ch
Feedback
Iran 2026

Iran 2026

前往频道在 Telegram

تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات

显示更多
1 496
订阅者
-624 小时
-117
+2930
帖子存档
نتانیاهو می‌خواهد هر رئیس‌جمهور آمریکایی باور کند که هیچ جایگزین فلسطینی مشروعی برای حماس وجود ندارد — که خود حماس هم نامشروع است — و بنابراین راه‌حل دو دولتی غیرممکن است، و در نتیجه اسرائیل باید کرانه باختری را برای همیشه کنترل کند و روزی آن را ضمیمه کند — «یک‌بار برای همیشه». (این نسخه هم کار نخواهد کرد.) داستان ایران به نظر می‌رسد الگوی مشابهی را دنبال می‌کند: بی‌بی و ترامپ مدام رهبران ایران را می‌کشند، و ایران مدام آنها را بازتولید می‌کند. تا اینجا، اعضای شجاع اپوزیسیون ایران — که هنوز فاقد رهبر و برنامه مشترک برای به دست گرفتن قدرت هستند — در خانه مانده‌اند، مرعوب اوباش حکومتی در تهران و بمب‌هایی که از تل‌آویو فرود می‌آیند. --- ### قاعده شماره ۲: هرگز تمام میلک‌شیک همسایه‌ات را ننوش. من خیلی زود یاد گرفتم که هرگز ایده خوبی نیست که یک کشور دشمن خود را آن‌قدر از کرامت تهی کند که احساس کند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. این معمولاً در نهایت به ضرر شما تمام می‌شود. تمام میلک‌شیک خودت و طرف مقابل را با هم ننوش. این درس را از یکی از دیالوگ‌های مورد علاقه‌ام — ترکیبی از سینما و علم سیاست — گرفتم. این دیالوگ در پایان فیلم «There Will Be Blood» (۲۰۰۷) آمده است، فیلمی درباره یک معدنچی نقره بی‌رحم که به یک سرمایه‌دار نفتی تبدیل می‌شود و برای جمع‌آوری ثروت بیشتر در دوران رونق نفتی جنوب کالیفرنیا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم از هیچ کاری دریغ نمی‌کند. در این فیلم، دنیل دی-لوئیس نقش دنیل پلین‌ویو و پل دینو نقش رقیب او، واعظی فریبکار به نام الی ساندی، را بازی می‌کنند. در صحنه پایانی، ساندی به پلین‌ویو نزدیک می‌شود و پیشنهاد می‌دهد آخرین قطعه زمینی را که در آن منطقه هنوز متعلق به پلین‌ویو نیست به او بفروشد. پلین‌ویو این پیشنهاد را رد می‌کند و توضیح می‌دهد که به لطف حفاری هوشمندانه در زمین خودش، قبلاً تمام نفت زمین ساندی را مکیده است. او می‌گوید: «تخلیه! تخلیه، الی، پسر! کاملاً خشک شده. خیلی متأسفم. ببین، اگر تو یک میلک‌شیک داشته باشی و من هم یک میلک‌شیک داشته باشم، و من یک نی داشته باشم — این هم نی — می‌بینی؟ داری نگاه می‌کنی؟ نی من از سراسر اتاق می‌رسد و شروع می‌کند به نوشیدن میلک‌شیک تو… من… میلک‌شیک… تو را… می‌نوشم!» سال‌هاست که من دیده‌ام شهرک‌نشینان اسرائیلی به‌طور پیوسته در حال نوشیدن «میلک‌شیک» فلسطینی‌ها در کرانه باختری هستند و هیچ امکانی برای یک کشور فلسطینی پیوسته در آنجا باقی نمی‌گذارند. این وضعیت در نهایت به ضرر اسرائیل تمام خواهد شد و در بلندمدت آن را تنها با دو گزینه باقی می‌گذارد: تبدیل شدن به یک کشور دو ملیتی (و نه یک کشور یهودی)، یا یک کشور آپارتاید (و نه یک دموکراسی). هرگز تمام میلک‌شیک طرف مقابل را ننوش. من می‌فهمم که اسرائیل در تلاش است رهبری حزب‌الله در لبنان و رژیم اسلامی در ایران را از بین ببرد. این‌ها واقعاً افراد بدی هستند که منافع و ایدئولوژی خود را بر منافع و شکوفایی مردم لبنان و ایران ترجیح داده‌اند. اما اگر در روند تلاش اسرائیل برای کشتن هر عضو بلندپایه «برای همیشه»، این کشور همچنین بخش‌های بزرگی از لبنان را نابود و اشغال کند و اقتصاد نفتی ایران را — همان‌طور که غزه را ویران کرد — نابود کند، دو کار انجام داده است: اول، همان جمعیت‌های محلی را که می‌خواست علیه حزب‌الله و جمهوری اسلامی برخیزند، علیه خود خواهد کرد؛ دوم، کشورهای آنها را در چنان آشفتگی اقتصادی‌ای رها خواهد کرد که هیچ‌کس نتواند آنها را اداره کند. بنابراین اسرائیل مجبور خواهد شد برای همیشه در لبنان بماند. --- ### قاعده شماره ۳: قدرت قوی و ضعیف آن‌قدرها هم متفاوت نیست. وزیر دفاع آمریکا، پیت هگست، سینه‌اش را جلو می‌دهد و از قدرت «قوی‌ها» می‌گوید — اینکه در آن روز چند هدف را در ایران نابود کرده است. اما اگر ما این‌قدر قوی هستیم، چرا دولت ترامپ تا این حد از افزایش شدید قیمت نفت که ایران با شلیک به کشتی‌ها در خلیج فارس و تأسیسات نفتی کشورهای عربی همسایه ایجاد کرد، غافلگیر و ناآماده بود؟ زیرا در دنیای کاملاً به‌هم‌پیوسته‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، یک ایران ضعیف فقط کافی است روزی یک پهپاد از پشت یک کامیون سبزیجات به پرواز درآورد تا جریان نفت از تنگه هرمز را مختل کند و قیمت نفت، گاز و کود را در سراسر جهان افزایش دهد. این جنگ تاکنون غافلگیری‌های زیادی از نوع منفی داشته است. آیا ممکن است یک غافلگیری مثبت هم وجود داشته باشد؟ اگر قرار باشد هرگونه پایان خوش و پایداری برای این درام جهانی وجود داشته باشد، به این دلیل نخواهد بود که ترامپ و نتانیاهو همه رهبران حماس، حزب‌الله و ایران را کشته‌اند یا آنها را از هر گلوله، موشک و پهپادی محروم کرده‌اند.

https://www.nytimes.com/2026/03/20/opinion/iran-israel-united-states-hamas.html «یک‌بار برای همیشه» یعنی هرگز ۲۰ مارس ۲۰۲۶ توماس ال. فریدمن یکی از برجسته‌ترین تحلیلگران سیاست خارجی آمریکا و ستون‌نویس ارشد روزنامه *نیویورک تایمز* است. او برنده سه جایزه پولیتزر بوده و دهه‌هاست درباره خاورمیانه، روابط بین‌الملل و جهانی‌سازی می‌نویسد. --- من نسبت به این جنگ علیه ایران دچار تردید بوده‌ام — حداقل اگر بخواهم ملایم بگویم. در حالی که هیچ چیز بیش از روی کار آمدن یک دولت شایسته در تهران نمی‌تواند خاورمیانه را بهبود بخشد، به‌شدت تردید دارم که صرفاً کوبیدن ایران از هوا بتواند چنین تغییری ایجاد کند. ای کاش رئیس‌جمهور ترامپ پیش از کشیدن ماشه، با کسی غیر از حس درونی خودش مشورت کرده بود. شاید بتوانم بهترین شکل موضعم را با به اشتراک گذاشتن چند قاعده که مدت‌ها راهنمای من در پوشش این منطقه بوده‌اند توضیح دهم. --- ### قاعده شماره ۱: خطرناک‌ترین چهار کلمه در خاورمیانه «یک‌بار برای همیشه» است. یعنی همان زمانی که گفته می‌شود اسرائیل یا آمریکا قرار است یک تهدید را «برای همیشه» به‌صورت نظامی از بین ببرند. من این قاعده را در ستونی در ۱۶ اکتبر ۲۰۲۳ مطرح کردم، نه روز پس از حمله حماس به اسرائیل، زمانی که دولت اسرائیل در حال بررسی واکنش بود. تنها راه از بین بردن یک تهدید نظامی برای همیشه، استفاده از زور به‌همراه سیاست است — با ایجاد رهبری بهتر و خودپایدار در طرف مقابل. این کار فوق‌العاده پیچیده است و همیشه نیازمند مصالحه‌های سیاسی از سوی شماست. به محدودیت‌های ترور به‌عنوان ابزاری برای «یک‌بار برای همیشه» فکر کنید. من دیده‌ام که اسرائیلی‌ها سه نسل از رهبران حماس را کشته‌اند. نسل اول شامل بنیان‌گذاران این جنبش بود که در دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ حذف شدند. این افراد شامل یحیی عیاش («مهندس») بودند که در سال ۱۹۹۶ کشته شد؛ شیخ احمد یاسین، رهبر معنوی حماس، که در سال ۲۰۰۴ ترور شد؛ و عبدالعزیز رنتیسی، جانشین فوری یاسین، که حدود یک ماه بعد کشته شد. سپس یک سطح جدید از رهبران ظهور کرد که تمرکزشان بر تبدیل حماس از یک گروه شبه‌نظامی به یک سازمان حکومتی با زرادخانه موشکی پیشرفته بود. این افراد شامل سعید صیام، احمد جباری و محمود المبحوح بودند که همگی در نهایت توسط اسرائیل ترور شدند. سپس، پس از حملات ۷ اکتبر، اسرائیل یک کارزار سیستماتیک برای حذف نسل بعدی رهبران حماس آغاز کرد. طی دو سال گذشته، این کشور صالح العاروری — یک حلقه ارتباطی کلیدی با حزب‌الله — را کشت؛ همچنین فرمانده نظامی محمد ضیف، رئیس سیاسی اسماعیل هنیه، یحیی سنوار، مغز متفکر حملات ۷ اکتبر، و محمد سنوار، برادر یحیی و جانشین او به‌عنوان رهبر نظامی را از بین برد. اکنون به این سؤال پاسخ دهید: چه کسی امروز کنترل مناطقی از غزه را در دست دارد که اکثریت فلسطینی‌ها در آن زندگی می‌کنند — خارج از منطقه‌ای که تحت کنترل اسرائیل است؟ پاسخ: حماس، نسل چهارم. در مجموع، اسرائیل کل رهبری حماس را — سه بار پشت سر هم — کشته است، اما نتوانسته کنترل آن را برای همیشه از بین ببرد. حالا به این فکر کنید که انجام چنین کاری علیه رهبری ایران، از طریق حملات هوایی و از فاصله‌ای حدود هزار مایل، چقدر دشوارتر خواهد بود. در غزه، استراتژی «قطع سر» اسرائیل هرگز کار حماس را تمام نکرد، تا حدی به این دلیل که حماس ریشه‌های عمیق سیاسی و فرهنگی در بخش مذهبی‌تر جمعیت غزه دارد. همچنین به این دلیل که حتی یک حماس بی‌سر هم توانسته غزه‌ای‌هایی را که با آن مخالف بودند — که احتمالاً اکنون اکثریت هستند — بکشد یا مرعوب کند. و نیز به این دلیل که دولت اسرائیل به‌طور سرسختانه از همکاری با یک رهبری جایگزین فلسطینی، یعنی تشکیلات خودگردان فلسطین در کرانه باختری، که پیش از آن‌که حماس در ژوئن ۲۰۰۷ آن را بیرون براند، مسئول غزه بود، خودداری کرده است. چرا دولت نخست‌وزیر بنیامین نتانیاهو با این نهاد همکاری نمی‌کند؟ زیرا هدف واقعی نتانیاهو — که به‌وضوح در بیانیه تأسیس ائتلاف حاکم او آمده — گسترش کنترل دائمی اسرائیل بر کرانه باختری است؛ پروژه‌ای که در حالی که جنگ با ایران ادامه دارد، به‌طور فعال در حال پیشبرد آن است. مشکلات فراوانی در رهبری تشکیلات خودگردان فلسطین وجود دارد، اما این نهاد همچنان با ارتش اسرائیل همکاری می‌کند تا به جلوگیری از خشونت در کرانه باختری کمک کند. با این حال، شما هرگز این را از نتانیاهو نخواهید شنید. او می‌خواهد ترامپ باور کند که این تشکیلات بی‌فایده است — و ترامپ هم مشتاقانه این روایت را پذیرفته است.

نویسندگان این مقاله نوشته روئل مارک گرشت ،*ری تکیه (Ray Takeyh) پژوهشگر ارشد *Council on Foreign Relations* است. نویسندگان استدلال می‌کنند که جنگ علیه ایران ضربه‌ای بسیار سنگین به توان نظامی، هسته‌ای و ساختار رهبری جمهوری اسلامی وارد کرده است، اما هنوز به یک پیروزی سیاسی روشن تبدیل نشده است. آن‌ها با اشاره به تجربه جنگ ویتنام هشدار می‌دهند که همان‌طور که آمریکا در حمله تت از نظر نظامی موفق بود اما در عرصه سیاسی شکست خورد، ترامپ نیز ممکن است با وضعیتی مشابه روبه‌رو شود اگر نتواند این جنگ را به یک نتیجه سیاسی مشخص برساند. به گفته گرشت و تکیه، حملات آمریکا و اسرائیل توان نظامی و هسته‌ای ایران را به شدت تضعیف کرده و بازسازی آن احتمالاً سال‌ها یا حتی دهه‌ها زمان خواهد برد. حذف بسیاری از فرماندهان و چهره‌های کلیدی جمهوری اسلامی نیز ظرفیت مدیریتی و راهبردی رژیم را کاهش داده است. بنابراین حتی اگر حکومت باقی بماند، ایران در کوتاه‌مدت قادر نخواهد بود قدرت نظامی و هسته‌ای پیشین خود را بازسازی کند. نویسندگان همچنین معتقدند برخلاف تصور برخی تحلیلگران در واشنگتن که فکر می‌کنند ایران در جنگی طولانی پیروز خواهد شد، از نظر نظامی این فرض درست نیست. از دید آن‌ها یک جنگ فرسایشی می‌تواند جمهوری اسلامی را از نظر اقتصادی و نظامی به مرز فروپاشی برساند. با این حال تحقق چنین سناریویی نیازمند اراده سیاسی آمریکا برای ادامه فشار نظامی است، از جمله تضمین باز بودن تنگه هرمز و حضور دائمی نیروهای دریایی آمریکا در خلیج فارس. گرشت و تکیه پیش‌بینی می‌کنند که پس از جنگ، ساختار قدرت در ایران با اختلافات داخلی و رقابت میان نخبگان روبه‌رو خواهد شد. افزایش نفوذ سپاه پاسداران، رقابت میان جناح‌های سیاسی و بحران اقتصادی می‌تواند به بی‌ثباتی در داخل حکومت منجر شود. در کنار این شکاف‌ها، تضعیف رژیم و نارضایتی گسترده اجتماعی ممکن است زمینه اعتراضات و قیام‌های مردمی را نیز فراهم کند. در نتیجه‌گیری، نویسندگان می‌گویند حتی اگر آمریکا و اسرائیل در این جنگ از نظر نظامی پیروز شوند، این پیروزی مسئولیت‌های جدیدی برای واشنگتن ایجاد خواهد کرد. امنیت خلیج فارس احتمالاً به مأموریتی بلندمدت برای آمریکا تبدیل می‌شود، زیرا جمهوری اسلامی ممکن است همچنان با ایجاد اختلال در تجارت دریایی یا حملات محدود تهدیدی برای منطقه باقی بماند. بنابراین پایان جنگ به معنای پایان بحران نیست، بلکه آغاز مرحله‌ای جدید از مدیریت امنیتی و سیاسی منطقه خواهد بود.

گزارش تحلیلی از مقاله: «جنگ ایران در حال گسترش است؛ ترامپ به یک راهبرد پایان جنگ نیاز دارد» نویسنده این مقاله دیوید ایگناتیوس (David Ignatius)، روزنامه‌نگار و تحلیلگر برجسته سیاست خارجی در روزنامه واشنگتن پست است. ایگناتیوس در ابتدای مقاله استدلال می‌کند که جنگ ایران وارد مرحله‌ای خطرناک و رو به گسترش شده است. به گفته او، حمله اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی و پاسخ ایران با حمله به تأسیسات گاز طبیعی مایع قطر در راس لفان نشان می‌دهد که جنگ اکنون از سطح تقابل نظامی مستقیم فراتر رفته و به زیرساخت‌های حیاتی انرژی منطقه کشیده شده است. این تحول می‌تواند پیامدهای گسترده‌ای برای اقتصاد جهانی داشته باشد، زیرا قطر حدود ۲۰ درصد از صادرات گاز طبیعی مایع جهان را تأمین می‌کند و افزایش تنش در منطقه باعث جهش قیمت انرژی شده است. نویسنده تأکید می‌کند که برخلاف نفت که در برخی موارد می‌توان آن را از مسیرهای جایگزین صادر کرد، برای گاز قطر عملاً راه جایگزینی برای عبور از تنگه هرمز وجود ندارد. در ادامه مقاله، نویسنده به وضعیت دشوار دولت ترامپ اشاره می‌کند. به گفته او، اظهارات وزیر خزانه‌داری آمریکا مبنی بر احتمال کاهش برخی تحریم‌ها علیه نفت ایران برای جلوگیری از شوک قیمتی، نشان‌دهنده پیچیدگی شرایط است؛ زیرا آمریکا در حالی که با ایران درگیر جنگ است، همزمان نگران پیامدهای اقتصادی جهانی آن نیز هست. ایگناتیوس تأکید می‌کند که ترامپ پس از حمله به میدان گازی پارس جنوبی، به شکل غیرمعمولی از اسرائیل فاصله گرفت و حتی تلاش کرد نوعی کاهش تنش متقابل را پیشنهاد کند؛ به این معنا که اگر ایران حملات به قطر را متوقف کند، اسرائیل نیز از حمله دوباره به تأسیسات گازی ایران خودداری کند. این موضع‌گیری نخستین نشانه از تلاش برای مهار تنش از زمان آغاز جنگ محسوب می‌شود. به باور نویسنده، پایان دادن به این جنگ بسیار دشوارتر از آغاز آن خواهد بود. او هشدار می‌دهد که اعلام «پیروزی» و خروج سریع از بحران، منطقه را در وضعیت بی‌ثباتی خطرناک رها خواهد کرد. از نظر ایگناتیوس، برای پایان واقعی بحران باید دو هدف اصلی دنبال شود: نخست بازگشایی تنگه هرمز و تضمین عبور آزاد کشتی‌ها، و دوم ایجاد محدودیت‌های مؤثر برای حکومت ایران تا توان تهدید منطقه‌ای آن کاهش یابد. مهم این است که دولت آمریکا یک راهبرد روشن انتخاب کرده و آن را به طور منسجم اجرا کند. ایگناتیوس به نقل از تحلیلگران امنیتی می‌نویسد که ترامپ خطرات این جنگ را دست‌کم گرفته و تصور کرده ایران مانند ونزوئلا حریفی ضعیف خواهد بود. در حالی که اکنون مشخص شده ایران توانایی ایجاد بی‌ثباتی گسترده در منطقه و بازار جهانی انرژی را دارد. . در بخش پایانی مقاله، ایگناتیوس به سناریوهای احتمالی پایان جنگ می‌پردازد. به گفته او، آمریکا و اسرائیل احتمالاً قادر به سرنگونی حکومت ایران نخواهند بود، اما ممکن است بتوانند آن را تا حدی تضعیف کنند که تهدید آن قابل مدیریت شود. در یک سناریوی مطلوب برای پایان جنگ، تأسیسات تولید موشک ایران تخریب شده، برنامه هسته‌ای آن از کار افتاده و سپاه پاسداران به شدت تضعیف شده است. در چنین شرایطی، حکومت ایران ممکن است برای جلوگیری از بی‌ثباتی داخلی، آتش‌بس را بپذیرد. اما اگر ایران حاضر به مذاکره نشود، آمریکا ممکن است ناچار شود برای بازگشایی تنگه هرمز از قدرت نظامی استفاده کند. در جمع‌بندی، نویسنده تأکید می‌کند که آمریکا اکنون در وضعیتی قرار گرفته که خود در شکل‌گیری آن نقش داشته است و بنابراین مسئولیت یافتن راه خروج از این بحران نیز بر عهده واشنگتن است. از دید ایگناتیوس، موفقیت در پایان دادن به این جنگ نیازمند برنامه‌ریزی دقیق، صبر راهبردی و همکاری با متحدان بین‌المللی است. اگر دولت ترامپ بدون داشتن استراتژی روشن به اقدامات مقطعی ادامه دهد، خطر آن وجود دارد که جنگ ایران به بحرانی طولانی و پرهزینه برای آمریکا و منطقه تبدیل شود.

میلر همچنین درباره تنگه هرمز تأکید کرد که ایران هنوز آن را به‌طور کامل نبسته، بلکه بیشتر از «تهدید بستن» برای ایجاد اثر اقتصادی و روانی استفاده کرده است. از دید او، بخشی از راهبرد آمریکا باید این باشد که تهدید ایران را از نظر عملی بی‌اعتبار کند و نشان دهد عبور و مرور دریایی همچنان ممکن است. او درباره توقیف نفتکش‌ها هشدار داد که این گزینه از نظر سیاسی بسیار حساس است، زیرا اگر کشتی‌ها به کشورهایی چون هند یا چین مرتبط باشند، ممکن است پای بازیگران جدیدی به منازعه باز شود. میلر همچنین احتمال جنگ زمینی گسترده در عمق ایران را پایین دانست و گفت اگر عملیات زمینی هم رخ دهد، بیشتر در سطح محدود و در نقاطی چون جزایر یا مناطق حساس نزدیک به تنگه خواهد بود. در نهایت، او گفت پایان مطلوب آن است که ایران دیگر نه تهدیدی برای تنگه هرمز باشد، نه برای همسایگانش، نه برای مردم خودش؛ اما رسیدن به چنین وضعی بدون دیپلماسی جدی ممکن نیست. علی الفونه، پژوهشگر ارشد AGSI، بحث را از درون ساختار جمهوری اسلامی توضیح داد. به گفته او، ایران از مدت‌ها پیش خود را برای شرایطی مانند ترور رهبران، جنگ گسترده و اختلال در مرکز فرماندهی آماده کرده است. او بر وجود نوعی رهبری جمعی و سازوکارهای جانشینی در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی تأکید کرد و گفت همین امر باعث می‌شود که حذف رهبران لزوماً به فروپاشی فوری نظام منجر نشود. همچنین به دکترین «موزاییکی» اشاره کرد که هدف آن حفظ کارکرد نظام حتی در صورت آسیب دیدن مرکز است. از نظر الفونه، تعریف پیروزی برای جمهوری اسلامی بسیار ساده است: «بقا». اگر نظام بتواند در برابر آمریکا و اسرائیل دوام بیاورد و سقوط نکند، از نگاه خود پیروز شده است. او همچنین گفت تهران میان آمریکا و اسرائیل تفاوت مهمی قائل است: در حالی که هنوز درباره اهداف دقیق ترامپ ابهام دارد، اسرائیل را بازیگری می‌بیند که شاید نه‌فقط به سقوط رژیم، بلکه به تجزیه ایران نیز می‌اندیشد. در مورد نیروهای نیابتی هم او معتقد بود که آن‌ها نسبت به گذشته بسیار ضعیف‌تر شده‌اند و تهران بیش از قبل ناچار است بر توان مستقیم خود تکیه کند. در مجموع، این نشست نشان داد که اختلاف اصلی میان سه تحلیلگر نه بر سر واقعیت‌های میدانی، بلکه بر سر تفسیر راهبردی آن‌هاست. هر سه پذیرفتند که ایران ساختاری مقاوم‌تر از تصور رایج دارد، واکنش‌هایش تا حدی از پیش طراحی شده بوده، و جنگ از سطح صرفاً نظامی به حوزه‌های اقتصادی، منطقه‌ای و غیرنظامی کشیده شده است. اما پیپ این روند را نشانه گرفتار شدن آمریکا و اسرائیل در دام تشدید تنش ایران می‌داند؛ میلر معتقد است هنوز امکان مهار، فرسایش و مدیریت بحران وجود دارد؛ و الفونه تأکید می‌کند که جمهوری اسلامی اگر فقط زنده بماند، از نگاه خودش شکست نخورده است. برآیند کلی بحث این بود که سرنوشت جنگ، بیش از آنکه فقط به قدرت آتش وابسته باشد، به این بستگی دارد که کدام طرف بتواند منطق سیاسی و اقتصادی مرحله بعدی را به نفع خود شکل دهد. https://agsi.org/events/in-its-conflict-with-the-united-states-and-israel-does-escalation-favor-iran/

در یک نشست تحلیلی که از سوی مؤسسه کشورهای عربی خلیج فارس در واشنگتن (AGSIW) برگزار شد، سه کارشناس برجسته به بررسی این پرسش پرداختند که آیا در تقابل ایران با ایالات متحده و اسرائیل، تشدید تنش در نهایت به سود ایران تمام می‌شود یا نه. در این وبینار، رابرت پیپ استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو و متخصص قدرت هوایی و تروریسم، دریادار بازنشسته فازی میلر فرمانده سابق نیروهای دریایی آمریکا در منطقه و فرمانده ناوگان پنجم، و علی الفونه پژوهشگر ارشد AGSI و تحلیلگر ساختار سیاسی جمهوری اسلامی حضور داشتند. مدیریت این نشست را سفیر داگلاس سلیمان رئیس مؤسسه بر عهده داشت و بحث بر بررسی ابعاد نظامی، سیاسی و راهبردی جنگ و پیامدهای احتمالی آن برای منطقه و نظام بین‌الملل متمرکز بود. در این نشست تحلیلی، پرسش اصلی این بود که آیا در جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل، تشدید تنش در نهایت به سود ایران تمام می‌شود یا نه. چارچوب بحث بر این پایه شکل گرفت که بسیاری از تحلیل‌های غربی، ایران را صرفاً بازیگری می‌بینند که برای بقای رژیم می‌جنگد، اما کمتر به این موضوع می‌پردازند که تهران ممکن است منطق راهبردی منسجم‌تری برای کشاندن جنگ به حوزه‌های مطلوب خود داشته باشد. از همین رو، بحث نه فقط درباره تحولات نظامی، بلکه درباره «عاملیت» ایران و نحوه تبدیل فشار نظامی به فرصت سیاسی و اقتصادی برای تهران بود. رابرت پیپ، استاد دانشگاه شیکاگو، استدلال کرد که جنگ از نظر تاکتیکی برای آمریکا و اسرائیل موفق بوده، اما از نظر راهبردی یا شکست خورده یا در آستانه شکست است. به گفته او، بمباران‌ها ممکن است اهداف را زده باشند و بخشی از توان ایران را کاهش داده باشند، اما این به معنای تحقق اهداف سیاسی نیست. او سه هدف اصلی آمریکا را تغییر رژیم، خارج کردن مواد غنی‌شده هسته‌ای از دست ایران، و تضعیف کلی جمهوری اسلامی دانست و گفت هر سه هدف یا محقق نشده‌اند یا حتی نتیجه معکوس داده‌اند. از نگاه او، حملات هوایی به‌تنهایی نه‌تنها تغییر رژیم مطلوب ایجاد نمی‌کنند، بلکه اغلب به تقویت یا جانشینی نیروهای رادیکال‌تر منجر می‌شوند. همچنین حملات ممکن است ایران را به پراکنده‌سازی ذخایر هسته‌ای وادار کرده باشند و از سوی دیگر، با افزایش قیمت نفت و تشدید بحران در تنگه هرمز، به ایران امکان داده باشند از موقعیت جدید خود سود مالی و سیاسی ببرد. محور اصلی تحلیل پیپ مفهوم «دام تشدید تنش» بود. او گفت مرحله نخست جنگ، موفقیت تاکتیکی حملات است، اما مرحله دوم زمانی آغاز می‌شود که ایران جنگ را به شکلی افقی به زیرساخت‌های اقتصادی، انرژی، حمل‌ونقل و ثبات منطقه‌ای بکشاند. از نگاه او، ایران دقیقاً همین کار را انجام داده است: با استفاده از پهپادهای هدایت‌شونده، تهدید به اخلال در تنگه هرمز و حمله به اهداف اقتصادی و غیرنظامی در خلیج فارس، جنگ را از میدان برتری تکنولوژیک آمریکا به میدان فرسایش سیاسی و اقتصادی منتقل کرده است. پیپ هشدار داد که اگر این روند وارد مرحله سوم، یعنی عملیات زمینی، شود، خطر شکل‌گیری موج بلندمدت تروریسم و بی‌ثباتی بسیار بالا خواهد رفت؛ موجی که به باور او می‌تواند از تجربه عراق پس از ۲۰۰۳ هم شدیدتر باشد. در مقابل، دریادار بازنشسته فازی میلر، هرچند بسیاری از مشاهدات میدانی را تأیید کرد، اما نتیجه‌گیری بدبینانه پیپ را نپذیرفت. او گفت واکنش ایران برای ارتش آمریکا کاملاً غیرمنتظره نبوده و بخش عمده رفتار تهران نشان می‌دهد که ایران در حال اجرای برنامه‌ای از پیش طراحی‌شده است. از نظر او، آنچه شاید بیش از حد انتظار بود، وسعت حملات ایران به اهداف غیرنظامی، مالی و زیرساختی در منطقه بود. با این حال، میلر تأکید کرد که ایران تاکنون هنوز از همه ظرفیت‌های نامتقارن خود استفاده نکرده و آنچه بیشتر دیده شده، به‌کارگیری ابزارهای متعارف مانند موشک‌های بالستیک و پهپادها بوده است. او معتقد بود آمریکا و شرکای خلیج فارس در دفاع هوایی و موشکی نسبتاً موفق بوده‌اند و هنوز امکان فرسایش تدریجی ظرفیت حمله ایران، به‌ویژه از طریق هدف قرار دادن پرتابگرها و تضعیف توان عملیاتی، وجود دارد.

چنین اقدامی ضربه‌ای شدید به اقتصاد ایران وارد می‌کند، اما ممکن است بازار جهانی انرژی را نیز دچار شوک کند. همان‌طور که جنکینز یادآوری می‌کند، در جریان انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹ قیمت نفت به معادل ۱۶۵ دلار امروز رسید. اکنون نیز تحلیلگران از احتمال رسیدن قیمت نفت به حدود ۱۵۰ دلار سخن می‌گویند. نقش چین در بحران در کنار این گزینه‌ها، نقش چین نیز در محاسبات راهبردی آمریکا اهمیت زیادی دارد. همان‌طور که والتر راسل مید اشاره می‌کند، اقتصاد چین به شدت به انرژی خاورمیانه وابسته است و بخش بزرگی از نفت وارداتی این کشور از طریق تنگه هرمز عبور می‌کند. در عین حال، چین یکی از خریداران مهم نفت ایران است و روابط اقتصادی گسترده‌ای با تهران دارد. برخی تحلیلگران معتقدند اگر جنگ باعث اختلال گسترده در جریان نفت شود، چین ممکن است برای جلوگیری از بحران انرژی جهانی وارد عمل شود. در چنین شرایطی، پکن می‌تواند از نفوذ اقتصادی خود برای فشار بر ایران و کمک به بازگشایی تنگه هرمز استفاده کند. از این منظر، برخی تحلیلگران معتقدند واشنگتن ممکن است امیدوار باشد که فشار نظامی آمریکا در نهایت چین را به سمت میانجیگری سوق دهد. جمع‌بندی در مجموع، تحلیل‌های والتر راسل مید، هولمن جنکینز و لارا سلیگمن نشان می‌دهد، ایالات متحده با مجموعه‌ای از انتخاب‌های دشوار راهبردی روبه‌رو است. عقب‌نشینی بدون بازگشایی تنگه هرمز می‌تواند اعتبار جهانی آمریکا را تضعیف کند، در حالی که تشدید جنگ ممکن است این کشور را وارد یک درگیری طولانی و پرهزینه کند. گزینه‌های اصلی آمریکا شامل سه مسیر است: ۱. حضور نظامی گسترده برای حفاظت از کشتیرانی ۲. تصرف یا کنترل جزایر استراتژیک ایران ۳. حمله به زیرساخت‌های نفتی ایران در عین حال، عامل چین می‌تواند در تعیین سرنوشت بحران نقش مهمی ایفا کند. اگر پکن برای جلوگیری از اختلال در جریان انرژی جهانی وارد میانجیگری شود، ممکن است راهی برای کاهش تنش ایجاد شود. در غیر این صورت، جنگی که در ابتدا با اهداف سیاسی و تغییر رژیم آغاز شد، ممکن است به طور کامل به یک جنگ بر سر کنترل نفت و مسیرهای انرژی جهانی تبدیل شود.

گزینه‌های ایالات متحده در خلیج فارس در جنگ با ایران: نفت، تنگه هرمز جمع‌بندی مقالات والتر راسل مید، هولمن جنکینز و لارا سلیگمن در وال‌استریت ژورنال جنگ میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران اکنون به مرحله‌ای رسیده است که تنگه هرمز به نقطه مرکزی درگیری تبدیل شده است. این آبراه باریک که حدود ۲۰ درصد نفت جهان از آن عبور می‌کند، یکی از حیاتی‌ترین شریان‌های اقتصاد جهانی به شمار می‌رود. همان‌طور که والتر راسل مید ، تحلیلگر شناخته‌شده سیاست خارجی آمریکا در وال‌استریت ژورنال اشاره می‌کند، نتیجه این جنگ می‌تواند نه تنها آینده خاورمیانه بلکه جایگاه راهبردی ایالات متحده در نظام جهانی و حتی میراث سیاسی دونالد ترامپ را تعیین کند. با وجود حملات گسترده آمریکا و اسرائیل به زیرساخت‌های نظامی ایران، تهران همچنان با استفاده از ابزارهای نامتقارن — از جمله موشک‌ها، پهپادها، مین‌های دریایی و قایق‌های تندرو — توانسته عبور کشتی‌های تجاری در خلیج فارس را مختل کند. در نتیجه، به تعبیر هولمن دبلیو. جنکینز جونیور ستون‌نویس اقتصادی و سیاسی وال‌استریت ژورنال، جنگ به مرحله‌ای رسیده است که تصمیم‌های واشنگتن با انتخاب‌های دشوار و حتی «ناخوشایند» همراه خواهد بود. در ابتدا هدف برخی از طراحان جنگ در واشنگتن تضعیف یا حتی تغییر رژیم ایران تلقی می‌شد. اما با گسترش بحران در خلیج فارس و اختلال در تنگه هرمز، منطق جنگ تغییر کرده است. اکنون مسئله اصلی دیگر صرفاً سیاست داخلی ایران نیست، بلکه امنیت جریان نفت در اقتصاد جهانی است. به همین دلیل، جنگ به تدریج از یک درگیری با اهداف سیاسی به یک بحران انرژی جهانی تبدیل شده است. همان‌طور که جنکینز می‌نویسد، در چنین شرایطی هدف اصلی آمریکا نه تغییر رژیم، بلکه بازگشایی تنگه هرمز و تضمین جریان آزاد نفت است؛ زیرا اختلال در این مسیر می‌تواند اقتصاد جهانی را دچار شوک جدی کند. گزینه نخست: حفاظت نظامی از کشتیرانی یکی از گزینه‌های اصلی آمریکا بازپس‌گیری کنترل دریایی خلیج فارس از طریق عملیات نظامی مداوم است. در این سناریو، آمریکا با ایجاد کاروان‌های محافظتی برای نفتکش‌ها و انجام حملات نظامی، تلاش می‌کند توانایی ایران برای تهدید کشتیرانی را از بین ببرد. این اقدام مستلزم حملات مستمر به پایگاه‌های موشکی ساحلی، انبارهای پهپاد، مین‌های دریایی و مراکز تولید تسلیحات ایران است. اما ایران شبکه‌ای از تهدیدات چندلایه برای کشتیرانی ایجاد کرده است. این شبکه شامل قایق‌های تندرو، موشک‌های ساحل به دریا، پهپادها و مین‌های دریایی است و حتی تهدید به حمله نیز می‌تواند عبور کشتی‌ها را متوقف کند، زیرا شرکت‌های بیمه و کشتیرانی در چنین شرایطی فعالیت خود را محدود می‌کنند. به همین دلیل، چنین گزینه‌ای ممکن است آمریکا را وارد یک تعهد نظامی طولانی‌مدت و پرهزینه در خلیج فارس کند. گزینه دوم: تصرف یا کنترل جزایر استراتژیک گزینه‌ای که در گزارش‌های نظامی بیشتر مورد توجه قرار گرفته، تصرف یا کنترل برخی جزایر استراتژیک ایران در خلیج فارس است. همان‌طور که لارا سلیگمن گزارش می‌دهد، پنتاگون واحد اعزامی ۳۱ تفنگداران دریایی آمریکا (31st Marine Expeditionary Unit) شامل حدود ۲۲۰۰ نیرو را به منطقه اعزام کرده است. این واحد که بر روی کشتی تهاجمی آبی–خاکی USS Tripoli مستقر است، یک نیروی واکنش سریع محسوب می‌شود و شامل پیاده‌نظام، خودروهای زرهی، توپخانه، هواپیماهای MV-22 Osprey، بالگردها و جنگنده‌های F-35B است. یکی از اهداف احتمالی چنین عملیاتی جزیره خارگ است. این جزیره مهم‌ترین پایانه صادرات نفت ایران محسوب می‌شود و حدود ۹۰ درصد صادرات نفت ایران از آن عبور می‌کند. به گفته تحلیلگران، آمریکا می‌تواند به جای نابودی کامل زیرساخت نفتی ایران، جزیره خارگ را تصرف کرده و از آن به عنوان اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز استفاده کند. جزایر دیگری نیز اهمیت راهبردی دارند: قشم: در دهانه تنگه هرمز قرار دارد و میزبان پایگاه‌های موشکی و دریایی ایران در تونل‌های زیرزمینی است. کیش: یک مرکز اقتصادی با فرودگاه که می‌تواند پایگاهی عملیاتی باشد. هرمز: محل استقرار برخی قایق‌های تهاجمی ایران. استقرار نیروهای آمریکایی در این جزایر می‌تواند به واشنگتن اجازه دهد قایق‌های تندرو ایران را رهگیری کرده و موشک‌هایی را که کشتی‌ها را تهدید می‌کنند سرنگون کند. از نظر سیاسی نیز این گزینه جذاب‌تر است، زیرا نیروهای آمریکایی در جزایر اطراف ایران مستقر می‌شوند نه در خاک اصلی کشور. گزینه سوم: حمله به صنعت نفت ایران گزینه سوم که هولمن جنکینز آن را یکی از سخت‌ترین انتخاب‌ها می‌داند، حمله مستقیم به صنعت نفت ایران است. در این سناریو، آمریکا می‌تواند زیرساخت‌های صادرات نفت ایران — از جمله خطوط لوله، پایانه‌ها و تأسیسات جزیره خارگ — را هدف قرار دهد.

کلارک در تحلیل خود اشاره می‌کند که نشانه‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد ایالات متحده در حال آماده‌سازی برای سناریوی سوم است، از جمله اعزام واحدهایی از تفنگداران دریایی آمریکا و تقویت حضور نظامی در منطقه. با این حال او معتقد است که واشنگتن احتمالاً ترجیح می‌دهد ابتدا سناریوی دوم، یعنی ادامه فشار از طریق حملات هوایی، نتیجه دهد و در عین حال امکان تحقق سناریوی اول، یعنی میانجیگری و توافق سیاسی، نیز باز بماند. در نهایت کلارک نتیجه می‌گیرد که سرنوشت جنگ تا حد زیادی به سه عامل بستگی دارد: کنترل تنگه هرمز، توانایی ایران در ادامه حملات منطقه‌ای و میزان فشار نظامی بر ساختار حکومت ایران. تا زمانی که هیچ‌یک از طرفین به این نتیجه نرسند که هزینه ادامه جنگ بیش از هزینه پایان آن است، احتمال دارد این درگیری همچنان ادامه پیدا کند.

وسلی کلارک (Wesley Clark) ژنرال چهارستاره بازنشسته ارتش ایالات متحده و یکی از چهره‌های شناخته‌شده در حوزه راهبردهای نظامی و امنیت بین‌الملل است. او بین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۰ به عنوان فرمانده عالی نیروهای متحد ناتو در اروپا (Supreme Allied Commander Europe) فعالیت می‌کرد و در سال ۱۹۹۹ فرماندهی عملیات هوایی ناتو علیه صربستان در جنگ کوزوو را بر عهده داشت. در مقاله‌ای که اخیراً منتشر کرده، او تلاش می‌کند توضیح دهد که جنگ کنونی میان آمریکا، اسرائیل و ایران چگونه ممکن است پایان یابد و چه سناریوهایی برای خاتمه آن وجود دارد. به باور کلارک، در حال حاضر نشانه‌ای از پایان فوری جنگ دیده نمی‌شود، زیرا هیچ‌یک از طرفین انگیزه کافی برای توقف آن ندارند. از دید او، ایالات متحده و اسرائیل احساس می‌کنند در حال پیشروی و دستیابی به برتری نظامی هستند، در حالی که ساختار رهبری ایران ضربات سنگینی دریافت کرده اما نیروهای باقی‌مانده عمدتاً از جناح‌های تندرو هستند و همین امر احتمال عقب‌نشینی سریع را کاهش می‌دهد. کلارک توضیح می‌دهد که پس از نابودی بخش بزرگی از سامانه‌های دفاع هوایی ایران، اکنون آمریکا و اسرائیل تقریباً کنترل آسمان بسیاری از مناطق ایران را در اختیار دارند و حملات آنها از هدف قرار دادن پایگاه‌های نظامی فراتر رفته و اکنون زنجیره تأمین نظامی، کارخانه‌های تولید تجهیزات، انبارها و مراکز لجستیکی را هدف قرار می‌دهد. علاوه بر این، برخی حملات به طور مستقیم نهادهای امنیتی، ایستگاه‌های پلیس و مواضع سپاه پاسداران را نیز هدف گرفته‌اند که نشان می‌دهد کارزار نظامی به تدریج ساختار قدرت حکومت ایران را نیز تحت فشار قرار داده است. با وجود این موفقیت‌های نظامی، کلارک تأکید می‌کند که پایان جنگ به سادگی اعلام توقف عملیات از سوی آمریکا نیست. حتی اگر واشنگتن تصمیم بگیرد حملات را متوقف کند، ایران هنوز توانایی ادامه جنگ نامتقارن را دارد. او به عنوان مثال به احتمال حملات موشکی یا پهپادی به کشورهای خلیج فارس مانند امارات متحده عربی یا کویت اشاره می‌کند که می‌تواند ثبات اقتصادی منطقه را مختل کند. همچنین حملات پراکنده به کشتی‌ها در خلیج فارس و تنگه هرمز می‌تواند بحران اقتصادی جهانی ایجاد کند، زیرا بخش بزرگی از صادرات نفت جهان از این مسیر عبور می‌کند. از نظر کلارک، تا زمانی که اورانیوم بسیار غنی‌شده ایران شناسایی و هزاران سانتریفیوژ آن نابود نشوند، خطر هسته‌ای همچنان پابرجا خواهد بود و توقف زودهنگام جنگ ممکن است آمریکا را در موقعیت ضعف قرار دهد و قدرت بازدارندگی آن را در برابر رقبای جهانی کاهش دهد. در بخش اصلی تحلیل خود، کلارک سه سناریوی ممکن برای پایان جنگ را مطرح می‌کند. سناریوی نخست، پایان جنگ از طریق میانجیگری و توافق سیاسی بین‌المللی است. در این سناریو ابتدا آتش‌بس برقرار می‌شود و مسیر کشتیرانی در تنگه هرمز دوباره باز می‌شود. سپس مذاکرات گسترده‌ای آغاز خواهد شد که احتمالاً شامل شروطی مانند تحویل یا کنترل مواد هسته‌ای ایران، توقف توسعه موشک‌های پیشرفته و پایان حمایت ایران از شبکه‌های نیابتی منطقه‌ای خواهد بود. در مقابل، ممکن است برخی تضمین‌های سیاسی یا امنیتی درباره مسائل منطقه‌ای، از جمله وضعیت فلسطینیان یا محدودیت‌های تسلیحاتی در منطقه، مطرح شود. با این حال کلارک معتقد است چنین توافقی احتمالاً بقای بخشی از ساختار حکومت ایران را حفظ خواهد کرد و به همین دلیل شاید برای آمریکا و اسرائیل مطلوب‌ترین گزینه نباشد. سناریوی دوم از نظر کلارک ادامه طولانی‌مدت کارزار هوایی است. در این حالت، آمریکا و اسرائیل به حملات خود ادامه می‌دهند تا زمانی که دیگر اهداف مهمی برای نابودی باقی نماند. هدف از این راهبرد، فرسایش تدریجی توان نظامی، امنیتی و اقتصادی حکومت ایران است. در چنین شرایطی، حکومت ایران ممکن است به دلیل اختلال گسترده در ارتباطات، فشار اقتصادی و تضعیف نهادهای امنیتی، تمرکز خود را صرفاً بر بقای داخلی بگذارد و توانایی تهدید منطقه‌ای خود را از دست بدهد. این سناریو شباهت‌هایی با تجربه جنگ کوزوو دارد، جایی که حملات هوایی طولانی‌مدت در نهایت دولت صربستان را وادار به پذیرش شرایط ناتو کرد. سناریوی سوم که از نظر کلارک بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین گزینه نظامی است، کنترل مستقیم تنگه هرمز و سواحل شمالی خلیج فارس توسط نیروهای آمریکا است. در این طرح، آمریکا باید چندین جزیره مهم از جمله قشم، هرمز، لارک، ابوموسی و تنب‌ها را کنترل یا تصرف کند و همچنین مواضع دفاعی ایران در طول بیش از ۶۰۰ مایل از سواحل شمالی خلیج فارس را از بین ببرد. ایران طی دهه‌ها برای دفاع از این منطقه آماده شده و این عملیات می‌تواند بسیار پیچیده و پرهزینه باشد. به گفته کلارک، چنین اقدامی احتمالاً به نیرویی در حد ده‌ها هزار سرباز و عملیات مشترک زمینی، دریایی و هوایی نیاز خواهد داشت.

گزارش تحلیلی از مقاله: «چگونه فشار اقتصادی علیه ایران را حفظ کنیم» مایکل دوران (Michael Doran)، نویسنده این مقاله، مدیر مرکز خاورمیانه در مؤسسه هادسون (Hudson Institute) در واشنگتن است. او از تحلیلگران شناخته‌شده جریان محافظه‌کار در سیاست خارجی آمریکا و نزدیک به دیدگاه‌های جمهوری‌خواهان به شمار می‌آید و پیش‌تر نیز در دولت جورج بوش در حوزه سیاست خاورمیانه فعالیت داشته است. دیدگاه‌های او معمولاً بر رویکرد سخت‌گیرانه علیه ایران، حمایت از نقش فعال آمریکا در خاورمیانه و نزدیکی راهبردی با اسرائیل تأکید دارد. در این مقاله، دوران از این فرض حرکت می‌کند که جنگ ممکن است به‌زودی پایان یابد، اما حتی اگر رژیم ایران باقی بماند، آمریکا باید با ابزار اقتصادی مانع بازسازی قدرت آن شود. دوران در ابتدای مقاله به تناقض در پیام‌های اخیر دونالد ترامپ اشاره می‌کند. به گفته او، ترامپ از یک سو اعلام کرده است که عملیات نظامی علیه ایران تقریباً کامل شده و جنگ ممکن است به‌زودی پایان یابد، اما از سوی دیگر تأکید کرده که آمریکا تنها «تسلیم بی‌قید و شرط» تهران را خواهد پذیرفت. به اعتقاد نویسنده، رئیس‌جمهور آمریکا با یک دوراهی راهبردی مواجه است. دو عامل زمانی در حال رقابت هستند: نخست، زمانی که برای فروپاشی رژیم ایران تحت فشار نظامی و اقتصادی لازم است، و دوم، زمانی که فشارهای جهانی—از جمله **افزایش قیمت نفت، کاهش ذخایر موشک‌های دفاعی و فشار متحدان و بازارهای جهانی برای پایان جنگ**—ممکن است واشنگتن را به پذیرش آتش‌بس زودهنگام وادار کند. اگر فشارهای اقتصادی جهانی زودتر به نقطه بحرانی برسند، ممکن است آمریکا پیش از تسلیم ایران جنگ را متوقف کند. او برای نشان دادن پیچیدگی وضعیت به یک نمونه اشاره می‌کند: در حالی که آمریکا و اسرائیل ایران را بمباران می‌کردند، ارزش ریال ایران در برابر دلار حدود ۱۳ درصد تقویت شد. به نظر او، این اتفاق احتمالاً به دلیل دخالت بانک مرکزی ایران در بازار ارز بوده است، اما ذخایر ارزی ایران محدود است و این موضوع این احتمال را مطرح می‌کند که برخی کشورهای منطقه یا متحدان ایران در تثبیت ارزش پول آن کمک کرده باشند. دوران می‌گوید برخی مقام‌های غربی به قطر مشکوک هستند، زیرا این کشور علاقه دارد از حملات بیشتر به زیرساخت‌های گازی خود جلوگیری کند. همچنین چین یا روسیه نیز ممکن است نقش داشته باشند. در ادامه مقاله، نویسنده بهترین نتیجه ممکن از جنگ را چنین تعریف می‌کند: نابودی کامل توانایی موشکی و پهپادی ایران، برچیده شدن کامل برنامه تسلیحات هسته‌ای و تضعیف یا شکست نیروهای نیابتی ایران در منطقه. با این حال او می‌پذیرد که ممکن است فشار اقتصادی جهانی آمریکا را مجبور کند جنگ را زودتر متوقف کند. در چنین حالتی، او پیشنهاد می‌کند واشنگتن مرحله جدیدی از فشار اقتصادی را آغاز کند که آن را «کمپین فشار حداکثری ۳.۰» می‌نامد. این مرحله باید ادامه و گسترش کمپین فشار حداکثری دوران اول ترامپ (۲۰۱۸ تا ۲۰۲۱) و نسخه تشدیدشده آن در سال ۲۰۲۵ باشد. هدف این کمپین جلوگیری از بازسازی قدرت نظامی ایران پس از آتش‌بس است. در چارچوب این راهبرد، دوران چند اقدام مشخص پیشنهاد می‌دهد: کاهش شدید درآمدهای نفتی ایران از طریق تحریم کل زنجیره تجارت نفت، از حمل‌ونقل و بیمه تا خریداران نهایی؛ نابودی شبکه بانکداری سایه ایران که از شرکت‌های پوششی در کشورهایی مانند امارات برای دور زدن تحریم‌ها استفاده می‌کند؛ هدف قرار دادن توانایی ایران برای واردات فناوری و تجهیزات صنعتی مورد نیاز برای بازسازی زیرساخت‌های نظامی؛ و در نهایت اعمال فشار بر متحدان آمریکا تا از هرگونه وام، آزادسازی دارایی‌های بلوکه‌شده یا کمک مالی به ایران خودداری کنند. به اعتقاد دوران، حتی اگر جنگ نظامی پایان یابد، فشار اقتصادی باید ادامه پیدا کند تا ایران نتواند قدرت خود را بازسازی کند. https://www.wsj.com/opinion/how-to-keep-up-the-economic-pressure-against-iran-ffad39e8?gaa_at=eafs&gaa_n=AWEtsqeO7S9Jh1rsDw_VVM90PFRk-L9Y2y3ASyJPyPQdUW3xpBZpmCX_ch8DEGDjs-A%3D&gaa_ts=69b94533&gaa_sig=ueCTCX15wwHoIUkq7ndxXYnoRCPlh3h-eaUTc8UmgDKr5PG26_Cxr3XdamOXfG8usfyobkB8NY5npa8sLhP0kg%3D%3D

رضا علیجانی به سه دوره متمایز در کارنامه سیاسی لاریجانی اشاره می‌کند. دوره نخست، دوران فعالیت‌های او در سپاه، وزارت ارشاد اسلامی و سپس صداوسیما است که به گفته علیجانی، بدترین تولیدات سیاسی علیه مخالفان در آن دوره شکل گرفت و تندترین مواضع علیه مذاکرات هسته‌ای اتخاذ شد. دوره میانی اما دوره تعدیل و عمل‌گرایی لاریجانی است؛ او در این دوره به اهمیت توازن در سیاست خارجی پی برد و به چهره‌ای «پراگماتیک» تبدیل شد. این تغییر موضع به قیمت ردصلاحیت‌های مکرر او در انتخابات‌های بعدی تمام شد. اما علیجانی تأکید ویژه‌ای بر دوره متأخر زندگی لاریجانی دارد؛ دوره‌ای که پس از کنار گذاشته شدن و سپس بازگشت به قدرت با اعتماد مجدد خامنه‌ای رقم خورد. به باور او، لاریجانی در این دوره عملاً به «تنظیمات کارخانه» بازگشت و از یک چهره میانه‌رو و عمل‌گرا به تندترین مواضع روی آورد. علیجانی نمونه این مواضع را در توجیه سرکوب‌های داخلی، تهدید علیه گروسی و سربازان آمریکایی، و تأکید بر بستن تنگه هرمز می‌بیند. به همین دلیل، او کارکرد لاریجانی را در این سال‌ها نه پیوند زدن تندروها به میانه‌روها، که توجیه‌گر سیاست‌های تندروانه برای جریان میانه‌رو می‌داند. علیجانی معتقد است که ترور لاریجانی، اگرچه ضربه‌ای به نظام است، اما لزوماً به معنای تندروتر شدن سیاست‌ها نیست. از یک سو، با حذف این «لولا»ی ارتباطی، میانه‌روها دیگر توجیهی برای همراهی با سیاست‌های رادیکال نخواهند داشت و شاید جسارت نقد پیدا کنند. از سوی دیگر، فاصله میان میدان و دیپلماسی بیشتر خواهد شد. او در پایان چشم‌انداز را به سرنوشت جنگ گره می‌زند و معتقد است طرفین درگیر (آمریکا، اسرائیل و ایران) به دلیل فشارهای اقتصادی، فرسایشی شدن جنگ و تنش‌های داخلی، به دنبال راهی برای خروج از بن‌بست هستند، حتی اگر این خروج با افزایش ریسک همراه باشد. https://www.radiozamaneh.com/882998

مقاله «کالبدشکافی فروپاشی دیپلماسی ایران و آمریکا» شرح می‌دهد که چگونه در حالی که مذاکرات هسته‌ای در حال پیشرفت بود، روند دیپلماتیک ناگهان به جنگ تبدیل شد. سه هفته پس از آغاز جنگ اسرائیل و آمریکا علیه ایران، هنوز پرسش‌های مهمی درباره علت و هدف این درگیری مطرح است. مقام‌های آمریکایی ادعا کرده‌اند که ایران در مسیر ساخت سلاح هسته‌ای قرار داشت و استیو ویتکاف، مذاکره‌کننده ارشد آمریکا، حتی گفته است که مذاکره‌کنندگان ایرانی درباره توانایی ساخت زرادخانه اتمی صحبت کرده‌اند. دلیل دیگر برای جنگ، ادعای طرح ایران برای حمله پیش‌دستانه به اسرائیل بود که به گفته واشنگتن آمریکا را ناگزیر وارد جنگ می‌کرد. با این حال، منابع سیاسی و امنیتی عرب و ایرانی به Amwaj.media گفته‌اند که در فوریه پیشرفت قابل توجهی در مذاکرات هسته‌ای حاصل شده بود و در کنار عمان که میزبان و میانجی بود، قطر و بریتانیا نیز در پشت صحنه برای رسیدن به راه‌حل مسالمت‌آمیز نقش داشتند. پس از بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید، ایران و آمریکا پنج دور مذاکره برگزار کردند، اما این روند در ژوئن ۲۰۲۵ با حمله ناگهانی اسرائیل به ایران فروپاشید. پس از ده روز درگیری، آمریکا نیز به بمباران سه سایت هسته‌ای ایران پیوست و سپس آتش‌بس اعلام شد. ایران پس از این رویداد برای هشت ماه از هرگونه مذاکره با آمریکا خودداری کرد و معتقد بود واشنگتن از دیپلماسی به‌عنوان فریب استفاده کرده است. با این حال در فوریه سال جاری تلاش تازه‌ای برای احیای مذاکرات آغاز شد و دو طرف در مسقط گرد هم آمدند. پیش از آغاز مذاکرات، هیئتی از قطر به تهران رفت و با کمک عمان توانست شرایطی را ایجاد کند که ایران حاضر به مذاکره شود: محدود شدن مذاکرات به موضوع هسته‌ای و کنار گذاشتن بحث موشکی و منطقه‌ای، و همچنین پذیرش اصل غنی‌سازی در ایران به جای سیاست «غنی‌سازی صفر». نخستین دیدار میان عباس عراقچی و نمایندگان آمریکا، از جمله جرد کوشنر و استیو ویتکاف، با گفت‌وگویی صریح همراه بود. عراقچی تأکید کرد که اختیار کامل برای رسیدن به توافق دارد، اما نسبت به جدیت آمریکا تردید دارد. در این مذاکرات ایران همچنین آمادگی خود را برای رقیق‌سازی ذخیره ۴۴۰٫۹ کیلوگرمی اورانیوم غنی‌شده ۶۰ درصدی اعلام کرد. در دور بعدی مذاکرات در ژنو، مسائل فنی و اختلافات جدی مطرح شد. آمریکا خواستار برچیده شدن سه تأسیسات غنی‌سازی فردو، اصفهان و نطنز و جایگزینی آنها با یک مرکز جدید روی زمین شد، اما ایران این پیشنهاد را رد کرد و آن را تلاشی برای آسان‌تر کردن نابودی این تأسیسات در آینده دانست. برای روشن شدن بحث، رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، در جلسه حضور یافت و تأکید کرد که از نظر بازرسی تفاوتی میان تأسیسات زیرزمینی و روی زمین وجود ندارد، به شرط آنکه دسترسی کامل فراهم باشد. در ادامه ایران طرحی ارائه داد که بر اساس آن هیچ ذخیره‌ای از اورانیوم غنی‌شده انباشته نشود و مواد غنی‌شده مستقیماً به کارخانه تولید سوخت منتقل شود و همه مراحل تحت نظارت کامل آژانس انجام گیرد. در پایان این دور از مذاکرات، دو طرف بر سر شش اصل برای توافق احتمالی به تفاهم رسیدند: تولید سوخت هسته‌ای، عدم انباشت اورانیوم غنی‌شده، نظارت کامل بین‌المللی، رفع تحریم‌ها، همکاری اقتصادی و همزیستی مسالمت‌آمیز. آخرین دور مذاکرات در ۲۶ فوریه در سوئیس برگزار شد و ایران پیشنهاد مفصلی شامل جدول زمانی اجرای توافق ارائه کرد که موضوعاتی مانند سطح غنی‌سازی، رقیق‌سازی ذخایر اورانیوم، وضعیت تأسیسات آسیب‌دیده، محل غنی‌سازی در آینده، انصراف از سلاح هسته‌ای و همکاری اقتصادی را در بر می‌گرفت. در مقابل، آمریکا باید تضمین‌های امنیتی، به رسمیت شناختن حق ایران برای استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای و رفع تحریم‌ها را می‌پذیرفت. ویتکاف ابتدا پیشنهاد توقف پنج‌ساله غنی‌سازی را مطرح کرد، عراقچی احتمال توقف سه‌ساله را قابل طرح دانست، اما پس از تماس با ترامپ، طرف آمریکایی خواسته خود را به هفت و سپس ده سال افزایش داد که باعث تنش شد. با وجود این اختلافات، هر دو طرف معتقد بودند پیشرفت حاصل شده و قرار شد مذاکرات فنی در وین ادامه یابد. فضای جلسه در پایان مثبت بود و حتی قرار شد وزیر خارجه عمان اعلام کند که مذاکرات «پیشرفت قابل توجهی» داشته است. با این حال، کمتر از ۴۸ ساعت بعد، در حمله هوایی اسرائیل به تهران، آیت‌الله علی خامنه‌ای و چند مقام ارشد نظامی و امنیتی ایران کشته شدند و جنگ تمام‌عیار اسرائیل و آمریکا علیه ایران آغاز شد؛ در حالی که بسیاری از میانجی‌ها و مذاکره‌کنندگان معتقد بودند توافق در آستانه دستیابی قرار داشت. https://amwaj.media/en/article/inside-story-anatomy-of-the-breakdown-of-iran-us-diplomacy

دو طرف برای بازگشت به مذاکره به یک مشوق قوی نیاز دارند. این مشوق می‌تواند از طریق پیوند دادن مذاکرات دوجانبه ایران و آمریکا با یک فرآیند منطقه‌ای گسترده‌تر فراهم شود؛ فرآیندی که هدف آن ایجاد چارچوبی برای شفافیت در زمینه انرژی هسته‌ای و همچنین گذار انرژی در منطقه باشد. از آنجا که همه کشورهای منطقه به آینده‌ای پساکربنی می‌اندیشند، نوآوری و توسعه پایدار ممکن است به توافقی پایه‌ای درباره نقش فناوری‌های هسته‌ای وابسته باشد. آیا چنین هدفی می‌تواند آن‌قدر بزرگ باشد که همه بازیگران اصلی را وادار کند دشواری‌های گفت‌وگو را بپذیرند تا به آن دست یابند؟ این قطعاً پیشنهادی است که عمان و دیگر کشورهای شورای همکاری خلیج فارس می‌توانند مطرح کنند. گفت‌وگوهای اولیه می‌تواند در طول زمان به اقدامات اعتمادساز و در نهایت به اجماع درباره نقش انرژی هسته‌ای در گذار انرژی منطقه منجر شود. مقصد نهایی چنین فرآیندی البته—به‌ویژه در میانه یک جنگ—نامشخص است. اما آیا ممکن است، شاید در چارچوب یک پیمان منطقه‌ای عدم تجاوز، توافقی جدی درباره شفافیت هسته‌ای در سطح منطقه حاصل شود؟ بدر البوسعیدی وزیر امور خارجه عمان است و در آخرین مذاکرات هسته‌ای میان ایران و آمریکا نقش میانجی داشته است.

دوستان آمریکا باید به خروج آن از یک جنگ غیرقانونی کمک کنند بدر البوسعیدی، وزیر خارجه عمان ابرقدرت کنترل سیاست خارجی خود را از دست داده است در طول نه ماه گذشته، ایالات متحده و ایران دو بار در آستانه دستیابی به یک توافق واقعی درباره دشوارترین مسئله میان خود قرار گرفتند: برنامه هسته‌ای ایران و نگرانی آمریکا از اینکه این برنامه ممکن است به یک برنامه تسلیحاتی تبدیل شود. بنابراین وقتی در ۲۸ فوریه—تنها چند ساعت پس از تازه‌ترین و جدی‌ترین دور مذاکرات—اسرائیل و آمریکا بار دیگر حمله‌ای نظامی و غیرقانونی را علیه صلحی که به نظر می‌رسید ممکن است واقعاً تحقق یابد آغاز کردند، این اتفاق شوک‌آور بود، اما غافلگیرکننده نبود. اقدام تلافی‌جویانه ایران علیه آنچه اهداف آمریکایی در خاک همسایگانش می‌نامد، نتیجه‌ای قابل پیش‌بینی بود؛ هرچند عمیقاً تأسف‌بار و کاملاً غیرقابل قبول. در برابر آنچه اسرائیل و آمریکا جنگی برای پایان دادن به جمهوری اسلامی توصیف کردند، احتمالاً این تنها گزینه منطقی در دسترس رهبری ایران بود. پیامدهای این پاسخ تلافی‌جویانه بیش از همه در جنوب خلیج فارس احساس می‌شود؛ جایی که کشورهای عربی که به همکاری امنیتی با آمریکا اعتماد کرده بودند، اکنون همان همکاری را به‌عنوان یک آسیب‌پذیری جدی تجربه می‌کنند؛ وضعیتی که امنیت کنونی و رفاه آینده آنها را تهدید می‌کند. برای کشورهای خلیج فارس، مدلی اقتصادی که در آن ورزش جهانی، گردشگری، هوانوردی و فناوری نقش مهمی داشتند، اکنون در معرض خطر قرار گرفته است. برنامه‌هایی برای تبدیل شدن به قطب جهانی مراکز داده ممکن است نیاز به بازنگری داشته باشند. آثار واکنش ایران از هم‌اکنون در سطح جهانی احساس می‌شود، زیرا رفت‌وآمد دریایی در تنگه هرمز به‌شدت مختل شده و این موضوع قیمت انرژی را افزایش داده و خطر رکود اقتصادی عمیق را به همراه دارد. اگر طراحان این جنگ چنین پیامدهایی را پیش‌بینی نکرده بودند، این بدون تردید یک اشتباه محاسباتی بزرگ بوده است. بزرگ‌ترین اشتباه دولت آمریکا البته این بود که اصلاً وارد این جنگ شد. این جنگ، جنگ آمریکا نیست و تقریباً هیچ سناریویی وجود ندارد که در آن هم اسرائیل و هم آمریکا به اهداف خود برسند. امیدواریم تعهد آمریکا به تغییر رژیم صرفاً در حد شعار باشد؛ در حالی که اسرائیل آشکارا به دنبال سرنگونی جمهوری اسلامی است و احتمالاً اهمیت چندانی نمی‌دهد که پس از آن کشور چگونه و توسط چه کسی اداره شود. با چنین هدفی، به نظر می‌رسد رهبری اسرائیل آمریکا را متقاعد کرده بود که ایران به دلیل تحریم‌ها، اختلافات داخلی و حملات مشترک آمریکا و اسرائیل به سایت‌های هسته‌ای در ژوئن گذشته آن‌قدر تضعیف شده که پس از حمله اولیه و ترور رهبر جمهوری اسلامی، تسلیم بی‌قید و شرط به سرعت رخ خواهد داد. اما اکنون باید روشن شده باشد که برای تحقق هدف اعلام‌شده اسرائیل، یک کارزار نظامی طولانی لازم خواهد بود؛ کارزاری که آمریکا را مجبور می‌کند نیروهای زمینی خود را وارد میدان کند و جبهه‌ای تازه در «جنگ‌های بی‌پایان» بگشاید؛ جنگ‌هایی که دونالد ترامپ پیش‌تر وعده داده بود به آنها پایان دهد. این چیزی نیست که دولت آمریکا بخواهد و مردم آمریکا نیز قطعاً این جنگ را جنگ خود نمی‌دانند. بنابراین پرسش برای دوستان آمریکا ساده است: چگونه می‌توان به خروج این ابرقدرت از این درگیری ناخواسته کمک کرد؟ نخستین گام، گفتن حقیقت است. حقیقت این است که در این جنگ دو طرف وجود دارند که هیچ سودی از آن نمی‌برند و منافع ملی هر دو—ایران و آمریکا—در پایان سریع درگیری‌ها نهفته است. بیان این حقیقت آسان نیست، زیرا نشان می‌دهد که آمریکا تا چه اندازه کنترل سیاست خارجی خود را از دست داده است. اما این حقیقت باید گفته شود. پس از آن، رهبری آمریکا باید تصمیم بگیرد که منافع واقعی ملی آن کجاست و بر همان اساس عمل کند. ارزیابی واقع‌بینانه از این منافع نشان می‌دهد که باید شامل پایان قطعی گسترش سلاح‌های هسته‌ای در منطقه، امنیت زنجیره‌های تأمین انرژی و فرصت‌های جدید سرمایه‌گذاری در منطقه‌ای باشد که اهمیت اقتصادی جهانی آن رو به افزایش است. تحقق همه این اهداف زمانی آسان‌تر خواهد بود که ایران در صلح با همسایگان خود باشد. این اهداف می‌توانند به‌عنوان منافع مشترک همه کشورهای خلیج فارس در نظر گرفته شوند. چالش واقعی این است که چگونه از فاجعه کنونی به آن نقطه برسیم. ممکن است بازگشت آمریکا به مذاکرات دوجانبه که دو بار به دلیل وسوسه جنگ از آن منحرف شد دشوار باشد. همچنین برای رهبری ایران نیز بازگشت به گفت‌وگو با دولتی که دو بار ناگهان از مذاکره به بمباران و ترور روی آورد آسان نخواهد بود. با این حال مسیر خروج از جنگ—هرچند برای هر دو طرف دشوار—احتمالاً از همین ازسرگیری مذاکرات می‌گذرد. چشم‌انداز انرژی مثبت

روزى از روزهاى جنگ سهام بورقانی (حساب اینستاگرام نویسنده) صبح به كتابفروشى‌ای در يكى از خيابان‌هاى شمالى تهران رفتم تا به دوستم سرى بزنم. خيابانها همچنان خلوت اند، اما به نظر مى رسد مردم كم‌کم با واقعيت كنار آمده‌اند و دوباره سر كار برگشته‌اند. يكى دو جا ايست بازرسى ديدم و دستفروش‌هايى كه مشترى چندانی نداشتند. حال و هوای شب عيد در شهر نيست. عابران و فروشنده‌هايى كه دم مغازه‌هايشان ايستاده‌اند اغلب درباره جنگ گفت‌وگو مى كنند. زن ميان‌سالى كه داشت ميوه هايش را داخل كيسه مى كذاشت گفت: «بيايد بزند و راحتمان كند.» چند نفر با چشمان بهتزده برگشتند و نگاهش كردند. سرش را پايين انداخت و زير لب گفت: «والا.» پسر جوانى با تیپ مدرن كه با موبايل حرف مى زد گفت: «عمو ترامپتون هم كه در گ‌ِل مانده.» به كتابفروشى رسيدم. با وجود ماه رمضان، بيشتر كافه‌ها باز بودند. بعضى مشترى كم داشتند و یکی دو تا هم پر از دختر و پسر جوان بود. یکی شان كافه كتاب بزرگی بود. به بهانه ديدن كتابها واردش شدم. انگار عالم دیگری بود، نه كسى از جنگ حرف می‌زد ونه از وقايع روز. هنگام بيرون آمدن، شنيدم كسى مى گفت: «دوبى تمام شد.» به كتابفروشى دوستم رسيدم. چند نفر دور هم نشسته بودند و صحبت مى كردند. باريستا مشغول درست كردن قهوه بود و يكى از آسيب ديدگان ١٨ دى وهمراهِ دیگرش با حرارت از رضا يهلوى حرف می‌زدند و مى گفتند تنها گزینه مطلوب براى ايران است و الخ. طرف مقابل‌شان كه آن قدر هيجان نداشت گفت: «تنبانش را هم نمى تواند بالا بكشد.» بعد اضافه كرد: «اتفاقاً همين رهبر جديد به درد ايران مى خورد.» سلطنت طلب، مغموم و عصبانى شد واز او خواست درست صحبت كند. دیگران با سلام و صلوات خواستند كه همه آرامش خود را حفظ كنند. با «م» آمدم كنار خيابان تا کمی هوا بخوريم. براى دو پسر و دختر جوانى كه از دور مى آمدند دست تكان دادم. تا سلام و عليك و خوش وبشى كرديم، متوجه شدم دل پر، اما روحيه بسيار آرامى دارند. حدود ۲۷-۲۸ سال داشتند؛ دو نفرشان فارغ التحصيل رشته هاى مهندسى بودند و يكى هم هنر خوانده بود. مى‌گفتند ميان دو جماعت متعصب گیر افتاده ايم! يكى مى خواهد با تجاوز بیگانه به كشورش به آزادى برسد و دیگری فكر مى كند بايد تا ابد جنگید. اما اكثريت خاموش صدايى ندارند. به همين خاطر نگرانی چندانی نداريم. آن اكثريت در نهايت، بيش از بقيه اهل تأمل است. درراه برگشت با خودم فكر مى كردم ما دوباره ما مى شويم؟

دگزارش از مقاله فردریک کمپه: «اکنون که جنگ با ایران آغاز شده، آمریکا باید مأموریت خود را کامل کند» این مقاله به قلم فردریک کمپه، رئیس و مدیرعامل اندیشکده آتلانتیک کانسیل، به بررسی نگاه مقامات کشورهای خلیج فارس به جنگ جاری میان آمریکا، اسرائیل و ایران می‌پردازد و استدلال می‌کند که ایالات متحده باید عملیات خود را تا رسیدن به اهداف تعیین‌شده ادامه دهد. به گفته نویسنده، بسیاری از مقامات خلیج فارس معتقدند این جنگ اجتناب‌ناپذیر بوده است؛ زیرا طی نزدیک به پنج دهه، جمهوری اسلامی با استفاده از شبکه‌های نیابتی، برنامه موشکی، جاه‌طلبی هسته‌ای و سیاست‌های ارعاب‌آمیز، امنیت منطقه را به‌طور مستمر تهدید کرده است. از نگاه این کشورها، تهدید اصلی برای امنیت منطقه نه اسرائیل بلکه ایران بوده و تحولات اخیر تنها این واقعیت را آشکارتر کرده است. در روایت مقامات منطقه، خاورمیانه سال‌هاست در نوعی «جنگ سایه» با ایران قرار داشته است. حملات سایبری، درگیری‌های نیابتی و حمله به زیرساخت‌های انرژی بخشی از استراتژی تهران برای آزمایش و تضعیف ساختار امنیتی کشورهای خلیج فارس بوده است. در مقابل، شهرهایی مانند دبی، ابوظبی و ریاض نماد مسیری متفاوت هستند؛ مسیری مبتنی بر مدرنیزاسیون اقتصادی، ثبات سیاسی و نوعی تساهل مذهبی که در تضاد آشکار با ساختار تئوکراتیک ایران قرار دارد. با وجود اختلاف‌نظرهای اولیه درباره تصمیم دولت ترامپ برای ورود به جنگ در کنار اسرائیل، بسیاری از مقامات خلیج فارس اکنون معتقدند آمریکا نباید پیش از تکمیل مأموریت خود عقب‌نشینی کند. از دید آن‌ها، هدف اصلی این جنگ لزوماً تغییر رژیم در ایران نیست، زیرا چنین تحولی تنها می‌تواند به دست مردم ایران رخ دهد. اما در عین حال معتقدند ایالات متحده و متحدانش باید توانایی‌های نظامی و بی‌ثبات‌کننده ایران—از جمله برنامه موشکی، پهپادی، شبکه‌های نیابتی و زیرساخت‌های نظامی—را به‌طور جدی تضعیف کنند تا ایران دیگر نتواند به همسایگان خود آسیب بزند یا بی‌ثباتی صادر کند. در بخش دیگری از مقاله، نویسنده به محاسبات رهبران ایران اشاره می‌کند. به باور او، تهران احتمالاً امید دارد که سیاست داخلی آمریکا در نهایت مانع ادامه جنگ شود. رهبران ایران ممکن است تصور کنند که با طولانی کردن درگیری و ایجاد فشار اقتصادی—به‌ویژه از طریق تهدید تنگه هرمز و افزایش قیمت انرژی—می‌توانند حمایت سیاسی از دولت آمریکا را کاهش دهند و حتی بر نتایج انتخابات داخلی آمریکا تأثیر بگذارند. در همین چارچوب، یکی از مقامات پیشین پنتاگون، الکس پلیتساس، در گفت‌وگویی با نویسنده توضیح می‌دهد که هدف نظامی آمریکا در هفته‌های آینده مشخص است و ارتش آمریکا در مسیر تحقق آن قرار دارد. او می‌گوید: «خبر خوب این است که ارتش آمریکا در هفته‌های آینده در مسیر دستیابی به اهداف اعلام‌شده قرار دارد؛ یعنی نابودی یا تضعیف شدید موشک‌ها، پهپادها، زیرساخت‌های صنعتی مرتبط، نیروی دریایی و برنامه هسته‌ای ایران.» او همچنین هشدار می‌دهد که بزرگ‌ترین خطر برای شکست این عملیات، پایان دادن زودهنگام به آن به دلیل فشارهای اقتصادی ناشی از احتمال بسته شدن تنگه هرمز است؛ اقدامی که از نظر او دقیقاً یکی از اهداف استراتژیک ایران محسوب می‌شود. در نهایت، مقاله نتیجه می‌گیرد که جنگ کنونی می‌تواند یک نقطه عطف تاریخی در خاورمیانه باشد. اگر ایالات متحده و متحدانش بتوانند توانایی‌های نظامی و منطقه‌ای ایران را به‌طور جدی تضعیف کنند، ممکن است زمینه برای شکل‌گیری نظم امنیتی جدیدی در منطقه فراهم شود. چنین تحولی می‌تواند نفوذ ایران را کاهش دهد، فرصت‌های جدیدی برای امنیت و توسعه اقتصادی در خاورمیانه ایجاد کند و حتی به شکاف در محور قدرت‌هایی مانند چین، روسیه، کره شمالی و ایران منجر شود. نویسنده تأکید می‌کند که تحقق چنین چشم‌اندازی مستلزم قاطعیت نظامی، صبر راهبردی و مدیریت دیپلماتیک دقیق از سوی ایالات متحده و متحدانش است. https://www.atlanticcouncil.org/content-series/inflection-points/now-that-the-iran-war-is-here-the-us-must-complete-its-mission/

در جمع‌بندی، نویسنده تأکید می‌کند که تغییر رژیم در ایران همچنان یک قمار بسیار پرریسک است و هیچ تضمینی برای موفقیت آن وجود ندارد. با این حال، او معتقد است که اگر آمریکا بخواهد شانس موفقیت را افزایش دهد، باید فعالانه شرایط را به نفع خود تغییر دهد—از جمله با حمایت نظامی از قیام مردمی در ایران و کمک به تضعیف حزب‌الله. به اعتقاد پولاک، این اقدامات می‌تواند احتمال فروپاشی رژیم ایران را افزایش دهد و به واشنگتن نفوذ بیشتری در شکل دادن به نظم سیاسی پس از آن بدهد.

گزارش از مقاله «چگونه می‌توان احتمال تغییر رژیم در ایران را افزایش داد» نوشته کنث ام. پولاک – Foreign Affairs (۱۸ مارس ۲۰۲۶) در این مقاله، کنث ام. پولاک—معاون سیاست‌گذاری در مؤسسه خاورمیانه، تحلیلگر پیشین سیا در امور خلیج فارس و مدیر سابق امور خلیج فارس در شورای امنیت ملی آمریکا—به بررسی این پرسش می‌پردازد که آیا حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران می‌تواند به تغییر رژیم در ایران منجر شود یا نه. او استدلال می‌کند که عملیات نظامی جاری از نظر نظامی بسیار مؤثر بوده و احتمالاً بخش بزرگی از برنامه هسته‌ای، توان موشک‌های بالستیک، توان نظامی دریایی و بخشی از زیرساخت‌های سرکوب داخلی رژیم را نابود خواهد کرد. با این حال، نویسنده تأکید می‌کند که موفقیت نظامی لزوماً به سقوط رژیم منجر نمی‌شود و قمار اصلی این است که آیا چنین ضربه‌ای می‌تواند قیام مردمی در ایران را تحریک کند که در نهایت حکومت را سرنگون کند. پولاک توضیح می‌دهد که در تاریخ معاصر، سرنگونی حکومت‌ها صرفاً با قدرت هوایی بسیار نادر بوده است و اغلب به حضور نیروهای زمینی نیاز داشته است. با این حال، او معتقد است شرایط خاص ایران ممکن است چنین سناریویی را قابل تصور کند. به گفته او، جمهوری اسلامی با نارضایتی گسترده اجتماعی، از دست رفتن بخشی از مشروعیت انقلابی، تضعیف شبکه نیروهای نیابتی در منطقه، و ضربات نظامی سنگین روبه‌رو است. با این حال، نویسنده هشدار می‌دهد که نیروهای امنیتی رژیم همچنان توانایی و اراده سرکوب شدید اعتراضات را دارند و در اعتراضات اخیر نیز هزاران نفر کشته شده‌اند. بنابراین حتی اگر قیامی شکل بگیرد، موفقیت آن تضمین‌شده نیست. پولاک سپس چهار سناریوی اصلی برای آینده ایران پس از جنگ را مطرح می‌کند و آنها را از محتمل‌ترین تا کم‌احتمال‌ترین دسته‌بندی می‌کند. بقای رژیم (محتمل‌ترین سناریو): به نظر نویسنده، محتمل‌ترین نتیجه این است که رژیم از بحران جان سالم به در ببرد، اعتراضات احتمالی را سرکوب کند و رهبری جدیدی—احتمالاً با مجتبی خامنه‌ای در رأس—تشکیل دهد. او استدلال می‌کند که این نسخه جدید از رژیم احتمالاً تهاجمی‌تر، ضدآمریکایی‌تر و مصمم‌تر برای دستیابی به سلاح هسته‌ای خواهد بود، زیرا می‌خواهد از حملات آینده جلوگیری کند و قدرت بازدارندگی خود را افزایش دهد. جنگ داخلی و هرج‌ومرج: اگر رژیم سقوط کند، احتمال زیاد ایران وارد خلأ امنیتی و جنگ داخلی می‌شود، مشابه آنچه پس از سقوط حکومت‌ها در عراق (۲۰۰۳) و لیبی (۲۰۱۱) رخ داد. نویسنده تأکید می‌کند که بدون حضور یک نیروی زمینی بزرگ برای ایجاد نظم، فروپاشی دولت اغلب به درگیری‌های شدید داخلی، بحران پناهندگان و بی‌ثباتی منطقه‌ای منجر می‌شود. ظهور یک دیکتاتوری نظامی: سناریوی بعدی این است که پس از دوره‌ای از بی‌ثباتی، یک حکومت نظامی جدید—احتمالاً از دل ارتش ایران یا نیروهای نظامی قدرتمند—به قدرت برسد. پولاک به تجربه تاریخی ایران اشاره می‌کند که پس از هرج‌ومرج پس از جنگ جهانی اول، رضاشاه پهلوی از دل ارتش قدرت گرفت و نظم جدیدی ایجاد کرد. چنین حکومتی ممکن است اقتدارگرا باشد، اما احتمالاً نسبت به آمریکا خصومت کمتری از جمهوری اسلامی نشان دهد. گذار سریع به دموکراسی (کم‌احتمال‌ترین سناریو): به نظر نویسنده، احتمال شکل‌گیری سریع یک دموکراسی باثبات بسیار پایین است، زیرا در حال حاضر اپوزیسیون سازمان‌یافته‌ای که بتواند انتقال قدرت را مدیریت کند وجود ندارد. همچنین در تاریخ معاصر تقریباً هیچ نمونه‌ای وجود ندارد که رژیمی صرفاً در نتیجه حملات هوایی خارجی سقوط کند و بلافاصله به دموکراسی تبدیل شود. در ادامه، پولاک برای افزایش احتمال تغییر رژیم دو اقدام اصلی را پیشنهاد می‌کند. نخست، آمریکا باید در صورت شکل‌گیری اعتراضات گسترده، پشتیبانی مستقیم هوایی از معترضان فراهم کند و نیروهای نظامی و امنیتی رژیم را که برای سرکوب آنها اعزام می‌شوند هدف قرار دهد. به نظر او، چنین حمایتی—با وجود خطر تلفات—می‌تواند احتمال موفقیت یک قیام مردمی را به طور قابل توجهی افزایش دهد و در عین حال نفوذ آمریکا را در شکل‌گیری حکومت بعدی افزایش دهد. دومین اقدام پیشنهادی او تضعیف یا نابودی حزب‌الله لبنان است، زیرا این گروه مهم‌ترین متحد منطقه‌ای جمهوری اسلامی محسوب می‌شود و از بین رفتن آن می‌تواند روحیه نیروهای رژیم را تضعیف کند و نشان دهد که نفوذ منطقه‌ای ایران در حال فروپاشی است.

استیون ام. والت، استاد برجسته روابط بین‌الملل در دانشگاه هاروارد و ستون‌نویس شناخته‌شده نشریه فارن پالیسی، از مهم‌ترین نظریه‌پردازان مکتب واقع‌گرایی در سیاست خارجی آمریکا است. او در مقاله‌ای استدلال می‌کند که برای درک جنگ کنونی با ایران باید نقش «لابی اسرائیل» در سیاست داخلی آمریکا را نیز در نظر گرفت. به گفته او، جنگ ایران برخلاف انتظارها پیش می‌رود و اکنون بسیاری به دنبال تعیین مسئولیت آن هستند. والت تأکید می‌کند که تعیین مسئولیت باید دقیق باشد و نباید کل جامعه یهودیان آمریکا مقصر دانسته شود. از نظر او، لابی اسرائیل یک ائتلاف سیاسی از گروه‌ها و افراد—یهودی و غیر یهودی—است که هدف مشترک آنها حفظ «رابطه ویژه» میان آمریکا و اسرائیل و تضمین حمایت گسترده نظامی و دیپلماتیک از اسرائیل است، صرف‌نظر از سیاست‌های آن کشور. به اعتقاد او، مسئولیت اصلی در نهایت بر عهده دونالد ترامپ است که تصمیم نهایی برای جنگ را گرفته، و همچنین بنیامین نتانیاهو که برای تثبیت برتری منطقه‌ای اسرائیل به حمایت فعال آمریکا نیاز دارد. والت تأکید می‌کند که ترامپ به تنهایی تصمیم نمی‌گیرد و به شدت تحت تأثیر اطرافیان خود قرار می‌گیرد. بسیاری از اعضای حلقه نزدیک او ارتباط مستقیم با لابی‌های حامی اسرائیل دارند یا از حمایت مالی آنها بهره برده‌اند. دو نماینده ویژه ترامپ در خاورمیانه، استیو ویتکاف و جرد کوشنر**، از حامیان پرشور اسرائیل هستند. **مایک هاکبی سفیر آمریکا در اسرائیل نیز مواضعی بسیار نزدیک به اسرائیل دارد. مارکو روبیو در دوران سناتوری خود از مدافعان سرسخت رابطه ویژه آمریکا و اسرائیل بود و کمک‌های مالی قابل توجهی از حامیان اسرائیل دریافت کرده است. همچنین سوزی وایلز رئیس دفتر کاخ سفید پیش‌تر به عنوان مشاور در کارزار انتخاباتی نتانیاهو فعالیت کرده بود. در مقابل، تنها فردی که پیش‌تر نسبت به حمایت بیش از حد آمریکا از اسرائیل تردیدهایی مطرح کرده بود **تولسی گبرد**، مدیر اطلاعات ملی، محسوب می‌شود. والت همچنین به نقش حامیان مالی و شبکه‌های سیاسی مرتبط با اسرائیل اشاره می‌کند. او به‌ویژه از **میریام ادلسون**، یکی از بزرگ‌ترین کمک‌کنندگان مالی در سیاست آمریکا و از حامیان سرسخت اسرائیل، نام می‌برد که ترامپ حتی در سخنرانی خود در کنست از او تقدیر کرده و گفته بود ممکن است او اسرائیل را بیش از آمریکا دوست داشته باشد. از نگاه والت، چنین روابط مالی و سیاسی تا حدی توضیح می‌دهد که چرا بسیاری از سیاستمداران آمریکایی—حتی در حزب دموکرات—از انتقاد مستقیم از اسرائیل یا از تصمیم دولت ترامپ برای ورود به جنگ خودداری کرده‌اند. در بخش دیگری از مقاله، والت به گروه‌ها و سازمان‌هایی اشاره می‌کند که به گفته او در شکل‌گیری و تقویت لابی اسرائیل و دستورکار آن نقش مهمی داشته‌اند. از جمله این گروه‌ها می‌توان به آیپک (کمیته امور عمومی آمریکا–اسرائیل)، بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها، سازمان صهیونیستی آمریکا و اتحاد علیه ایران هسته‌ای اشاره کرد. به گفته والت، این سازمان‌ها طی سال‌های گذشته تلاش کرده‌اند ایران را به عنوان تهدیدی دائمی برای آمریکا معرفی کنند، مانع از گسترش روابط اقتصادی با ایران شوند و هرگونه تلاش دیپلماتیک برای بهبود روابط را تضعیف کنند. به‌ویژه پس از توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ که برنامه هسته‌ای ایران را محدود کرد، بسیاری از این گروه‌ها کارزار گسترده‌ای برای مخالفت با آن به راه انداختند و در نهایت توانستند دولت ترامپ را متقاعد کنند که در سال ۲۰۱۸ از توافق خارج شود—در حالی که ایران طبق گزارش‌ها به تعهدات خود پایبند بود. در نهایت، والت نتیجه می‌گیرد که نقش لابی اسرائیل تنها به این جنگ محدود نمی‌شود، بلکه در طول سال‌ها به شکل‌گیری فضایی کمک کرده که در آن رؤسای جمهور آمریکا—چه دموکرات و چه جمهوری‌خواه—به سختی می‌توانند فشار واقعی بر اسرائیل وارد کنند. از نظر او، این وضعیت به اسرائیل امکان داده است سیاست‌های تهاجمی‌تری در منطقه دنبال کند، از جمله حملات مکرر به غزه، لبنان، سوریه، یمن و ایران. والت در پایان هشدار می‌دهد که تا زمانی که نفوذ این لابی کاهش نیابد و رابطه آمریکا با اسرائیل به شکلی عادی‌تر تنظیم نشود، ایالات متحده احتمالاً همچنان در درگیری‌های پرهزینه در خاورمیانه گرفتار خواهد شد.