دیروز خدمت حاج حبیب رسیدم و...شما رو از ایشون خواستگاری کردم‌. شرایط اون بچه رو هم قبول می‌کنم. سر چشم! خواستگاری؟ آن هم عماد؟ محیا حس بازیچه شدن بدی داشت. برای حرف مردم باید ازدواج می‌کرد؟ آن هم بدون عشق؟ عصبی از جا بلند شد و چادرش را محکم‌تر گرفت. - مثل این‌که متوجه عرایض بنده نشدید! من ازدواج بدون عشق رو قبول ندارم. او هم مانند من بلند شد و دکمه‌ی کتش را بست. بی‌نهایت خوشتیپ بود این مرد. - کسی هم نگفت بدون عشق! من..‌.من شما رو دوست دارم! محیا خشکش زد. چه می‌گفت؟ سید عماد و علاقه به یک زن؟ زانوهایش لرزید و اگر برای حفظ ابرو نبود، همان‌جا روی مبل سقوط می‌کرد. - چرا تعجب کردید؟ دوستتون دارم و می‌خوام زن من بشید. این مرد یخی دوستش داشت؟ https://t.me/joinchat/J7eet7IJz4BmMWU8 https://t.me/joinchat/J7eet7IJz4BmMWU8 با ورود بچه‌ی بی‌سرپرستی سه ساله به زندگی محیای تنها، او تصمیم می‌گیرد دختر بچه‌ را بزرگ کند. اما با مخالف‌های شدیدی مواجه می‌شود. تنها شرط رضایت ازدواج محیاست... با پیش قدم شدن سید عماد و خواستگاری‌اش، تمام محاسبات محیا بهم می‌خورد‌. عماد مردی خشک و جدی و مذهبی‌ست که همه می‌گویند از جنس زن فراری‌ست.‌‌..
Show more ...
زهرا گوبانی "تب تند پیراهنت"
﷽ لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم🧿 روزهای فرد دو پارت💜 پارتگذاری ساعت مشخصی ندارد💜 لطفا کپی نکنید💜 گروه نقد: https://t.me/joinchat/e1wWpU8BgUVmNmQ0 اینستاگرام: https://instagram.com/zahra.goobani
1 424
0

sticker.webp

2 013
1
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
3 629
1
آخ آخ امشب که اومدم پارتای خوشگل مون رو براتون بذارم گفتم خودم بیام و یه رمان #فوق_العاده دلبر عاشقانه رو براتون معرفی کنم... آخه چی بگم از این رمان که اصلا قابل مقایسه با رمان های دیگه ی تلگرام نیست. امشب این رمان توصیه صددرصدی خودمه. کولاک کرده و در عرض یک ماه نشده نزدیک به ده هزار ممبر دارن می خوننش. از اسمش تا موضوعش همه آس و تکه. بیایید رمان #کمی_برایم_عشق_دم_کن رو بخونید که اسمشم مثل موضوعش شیک و باحاله.. #اگه_ازخوندن_رمانای_آبکی_خسته_شدی_یه_سر_به_این_رمان_بزن https://t.me/joinchat/8TrqFtsZ_g0xNjM0 خلاصه: نوشین مجد با عنوان #معاونت پروژه وارد کارگاه پل سازی در یه جای دورافتاده و خارج شهر میشه. جایی که پای #هیچ زنی بهش نرسیده و یه رییس داره که ترجیح می ده با آقایون کار کنه. اما با ورود نوشین اتفاقات مهیجی می افته تا دختر قصه ماندگار بشه و کم کم... #معمایی_هیجانی #فول_عاشقانه https://t.me/joinchat/8TrqFtsZ_g0xNjM0
Show more ...
1 855
0

sticker.webp

3 223
0
اون ظریف بود...مَن پر از خشونت... اون مثل آهو راه میرفت و با خلخالِش غمزه میریخت... من مُشت گره میکردم... و از اینکه نمیتونستم به امانت توی خونه‌ م دست بزنم ، هرشب و هرشب حریص تر میشدم... لعنت ...هیچ زَنی مثل اون نبود...! هیچکس مثل اون ، افسار خواسته های مَردونه مو به زنجیر نمیکشیـــد...! لعنت به چِشماش...حتی اگر جَهَّــنم روی زمین فرود می‌اومد... داریوش زَنـــد ، فقط دختر آسیدمحمد فتاح رو میخواست...! دختر یه رعیت...! https://t.me/joinchat/YyxpsKdW8ZYyNTNk #پارت۱۸۸ یک نگاه به یقه ام می اندازد ، یک نگاه به کوتاهی دامن روی پاهایم... _اینو از کدوم جهنمی آوردی....؟ ناخودآگاه نگاهم روی لباسی که به " این " خطاب شده بود دوخته میشود... سلامش کجا بود...؟ _واسه دعوا اومدی....؟ چشم در چشمم میشود و همان نگاه خیره ، باعث میشود قدمی دیگر جلو بیاید: _این در بی صاحاب رو خدمه باز میکنن...یه نگاه به قد اون دامن انداختی...؟ همزمان باز هم لحظه ای کوتاه ، مردمکهایش روی پاهایم میلغزند... بالا می آیند...روی قلب توخالی و لعنتی یقه ام.... اینبار به وضوح ، مشت شدن انگشتانش را میبینم.... دو قدم بعدی را به سرعت برمیدارد و در لحظه ، چانه ام را خشونت بار بالا میدهد: _واسه کی اینو پوشیدی...؟کی قراره بیاد که این همه آرا بیرا کردی...؟ سعی دارم چانه ی دردناکم را از چنگ انگشتانش بیرون بکشم ، اما او با این کار جری تر میشود و با دست دیگرش ، سرم را مهار میکند: _هوم....؟میدونی از فَـرق سر ، تا کجاها انداختی بیرون؟ _این لباس چشه مگه...؟همه ی عوامل کاخت این مدلی میپوشن...حتی دایه....میخوای منو منع کنی...؟ احساس میکنم لحظه ای مردمکهایش از خشم تنگ و گشاد میشوند... آنقدر در نگاهم آتش شیطنت میریزم و با ناز خیره اش میشوم که... لحظه ای به خودم می آیم و موهایم را چنگ شده لای انگشتانش میبینم: _آخ... نمیدانم این همه خشمش ، علت سرخی پوستش از چیست... از بسته بودن دست و پایش برای نزدیکی به من...؟ _داریوش...؟آروم تر...! بینی اش را به صورتم نزدیک میکند...آنقد نزدیک که با پلکهای بسته ، کلماتم را نفس میکشد... _هیــــس...بکش بالا اون یقه ی صاب مُرده تو...! میدانستم وقتی نامش را میخوانم ، متحول میشود... میدانستم ، یاغی گری هایم به جای عصبانی کردنش ، او را دیوانه تر میکنند: _موهام درد گرفته... سرم را به وسیله ی موهایم ، رو به عقب خم میکند و بینی اش تا پایین تر از چانه ام پیش می آید... لعنت به آن قلب تو خالی روی سینه ام... _داریوش نه...بگو آقا...! دم محکمی میگیرم و از داغی سر انگشتانش روی خط گردن و استخوان ترقوه ام ، نفسم بند می آید: _میشه ولم کنی داریوش....؟تو خیلی خشنی... داریوش را که برای بار دوم میشنود ، در کسری از ثانیه ، گلویم میسوزد... دندانهای لعنتی اش در نرمه ی پوستم فرو میروند و باعث میشوند ناخودآگاه ، جیغ کوتاهم از گلو رها شود.. با غیض چشمان به خون نشسته اش ، سر بالا می آورد و با لبهایش دهانم را میبندد: _شششش...بی همه چیز جیغ نزن... با اینکه ریشه ی موهایم در حال کنده شدن هستند ، از داغی لبهایش ، پلک هایم روی هم می افتند... _فکر کردی با کی طرفی خانوم...؟با راحب کلیسا یا یوسف نبی...؟ جای دندان هایش به شدت میسوزد و صدای نفس های تندش ، دم گوشم شنیده میشوند: یه بار دیگه اونجوری صدام کُن تا خشونت واقعی رو بهت نشون بدم... ❌❌❌❌❌ https://t.me/joinchat/YyxpsKdW8ZYyNTNk #پارت‌واقعی #آرزونامداری
Show more ...
1 389
1
مردی که زورگوئه اما دلبری هم می‌کنه!👇👇👇 https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0 ⁠ ⁠ _ قیمت این دختر چند؟ قاصدک دختر مدلینگی که گیر پسر سیاستمدار معروف کشور می‌افته! طاها مجد! مردی که قاصدک رو برای...😱 و اون رو مجبور می‌کنه تا انواع مختلف لباسای عربی رو بپوشه و... _ بابت سرمایه گذاری‌ای که می‌کنم و به حتم سودی هم که می‌برم، یه شرط دارم! به آنی تاج ابرویم رو به بالا سوق پیدا کرد! با حوصله مهره‌های شطرنج را تکان می‌داد! همانی که حدسش را می‌زدم! با سیاست پیش رفتنش! نتوانستم پوزخند گوشه‌ی لبم را کمرنگ کنم! _ چه شرطی؟ هم‌چو خودم پوزخندی زد! _ من تو کشورای حاشیه خلیج‌فارس رو یک‌سری لباسای عربی و بومی هم سرمایه‌گذاری کردم و می‌خوام مانکن اون لباسا تو باشی! و... چشمانم را ریز کردم و... _ و دیگه‌ چی؟ تکیه‌اش را به مبل داد. _ و این‌که برای همیشه مانکنی باشی که من اسپانسرتم! هر قدر رقبای دیگه‌م بعد این قرارداد بهت پیشنهاد دادن من دو برابرش رو بهت می‌دم! فقط این‌که همین‌طور هیکلت بی‌نقص بمونه! یه مدل خاص باشی واسه همیشه! _ بنظرت قیمت این دختر چندِ؟ آتوسا ابروهای نازکش را درهم می‌کند. _ کدوم دختر؟ طاها طوری خاص اسم قاصدک را لب می‌زند. _ همین قاصدک! آتوسا کمی گردن می‌کشد تا بتواند بار دیگر قاصدک را راحت‌تر ببیند آن هم با وجود شلوغیِ اطرافش. _ چه‌ می‌دونم؟! حتما گرونِ دیگه! حالا تو واسه چی می‌پرسی؟ طاها بلافاصله لب می‌زند: _ می‌خوامش! آتوسا حیران و متعجب به نیم‌رخ طاها خیره می‌ماند! _ یعنی چی که می‌خوایش؟ آتشِ حسادت به آنی در وجود آتوسا شعله‌ور می‌شود! طاها اما با طمانینه و توامِ با آرامش می‌گوید: _ می‌خوام روش سرمایه گذاری کنم! لوند و جذابِ! کمی مکث می‌کند و بار دیگر می‌گوید: _ همین‌طور... خواستنی! چشمان آتوسا دیگر توانِ بیش از حد گرد شدن را ندارند! ضربه‌ی آرامی به بازوی طاها می‌کوبد و با صدایی که سعی می‌کند آرام نگاه دارد، می‌غرد: _ طاها؟ زنِ آینده‌ت چفت به چفتت وایساده بعد اون‌وقت تو داری از دختر دیگه‌ای این‌جوری تعریف می‌کنی؟ طاها پوزخندی می‌زند و سرش را می‌چرخاند و به صورتِ از خشم سرخ‌ شده‌ی آتوسا نگاه می‌کند! _ زنِ آینده؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
کانال رسمی "مهین‌عبدی"
🧿﴾﷽}🧿 لاحول‌ولاقوه‌الابالله‌العلی‌العظیم مهین عبدی نویسنده‌رمان‌های👇 #شهر‌پاییزی چاپ #جاده‌مه‌گرفته دردست‌چاپ #سلاخی‌احساس‌من(حامی)دردست‌چاپ #رویایی‌درشب دردست‌چاپ #رقص‌نگاهت‌جلداول و #جلددوم‌ در دست‌چاپ #قاصدک‌پرواز دردست‌چاپ #مرزعشق‌وجنون قراردادچاپ
1 696
1
بخشی از رمان #رقص_در_رویا/ #الناز_محمدی❤👇🏼 _خودتو تو آینه دیدی؟ یه‌خطا به این همه عذاب و ویرونی می‌ارزید! _باشه. تو و همه‌ی آدمای دور من خوب و روشن‌فکر و فهیمید، اما شهریارخان... روزی که باید می‌موندن، همه جام گذاشتن. تو هم بین‌ اون آدما بودی! چشم‌هایش را چندثانیه بست. انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت که بالاخره دست گذاشت روی پیشانی‌اش: _جبران می‌کنم! جا خوردم.‌ چه را می‌خواست جبران کند؟ چشم باز کرد چیزی بگوید اما یک‌دفعه چشمش ماند به پشت سرم‌. دست‌وپایش را گم کرد و وقتی برگشتم، احساس کردم زمین و زمان ایستاد. آرمان، ماسکش را از روی صورتش برداشت و آهسته گفت: ‌_یادت باشه درست جبران کنی وگرنه ممکنه یه بی‌شرف دیگه، بیاد و قرش بزنه! خشکم زده بود که او چطور آنجا بود؟ اصلا کی آمده بود؟ چرا آمده بود؟ شهریار دست‌پاچه جلو رفت. _خوش اومدی، فکر کنم یه‌سوتفاهم شده که... حرفش تمام نشده بود که از مشت بی‌هوای آرمان توی صورتش، بی‌اختیار جیغ کشیدم و دویدم سمتش! حریفش نمی‌شدم و نیمه‌جان بودم که یک‌دفعه دو دستی مشت‌هایم را گرفت و هوار کشید: _تموم زندگیمو سر یه خریت سوزوندی! هر بار گفتم غلط کردم، سفت‌تر جلوم دراومدی، حالا... سگتو جا خودت گذاشتی بغلم که بیای سراغ یه زندگی تازه؟ صدای شهریار آمد: _اشتباه می‌کنی آرمان! _تو یکی خفه‌شو! اشک‌هایم بی‌صدا می‌ریخت ولی درست لحظه‌ای که داشت دوباره سمت او هجوم می‌برد، بی‌هوا بغلش کردم. #خلاصه‌ی رمان #رقص‌دررویا❤️ رویا در روزهای سختی که جنجال در خانواده‌اش افتاده و چند تکه شده‌اند، وارد یک رابطه‌ می‌شود. رابطه‌ای که به سادگی شروع می‌شود اما میان تحیر او معلق می‌ماند تا چندین سال بعد... رقص در رویا، روایتی از سرگردانی بچه‌ها میان جنجال بزرگ‌ترهاست و نتیجه‌ی خودخواهی‌ها، برای رفتن به پله‌ای بالاتر... نتیجه‌ی زنده‌ کردن آرزوهایی چال شده، آن هم توسط دیگران... لینک کانال عمومی رمان❤️👇 https://t.me/+Q-EnYtuhrPsgr7Me https://t.me/+Q-EnYtuhrPsgr7Me https://t.me/+Q-EnYtuhrPsgr7Me #النازمحمدی #رمان‌رقص‌دررویا
Show more ...
photo
3 166
1
دریا دلنواز "عقاب بی‌پر": 🌸🌸🌸🌸 اگر دوست دارین قصه‌ی رثا رو بخونید میتونید مبلغ ۳۰ تومان به کارت زیر واریز کنید💐 6037998172990102 بانک ملی_زهرا ارجمندنیا و عکس فیش پرداختی را برای آیدی زیر ارسال کنید @zahra_arjmand #رثا #دریا_دلنواز #زهرا_ارجمندنیا
11 829
7
ــ یه غلطی کردم اون شب، زنگ زدم عذرخواهی کنم، هزاربارم زنگ زدم. جواب ندادنت و بذارم پای چی دختردایی محدثه؟ به سمت ایوان چرخیدم. عمه هنوز نیامده بود! ــ دیرم شده، ولم کن لطفا. صدایش را به سختی کنترل کرد تا بالا نرود. ــ ولت کردم که جرئت می کنی تلفن روم قطع می کنی. اومدم به بهونه ی مهدی حرف بزنم باهات... ببین چقدر درموندم کردی که مجبورم برای حرف زدن، متوسل شم به بهونه.... منو نگاه کن! بند کیفم را به سمت خودش کشید و از میان دندان هایش غرید: ــ اون شب هول شده بودم پروانه. ــ هول شدی و تا سوییت اومدی؟ ابروهایش بهم پیوند خوردند. اخمش ترسناک بود. ــ هول شده بودم، نمی خواستم کسی با اون حال ببینتت. عقلم نرسید برم سراغ مطهره، عقل آدم می دونی کی نمی رسه؟ وقتی می ترسه... وقتی گیج و مستأصله... وقتی کم آورده! ــ حق داشتی فکر کنی برام مهم نیست خودت بیای توی سوییت. این اخم، دیگر باز شدنی نبود. تنش را که جلو کشید، عقب رفتم. ــ منظورت چیه از این چرت؟ چیزی که نباید... از دهانم پرید. ــ بالاخره قبلا هم انجامش دادم دیگه، قبلا هم اجازه دادم بهت، قبلا هم اون جا بودی... فکر کردی بعدش هروقت خواستی می تونی بیای. نه؟ پلکش پرید... ــ پروانه... پریدم بین حرفش، دستم از زیر چادر می لرزید. نفسم هم تنگ شده بود. ــ بهم بگو خانم حقی، بگو دختردایی محدثه، هرچیزی که بهت کمک کنه یادت بیاد بین من و شما حریم هست، مرز هست... که نیتت خیر هم اگر بود... - شما؟ شدم شما پروانه؟ #رثا #زهراارجمندنیا_دریادلنواز #رمان_حق‌عضویتی
Show more ...
photo
9 805
8
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
11 872
1

sticker.webp

6 872
2
مامان دوست نداشت بلوز قرمزرنگ بپوشم و من همیشه دنبال رنگ قرمز برای لباس‌هایم بودم. می‌گفت وقتی اسمت را می‌پرسند یک کلام بگو "الناز!" نازش را کش نده و من نازِ الناز را تا می‌توانستم کش‌دار ادا می‌کردم. می‌گفت وقتی از مقابل سلمانی رد می‌شوی به داخلش نگاه نکن و من هنوز هم از کنار هر سلمانی که رد می‌شوم، به داخلش سرک می‌کشم. اینکه آدمیزاد هوس چیزی را می‌کند که نیست یا آن را ندارد و یا از آن منع می‌شود، نشان می‌دهد هوس‌های ما بیشتر از آنکه به ذات دارای ارزش باشند، نبودن و نداشتن‌شان ذهن‌مان را تسخیر می‌کند. من عاشق چیزهایی بودم که دستم به آن‌ها نمی‌رسید! #دره‌ی_رویاهای_سرگردان #مائده_فلاح https://t.me/joinchat/vHTjQZvSTHE3ZTNk
Show more ...
2 181
0
⁠ _ قیمت این دختر چند؟ قاصدک دختر مدلینگی که گیر پسر سیاستمدار معروف کشور می‌افته! طاها مجد! مردی که قاصدک رو برای...😱 و اون رو مجبور می‌کنه تا انواع مختلف لباسای عربی رو بپوشه و... _ بابت سرمایه گذاری‌ای که می‌کنم و به حتم سودی هم که می‌برم، یه شرط دارم! به آنی تاج ابرویم رو به بالا سوق پیدا کرد! با حوصله مهره‌های شطرنج را تکان می‌داد! همانی که حدسش را می‌زدم! با سیاست پیش رفتنش! نتوانستم پوزخند گوشه‌ی لبم را کمرنگ کنم! _ چه شرطی؟ هم‌چو خودم پوزخندی زد! _ من تو کشورای حاشیه خلیج‌فارس رو یک‌سری لباسای عربی و بومی هم سرمایه‌گذاری کردم و می‌خوام مانکن اون لباسا تو باشی! و... چشمانم را ریز کردم و... _ و دیگه‌ چی؟ تکیه‌اش را به مبل داد. _ و این‌که برای همیشه مانکنی باشی که من اسپانسرتم! هر قدر رقبای دیگه‌م بعد این قرارداد بهت پیشنهاد دادن من دو برابرش رو بهت می‌دم! فقط این‌که همین‌طور هیکلت بی‌نقص بمونه! یه مدل خاص باشی واسه همیشه! _ بنظرت قیمت این دختر چندِ؟ آتوسا ابروهای نازکش را درهم می‌کند. _ کدوم دختر؟ طاها طوری خاص اسم قاصدک را لب می‌زند. _ همین قاصدک! آتوسا کمی گردن می‌کشد تا بتواند بار دیگر قاصدک را راحت‌تر ببیند آن هم با وجود شلوغیِ اطرافش. _ چه‌ می‌دونم؟! حتما گرونِ دیگه! حالا تو واسه چی می‌پرسی؟ طاها بلافاصله لب می‌زند: _ می‌خوامش! آتوسا حیران و متعجب به نیم‌رخ طاها خیره می‌ماند! _ یعنی چی که می‌خوایش؟ آتشِ حسادت به آنی در وجود آتوسا شعله‌ور می‌شود! طاها اما با طمانینه و توامِ با آرامش می‌گوید: _ می‌خوام روش سرمایه گذاری کنم! لوند و جذابِ! کمی مکث می‌کند و بار دیگر می‌گوید: _ همین‌طور... خواستنی! چشمان آتوسا دیگر توانِ بیش از حد گرد شدن را ندارند! ضربه‌ی آرامی به بازوی طاها می‌کوبد و با صدایی که سعی می‌کند آرام نگاه دارد، می‌غرد: _ طاها؟ زنِ آینده‌ت چفت به چفتت وایساده بعد اون‌وقت تو داری از دختر دیگه‌ای این‌جوری تعریف می‌کنی؟ طاها پوزخندی می‌زند و سرش را می‌چرخاند و به صورتِ از خشم سرخ‌ شده‌ی آتوسا نگاه می‌کند! _ زنِ آینده؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
-
10 014
5
_ حکم زنی که با شوهرش قهره و پشت به اون می‌خوابه ، چیه؟ _ حکم مردی که سر زنش داد می‌زنه چیه؟ لبخندم را قورت می‌دهم و با لحن حق‌به‌جانبی می‌گویم: _ مرد که الکی سر زنش داد نمی‌زنه. لابد اون زنه یه کاری کرده عصبی بشه. از بالا کشیدن دماغش می‌فهمم دارد گریه می‌کند. _ آدم وقتی خبر بارداری‌شو به شوهرش می‌ده، توقع داره حداقل یه کوچولو قربون‌صدقه‌ش بره، نه که سرش داد بزنه. خیال می‌کردم عین این فیلما بغلم می‌کنی، منو دور سرت می‌چرخونی، نمی‌دونستم این همه بی‌احساسی! وقتی یک ساعت پیش خبر حامله بودنش را داد، شوکه شدم و سرش داد زدم که چرا مراقب نبوده، زیرا بدنش ضعیف‌تر از آنی‌ست که وظیفۀ حمل یک بچه را به عهده بگیرد. در همان حالتِ درازکش، دستم را از زیر گردنش رد می‌کنم، اما او با جنب‌وجوشش مرا کنار می‌زند. _ امشب رو زمین بخواب علیرضا، حوصله‌تو ندارم. بدون توجه به تقلایش برای پس زدنم، از پشت در آغوشش می‌گیرم و تنش را به خود می‌فشارم. _ باشه حدیث، می‌خوای قهر باشی، باش، اما تا خودِ صبح حق نداری از بغلم تکون بخوری. توی خودش مچاله می‌شود و اشک‌هایش، بازویم را خیس می‌کند. _ ولم کن علیرضا، دلم گرفته، سرم هم درد می‌کنه. با کشیدن شانه‌اش، او را سمت خود برمی‌گردانم. چشمان خیس و دلخورش را از من دریغ می‌کند. _ حدیث‌ دکتر مگه نگفته بود تو کم‌خونی؟ قد یه بچۀ چهار ساله غذا می‌خوری، اون‌وخ می‌خوای بچه به دنیا بیاری؟ بدنت خیلی ضعیفه، من نگرانتم. بابا تو هنوز شبکۀ پویا می‌بینی و هفته‌ای یه بار دلت شهربازی می‌خواد. چرا مراقب نبودی؟ دوباره قطرات اشک از چشمانش سقوط می‌کند. _ داد نزن، دلم می‌شکنه. چرا نمی‌فهمد نگرانی برای او، با پوست و گوشتم عجین شده، وگرنه کدام مردی‌ست که دلش بچه‌ای از عشقش نخواهد؟ لب‌هایم را از روی تاپ به شکمش می‌چسبانم و پشت سر هم آن قسمت را می‌بوسم. _ آقا اصلا من غلط کردم سرت داد زدم. خب؟ من نوکر جفت‌تونم. توله ببین نیومده چه‌جوری بین من و مامانت‌و به هم زدی. ما از این برنامه‌ها نداشتیم. شانه‌هایم را به عقب هل می‌دهد و با لحن شیرینی می‌گوید: _ به بچۀ من نگو توله. نخیر، کوتاه بیا نیست؛ باید از نقطه‌ضعفش استفاده کنم. بی‌هوا پهلویم را می‌گیرم و مثل مار به خودم می‌پیچم. _ آخ، آی! به ثانیه نمی‌کشد با نگرانی بازویم را می‌چسبد. _ علیرضا... چی شدی؟ صورتم را جمع می‌کنم و لب می‌گزم. _ کمرم... یهو گرفت! دلخوری را فراموش کرده، با حرکاتی هولزده و پریشان، شروع می‌کند به ماساژ دادن کمرم. _ بی‌خیال حدیث، تو بخواب، منم می‌رم رو زمین می‌خوابم! _ عزیزم چیکار کنم دردت آروم بگیره؟ برم واست مسکن بیارم؟ یا حوله داغ کنم بذارم روش؟ ذوق‌زده از نقشه‌ای که گرفته، تیرم را به هدف می‌زنم. _ هیچی فقط بغلم کن! https://t.me/joinchat/ipjD7wI6RQRmOTE8 ⚠️⛔️⚠️⛔️⚠️⛔️⚠️⛔️ دوازده سال بیشتر نداشتم که فهمیدم با دیدن پسرعموم یه حالت‌هایی تو بدنم به وجود میاد. بی‌قراری، تپش قلب، تند شدن نبضم، عرق کردن موهام، هیجان‌زده شدنم و دلتنگی توی نبودش. دوستم گفت عاشق شدی، آخه علیرضا مثل هیچ یک از پسرای دور و اطرافم، تو فکر ادکلن زدن و مدل دادن به موهاش و خوش‌گذرونی و مهمونی و رفیق‌بازی نبود. سرپرست برادر خواهرای کوچیک‌تر از خودش بود و صبح تا شب واسه اونا جون می‌کند. انقدر تو مشکلاتش غرق شده بود که هیچ وقت پی به عشقم نبرد. تا اینکه تو شونزده سالگی همون رفیقی که بهم گفته بود عاشق شدم و محرم اسرارم بود، رفت مخ پسرعموم رو زد و... https://t.me/joinchat/ipjD7wI6RQRmOTE8 ❌📛❌📛❌📛❌📛
Show more ...
-
4 667
1
‍ ‍ 👩‍🎓♥️👨‍🎓 پارت_۱ دانشکده فنی دانشگاه تهران خرداد ۱۳۹۵ «لیا موحد» از پشت سر صدای استاد را شنیدم، سر برگرداندم، نگاهی به دستان لرزان و برگه‌ی سفیدم انداخت و پرسید : - خانم موحد، حالتون خوبه؟! چرا چیزی نمی‌نویسید؟ دستپاچه و با تته پته گفتم: - بله خوبم، الآن می‌نویسم استاد! به ساعت مارک دستش نگاهی انداخت، کمی خم شد کنار گوشم آهسته‌تر و با ملاطفت و مهربان گفت: - نیم ساعت بیشتر وقت نیست، برگه‌تون هنوز سفیده. به #نرمی و با زبان بی‌زبانی #التماس می‌کرد، چیزی بنویسم. بی اراده کمی خودم را #عقب کشیدم ،بوی خُنک و شیرین اُدکلنش حال و هوای #خوبی بهم داد: - می‌دونم استاد، حواسم به زمان هست.سریع می‌نویسم... فاصله گرفت و دوباره به سمت انتهای سالن رفت، امّا رَدی از بوی خوشش را در مشامم و حس خوب توجهش را در وجودم باقی گذاشت. رضا احمدی با چند فاصله صندلی از اول جلسه، تمام حواسش به من بود. برای چندمین بار برگشت، با ایما و اشاره پرسید: "سؤال چند رو می‌خوای؟" صدای استاد با #تحکم و #هشدارگونه از انتهای سالن بلند شد و به تندی گفت: - آقای احمدی! سرت به کار خودت باشه.#لیا موحد بدجوری دل استادش #سامین مهرابی راد رو برده، حالا کسی حق نداره سمت لیا چپ نگاه کنه.😉🥰 https://t.me/joinchat/mJdmm9edyy4zY2Nk 🔥کپی نکنید پارت اول رمانشه🔥 🔴 همین پارت اولش رو بخونی #جذبت میکنه🤤 ❌رمان #استاددانشجویی متفاوت و جذاب سومین اثر موفق #کیوان با قلمی قوی رو از دست ندید، با وجود #سامین یک #آقازاده‌ی جذاب و #جنتلمن #لیا دختری که #برنامه‌نویس توانا و #موفقه👌👌 ❌می‌دونستید نویسنده ازدواج استاد دانشجویی داشته؟🥰 خودشم استاد دانشگاهه😍 رمان سَدَم یه جورایی خاطرات خودشه😊 ❌پارت گذاری #منظم و روزانه+ پارت هدیه🎁 همراه یک نویسنده‌ی متعهد و منظم از نظر مخاطبان☺️ https://t.me/joinchat/mJdmm9edyy4zY2Nk 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
Show more ...
photo
1 692
1
#پارت_483 نمی فهمیدم چی می گن، تنها چیزی که من می دونستم اون همه سر بود و آدم هایی که خیلی عادی می خوردنشون! ــ شما قاتلید، من دیگه این جا نمی مونم. بی رحم ها.... ساناز جلو اومد و سعی کرد دست های لرزونم رو بگیره. بهش اجازه ندادم و روی مبل در خودم جمع شدم. ــ ببین دیا، اون یه غذاست. فقط همین.. ــ اونا حتی چشم داشتن! چشم های ساناز بسته شد و من به بی بی نزدیک تر شدم. نیاز داشتم از لیوان آب شیرین داخل دستش کمی دیگه بخورم. حس می کردم چیزی به رفتن و برنگشتن نفسم باقی نمونده. ــ بیا مادر... بیا بخور تا از حال نرفتی. کل محتویات لیوان رو سر کشیدم و بدون اشک ریختن سینم از هق زدن هام بالا و پایین شد. ــ شما از دیوید هم بی رحم ترید. دیوید لااقل سرشون و نمی خوره. چشمشون و نمی خوره... زبانشون... وای خدای من! ــ ببین من و دختر! به سمت وحید نگاه انداختم، اصرار داشت ببینمش و من هم با چشم های خط شده ی از گریه سرخم تماشاش کردم. ــ اگر گریه نکنی همین الان می برمت به اون آدرسی که دادی از دور دوست پسرت و ببینی، خوبه؟ نگاهم روی چهره ی هرسه تاشون چرخید. واقعا داشت می گفت؟ سینم بالا و پایین می شد... اشکی دیگه اما نبود! ــ من... از تو... بدم گرفت. ساناز جملم رو تصحیح کرد. ــ منظورش اینه بدش اومده، به خاطر یه کله خودت و از چشمش انداختی. وحید به هردومون اخمی کرد و صاف نشست. ــ بدت میاد یا خوشت کار ندارم، گریه نکنی به جان بی بی همین حالا می برمت دم اون آدرس. فقط طوری گریه نکن که این مادر من، مرده زندم و از قبر بکشه بیرون. باورم نمی شه سر یه کله پاچه این طور باید مواخذه شم. برای خوندن کامل رمان آفرودیته، مبلغ ۲۵ هزارتومان به کارت زیر واریز کنید و رسید رو بفرستید.💛💛⭐⭐ این رمان در همین چنل تا انتها قرار می گیره، فقط اگر عجله دارید برای خوندنش، می تونید از این طریق کل رمان رو بخونید بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی برای ارسال رسید: @zahra_arjmand
Show more ...
11 822
82

sticker.webp

713
0
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
998
0
‌‌ #پارت‌واقعی‌رمانه👇😍👌 - ماساژور خوبی هستی #عشقم. مشت آرامی بر پهلویم زدی و باخنده گفتی: #دیوونه. -فکر نمی کردم اولین کار بعد از #محرم شدنمون، این باشه. ممنون که به زخم #کمرم پماد زدی. این بار تو با #چشمکی‌دلبرانه گفتی: -قابل‌نداشت‌عزیزم.وظیفه بود. دستت را #بی‌هوا کشیدم و گفتم: -پس بقیه وظایفت رو هم انجام بده. با #لوندی‌ لب زدی: ای‌سوءاستفاده‌گر... -از‌ زنم‌ این‌جوری‌ #سوءاستفاده‌ نکنم، از‌ کی‌ بکنم؟! با طنازی #اغواگرانه در گوشم نفس زدی: -عاشق #شیطنت هاتم شهراد...🙈 https://t.me/joinchat/TrVYXRVlZHKyHStV ❌شهرزادسومین‌‌اثرازنویسنده‌ای‌‌چاپی که دو رمان اولشم رایگان و کامل در این کاناله وجنجال‌درتلگرام‌به‌پاکرده💯 #روایت‌عشقی‌ممنوعه‌باپایانی‌دلبر🔥 #فول‌عاشقانه‌هیجانی‌همخونه‌ای♨️ #قلم‌قوی‌وجذاب‌باپارتگذاری‌منظم💃 #باآموزش‌های‌روانشناسی‌زناشویی📛
Show more ...
892
0
⁠ _ قیمت این دختر چند؟ قاصدک دختر مدلینگی که گیر پسر سیاستمدار معروف کشور می‌افته! طاها مجد! مردی که قاصدک رو برای...😱 و اون رو مجبور می‌کنه تا انواع مختلف لباسای عربی رو بپوشه و... _ بابت سرمایه گذاری‌ای که می‌کنم و به حتم سودی هم که می‌برم، یه شرط دارم! به آنی تاج ابرویم رو به بالا سوق پیدا کرد! با حوصله مهره‌های شطرنج را تکان می‌داد! همانی که حدسش را می‌زدم! با سیاست پیش رفتنش! نتوانستم پوزخند گوشه‌ی لبم را کمرنگ کنم! _ چه شرطی؟ هم‌چو خودم پوزخندی زد! _ من تو کشورای حاشیه خلیج‌فارس رو یک‌سری لباسای عربی و بومی هم سرمایه‌گذاری کردم و می‌خوام مانکن اون لباسا تو باشی! و... چشمانم را ریز کردم و... _ و دیگه‌ چی؟ تکیه‌اش را به مبل داد. _ و این‌که برای همیشه مانکنی باشی که من اسپانسرتم! هر قدر رقبای دیگه‌م بعد این قرارداد بهت پیشنهاد دادن من دو برابرش رو بهت می‌دم! فقط این‌که همین‌طور هیکلت بی‌نقص بمونه! یه مدل خاص باشی واسه همیشه! _ بنظرت قیمت این دختر چندِ؟ آتوسا ابروهای نازکش را درهم می‌کند. _ کدوم دختر؟ طاها طوری خاص اسم قاصدک را لب می‌زند. _ همین قاصدک! آتوسا کمی گردن می‌کشد تا بتواند بار دیگر قاصدک را راحت‌تر ببیند آن هم با وجود شلوغیِ اطرافش. _ چه‌ می‌دونم؟! حتما گرونِ دیگه! حالا تو واسه چی می‌پرسی؟ طاها بلافاصله لب می‌زند: _ می‌خوامش! آتوسا حیران و متعجب به نیم‌رخ طاها خیره می‌ماند! _ یعنی چی که می‌خوایش؟ آتشِ حسادت به آنی در وجود آتوسا شعله‌ور می‌شود! طاها اما با طمانینه و توامِ با آرامش می‌گوید: _ می‌خوام روش سرمایه گذاری کنم! لوند و جذابِ! کمی مکث می‌کند و بار دیگر می‌گوید: _ همین‌طور... خواستنی! چشمان آتوسا دیگر توانِ بیش از حد گرد شدن را ندارند! ضربه‌ی آرامی به بازوی طاها می‌کوبد و با صدایی که سعی می‌کند آرام نگاه دارد، می‌غرد: _ طاها؟ زنِ آینده‌ت چفت به چفتت وایساده بعد اون‌وقت تو داری از دختر دیگه‌ای این‌جوری تعریف می‌کنی؟ طاها پوزخندی می‌زند و سرش را می‌چرخاند و به صورتِ از خشم سرخ‌ شده‌ی آتوسا نگاه می‌کند! _ زنِ آینده؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
-
2 214
1
«شهریور ماه ۱۳۹۶- کرمانشاه- باغِ خسروشاهی» نامدار دست‌های گرمش را بالا آورد و صورت دخترک را قاب گرفت و او را با عطش هر چه بیش‌تر بوسید. در ذهن کامجوی خود، در این فکر بود که از بین تمام لب‌هایی که تا به آن شب بوسیده است، لب‌های دخترک بی‌تجربه‌ای که همچون ماهی زیبایی میان دستان کاربلدش می‌لغزید، بهترین بودند. آن لب‌ها جادویی بودند. نامدار نمی‌توانست دل از آن‌ها برکند. و دخترک... دخترک در این اندیشه بود که " دارد مرتکب چه گناه بدی می‌شود!" بله... او احساس گناه می‌کرد، گناهی آمیخته به شرم. البته کمی هم می‌ترسید که نکند کسی به سرش بزند و به اتاقک ته باغ بیاید و آن‌ها را ببیند. این فکر باعث شد بدنش را منقبض کند. در همین لحظه، صدایی از بیرون به گوش رسید و هر دوی آن‌ها را به خود آورد. دخترک به سرعت تنش را فاصله داد و با صدایی که از ترس و هیجان می‌لرزید گفت: -یکی داره میاد -کسی نیست، لابد دوباره گربه سیاهست، همیشه تو باغ ول می‌چرخه دخترک تنه‌اش را عقب کشید و در حالیکه سعی داشت نگاهش را از چشمان خیره‌ی نامدار بدزدد، با ترس پچ زد: -نه، حتماً فهمیدن نیستیم اومدن دنبالمون -کی بیاد دنبال ما!؟ اصلاً تو اون شلوغ پلوغیِ پایین کی ما رو یادشه قانع نشد، شال و موهایش را مرتب کرد و علی رغم اصرارهای نامدار، سوی در اتاقک قدم تند کرد. https://t.me/joinchat/CPcAr4GBQPs2YjRk دخترک رفت و نامدار کراواتش را کمی آزاد کرد! هنوز هم می‌توانست عطر نفس‌های تند شده‌ی دخترک را زیر بینی‌اش حس کند. دلش می‌خواست از پله‌ها پایین رَود، دخترک رمیده را در آغوش کِشد، او را به اتاقک مخفی خود بازگرداند، لباسش را صد تکه کند و آنقدر او را فشار دهد تا تمام استخوان‌هایش بشکند. دقایقی بعد، وقتی غرایز حیوانی‌اش فرو نشست، از فکرش گذشت که "برای اولین بوسه‌اش با او، زیاده روی نکرده بود؟ نکند دخترک بیچاره را اذیت کرده باشد؟ کاش مشروب نمی‌خورد!". سری تکاند و افکار مزاحم را پس زد. کراواتش را صاف کرد، سینه‌اش را جلو داد و با همان غرور و تکبری که از تک پسر خاندانِ خسروشاهی انتظار می‌رفت به سوی باغ گام برداشت. #دومین_رمان_ازنویسنده‌ی_قصه‌ای‌درشب داستان عشقی مخفیانه بین دختر و پسر کوردی که درگیر تعصبات قومی میشن https://t.me/joinchat/CPcAr4GBQPs2YjRk
Show more ...
•°گلـایوݪ°• آرزو بـاغفلڪے
بازنشر هر قسمت از رمان‌های این کانال خلاف اخلاق و بدون رضایت من است نویسنده: آرزو باغفلکی @AlephB1994 آثار: 🖊قصه‌ای در شب (تمام شده) 🖊گلایول (آنلاین) پیج من در اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/aleph_b1994?r=nametag
4 913
4
⁠ کانال وی آی پی مرا به جرم عاشقی، حدمرگ زدند...: 🌺🍃🍂🌺🍃🍂 #پارت۳۲۶ در را که باز کرد، صدای هین بلند زنانه‌ای به گوشش رسید. چشمانش گرد و گونه‌هایش سرخ شده بود. آب دهانش را قورت داد و در را محکم بست. بعد از چهل سال آنقدرها چشم و گوش بسته نبود ولی آنچه دیده بود، دیگر زیاده روی به حساب می‌آمد. تخت مخصوص معاینه‌ی زنان و چند مولاژ آموزشی زیادی معلوم الحال روی یک میز بزرگ گوشه‌ای از سالن نه چندان بزرگ خانه قرار داشت. دستی به صورتش کشید و سعی کرد لبخند بزند. نفس کشیدن هم سخت بود، چه برسد به خندیدن. - شرمنده، نباید بدون هماهنگی می‌رفتم داخل! زینب هم دست و پایش را گم‌ کرده بود. لبش داشت زیر دندانش به خون می‌افتاد. رابطه‌اش با امیرعباس هیچ وقت آنقدر نزدیک نبود که بخواهد از این سبک سری‌ها بکند. - اشکال نداره... مهم نیست! گفت، ولی مهم بود. مگر می‌شد مهم نباشد وقتی از خجالت آنچه امیرعباس دیده بود، داشت آب می‌شد. امیرعباس بی‌آنکه نگاهش کند، چرخید و از دیدش پنهان شد. چند نفس عمیق کشید و خودش را به در مطب کوچکش رساند. در را باز کرد و سرکی کشید. آه عمیقی از گلویش خارج شد.‌ اوضاع از تصورش هم بدتر بود. امروز عصر چند نفر از دختران محله را برای یادگیری بهتر درس زیست شناسی به این خانه راه داده‌ بود. دختران با استعدادی که می‌توانستند با کمی تلاش و توجه، آینده‌ی روشنی داشته باشند. حالا داشت از کرده‌اش پشیمان می‌شد. آثار شیطنت‌های دخترانه‌شان از طریق مولاژها و بروشورهای روی میز معلوم بود. دستی به گونه‌اش کشید و چشم بست. تصور روبرو شدن با امیرعباس هم سخت بود. در را بست و چند فحش جان‌دار به خودش و حواس همیشه پرتش داد. از امیرعباس نوظهور هرگونه برخوردی برمی‌آمد. دو دستش را دو طرف سینی چفت کرد و راه پشت بام را در پیش گرفت. بالاخره که چه، باید با او روبرو می‌شد دیگر! قرار که نبود سرش را بزند. فوق فوقش متلکی می‌پراند و باز خجالت زده‌اش می‌کرد! در پشت بام باز بود و بوی دود سیگار راحت به مشامش می‌رسید. تلخندی زد و در را هل داد. لحظه‌ای همان جا ایستاد و قامت بلندش را نگریست. فاصله‌ی شانه‌هایش انگار نسبت به هشت سال قبل بیشتر شده بود و هیکلش را مردانه‌تر نشان می‌داد. بچه که بود، چهل ساله‌ها در نظرش پیرمردان و پیرزنانی بودند که به سختی از عهده‌ی انجام کارهایشان برمی‌آمدند اما حالا نظرش به کل برگشته بود. مردی که تمام قد مقابلش ایستاده بود و دردهایش را دود می‌کرد، کارهای خودش که هیچ، کارهای یک خانواده‌ی بزرگ را می‌توانست به دوش بکشد. سر پایین انداخت و سعی کرد فکر نکند تا ندانم کاری‌های و اعتماد بی جایش چه بلایی به سر این مرد و زندگی تازه پا گرفته‌شان آورده است‌‌. می‌شد او و بچه‌هایش، خانواده‌ی این مرد باشند اما... مستقیم به طرف تخت گوشه‌ی پشت بام رفت. امیرعباس ته مانده‌ی سیگارش را روی دیوار فشرد و به طرف او چرخید. نفس زینب هنوز سر جایش نیامده بود. امیرعباس سرفه‌ی آرامی کرد و دست به لبانش کشید. نامرد داشت می‌خندید. شاید هم از آب شدن او از خجالت، لذت می‌برد! - طبقه‌ی بالا رو مطبت کردی؟! زینب دست در هم گره کرد. استرس به جانش افتاده بود. انگار که کار خلافی کرده باشد. - مطب که نمی‌شه گفت ولی اگه همسایه‌ها مریض باشن، همون جا معاینه‌شون می‌کنم. - تخصصت زنان و زایمانه؟! این بار سر بالا آورد و چهره‌ی پر شرارت او را از نظر گذراند. اشتباه نکرده بود. داشت کیف می‌کرد از دیدن گر گرفتن‌های او! - هنوز مونده تخصص بگیرم ولی آره، رزیدنت زنانم. امیرعباس دستانش را به هم کوبید و با همان لبخند شرور به او نزدیک شد و.‌‌.. https://t.me/joinchat/TEmqBttaB0UKn-c3#هشتمین‌عاشقانه‌ی‌صدیقه‌بهروان‌فر #آغازانتها #زندگی‌به‌نرخ‌دلار #الهه‌درد #اوعاشقم‌نبود #تبسم‌تلخ #زوج‌فرد #انیس‌دل #مرابه‌جرم‌عاشقی‌حدمرگ‌زدند... دوراهی #عشق و #آبرو
Show more ...
-
692
0
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
677
0

sticker.webp

508
0
«شهریور ماه ۱۳۹۶- کرمانشاه- باغِ خسروشاهی» نامدار دست‌های گرمش را بالا آورد و صورت دخترک را قاب گرفت و او را با عطش هر چه بیش‌تر بوسید. در ذهن کامجوی خود، در این فکر بود که از بین تمام لب‌هایی که تا به آن شب بوسیده است، لب‌های دخترک بی‌تجربه‌ای که همچون ماهی زیبایی میان دستان کاربلدش می‌لغزید، بهترین بودند. آن لب‌ها جادویی بودند. نامدار نمی‌توانست دل از آن‌ها برکند. و دخترک... دخترک در این اندیشه بود که " دارد مرتکب چه گناه بدی می‌شود!" بله... او احساس گناه می‌کرد، گناهی آمیخته به شرم. البته کمی هم می‌ترسید که نکند کسی به سرش بزند و به اتاقک ته باغ بیاید و آن‌ها را ببیند. این فکر باعث شد بدنش را منقبض کند. در همین لحظه، صدایی از بیرون به گوش رسید و هر دوی آن‌ها را به خود آورد. دخترک به سرعت تنش را فاصله داد و با صدایی که از ترس و هیجان می‌لرزید گفت: -یکی داره میاد -کسی نیست، لابد دوباره گربه سیاهست، همیشه تو باغ ول می‌چرخه دخترک تنه‌اش را عقب کشید و در حالیکه سعی داشت نگاهش را از چشمان خیره‌ی نامدار بدزدد، با ترس پچ زد: -نه، حتماً فهمیدن نیستیم اومدن دنبالمون -کی بیاد دنبال ما!؟ اصلاً تو اون شلوغ پلوغیِ پایین کی ما رو یادشه قانع نشد، شال و موهایش را مرتب کرد و علی رغم اصرارهای نامدار، سوی در اتاقک قدم تند کرد. https://t.me/joinchat/CPcAr4GBQPs2YjRk دخترک رفت و نامدار کراواتش را کمی آزاد کرد! هنوز هم می‌توانست عطر نفس‌های تند شده‌ی دخترک را زیر بینی‌اش حس کند. دلش می‌خواست از پله‌ها پایین رَود، دخترک رمیده را در آغوش کِشد، او را به اتاقک مخفی خود بازگرداند، لباسش را صد تکه کند و آنقدر او را فشار دهد تا تمام استخوان‌هایش بشکند. دقایقی بعد، وقتی غرایز حیوانی‌اش فرو نشست، از فکرش گذشت که "برای اولین بوسه‌اش با او، زیاده روی نکرده بود؟ نکند دخترک بیچاره را اذیت کرده باشد؟ کاش مشروب نمی‌خورد!". سری تکاند و افکار مزاحم را پس زد. کراواتش را صاف کرد، سینه‌اش را جلو داد و با همان غرور و تکبری که از تک پسر خاندانِ خسروشاهی انتظار می‌رفت به سوی باغ گام برداشت. #دومین_رمان_ازنویسنده‌ی_قصه‌ای‌درشب داستان عشقی مخفیانه بین دختر و پسر کوردی که درگیر تعصبات قومی میشن https://t.me/joinchat/CPcAr4GBQPs2YjRk
Show more ...
•°گلـایوݪ°• آرزو بـاغفلڪے
بازنشر هر قسمت از رمان‌های این کانال خلاف اخلاق و بدون رضایت من است نویسنده: آرزو باغفلکی @AlephB1994 آثار: 🖊قصه‌ای در شب (تمام شده) 🖊گلایول (آنلاین) پیج من در اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/aleph_b1994?r=nametag
3 065
6
وقتی فردای عروسی شوهره حرفای منشوری می‌زنه و برای عروسش دلبری می‌کنه و مدام سرخ و سفیدش می‌کنه🤣🤣👇👇👇😅😅😅😍😍😍 #قاصدک‌پرواز #پست۱۰۴ #مهین‌عبدی حضورش را در پشت‌سرم زمانی احساس می‌کنم که هر دو دستش را به پهلوهایم می‌زند و بوسه‌ای به سرشانه‌ی لختم می‌زند و در کنار گوشم پچ می‌زند. -چی میشه تو مثل یه گل بشینی و من مثل یه زنبور بیام و مستت بشم از عطرت؟ هوم؟ کاسه‌ها را محکم میان دستانم نگاه می‌دارم تا مبادا از ضعفی که از حرف احسان کرده‌ام کاسه‌ها از میان دست‌هایم رها شوند! در همان حال از ورای شانه‌ام نگاهی می‌چرخانم. -حالا چرا زنبور؟ نمیشه پروانه باشی؟ صدایِ پرلذت و خندانش را در گوشم رها می‌کند. -پروانه که به جنسیت من نمی‌خوره اما زنبور چرا! یه سودایی هم داره! متوجهی که؟ گوشه لبم را گازی می‌گیرم. -خیلی منشوری حرف می‌زنی احسان. اصلا نمی‌دونم به طنز حرفت بخندم یا از مثبت هجده بودنِ حرفت خجالت بکشم. دستانش لمس کنان عمل می‌کنند. -تو فقط بخند قربونت بشم اما خجالتِ چی؟ دیگه مگه بینِ من‌وتو چیزی هست که بخوای خجالت بکشی؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
کانال رسمی "مهین‌عبدی"
🧿﴾﷽}🧿 لاحول‌ولاقوه‌الابالله‌العلی‌العظیم مهین عبدی نویسنده‌رمان‌های👇 #شهر‌پاییزی چاپ #جاده‌مه‌گرفته دردست‌چاپ #سلاخی‌احساس‌من(حامی)دردست‌چاپ #رویایی‌درشب دردست‌چاپ #رقص‌نگاهت‌جلداول و #جلددوم‌ در دست‌چاپ #قاصدک‌پرواز دردست‌چاپ #مرزعشق‌وجنون قراردادچاپ
374
0
⁠ ⁠ کانال وی آی پی مرا به جرم عاشقی حد مرگ زدند... 🌺🍃🍂🌺🍃🍂 #پارت۳۱۹ لبخند خبیثانه‌اش را با فشردن لبانش پنهان کرد و پشت موتورش نشست. دو پایش را روی زمین گذاشت و با برداشتن قدمی به جلو، جک موتور را خواباند. با سر به پشت سرش اشاره کرد و بدون نگاه کردن به زینب، گفت: - سوار شو! کلاه کاسکتش را نگذاشته بود. آزادی عملش را می‌گرفت. حیف بود عکس‌العمل‌های زینب را از گوشه‌ی چشم هم نبیند! چشمان گرد دخترک دلش را لرزاند. هنوز هم تعجب کردنش همان شکل قدیم بود. - با موتور اومدین؟ ابروهایش به هم نزدیک شد. - شرمنده، من ماشین نیاوردم. اگه سختته، بریم جلوتر برات آژانس بگیرم! بهش برخورده بود. نگاهش نمی‌کرد و لحنش هم دلخور بود. زینب که لبخند آرامی زد و بند کیفش را از سرش رد کرد و ضربدری روی شانه انداخت، ناخودآگاه خودش را روی موتور جلو کشید. زینب دو دستش را روی موتور گذاشت و خودش را با یک حرکت بالا کشید. نه، واقعاً کار بلد بود. دو دستش را پشت سرش گذاشت و با لحن پر شیطنتی گفت: - من که از خدامه، هوا هم گرمه یه باد به کله‌مون بخوره بد نیست. امیرعباس ابرویی بالا انداخت و موتور را روشن کرد. لب به هم فشرد و چرخشی به مچ دو دستش داد و موتور از جا کنده شد. زینب جیغ خفه‌ای کشید و دستانش را بند پیراهن او کرد. یادش نمی‌آمد در طول چهل سال زندگی‌اش از لمس شدن توسط جنس مخالف لذت ببرد. بزاقش زیاد از حد ترشح شده بود. داشت خفه‌اش می‌کرد. ابرو در هم کشید و سرعتش را بالاتر برد. دستان زینب دور بازوهایش قفل شد و راه نفسش بند آمد. باد به صورتش شلاق می‌زد اما دریغ از کمی سرما! داغ داغ بود. آنقدر تند رفته بود که فاصله‌ی نیم ساعته تا خانه‌ی ننه گلاب را در ده دقیقه طی کردند. حواسش بود سرعتش را کم کند. می‌ترسید یکباره ترمز بگیرد و آغوش زینب بیش از پیش از خود بی خودش کند! دستان زینب هم آرام آرام از دور بازوانش باز شد. - خیلی خوب بود آقا امیرعباس! واقعاً به هیجانش احتیاج داشتم! نمی‌شد به لحن هیجان زده‌اش نخندید. سر تکان داد و کلاه کاسکتش را از دسته‌ی موتور بیرون کشید. - خواهش می‌کنم. خوشحالم که خوشت اومده! لبخند زینب کمرنگ شد. لبی کج کرد و سر تکان داد. امیرعباس که کلاه را روی سرش گذاشت، زینب با دست به خانه اشاره کرد و گفت: - نمیای تو؟! یه چایی می‌تونم بهت بدم! کلاه را درست روی سرش نگذاشته بود. جمله‌ی وسوسه کننده‌ای بود. می‌شد در کنار یک لیوان چای یک عالمه حرف هم نوشید! کلاه را دوباره بیرون کشید و از دسته‌ی موتور آویزانش کرد. پاهای بلندش را کنار موتور روی زمین گذاشت و با یک چرخش کنار موتور ایستاد. قرار بود یک لیوان چای مهمان شود و سوالاتش را بپرسد اما زبانش به کنایه چرخید: - فکر نمی‌کنم درست باشه یه دختر خانم این موقع شب، یه مرد رو به خونه‌اش مهمون کنه! لبخند زینب مرد، برق چشمانش هم! قشنگ معلوم بود انتظار چنین برخوردی را از او نداشته است. نگاهش به زیر افتاد. مردمک چشمانش می‌لرزید. - مردی که من دعوتش کردم، یه زمانی زبانزد یه شهر بود، یه محله بود و یه امیرعباس ننه گلاب! نمی‌دونم شاید حق با شما باشه. من اشتباه کردم. به هر حال هشت سال زمان کمی نیست. آدما عوض می‌شن. شاید هم... عوضی! ابروهای امیرعباس به هم چسبید و قدمی به زینب نزدیک شد. باید گردنش را می‌شکست، باید تلافی جملات توهین آمیزش را درمی‌آورد، باید... https://t.me/joinchat/TEmqBttaB0UKn-c3#هشتمین‌عاشقانه‌ی‌صدیقه‌بهروان‌فر #آغازانتها #زندگی‌به‌نرخ‌دلار #الهه‌درد #اوعاشقم‌نبود #تبسم‌تلخ #زوج‌فرد #انیس‌دل #مرابه‌جرم‌عاشقی‌حدمرگ‌زدند... دوراهی #عشق و #آبرو
Show more ...
attach 📎
1 592
0
‌‌ #پارت‌واقعی‌رمانه👇😍👌 -مردها عاشق #رژلب روی #لب‌زنشون هستند؛می‌دونی چرا شهرزاد؟ #تپش‌های‌قلبم تند شده‌بود و اون حواسش نبود با #لوندی‌های‌ذاتیش داشت با #جسم‌وروح من چی کار می‌کرد. با #هیجان و پر از شیطنت نفس زد: -چرا شهراد؟ سرمو خم کردم و هرم #نفس‌های داغ و ملتهبم رو روی #گردنش رها کردم. لباشو نرم بوسیدم و #اغواگرانه‌ لب زدم: -چون خودشون پاکش می‌کنن!🙈 https://t.me/joinchat/TrVYXRVlZHKyHStVشهرزادسومین‌‌اثرازنویسنده‌ای‌‌چاپی که دو رمان اولشم رایگان و کامل در این کاناله وجنجال‌درتلگرام به‌پاکرده💯 #روایت‌عشقی‌ممنوعه‌باپایانی‌دلبر🔥 #فول‌عاشقانه‌هیجانی‌همخونه‌ای♨️ #قلم‌قوی‌وجذاب‌باپارتگذاری‌منظم💃 #باآموزش‌های‌روانشناسی‌زناشویی📛
Show more ...
586
0
وی آی پی آفرودیته با رمان کامل شده: ۲۵ هزارتومان وی آی پی طومار با بیش از ۱۰۰ پارت جلوتر: ۲۰ هزارتومان پک دو وی آی پی با تخفیف: ۳۵ هزارتومان راه عضویت پرداخت مبلغ موردنظر و ارسال رسید.👇 بانک سپه به نام زهراارجمندنیا 5892101270365527 آیدی: @zahra_arjmand 💛💛
1 752
2

sticker.webp

4 529
1
#پارت۱۲۷👇📛👌 - موضوعی رو که تو بعد ۲۰سال فهمیدی، من از اول می دونستم. من #دوستت‌دارم‌... نه‌مثل‌ یه‌ خواهر... من #عاشقانه دوست دارم... #ناباورسرتکان‌داده وعقب‌رفتی.خواستم #بازوت رو بگیرم که باز عقب کشیدی. - بهم دست نزن. #دیگه‌بهم‌دست‌نزن. با تمام وجود #عاشقانه نفس زدم: - باورکن بدون‌اینکه‌بخوام #عاشقت‌ شدم... این #دل بی‌صاحبو هرکار کردم نتونست کنارت بذاره... هرجا رفتم گفت شهرزاد... هرکیو دیدم گفت شهرزاد... هرکاری کردم گفت شهرزاد... اونقدر تو #قلبم تکرار شدی که شدی #تموم‌ جسم و جون و زندگیم... که دیدم بدون‌تو نمی‌تونم #نفس بکشم... که شدی #آرامش دل بی‌قرارم... عقلم می‌گفت نه، اما دلم‌ هربار درمقابلش پیروز می‌ شد و می‌خواستت... ۲۰سال جلو چشام قد کشیدی وخانوم و #طناز ودلربا شدی ودل من هر لحظه‌ برات رفت و #خودداری کردم و #خطا نکردم. یک قدم #عقب رفته و لب زدی: -من #بی‌خبر، تورو داداشم میدونستم وتو... #وای‌خدای‌من...وااای...🙊🙈 https://t.me/joinchat/TrVYXRVlZHKyHStV #عشقی‌ممنوعه‌متفاوت‌همخونه‌ای🔥 #باآموزش‌های‌روانشناسی‌زناشویی♨️
Show more ...
1 362
0
شش سال پیش عشقش به یه دلیل نامعلوم خودکشی کرد و حالا که با زینب، خواهر عشق سابقش ازدواج کرده، پسرخاله‌ی زینب اومده دنبال انتقام. انتقام از امیرعباسی که خودش زخم خورده است و...😱😱😱 https://t.me/joinchat/TEmqBttaB0UKn-c3 🌺🍃🍂🌺🍃🍂 #پارت۲۲۲ سرش را تازه از یقه‌ی تی شرتش رد کرده بود که تقی به در خورد. سرعتش را بالا برد. ظاهرا وقت کشی‌اش طولانی‌تر از تحمل مهمانانش بود. - بفرمایید. لباسش را مرتب کرد و منتظر ماند. با ورود کامران، لبخندش پرید و شانه‌هایش افتاد. فکر می کرد زینب به سراغش آمده است. - باهات حرف دارم‌ داماد خاله! - باشه آقا کامران، دارم میام بیرون. کامران سر بالا انداخت و با ژست طلبکار نچی کرد. - نچ، همین جا خوبه. نمی‌خوام کسی مزاحممون بشه. گفت و کامل وارد اتاق شد. در را هم پشت سرش بست. صدای آدامس جویدنش حسابی روی اعصاب امیرعباس می‌رفت. چشم در اتاق چرخاند. - الحق که کارت درسته مهندس! دفعه‌ی قبل هم که اینجا رو دیدم به زینب گفتم طراحی خونه‌مون رو فقط باید بدیم به امیرعباس! یا او زیادی مبهم حرف می‌زد یا امیرعباس هوش کمی داشت. ابروهایش باز به هم نزدیک شدند. جملات کامران زیادی مرموز و پر از نکته بود. - ممنون، لطف دارین! ابروهای کامران هم به هم نزدیک شد ولی کورتر از ابروان امیرعباس. شمشیرش از رو بسته بود. - شنیدم دنبال هم زدن گند و گوه گذشته‌ای؟ دلیل این همه خشم و بی‌ادبی را نمی‌دانست. سابقه نداشت با کسی بحث کند. بلد نبود اره بدهد و تیشه بگیرد. - بله! منظورتون رو نمی‌فهمم. کامران قدمی جلو آمد. دو طرف یقه‌ی تی شرت امیرعباس را به نوبت گرفت و کشید.‌ پشت دستش را به سینه‌ی او کوبید. - گوش کن بچه جان، من نه حسینم، نه زینب و نه خاله سمانه! پرت به پر من یا هر کدوم از اعضای خانواده‌م بخوره، پر پرت می‌کنم. مطمئن باش. دست بالا آورد و زیر دست کامران زد. - من چیکار به شما و خانواده‌ت دارم جناب؟! - ای قربون آدم چیز فهم! حالا که اینقدر خوب زبون هم رو می‌فهمیم، بهتره بی دردسر بیای دادگاه و دخترخاله‌ی من رو طلاق بدی! ابروهایش به رستگاه موهایش رسید. - چرا باید یه همچین کاری بکنم؟! کامران کمی به جلو خم شد. آنقدر که لبانش چند میلی متر با گوش امیرعباس فاصله داشته باشد. - چون زینب حق من از این زندگیه. اجازه نمی‌دم مثل زهرا از دستم درش بیاری!!! https://t.me/joinchat/TEmqBttaB0UKn-c3 https://t.me/joinchat/TEmqBttaB0UKn-c3 #هشتمین‌عاشقانه‌ی‌صدیقه‌بهروان‌فر #آغازانتها #زندگی‌به‌نرخ‌دلار #الهه‌درد #اوعاشقم‌نبود #تبسم‌تلخ #زوج‌فرد #انیس‌دل #مرابه‌جرم‌عاشقی‌حدمرگ‌زدند... دوراهی #عشق و #آبرو
Show more ...
3 711
6
-لاغر شدی داداشی! به خاطر اینه که چند وقته دستپخت مامانو نخوردی؟ به خودت می‌رسی اصلاً؟ نامدار، دست زیرِ چانه زده، فقط نگاه کرد. نوشین ادامه داد: -حالا این دختری که می‌خوایش اصلاً ارزششو داره که به خاطرش داری دل مامان بابارو می‌شکنی؟ غروبی با مامان حرف زدم، می‌گفت جواب تلفناشو نمی‌دی! و بعد خیره به نامدار زل زد. گویی منتظر توضیحی از او بود. قبل از اینکه نامدار حرفی بزند، فرمیسک قدمی به آن‌ها نزدیک شد. لحظه‌ای با نامدار چشم در چشم شدند. نوشین جهت نگاهِ برادرش را گرفت و به فرمیسک رسید، گفت: -ممنون عزیزم، همه‌ی ظرفارم تو جمع کردی -خواهش می‌کنم. من میرم اتاقم، باید درس بخونم -برو گلم فرمیسک لبخندی زد و از کنار نامدار که هنوز داشت نگاهش می‌کرد، رد شد. خیلی دلش می‌خواست حرف‌هایی که بین خواهر برادر رد و بدل می‌شد را تا آخر بشنود. چون می‌دانست دختر مجهولی که موردِ بحثشان بود، خودش است! نگاهِ نامدار روی مسیرِ رفتنش کِش آمده بود... نوشین حرف‌هایش را از سر گرفت: -یه زنگ به مامان بزن دردت به جونم. خیلی غصه می‌خوره نامدار سرش را پایین انداخته، با دستش خطوطی فرضی روی میز می‌کشید و اخمی هم بین ابروهایش جا خوش کرده بود. نوشین نزدیک‌تر نشست: -تو حتی اگه عاشقم شده باشی این که راهش نیست. آخه درسته این؟ که خونواده‌ی خودتو خط بزنی با همان اخم سر بلند کرد: -در اصل بابا منو خط زده. امروز رفتم کارخونه می‌بینم یکیو آورده جام! نگهبان اونجا رام نمیده. اون وقت من برم بهشون زنگ بزنم! -فقط به مامان. اون بیچاره که گناهی نداره. -خیلی خب -یادت نره ها -گفتم باشه دیگه. هِی با احساس آدم بازی می‌کنین شما زنا -حالا اخماتو وا کن... یکم از اون دختری که عاشقش شدی برام بگو، دختر قشنگیه؟ نامدار یاد چشمان فرمیسک افتاد و ناخواسته اخم‌هایش باز شد و لبخند زد: -آره خیلی. تا حالا دختری به قشنگی اون ندیدم -نه بابا!؟ یعنی به قشنگی فرمیسکِ ما هست؟ نامدار ابتدا جا خورد و بعد کم کم لبخندش محو شد و به نشانه‌ی نفهمیدن سرش را تکان داد. از این حرف خوشش نیامده بود. "چرا آنجوری می‌گفت فرمیسکِ ما؟" -یه جوری میگی فرمیسکِ ما هرکی ندونه خیال می‌کنه که... دخترتونه! و آنچه واقعاً از ذهنش می‌گذشت را نگفت... "نگفت انگار که عروستونه". اما نوشین با خنده گفت: -دخترمون که نه ولی شاید در آینده عروسمون بشه https://t.me/joinchat/CPcAr4GBQPs2YjRk کم مانده بود... کم مانده بود نامدار از شدت عصبانیت رازِ دلش را فاش بگوید: که "ببین نوشین، این دختر مالِ منه. دیگه اَ این حرفا نزن، اسم رو فرمیسک نذار". https://t.me/joinchat/CPcAr4GBQPs2YjRk #عشق‌ممنوعه🚫 #خانواده‌ای‌ کورد و متعصب
Show more ...
1 705
2
⁠ _ قیمت این دختر چند؟ قاصدک دختر مدلینگی که گیر پسر سیاستمدار معروف کشور می‌افته! طاها مجد! مردی که قاصدک رو برای...😱 و اون رو مجبور می‌کنه تا انواع مختلف لباسای عربی رو بپوشه و... _ بابت سرمایه گذاری‌ای که می‌کنم و به حتم سودی هم که می‌برم، یه شرط دارم! به آنی تاج ابرویم رو به بالا سوق پیدا کرد! با حوصله مهره‌های شطرنج را تکان می‌داد! همانی که حدسش را می‌زدم! با سیاست پیش رفتنش! نتوانستم پوزخند گوشه‌ی لبم را کمرنگ کنم! _ چه شرطی؟ هم‌چو خودم پوزخندی زد! _ من تو کشورای حاشیه خلیج‌فارس رو یک‌سری لباسای عربی و بومی هم سرمایه‌گذاری کردم و می‌خوام مانکن اون لباسا تو باشی! و... چشمانم را ریز کردم و... _ و دیگه‌ چی؟ تکیه‌اش را به مبل داد. _ و این‌که برای همیشه مانکنی باشی که من اسپانسرتم! هر قدر رقبای دیگه‌م بعد این قرارداد بهت پیشنهاد دادن من دو برابرش رو بهت می‌دم! فقط این‌که همین‌طور هیکلت بی‌نقص بمونه! یه مدل خاص باشی واسه همیشه! _ بنظرت قیمت این دختر چندِ؟ آتوسا ابروهای نازکش را درهم می‌کند. _ کدوم دختر؟ طاها طوری خاص اسم قاصدک را لب می‌زند. _ همین قاصدک! آتوسا کمی گردن می‌کشد تا بتواند بار دیگر قاصدک را راحت‌تر ببیند آن هم با وجود شلوغیِ اطرافش. _ چه‌ می‌دونم؟! حتما گرونِ دیگه! حالا تو واسه چی می‌پرسی؟ طاها بلافاصله لب می‌زند: _ می‌خوامش! آتوسا حیران و متعجب به نیم‌رخ طاها خیره می‌ماند! _ یعنی چی که می‌خوایش؟ آتشِ حسادت به آنی در وجود آتوسا شعله‌ور می‌شود! طاها اما با طمانینه و توامِ با آرامش می‌گوید: _ می‌خوام روش سرمایه گذاری کنم! لوند و جذابِ! کمی مکث می‌کند و بار دیگر می‌گوید: _ همین‌طور... خواستنی! چشمان آتوسا دیگر توانِ بیش از حد گرد شدن را ندارند! ضربه‌ی آرامی به بازوی طاها می‌کوبد و با صدایی که سعی می‌کند آرام نگاه دارد، می‌غرد: _ طاها؟ زنِ آینده‌ت چفت به چفتت وایساده بعد اون‌وقت تو داری از دختر دیگه‌ای این‌جوری تعریف می‌کنی؟ طاها پوزخندی می‌زند و سرش را می‌چرخاند و به صورتِ از خشم سرخ‌ شده‌ی آتوسا نگاه می‌کند! _ زنِ آینده؟ خلاصه‌ای از رمان👇👇👇👇 قاصدک دخترِ مدلینگی که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات بیشماری وارد این عرصه می‌شود! دختر سرسخت و سرکش! طاها مجد مرد پرغروری که سرمایه‌گذار بزرگی‌ست! تک پسرِ معروفِ سیاست‌مدار کشور! و برخورد دو آدم از دنیاهایی مختلف باهم و رخدادِ اتفاقات بیشماری که... ژانر رمان:عاشقانه، اجتماعی این رمان رده‌ی سنیِ بزرگسال می‌طلبد✖️ https://t.me/joinchat/L0mW09XdPTplNTM0
Show more ...
-
2 895
2
#پارت458 در حالی که تکیه داده‌ام به قسمتی از ضریح صورتم از اشک خیس است و صدای خفه‌ای از گلویم بالا می‌آید. _ خدایا ما خیلی منتظر این لحظه بودیم...خدایا بچه‌امون سالم به دنیا بیاد...خدایا من دیگه تحمل ندارم، کمکمون کن... پیشانی‌ام را می‌چسبانم به همان قسمت از ضریح که انگشتانِ لرزان دست راستم به دور آن حلقه شده است. قفسه‌ی سینه‌ام سنگین شده و قلبم تحملِ حجمِ چنین اندوهی را ندارد. _ خدایا به ما کمک... سرفه می‌زنم. جمله‌ام را در حالی تمام می‌کنم که تلاش دارم به نبضِ پر تپش کنج سینه‌ام چنگ نیندازم. _ کمکمون کن خدا... در وضعیت و حالت خود بی‌حرکت می‌مانم. نفسم درست بالا نمی‌آید و کارگردان بالاخره "کات" می‌گوید. _ عالی بودی ارمغان. خیلی خوب حس گرفته بودی. جانِ تکان خوردن ندارم. دستی که بی‌هوا روی شانه‌ام می‌نشیند متعلق به صاحب قدم‌هایی‌ست که دوان دوان خود را نزدیکم رسانده است. https://t.me/joinchat/nY1WNSZCK084OWY0 هشتمین اثر ص.مـرادی •روایتی متفاوت و جدید از دنیای شهرت، بهترین رمان چندماه اخیر از نگاه مخاطبین با بیش از ۲۰۰پارت آماده⭐️ قبل از چاپ رایگان بخوانید.
Show more ...
2 551
2
- خواهرت الان زن منه! لطفا دیگه به من نچسب! با شنیدن این حرف پشت در خشکش زد. بین امیرکیا و خواهرش چه می‌گذشت؟ - می‌دونم توام دوستم داری هنوز! وگرنه هر جا می‌رفتید خرید به زور من رو هم نمی‌بردی! می‌دونم می‌خوای جلو چشمت باشم... پشت بند جملات خواهرش که با ناز ادا می‌شد، صدای بوسه‌ای محکم قلبش را از حرکت انداخت. ناچارا کمی در را هول داد تا داخل را ببیند. دست خواهرش دور گردن امیرکیا حلقه شده بود و لب‌هایش جایی کنار لب‌های مرد بوسه می‌کاشت. - نکن‌. خواهرت میاد می‌بینه! من زندگیم رو دوست دارم! چهره‌ی امیرکیا سرخ بود و معذب بودنش از دور هم قابل تشخیص به‌نظر می‌رسید. اما خواهرش بی‌رحمانه می‌خندید و ناز می‌کرد. - دوستش داری که دیروز با دیدن من کلا بیخیال حال بدش شدی و همش دور و برم بودی؟ قلب یاسی تیر می‌کشید و نفس‌هایش سنگین شده بود. عشق کودکی‌هایش که سرانجام محرم او شده بود، خیانت می‌کرد؟ آن هم در خانه‌ی خودش؟ - آره هنوز هوایی می‌شم من احمق! اما نمی‌خوام! می‌فهمی؟ نمی‌خوام به اون همه خانومی و نجابت یاسی پشت پا بزنم. دوستش دارم! حتی اعتراف به دوست داشتنش نتوانست تلخی جمله‌ی اول امیرکیا را کم کند. خواهرزنش را می‌دید و هوایی می‌شد؟ یمنا با عشوه دست روی لب امیرکیا گذاشت و خودش را به او چسباند. - هیس عشقم آروم. الان می‌شنوه یکی! اما مطمئنم به اندازه‌ی من دوسش نداری! داری؟ امیرکیا کلافه شده بود و مرتب دست روی صورتش می‌کشید. تعللش در جواب دادن، آخرین ضربه را به قلب لرزان یاسی زد و بی طاقت نامش را صدا زد. - امیرکیا؟ این‌جا چه خبره؟ تو با یُمنا‌‌... رنگ از چهره‌اش به آنی پرید اما پوزخند یمنا پررنگ‌تر شد. چه بلایی سر خواهر عزیزش آمده بود؟ آن دو که همیشه خوب بودند. - یاسمن توضیح می‌دم... یاسی ناباور عقب رفت و اولین قطره‌ی اشکش چکید. - جلو نیا! دستی که خواهرم رو بغل کرده نباید به من بخوره! پاهایش دیگر رمغ ایستادن نداشتند. همان‌جا کنار دیوار روی زمین افتاد. زود بود برای بیدار شدن از خواب شیرین عشقش! امیرکیا کنارش روی زمین زانو زد و مستاصل صدایش کرد. - یاسی! بخدا هر چی بوده تموم شده. از وقتی محرمم شدی بخدا دیگه یُمنا رو دوست نداشتم! هول شده بود. یاسی نباید از دستش می.رفت. این ماهی قرمز تازه حوض دلش را باصفا کرده بود. - یاسی ببین منو! سرش را که بالا گرفت، ناگهانی لب‌های امیرکیا به لب‌های لرزانش رسید و مقابل چشمان بهت زده‌ی یمنا بوسیدش! - دوستت دارم. بذار ثابت کنم یاسی! بقیه برن به درک. من تو رو دوست دارم! https://t.me/joinchat/paVKfmWBxeIzMjdk https://t.me/joinchat/paVKfmWBxeIzMjdk امیرکیا مدتی‌ست دل در گرو دختر‌عمه‌ی کوچک و لوندش یمنا دارد. اما با دستور پدربزرگش اجبارا به خواستگاری خواهر یمنا، یعنی یاسمن می‌رود و عقدش می‌کند اما...🔥❌ #مثلث‌عشقی♨️ #عشق‌مشترک‌دو‌خواهر♨️
Show more ...
کانال رسمی مینا شوکتی "طهران۵۵"
❁﷽❁ ممنون که همراهم هستید❤ #ما_دیوانه_زاده_میشویم: در دست چاپ #خنیاگر_غمگین: فایل #طهران۵۵: آنلاین پارت گذاری: سه روز در هفته. آیدی نویسنده: @mina_shokati ادمین: @TMolaei اینستاگرام نویسنده: https://www.instagram.com/mina_shokatii_
2 732
4
Last updated: 06.12.21
Privacy Policy