304
订阅者
-524 小时
+87 天
+6830 天
帖子存档
304
میگن سختی اهل حرمو هیچوقت نمیشه درک کرد ؛
راستم میگن، اینقدر اتفاق و رنج و سختی که ده روز میشنویم و غم مییرتمون توی یه صبح تتا عصر اتفاق افتاد(:
304
میدونین چی غم داره ؟
سال پیش شب عاشورا دلمون با این همه فشار و غم بازم آروم گرفت؛
میدونین چرا ؟
چون یکی بود که اومد و به حاج محمود گفت ای ایران بخون (:
304
کوفیان برای حسین سنگ تموم گذاشتن؛ اسبهاشونو نعل تازه میزنن و شمشیرهاشونو تیز میکُنن. اما اینطرف، بین خیمههای آلالله، سکوتی غریب سایه انداخته و خیمهها آرام گرفتن.
تو این نیمهشبِ سرد و سنگین، حسین (ع) یک گوشه، پشت خیمهها، جایی که نور لرزان مشعلها هم بهش نمیرسه نشسته. آقامون زانوهای مبارکش رو در بغل گرفته، سرش رو تکیه داده به قبضهی شمشیرش و به فکر فرو رفته...
یعنی به چه فکر میکرد آقا؟
شاید داشت خاطراتش رو مرور میکرد؛ اون روزایی که دستدردستِ داداش حسن و بابا علی میرفتن مسجد. اون روزایی که روی پای رسولالله مینشست و پیغمبر بوسه بارونش میکرد و گلوش رو میبوسید. شاید اصلاً ته دلش خوشحال بود؛ آخه فردا عصر، بعد از ۵۰ سال دوری و تنهایی، بالاخره میتونست مادرش فاطمه رو ببینه...
یا شایدم داشت به غمهای فرداش فکر میکرد؛ به پارههای تنش. به علیاکبرش که فردا ارباً اربا میشه، به داداش عباسش که ساقیِ تشنهلبهاست... یا به علیاصغرش که امشب با لالاییِ بیرمقِ رباب خوابیده. شاید دلش پر از غصهی رقیه بود؛ دخترکی که فردا شب توی تاریکیِ دشت گم میشه و خار مغیلان پاهاش رو زخمی میکنه.
آقا سرش روی شمشیره و داره زیر لب نجوا میکنه و شاید فقط حضرت زینب اون لحظه میدونست آقامون چی تو دلش بوده ….
304
خدایا مارو شرمنده خودت و دنیای خودت میکردی ولی شرمندگی رو صورت قمر منیر بنی هاشم نمیدیدم؛
شرمندگی رو صورت فرزند زهرا نمیدیدم.
304
روضه خون میگفت روضهی شرمندگی زیاد شنیدیم…
ولی تا به حال فکر کردین تاسوعا چقدر شرمندگی تو دل خودش داشت؟
اولین شرمندگی…
شرمندگیِ عمو بود.
شرمندگیِ عباس…
اونوقت که نگاهش به خیمهها افتاد و لبهای خشکیدهی کودکان رو دید.
همون عباسی که به اهل حرم وعدهی آب داده بود…
اما تقدیر، راه دیگری نوشته بود.
میگن وقتی به فرات رسید، آب رو تا مقابل لبان مبارکش آورد؛
اما یاد تشنگی حسین(ع) و کودکان حرم افتاد…
و آب را ننوشید.
چه شرمندگی سنگینی است که انسان آب را در دست داشته باشد…
اما نتواند آن را به صاحبان عطش برساند.
دومین شرمندگی…
شرمندگیِ برادر بود.
وقتی علم بر زمین افتاد…
وقتی صدای اَدْرِکْ اَخاک در نخلستان پیچید…
حسین(ع) آمد، اما دیگر عباسِ علمدار برنخاست.
میگویند آن روز، کمر حسین شکست.
نه فقط برای برادری که از دست رفت…
برای تکیهگاهی که دیگر نبود.
و برای نگاههای کودکانی که هنوز چشم به راه علمدار بودند.
و سومین شرمندگی…
شرمندگیِ سکینه بود.
دختری که با هزار امید، مشک خالی را برای عمو برده بود و چشم به راه بازگشت عمو مانده بود.
همان عمو که هر بار نامش میآمد، دل کودکان آرام میشد.
اما این بار…
مشکی بازگشت؛
مشکی که دیگر آبی در آن نبود.
سکینه مشک را در آغوش گرفت…
نه برای نوشیدن آب،
بلکه برای بوسیدن یادگار عمویی که تا آخرین نفس برای وفای به عهد جنگیده بود.
304
دلم برای اون سطلی میسوزه که هزینه کرده رفته بازیو دیده
اولش یه پرچم بزرگ از ایران اسلامی دیده بعدشم با واژه غیرت تو این بازی آشنا شده
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
