ch
Feedback
Iran 2026

Iran 2026

前往频道在 Telegram

تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات

显示更多
1 501
订阅者
无数据24 小时
+77
+3430
帖子存档
«پایان عصر گفت‌وگوی عقلانی» – نوشته آدام کرش، منتشرشده در مجله The Atlantic، ۳ مه ۲۰۲۶ مقاله «پایان عصر گفت‌وگوی عقلانی» استدلال می‌کند که دموکراسی مدرن وارد مرحله‌ای شده که در آن گفت‌وگوی عقلانی، مشارکت شهروندان و تصمیم‌گیری مبتنی بر استدلال به تدریج جای خود را به فضای قطبی، احساسی و رسانه‌محور داده است. نویسنده با تکیه بر اندیشه‌های یورگن هابرماس توضیح می‌دهد که دموکراسی تنها به انتخابات محدود نمی‌شود، بلکه به وجود فضایی نیاز دارد که در آن شهروندان بتوانند آزادانه درباره مسائل عمومی بحث کنند و بر روند تصمیم‌گیری سیاسی اثر بگذارند. از نگاه مقاله، مشکل امروز صرفاً اختلاف سیاسی نیست، بلکه فروپاشی شرایطی است که امکان گفت‌وگو و تفاهم را فراهم می‌کرد. مقاله جنگ ایران را نمونه‌ای از این تحول می‌داند و استدلال می‌کند که نحوه ورود آمریکا به این درگیری نشان‌دهنده کاهش نقش افکار عمومی در سیاست است. در گذشته، دولت‌ها معمولاً برای توجیه جنگ‌ها نیازمند اقناع مردم، جلب حمایت رسانه‌ها یا رأی نهادهای رسمی بودند. اما در این مورد، نویسنده معتقد است دولت ترامپ حتی ضرورتی برای ایجاد بحث عمومی احساس نکرد. تصمیم‌ها عمدتاً در سطح قوه مجریه گرفته شد و کنگره یا فضای عمومی نقش محدودی در بررسی یا نقد آن داشتند. مقاله به نقل از گفت‌وگوی ترامپ با روزنامه نیویورک تایمز اشاره می‌کند که او گفته بود قدرتش به‌عنوان فرمانده کل قوا تنها توسط «اخلاق شخصی و ذهن خودش» محدود می‌شود. این جمله از نگاه نویسنده، نشان‌دهنده نگرشی است که تصمیم‌گیری سیاسی را از فرآیند جمعی و دموکراتیک جدا می‌کند و آن را به اراده فردی وابسته می‌سازد. چنین رویکردی، به باور مقاله، نمونه‌ای از فاصله گرفتن سیاست از سازوکارهای سنتی پاسخگویی و گفت‌وگوی عمومی است. در گذشته، دولت‌ها معمولاً برای توجیه جنگ‌ها نیازمند اقناع مردم، جلب حمایت رسانه‌ها یا رأی نهادهای رسمی بودند. اما در این مورد، نویسنده معتقد است دولت ترامپ حتی ضرورتی برای ایجاد بحث عمومی احساس نکرد. تصمیم‌ها عمدتاً در سطح قوه مجریه گرفته شد و کنگره یا فضای عمومی نقش محدودی در بررسی یا نقد آن داشتند. این روند از نگاه مقاله نشانه‌ای از تمرکز قدرت و کاهش اهمیت فرآیندهای مشورتی در سیاست مدرن است. یکی از مفاهیم کلیدی مقاله، «حوزه عمومی» است؛ فضایی اجتماعی و سیاسی که در آن شهروندان بتوانند دیدگاه‌های مختلف را مطرح کنند، استدلال‌ها را به چالش بکشند و درباره مسائل مشترک به تفاهم برسند. نویسنده توضیح می‌دهد که حوزه عمومی در اندیشه هابرماس نه صرفاً یک مکان فیزیکی، بلکه ساختاری اجتماعی است که به مردم اجازه می‌دهد خارج از کنترل مستقیم دولت یا بازار، درباره مسائل عمومی گفت‌وگو کنند. در چنین فضایی، قدرت سیاسی مشروع از دل اقناع و گفت‌وگو شکل می‌گیرد، نه از طریق اجبار یا تبلیغات. هابرماس معتقد بود زبان و ارتباط انسانی ذاتاً به سمت تفاهم حرکت می‌کنند. هر فرد زمانی که ادعایی مطرح می‌کند، در واقع انتظار دارد مخاطب آن را بپذیرد یا نقد کند. بنابراین، گفت‌وگو تنها زمانی واقعی است که افراد بتوانند دلایل خود را توضیح دهند و آماده پاسخ به نقد باشند. مقاله توضیح می‌دهد که این مدل از ارتباط، پایه دموکراسی گفت‌وگومحور است؛ زیرا شهروندان نه بر اساس ترس یا تبلیغات، بلکه از طریق استدلال و بررسی شواهد تصمیم می‌گیرند. در این چارچوب، مشروعیت سیاسی وابسته به امکان شنیده شدن صداهای مختلف و وجود فضای آزاد برای بحث است. در نیمه دوم قرن بیستم، هابرماس رسانه‌های سنتی را مانعی برای گفت‌وگوی واقعی می‌دانست. تلویزیون، رادیو و روزنامه‌های بزرگ معمولاً ارتباطی یک‌طرفه ایجاد می‌کردند؛ رسانه‌ها پیام را منتقل می‌کردند، اما مردم فرصت محدودی برای پاسخ یا مشارکت داشتند. علاوه بر این، دستور کار رسانه‌ها اغلب توسط دولت‌ها، صاحبان سرمایه یا گروه‌های قدرتمند تعیین می‌شد. از نگاه مقاله، رسانه‌های سنتی اگرچه می‌توانستند اطلاعات را به شکل گسترده منتشر کنند، اما اغلب مانع شکل‌گیری گفت‌وگوی برابر و چندصدایی بودند.

پنتاگون: محاصره دریایی آمریکا تاکنون ۴.۸ میلیارد دلار به اقتصاد نفتی ایران آسیب زده است* **نویسنده: Marc Caputo — روزنامه‌نگار سیاسی آمریکایی و خبرنگار حوزه سیاست و امنیت ملی در رسانه Axios تاریخ انتشار: مه ۲۰۲۶ گزارش جدید منتشرشده توسط رسانه Axios نشان می‌دهد که وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) برآورد کرده است محاصره دریایی آمریکا در خلیج عمان تاکنون حدود ۴.۸ میلیارد دلار از درآمد نفتی ایران را مسدود یا متوقف کرده است. طبق اطلاعات ارائه‌شده توسط پنتاگون، از زمان آغاز محاصره، نیروهای آمریکایی بیش از ۴۰ کشتی را که تلاش کرده‌اند نفت یا کالاهای ممنوعه را از مسیر تحت محاصره عبور دهند، تغییر مسیر داده‌اند. در حال حاضر، ۳۱ نفتکش حامل حدود ۵۳ میلیون بشکه نفت ایران در منطقه متوقف مانده‌اند و امکان صادرات عادی ندارند. ارزش تقریبی این نفت‌ها دست‌کم ۴.۸ میلیارد دلار تخمین زده می‌شود. همچنین دو کشتی توسط نیروهای آمریکایی توقیف شده‌اند. مقام‌های دفاعی آمریکا می‌گویند این وضعیت باعث شده ظرفیت ذخیره‌سازی نفت ایران به سرعت پر شود و تهران مجبور شود از نفتکش‌های قدیمی به‌عنوان انبار شناور استفاده کند. گزارش توضیح می‌دهد که بخشی از نفتکش‌های ایرانی برای فرار از رهگیری آمریکا مسیرهای طولانی‌تر و پرهزینه‌تری را انتخاب کرده‌اند. برخی کشتی‌ها به جای عبور مستقیم، از نزدیکی سواحل پاکستان و هند حرکت می‌کنند تا به تنگه مالاکا در نزدیکی مالزی برسند؛ جایی که نفت معمولاً به کشتی‌های دیگر منتقل و سپس به چین ارسال می‌شود. سامیر مدنی، یکی از بنیان‌گذاران وب‌سایت TankerTrackers، می‌گوید برخی نفتکش‌ها از این مسیر برای کاهش خطر توقیف استفاده می‌کنند. او هشدار می‌دهد که اگر تعداد کشتی‌های متوقف‌شده افزایش یابد، ایران ممکن است در آینده تلاش کند یک عملیات گسترده برای خروج همزمان نفتکش‌ها از محاصره انجام دهد. این گزارش وضعیت فعلی را نوعی «جنگ سرد اقتصادی» میان ایران و آمریکا توصیف می‌کند. ایران با محدود کردن عبور کشتی‌ها در تنگه هرمز به اقتصاد جهانی فشار وارد کرده و آمریکا نیز با محاصره ورودی خلیج عمان تلاش کرده صادرات نفت ایران را فلج کند. به گفته تحلیلگران، راهبرد آمریکا این است که ظرفیت ذخیره‌سازی نفت ایران به سقف برسد؛ در چنین شرایطی، ایران ناچار خواهد شد بخشی از چاه‌های نفت خود را موقتاً تعطیل کند، زیرا امکان انتقال یا ذخیره بیشتر وجود نخواهد داشت. برخی کارشناسان معتقدند ایران تنها چند هفته یا حداکثر یک ماه تا رسیدن به این نقطه فاصله دارد. مقام‌های آمریکایی تأکید می‌کنند که این فشار ادامه خواهد یافت. جوئل والدز، سخنگوی موقت پنتاگون، گفته است که محاصره «با تمام قدرت» ادامه دارد و به اهداف مورد نظر آمریکا نزدیک شده است. او ادعا کرده که این عملیات ضربه‌ای جدی به توان مالی حکومت ایران وارد کرده و منابع مورد استفاده برای فعالیت‌های منطقه‌ای را محدود کرده است. از نگاه واشنگتن، محاصره دریایی نه‌تنها ابزار اقتصادی بلکه بخشی از راهبرد مذاکراتی است؛ به این معنا که هرچه فشار اقتصادی بیشتر شود، احتمال پذیرش امتیاز از سوی ایران در مذاکرات افزایش خواهد یافت. اما در مقابل، تهران همچنان تلاش می‌کند با مسیرهای جایگزین، ذخیره‌سازی شناور و صادرات غیرمستقیم، بخشی از درآمد نفتی خود را حفظ کند. https://www.axios.com/2026/05/01/us-blockade-oman-cost-iran-5-million

چرا ترامپ ممکن است از جنگ با ایران پشیمان شود* * Aaron David Miller — پژوهشگر ارشد در مؤسسه کارنگی برای صلح بین‌المللی، مشاور پیشین وزارت خارجه آمریکا و . * Daniel C. Kurtzer — سفیر پیشین آمریکا در مصر و اسرائیل، رسانه: Foreign Policy تاریخ انتشار: ۱ مه ۲۰۲۶ نویسندگان معتقدند جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، برخلاف انتظار دولت ترامپ، به یک پیروزی سریع یا تغییر بنیادین در منطقه منجر نشده و احتمالاً تنها به دور دیگری از تقابل تاریخی میان تهران و واشنگتن تبدیل خواهد شد. از نگاه مقاله، آمریکا با وجود برتری نظامی گسترده، نتوانسته کشوری با قدرت متوسط اما دارای ابزارهای نامتقارن سیاسی، اقتصادی و نظامی را شکست دهد. ایران، همانند دوره‌های گذشته، موفق شده وارد یک بازی فرسایشی شود که در آن «بقا» به‌عنوان پیروزی تعریف می‌شود. نویسندگان هشدار می‌دهند که ترامپ ممکن است در نهایت از آغاز این جنگ پشیمان شود، زیرا جنگی که قرار بود کوتاه و تعیین‌کننده باشد، اکنون به بحرانی طولانی و بدون پایان روشن تبدیل شده است. مقاله توضیح می‌دهد که جنگ اکنون وارد سومین ماه خود شده و نشانه‌ای از پایان سریع آن وجود ندارد. نویسندگان می‌گویند این درگیری دیگر به‌سختی می‌تواند به یک توافق نهایی یا تحول اساسی ختم شود و بیشتر شبیه فصل جدیدی از تقابل نیم‌قرنی ایران و آمریکا است. از نظر آنها، نه فشار اقتصادی، نه حملات نظامی و نه محاصره دریایی نتوانسته‌اند ایران را به تسلیم وادار کنند. در مقابل، ایران با بستن تنگه هرمز توانسته فشار اقتصادی سنگینی بر آمریکا و متحدانش وارد کند و نقش خود را در معادلات انرژی جهانی افزایش دهد. این وضعیت باعث شده بن‌بستی شکل بگیرد که ممکن است به وضعیت عادی جدید منطقه تبدیل شود. نویسندگان تأکید می‌کنند که جمهوری اسلامی احتمالاً از این بحران عبور خواهد کرد، هرچند ضعیف‌تر، رادیکال‌تر و خشمگین‌تر از گذشته. برنامه هسته‌ای ایران آسیب دیده اما نابود نشده و تهران احتمالاً در آینده آن را بازسازی خواهد کرد. گروه‌های متحد ایران مانند حزب‌الله و حماس تضعیف شده‌اند، اما همچنان فعال‌اند، و حوثی‌های یمن نیز تهدید خود علیه مسیرهای دریایی را حفظ کرده‌اند. به باور مقاله، آمریکا و اسرائیل تنها به موفقیت‌های تاکتیکی دست یافته‌اند، نه پیروزی راهبردی. این جنگ، به جای پایان دادن به نفوذ ایران، تنها آن را وارد مرحله‌ای جدید از تطبیق و مقاومت کرده است. یکی از نکات کلیدی مقاله این است که آمریکا ابتکار عمل را از دست داده و اکنون در زمینی بازی می‌کند که ایران قواعد آن را تعیین کرده است. بسته شدن تنگه هرمز مهم‌ترین تحول واقعی جنگ معرفی می‌شود؛ زیرا ایران توانسته از موقعیت جغرافیایی خود به‌عنوان ابزار فشار استفاده کند. واشنگتن اکنون میان گزینه‌های دشوار گرفتار شده است: ادامه محاصره دریایی، آغاز عملیات گسترده برای باز کردن تنگه، یا رسیدن به توافقی محدود برای کاهش تنش. هیچ‌کدام از این گزینه‌ها آسان یا کم‌هزینه نیستند. مقاله همچنین تأکید می‌کند که تغییر رژیم در ایران واقع‌بینانه نیست و آمریکا ناچار است با این واقعیت کنار بیاید که جمهوری اسلامی، حتی در شرایط ضعف، توان بقا دارد. در بخش دیگری از مقاله، نقش اسرائیل و بنیامین نتانیاهو بررسی می‌شود. نویسندگان می‌گویند اسرائیل ایران را تهدیدی وجودی می‌بیند، در حالی که برای آمریکا، ایران بیشتر یک چالش ژئوپلیتیک است. همین تفاوت باعث می‌شود تل‌آویو خواهان ادامه فشار باشد، حتی اگر واشنگتن به دنبال خروج از بحران باشد. در عین حال، اعتبار نتانیاهو و موساد آسیب دیده، زیرا وعده فروپاشی سریع حکومت ایران محقق نشده است. ادامه جنگ در لبنان و حملات اسرائیل به منطقه نیز می‌تواند فشار سیاسی بر ترامپ را افزایش دهد و دامنه بحران را گسترش دهد. در پایان، مقاله استدلال می‌کند که ایران در تعریف «پیروزی» مزیت دارد. برای تهران، زنده ماندن حکومت و حفظ توانایی مقاومت کافی است؛ اما برای آمریکا، موفقیت زمانی معنا دارد که ایران به‌طور قطعی مهار شود. نویسندگان نتیجه می‌گیرند که جنگ‌های انتخابی، به‌ویژه زمانی که با امید به پیروزی سریع آغاز شوند، اغلب به بحران‌های پیچیده و طولانی تبدیل می‌شوند. آنها با اشاره به تحلیل کریم سجادپور می‌گویند ترامپ به دنبال یک توافق ساده و قابل کنترل بود، اما با ساختاری روبه‌رو شد که نه‌تنها تسلیم نشد، بلکه توانست جنگ را به فرسایش تبدیل کند. از نگاه مقاله، آمریکا ممکن است در نهایت دریابد که وارد جنگی شده که خروج از آن بسیار دشوارتر از آغازش است. https://foreignpolicy.com/2026/05/01/trump-iran-war-regret-cease-fire/

مقاله همچنین به مسئله فلسطین به‌عنوان یکی از عوامل اصلی بی‌ثباتی منطقه اشاره می‌کند و آن را یک بحران سیاسی و انسانی حل‌نشده می‌داند که نمی‌توان در مذاکرات آینده نادیده گرفت. نویسندگان معتقدند که مسئله فلسطین همچنان بخشی از مشروعیت سیاسی و اخلاقی مواضع جمهوری اسلامی علیه اسرائیل را شکل می‌دهد. از نگاه آنها، ایجاد یک مسیر معتبر برای تشکیل دولت فلسطینی می‌تواند بخشی از تنش میان ایران و اسرائیل را کاهش دهد، زیرا یکی از مهم‌ترین دلایل اعلام‌شده ایران برای حمایت از محور مقاومت، دفاع از حقوق فلسطینیان است. مقاله تأکید می‌کند که حتی اگر حل مسئله فلسطین رقابت راهبردی میان ایران و اسرائیل را به‌طور کامل پایان ندهد، می‌تواند بخشی از فضای تقابل ایدئولوژیک را کاهش داده و زمینه را برای شکل‌گیری ترتیبات امنیتی جدید فراهم کند. در جمع‌بندی، نویسندگان معتقدند خاورمیانه اکنون در نقطه‌ای حساس قرار دارد و ادامه فشار نظامی یا سیاست اجبار، نه‌تنها ایران را متوقف نمی‌کند بلکه احتمال حرکت این کشور به سمت بازدارندگی هسته‌ای را افزایش می‌دهد. آنها هشدار می‌دهند که با مرگ رهبر پیشین ایران و تغییر در ساختار قدرت، فشار داخلی بر رهبری جدید برای دستیابی به توان بازدارندگی هسته‌ای بیشتر شده است. مقاله تأکید می‌کند که ایران همچنان برای مذاکره آمادگی دارد و حتی مقامات ایرانی نیز از امکان ایجاد نظامی جدید برای مدیریت تنگه هرمز سخن گفته‌اند. از نگاه نویسندگان، تنها راه جلوگیری از جنگ‌های تکرارشونده، ایجاد یک «پل طلایی» میان ایران و آمریکا است؛ توافقی که هر دو طرف بتوانند بدون احساس شکست یا تحقیر، از مواضع حداکثری خود عقب‌نشینی کنند و به سمت همکاری محدود اما پایدار حرکت کنند.https://www.foreignaffairs.com/iran/price-peace-iran

عنوان مقاله: هزینه صلح با ایران؛ نویسندگان: Tom Pickering — دیپلمات باسابقه آمریکایی، معاون سیاسی وزارت خارجه آمریکا بین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۰، سفیر پیشین آمریکا در سازمان ملل، روسیه و اسرائیل، با بیش از چهار دهه سابقه در خدمات خارجی آمریکا. Gabrielle Rifkind — کارشناس حل منازعات بین‌المللی و مدیر پروژه «Oxford Process» که بر میانجیگری و گفت‌وگوهای دیپلماتیک تمرکز دارد. Paul Ingram — متخصص سیاست هسته‌ای تاریخ انتشار: ۱ مه ۲۰۲۶ این مقاله استدلال می‌کند که مذاکرات میان آمریکا و ایران در هفته‌های اخیر به دلیل بی‌اعتمادی عمیق و توقعات غیرواقع‌بینانه واشنگتن متوقف شده است. نویسندگان معتقدند دولت آمریکا هنوز تصور می‌کند که از موضع قدرت مطلق برخوردار است و می‌تواند تهران را وادار به تسلیم کند، در حالی که تجربه سال‌های گذشته خلاف این موضوع را نشان داده است. از نگاه مقاله، ریشه این بی‌اعتمادی به انقلاب ۱۳۵۷، بحران گروگان‌گیری و همچنین خروج آمریکا از توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ بازمی‌گردد. نویسندگان می‌گویند ایران در مذاکرات بارها احساس کرده که آمریکا به تعهدات خود پایبند نیست؛ از خروج از برجام گرفته تا حمله به زیرساخت‌های هسته‌ای ایران در میانه مذاکرات. این روند باعث شده نیروهای تندرو در ایران تقویت شوند و جریان‌های عمل‌گرا که از مذاکره حمایت می‌کنند، تضعیف شوند. مقاله تأکید می‌کند که اگر آمریکا واقعاً به توافق پایدار با ایران علاقه‌مند است، باید بپذیرد که ایران به‌عنوان یک کشور مستقل، حق غنی‌سازی اورانیوم برای اهداف صلح‌آمیز را دارد. نویسندگان پیشنهاد می‌کنند ایران ذخایر اورانیوم غنی‌شده خود را به سطح پایین‌تر از ۳.۶۷ درصد کاهش دهد و محدودیت‌های شدیدی بر سانتریفیوژهای پیشرفته اعمال کند. در مقابل، آمریکا و شورای امنیت سازمان ملل می‌توانند یک نظام نظارتی منطقه‌ای ایجاد کنند تا اطمینان حاصل شود ایران به سمت ساخت سلاح هسته‌ای حرکت نمی‌کند. همچنین پیشنهاد شده ایران دوباره پروتکل الحاقی پیمان منع گسترش سلاح هسته‌ای را بپذیرد تا بازرسی‌های گسترده آژانس بین‌المللی انرژی اتمی از سر گرفته شود. نویسندگان معتقدند چنین توافقی تنها زمانی امکان‌پذیر است که آمریکا از موضع «غنی‌سازی صفر» فاصله بگیرد و نوعی مصالحه واقعی را بپذیرد. یکی از مهم‌ترین بخش‌های مقاله به تنگه هرمز اختصاص دارد. نویسندگان معتقدند که مسئله کنترل این آبراه به اندازه پرونده هسته‌ای اهمیت دارد. ایران در جنگ اخیر نشان داده که توانایی بستن تنگه هرمز را دارد و آمریکا نیز با محاصره دریایی ایران تلاش کرده فشار ایجاد کند. مقاله پیشنهاد می‌دهد به جای اخذ عوارض مستقیم از کشتی‌ها — که برخلاف قوانین بین‌المللی است — کشورهای صادرکننده نفت و گاز حوزه خلیج فارس، از جمله ایران، هزینه‌ای اضافی بر صادرات محصولات نفتی و پتروشیمی وضع کنند. این درآمد که تخمین زده می‌شود سالانه حدود ۸۰ میلیارد دلار باشد، می‌تواند تحت نظارت سازمان ملل صرف بازسازی ایران، کشورهای عربی آسیب‌دیده از جنگ و پروژه‌های زیست‌محیطی منطقه شود. نویسندگان پیشنهاد می‌کنند نهادی جدید تحت نظر سازمان ملل برای مدیریت این منابع ایجاد شود تا مانع استفاده نظامی یا سیاسی از این پول‌ها شود. مقاله همچنین بر نقش اسرائیل در هر توافق احتمالی تأکید می‌کند و استدلال دارد که بدون نوعی توافق عدم تجاوز میان ایران و اسرائیل، هیچ صلح پایداری در منطقه شکل نخواهد گرفت. نویسندگان می‌گویند اگرچه اعتماد میان دو طرف تقریباً وجود ندارد، اما می‌توان سازوکاری برای همزیستی کنترل‌شده ایجاد کرد. این مدل شامل کانال‌های ارتباطی غیررسمی، میانجیگری کشورهایی مانند عمان و مصر، کاهش لحن تهدیدآمیز و ایجاد تدریجی اقدامات اعتمادساز است. آنها معتقدند ایران و اسرائیل باید از ادبیات آخرالزمانی و تهدیدهای متقابل فاصله بگیرند و به سمت ایجاد سازوکارهای کاهش تنش حرکت کنند. در این چارچوب، مسئله حزب‌الله لبنان نیز کلیدی توصیف شده و نویسندگان تأکید می‌کنند که حل بحران لبنان بدون مشارکت مستقیم ایران ممکن نیست. به باور آنان، هر توافق امنیتی پایدار در منطقه باید شامل ترتیباتی میان ایران، اسرائیل و لبنان باشد تا احتمال درگیری‌های نیابتی کاهش یابد.

گزارش تحقیقی رویترز ادعا می‌کند که «نوبیتکس»، بزرگ‌ترین صرافی رمزارز ایران، تنها یک پلتفرم مالی برای کاربران عادی نیست، بلکه به بخشی از سازوکار دور زدن تحریم‌های جمهوری اسلامی تبدیل شده است. این صرافی در سال ۲۰۱۸ توسط علی و محمد خرازی تأسیس شد و اکنون بیش از ۱۱ میلیون کاربر دارد؛ یعنی بیش از ۱۰ درصد جمعیت ایران. نوبیتکس حدود ۷۰ درصد بازار رمزارز کشور را در اختیار دارد و در شرایطی که ایران به دلیل تحریم‌ها از سیستم بانکی جهانی جدا شده، برای بسیاری از شهروندان به تنها مسیر دسترسی به بازار جهانی ارز دیجیتال تبدیل شده است. ایرانیان از این صرافی برای حفظ ارزش پول خود در برابر سقوط ریال و تورم استفاده می‌کنند، زیرا دسترسی مستقیم به صرافی‌های بین‌المللی برای آنها تقریباً غیرممکن شده است. اما بخش اصلی گزارش رویترز بر ارتباط احتمالی نوبیتکس با شبکه‌های مالی وابسته به حکومت تمرکز دارد. بر اساس داده‌های بلاک‌چین و تحلیل شرکت‌هایی مانند Crystal Intelligence و Elliptic، این صرافی در انتقال ده‌ها تا صدها میلیون دلار مرتبط با نهادهای تحریم‌شده از جمله بانک مرکزی ایران و سپاه پاسداران نقش داشته است. تنها در نیمه نخست سال ۲۰۲۵، حدود ۳۴۷ میلیون دلار از کیف پول‌های مرتبط با بانک مرکزی ایران به نوبیتکس منتقل شده است. تحلیلگران می‌گویند عبور پول از طریق این صرافی، پس از چندین مرحله انتقال بین کیف پول‌ها، منشأ سرمایه را پنهان می‌کند و ردیابی آن را برای نهادهای نظارتی غربی دشوارتر می‌سازد. گزارش همچنین می‌گوید نوبیتکس به کاربران توصیه می‌کرد از چند کیف پول برای انتقال استفاده کنند و مرتب آدرس‌های انتقال را تغییر می‌داد تا مسیر پول مبهم باقی بماند. رویترز همچنین به پیشینه بنیان‌گذاران نوبیتکس پرداخته و می‌گوید علی و محمد خرازی از خانواده‌ای بسیار بانفوذ در جمهوری اسلامی هستند. خانواده خرازی از زمان انقلاب ۱۳۵۷ در ساختار سیاسی و مذهبی ایران حضور داشته و با خاندان خمینی و خامنه‌ای ارتباط خانوادگی و سیاسی دارد. گزارش ادعا می‌کند برادران خرازی برای سال‌ها از نام خانوادگی «آقامیر» استفاده می‌کردند تا ارتباطشان با این خاندان کمتر شناخته شود. این خانواده از طریق ازدواج به سه نسل رهبری جمهوری اسلامی مرتبط دانسته شده است: روح‌الله خمینی، علی خامنه‌ای و مجتبی خامنه‌ای. کمال خرازی، وزیر خارجه سابق ایران و مشاور رهبر جمهوری اسلامی، از چهره‌های برجسته این خانواده است. برخی کارکنان سابق گفته‌اند حتی داخل شرکت نیز بسیاری از کارمندان از هویت واقعی بنیان‌گذاران اطلاع نداشتند. گزارش همچنین به نقش بابک زنجانی اشاره می‌کند؛ تاجری که سال‌ها به‌عنوان یکی از مهم‌ترین چهره‌های دور زدن تحریم‌های ایران شناخته شده است. زنجانی که در ایران به اتهام فساد مالی و اختلاس محاکمه شد، در یک درگیری علنی با بانک مرکزی بخشی از آدرس‌های کیف پول دیجیتال را منتشر کرد. این اطلاعات به تحلیلگران امکان داد مسیر برخی تراکنش‌های مرتبط با بانک مرکزی ایران را ردیابی کنند. طبق بررسی‌ها، حداقل ۲۰ میلیون دلار از منابع مرتبط با بانک مرکزی از طریق کیف پول‌هایی عبور کرده که به نوبیتکس متصل بوده‌اند. شرکت‌های تحلیل رمزارز تخمین‌های متفاوتی درباره حجم کل تراکنش‌های مشکوک ارائه داده‌اند؛ از ۲۲ میلیون دلار تا بیش از ۳۶۶ میلیون دلار. با این حال، حتی بالاترین برآورد نیز تنها بخشی از مجموع حدود ۱۱ میلیارد دلار تراکنش ثبت‌شده در نوبیتکس را تشکیل می‌دهد. نوبیتکس تمامی اتهامات مربوط به همکاری با دولت یا نهادهای امنیتی را رد کرده و گفته هیچ توافق رسمی با حکومت ندارد. این شرکت اعلام کرده که خود نیز بارها با محدودیت‌های دولتی، بسته شدن درگاه‌های بانکی، مسدود شدن دامنه‌های اینترنتی و بازرسی دفاتر مواجه شده است. با این حال، گزارش رویترز به نکته‌ای حساس اشاره می‌کند: از زمان آغاز جنگ و قطع گسترده اینترنت در ایران از ۲۸ فوریه، بیشتر مردم کشور به اینترنت دسترسی نداشتند، اما نوبیتکس همچنان به فعالیت ادامه داده است. شرکت Netblocks اعلام کرده تنها ۱ تا ۲ درصد جمعیت ایران که در «فهرست تأییدشده حکومتی» قرار داشتند، در آن دوره دسترسی اینترنتی داشتند. طبق تحلیل Crystal Intelligence، در همین بازه زمانی دست‌کم ۵۴ میلیون دلار از طریق نوبیتکس توسط گروهی محدود از کاربران از کشور خارج شده و به واسطه‌هایی منتقل شده که رمزارز را به پول نقد تبدیل می‌کنند. این موضوع پرسش‌هایی جدی درباره دسترسی ویژه، نقش نوبیتکس در اقتصاد تحریمی ایران و ارتباط آن با ساختار قدرت ایجاد کرده است.https://www.reuters.com/investigations/one-irans-most-powerful-families-founded-its-largest-crypto-exchange-its-used-by-2026-05-01/

بازی سیاسی ترامپ با اعلام پایان خصومت با ایران؛ توقف جنگ یا تغییر قواعد بازی؟ @irananalyses ترامپ ابه کنگره آمریکا علام کرد که «خصومت‌ها با ایران پایان یافته‌اند»، اما این جمله در عمل به معنای پایان کامل تنش نظامی میان ایران و آمریکا نیست. او در نامه‌ای رسمی به کنگره آمریکا توضیح داده که درگیری‌هایی که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ میان ایالات متحده و ایران آغاز شده بود، اکنون خاتمه یافته است. ترامپ اشاره کرده که از ۷ آوریل به بعد هیچ تبادل آتش مستقیمی میان نیروهای آمریکایی و ایران رخ نداده و آتش‌بس همچنان برقرار است. با این حال، او هم‌زمان تأکید کرده که امکان اقدام نظامی در آینده همچنان وجود دارد و اگر شرایط تغییر کند، آمریکا می‌تواند دوباره وارد عملیات شود. این اعلامیه بیشتر از آنکه یک توافق صلح یا تغییر بنیادین در روابط دو کشور باشد، یک اقدام حقوقی و سیاسی در داخل آمریکا محسوب می‌شود. در نظام سیاسی آمریکا، رئیس‌جمهور طبق قانون اختیارات جنگ می‌تواند برای مدت محدودی بدون تأیید کنگره وارد درگیری نظامی شود، اما اگر این درگیری بیش از ۶۰ روز ادامه پیدا کند، دولت باید مجوز رسمی کنگره را دریافت کند. ترامپ با اعلام اینکه خصومت‌ها پایان یافته‌اند، عملاً تلاش می‌کند نشان دهد که این بازه زمانی متوقف شده و جنگ از نظر قانونی دیگر ادامه ندارد. این موضوع به دولت اجازه می‌دهد در آینده، در صورت از سرگیری عملیات، آن را به‌عنوان یک درگیری جدید معرفی کند و محدودیت‌های قبلی را دور بزند. این اقدام در فضای سیاسی واشنگتن بحث‌برانگیز شده است. دموکرات‌ها معتقدند که صرف نبود تبادل آتش به معنای پایان جنگ نیست، زیرا آمریکا همچنان حضور نظامی فعال در منطقه دارد و برخی اقدامات مانند محاصره دریایی، استقرار نیروها، و آماده‌باش نظامی می‌تواند نوعی خصومت تلقی شود. آنها می‌گویند دولت نباید تنها با تغییر تعریف حقوقی، از نظارت کنگره عبور کند. در مقابل، دولت ترامپ و بخشی از جمهوری‌خواهان استدلال می‌کنند که وقتی عملیات مستقیم متوقف شده و نیروها دیگر درگیر شلیک متقابل نیستند، می‌توان گفت خصومت‌ها پایان یافته است. سنای آمریکا طرحی را بررسی کرد که هدف آن محدود کردن اختیارات ترامپ و الزام او به دریافت مجوز برای ادامه عملیات نظامی علیه ایران بود. این طرح با اختلاف اندکی شکست خورد و نتوانست رأی کافی به دست آورد. این شکست سیاسی نشان می‌دهد که مخالفان اقدام نظامی هنوز اکثریت لازم برای محدود کردن رئیس‌جمهور را ندارند. تنها دو سناتور جمهوری‌خواه همراه دموکرات‌ها رأی مثبت دادند، اما این حمایت کافی نبود. در متن نامه ترامپ همچنین اشاره شده که وزارت دفاع آمریکا همچنان در حال تنظیم و به‌روزرسانی آرایش نیروهای خود در منطقه است. این موضوع نشان می‌دهد که اگرچه دولت آمریکا از نظر حقوقی اعلام پایان خصومت کرده، اما از نظر نظامی هنوز شرایط را پایان‌یافته تلقی نمی‌کند. نیروهای آمریکایی و متحدان واشنگتن در منطقه همچنان در حالت آماده‌باش قرار دارند و تهدیدهای مرتبط با ایران و گروه‌های هم‌پیمان آن به‌عنوان یک نگرانی امنیتی ادامه دارد. از منظر حقوقی، ترامپ تلاش می‌کند اختیار عمل خود را حفظ کند و در عین حال از فشار کنگره برای دریافت مجوز جنگ دور بماند. از منظر سیاسی نیز او می‌خواهد نشان دهد که توانسته تنش را کنترل کند، بدون آنکه به‌طور رسمی وارد یک جنگ طولانی شود. اما منتقدان هشدار می‌دهند که این نوع تعریف مجدد از مفهوم «پایان خصومت» می‌تواند در آینده به رؤسای جمهور اجازه دهد بدون نظارت کافی کنگره، عملیات نظامی را ادامه دهند یا دوباره آغاز کنند.

https://www.israelhayom.com/2026/04/30/who-really-dragged-whom-into-the-war-with-iran/ رسانه: روزنامه اسرائیلی Israel Hayom عنوان مقاله: «چه کسی واقعاً چه کسی را به جنگ با ایران کشاند؟» نویسنده: Danny Zaken تاریخ انتشار: ۳۰ آوریل ۲۰۲۶ این گزارش بر پایه گفت‌وگو با منابع دیپلماتیک، امنیتی و اطلاعاتی اسرائیلی، آمریکایی و منطقه‌ای تهیه شده و استدلال می‌کند که روایت رایج مبنی بر اینکه اسرائیل یا بنیامین نتانیاهو آمریکا را به جنگ با ایران کشاند، ناقص است. به گفته مقاله، تصمیم حمله بیش از آنکه ناشی از فشار اسرائیل باشد، ریشه در اهداف راهبردی دولت دونالد ترامپ داشت؛ اهدافی که ایران را تهدیدی برای نظم منطقه‌ای، منافع آمریکا و رقابت جهانی با چین می‌دید. طبق گزارش، تصمیم نهایی ترامپ پس از دیدار با بنیامین نتانیاهو در مارالاگو در اواخر ۲۰۲۵ گرفته شد، اما زمینه آن از قبل فراهم شده بود. اطلاعات ارائه‌شده به آمریکا نشان می‌داد که پس از عملیات «شیر برخاسته»، ایران به دستور Ali Khamenei برنامه هسته‌ای و موشکی خود را سرعت داده و پروژه توسعه تأسیسات زیرزمینی برای پنهان‌سازی زیرساخت‌های هسته‌ای و زرادخانه موشکی را آغاز کرده است. اسرائیل پرونده‌ای گسترده شامل پیشرفت هسته‌ای، بازسازی موشک‌های بالستیک، فعالیت‌های سپاه پاسداران و حمایت از نیروهای نیابتی ارائه کرد. هدف از این اطلاعات، نشان دادن این بود که ایران در حال ایجاد «تعادل جدید وحشت» برای جلوگیری از حملات آینده است. در جلسات اولیه، اختلاف اصلی بر سر امکان سرنگونی رژیم ایران بود. وزیر جنگ آمریکا، Pete Hegseth، معتقد بود رژیم از طریق اعتراضات داخلی، حمایت از گروه‌های قومی و حملات نظامی قابل سرنگونی است. در مقابل، وزیر خارجه آمریکا، Marco Rubio، و ارزیابی‌های اطلاعاتی اسرائیل نسبت به این سناریو محتاط‌تر بودند و آن را پروژه‌ای طولانی و پیچیده می‌دانستند. برآوردها نشان می‌داد حتی در صورت قیام گسترده، گروه‌های قومی تنها می‌توانند کنترل محدودی بر مناطق پیرامونی ایران پیدا کنند و سقوط رژیم نیازمند حمایت خارجی و زمان طولانی خواهد بود. در نتیجه، هدف واقع‌بینانه‌تر تضعیف شدید رژیم و کاهش توان تهدید منطقه‌ای آن بود. دو عامل روند تصمیم‌گیری ترامپ را تسریع کرد: نخست، اعتراضات گسترده در ایران در اواخر دسامبر ۲۰۲۵ که شامل حمله به مراکز پلیس و بسیج بود و صدها هزار نفر را درگیر کرد؛ دوم، موفقیت عملیات آمریکا در ونزوئلا که از نگاه برخی مقام‌های آمریکایی نمونه‌ای موفق از تغییر رژیم محسوب می‌شد. در جلسات بعدی، معاون رئیس‌جمهور JD Vance و روبیو با تکیه بر ارزیابی رئیس سیا، John Ratcliffe، هشدار دادند که سرنگونی رژیم نباید هدف رسمی جنگ باشد و باید کانال مذاکره با وزیر خارجه ایران، Abbas Araghchi، حفظ شود. در مقابل، هگست استدلال می‌کرد که بقای رژیم—even ضعیف‌شده—به معنای بازگشت تهدید در آینده است. مقاله همچنین تحلیل Eitan Shamir را نقل می‌کند که می‌گوید ترامپ از دهه ۱۹۸۰ دیدگاهی خصمانه نسبت به جمهوری اسلامی داشته و نیازی به متقاعد شدن توسط نتانیاهو نداشت. از نگاه او، ترامپ ایران را مسئول تحقیر آمریکا در بحران گروگان‌گیری ۱۹۷۹، تهدیدی علیه متحدان آمریکا و بخشی از محور چین، روسیه و کره شمالی می‌دانست. ایران برای چین منبع مهم انرژی ارزان است و تضعیف آن می‌تواند موقعیت ژئوپلیتیک واشنگتن را تقویت کند. مقاله در پایان نتیجه می‌گیرد که اسرائیل اطلاعات و تحلیل ارائه کرد، اما تصمیم جنگ اساساً تصمیمی آمریکایی بود که بر پایه منافع راهبردی واشنگتن و هم‌گرایی اهداف آمریکا و اسرائیل شکل گرفت.

گزارش فارسی بر اساس مقاله «نفرین جدید منابع؛ چگونه مواد معدنی حیاتی ژئوپلیتیک را دگرگون می‌کنند» منتشرشده در مجله *Foreign Affairs* در ۳۰ آوریل ۲۰۲۶، نوشته رابح ارزقی، فردریک فان در پلوگ و مایکل ال. راس. رابح ارزقی پژوهشگر ارشد مدرسه کندی هاروارد و اقتصاددان سابق بانک جهانی و بانک توسعه آفریقا است؛ فردریک فان در پلوگ استاد اقتصاد دانشگاه آکسفورد و سیاستمدار سابق هلند است؛ و مایکل ال. راس استاد علوم سیاسی و محیط‌زیست در دانشگاه کالیفرنیا، لس‌آنجلس است. مقاله استدلال می‌کند که جهان در حال ورود به عصر جدیدی از رقابت بر سر «مواد معدنی حیاتی» مانند کبالت، لیتیوم، نیکل و عناصر نادر خاکی است؛ دوره‌ای که می‌تواند حتی بی‌ثبات‌تر و پیچیده‌تر از عصر نفت باشد. نویسندگان توضیح می‌دهند که جنگ اخیر میان آمریکا، اسرائیل و ایران موجب افزایش شدید قیمت نفت شده، اما در بلندمدت، رقابت بر سر مواد معدنی موردنیاز برای انرژی پاک، فناوری دیجیتال و صنایع نظامی، ممکن است بحران‌هایی عمیق‌تر از شوک‌های نفتی قرن بیستم ایجاد کند. تقاضا برای این مواد به‌سرعت در حال افزایش است؛ برای نمونه، تقاضای لیتیوم در سال ۲۰۲۴ حدود ۳۰ درصد رشد داشته و آژانس بین‌المللی انرژی پیش‌بینی می‌کند تا سال ۲۰۴۰ تقاضای جهانی لیتیوم پنج برابر شود. نویسندگان هشدار می‌دهند که کشورهای در حال توسعه که دارای ذخایر معدنی هستند، ممکن است گرفتار «نفرین منابع» جدید شوند؛ وضعیتی که در آن درآمدهای ناگهانی معدنی باعث فساد، تمرکز ثروت در دست نخبگان، تضعیف صنایع دیگر و وابستگی بیش‌ازحد به صادرات مواد خام می‌شود. تجربه کشورهایی مانند نیجریه، آنگولا و ونزوئلا در عصر نفت نشان داده که درآمد منابع طبیعی الزاماً به توسعه اقتصادی منجر نمی‌شود. اما تفاوت اصلی عصر مواد معدنی با عصر نفت این است که بازار این مواد بسیار ناپایدارتر است و ممکن است به دلیل تغییرات سریع فناوری، ارزش برخی مواد معدنی ناگهان سقوط کند. به‌عنوان مثال، جمهوری دموکراتیک کنگو که حدود ۷۰ درصد کبالت جهان را تولید می‌کند، با افت شدید قیمت کبالت مواجه شد زیرا فناوری باتری‌های جدید به سمت استفاده کمتر از کبالت حرکت کرده است. مقاله تأکید می‌کند که چین در زنجیره فرآوری مواد معدنی موقعیتی بسیار مسلط دارد؛ به‌گونه‌ای که حدود ۷۵ درصد کبالت جهان، ۶۰ درصد لیتیوم، ۹۰ درصد عناصر نادر خاکی و ۹۵ درصد گرافیت مخصوص باتری در چین فرآوری می‌شود. این تمرکز قدرت از نفوذ تاریخی اوپک در بازار نفت نیز فراتر است. برخلاف اوپک که مجموعه‌ای از دولت‌های گوناگون با منافع متفاوت بود، چین یک دولت متمرکز است که می‌تواند از صادرات مواد معدنی به‌عنوان ابزار ژئوپلیتیک استفاده کند. نویسندگان اشاره می‌کنند که چین از سال ۲۰۲۳ صادرات برخی مواد حیاتی مانند گالیوم، ژرمانیوم و عناصر نادر خاکی را محدود کرده و نشان داده که آمادگی دارد زنجیره تأمین جهانی را برای اهداف راهبردی مختل کند. در بخش پایانی، مقاله استدلال می‌کند که جهان هنوز نهادهای بین‌المللی کافی برای مدیریت این بازار جدید ندارد. برخلاف عصر نفت که نظامی نسبتاً پایدار با محوریت آمریکا، دلار و نهادهایی مانند آژانس بین‌المللی انرژی وجود داشت، در عصر مواد معدنی هنوز قواعد روشنی برای تجارت، استانداردها، داوری اختلافات و تضمین عرضه وجود ندارد. نویسندگان پیشنهاد می‌کنند که کشورهای تولیدکننده مواد معدنی باید با خریداران بین‌المللی قراردادهای بلندمدت، تضمین خرید، کف قیمتی و سرمایه‌گذاری مشترک ایجاد کنند تا از نوسانات شدید جلوگیری شود. همچنین، ایجاد استانداردهای شفاف زیست‌محیطی، حقوق بشری و ضدفساد و سرمایه‌گذاری در آموزش، زیرساخت و تنوع اقتصادی برای جلوگیری از وابستگی صرف به معدن ضروری است. مقاله نتیجه می‌گیرد که آینده اقتصاد جهانی تا حد زیادی به این بستگی دارد که آیا کشورها خواهند توانست مواد معدنی حیاتی را به ابزاری برای توسعه پایدار تبدیل کنند یا این منابع به منشأ بحران‌های ژئوپلیتیک جدید بدل خواهند شد. https://www.foreignaffairs.com/united-states/new-resource-curse

**رسانه:** مرکز سیاست انرژی جهانی دانشگاه کلمبیا | **عنوان مقاله:** «بخش نفت ایران احتمالاً می‌تواند توقف تولید را تحمل کند، اما میادین گازی در معرض خطر هستند» | **نویسنده:** رابین میلز، تحلیلگر انرژی و مدیر شرکت مشاوره انرژی «قمر انرژی». تاریخ انتشار: ۲۸ آوریل ۲۰۲۶. این مقاله به بررسی پیامدهای محاصره صادرات نفت ایران توسط آمریکا می‌پردازد و استدلال می‌کند که اگرچه توقف صادرات می‌تواند فشار اقتصادی شدیدی بر جمهوری اسلامی وارد کند، اما احتمال آسیب دائمی به صنعت نفت ایران پایین است. هدف محاصره دریایی آمریکا، رساندن صادرات نفت ایران به نزدیک صفر و وادار کردن تهران به کاهش تولید است تا درآمدهای ارزی، بودجه دولت و توان مالی حکومت کاهش یابد. برخی تحلیل‌ها هشدار داده‌اند که توقف تولید می‌تواند موجب تخریب چاه‌ها و تأسیسات نفتی شود، اما نویسنده معتقد است تجربه تاریخی ایران و دیگر تولیدکنندگان نشان می‌دهد که توقف و راه‌اندازی دوباره تولید، معمولاً آسیب فنی جبران‌ناپذیر ایجاد نمی‌کند. بر اساس داده‌های مقاله، تولید نفت خام ایران در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ بین ۳.۲ تا ۳.۳ میلیون بشکه در روز بوده و در مارس ۲۰۲۶ به حدود ۳.۰۶ میلیون بشکه در روز کاهش یافته است. علاوه بر آن، ایران روزانه حدود ۱.۳ میلیون بشکه میعانات گازی و مایعات گاز طبیعی تولید می‌کند. ظرفیت پالایش داخلی کشور حدود ۲.۴ میلیون بشکه در روز است و مصرف داخلی نفت نزدیک به ۲ میلیون بشکه برآورد می‌شود. بنابراین اگر صادرات به‌طور کامل متوقف شود، ایران برای جلوگیری از پر شدن مخازن ذخیره باید حدود ۵۰ درصد تولید خود را کاهش دهد. با این حال، مقاله اشاره می‌کند که تهران ممکن است بتواند بخشی از صادرات را از طریق نفتکش‌هایی که محاصره را دور می‌زنند یا از مسیرهای زمینی و ریلی ادامه دهد. به باور نویسنده، خطر اصلی در بخش گاز طبیعی نهفته است. اگر ایران نتواند میعانات گازی و مایعات همراه را صادر، مصرف یا ذخیره کند، ناچار خواهد شد تولید گاز را کاهش دهد. چنین وضعیتی می‌تواند به سهمیه‌بندی گاز میان نیروگاه‌ها، صنایع، مصرف خانگی و صادرات به کشورهایی مانند ترکیه و عراق منجر شود. میدان گازی پارس جنوبی—بزرگ‌ترین میدان گازی جهان—در سال‌های اخیر با افت فشار روبه‌رو شده و برای حفظ تولید نیازمند تجهیزات فشرده‌سازی است؛ تجهیزاتی که به دلیل تحریم‌ها تهیه آنها دشوار شده است. همچنین حمله اسرائیل در مارس ۲۰۲۶ به تأسیسات فرآورش این میدان، تولید میعانات گازی را حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ هزار بشکه در روز کاهش داده است. مقاله ساختار صنعت نفت ایران را نیز بررسی می‌کند. بخش عمده تولید نفت کشور از استان خوزستان و میدان‌های بسیار قدیمی مانند گچساران، آغاجاری، مارون و اهواز تأمین می‌شود که مجموعاً حدود ۲.۲ میلیون بشکه در روز تولید دارند. این میدان‌ها به دلیل ویژگی‌های زمین‌شناسی، نسبت به توقف کوتاه‌مدت تولید آسیب‌پذیری کمی دارند و حتی کاهش تولید می‌تواند باعث افزایش تخلیه طبیعی نفت در مخزن شود. منطقه غرب کارون در مرز عراق نیز حدود ۵۰۰ هزار بشکه در روز تولید دارد و میدان‌هایی مانند آزادگان، یادآوران و یاران را شامل می‌شود. میدان‌های فراساحلی خلیج فارس نیز حدود ۵۰۰ هزار بشکه در روز نفت تولید می‌کنند و از نظر ساختار مشابه میدان‌های عربستان، قطر و امارات هستند. در جمع‌بندی، مقاله نتیجه می‌گیرد که محاصره نفتی آمریکا احتمالاً صنعت نفت ایران را از نظر فنی نابود نخواهد کرد. ایران می‌تواند پس از کاهش محدودیت‌ها، نسبتاً سریع تولید را تا حدود ۷۰ درصد ظرفیت قبلی بازیابی کند و طی چند ماه به سطح پیش از جنگ بازگردد. با این حال، کاهش درآمد نفتی و پتروشیمی، کمبود سرمایه‌گذاری، تحریم‌ها، محدودیت فناوری و کاهش تزریق گاز به میادین نفتی، در بلندمدت ظرفیت تولید را فرسوده خواهد کرد. بنابراین فشار اقتصادی واقعی است، اما اثرات آن تدریجی و بلندمدت خواهد بود، نه فروپاشی فوری صنعت انرژی ایران. https://www.energypolicy.columbia.edu/irans-oil-sector-can-likely-weather-production-shut-ins-but-gas-fields-are-at-risk/

اختصاصی: ترامپ پیشنهاد ایران را رد کرد و گفت محاصره دریایی تا زمان توافق هسته‌ای ادامه خواهد داشت باراک راوید رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، به آکسیوس گفت که قصد دارد ایران را تحت محاصره دریایی نگه دارد تا زمانی که حکومت ایران با توافقی موافقت کند که نگرانی‌های آمریکا درباره برنامه هسته‌ای این کشور را برطرف سازد. اهمیت موضوع: ترامپ پیشنهاد ایران را رد کرده است؛ پیشنهادی که بر اساس آن ابتدا تنگه هرمز بازگشایی و محاصره دریایی برداشته شود و مذاکرات هسته‌ای به مرحله بعد موکول گردد. پشت صحنه: سه منبع آگاه اعلام کردند که فرماندهی مرکزی آمریکا (CENTCOM) طرحی برای مجموعه‌ای از حملات «کوتاه اما قدرتمند» علیه ایران آماده کرده است تا بن‌بست مذاکرات شکسته شود. پس از این حملات—که احتمالاً زیرساخت‌های مهم را هدف قرار خواهد داد—آمریکا قصد دارد حکومت ایران را برای بازگشت به میز مذاکره و نشان دادن انعطاف بیشتر تحت فشار قرار دهد. ترامپ به آکسیوس گفت که محاصره دریایی را «تا حدی مؤثرتر از بمباران» می‌داند. منابع نیز گفته‌اند که تا شامگاه سه‌شنبه، او هنوز دستور هیچ اقدام نظامی مستقیم را صادر نکرده بود. با این حال، او در شبکه‌های اجتماعی تصویری تولیدشده با هوش مصنوعی از خود منتشر کرد که در آن اسلحه‌ای در دست دارد و همراه آن هشدار به ایران و شعار «دیگر آقای مهربان وجود ندارد» دیده می‌شود. در حال حاضر، ترامپ ادامه محاصره دریایی را مهم‌ترین ابزار فشار خود می‌داند؛ اما منابع می‌گویند اگر ایران همچنان تسلیم نشود، او اقدام نظامی را نیز بررسی خواهد کرد. ترامپ در گفت‌وگوی تلفنی حدود ۱۵ دقیقه‌ای روز چهارشنبه، از توضیح درباره طرح‌های نظامی خودداری کرد. اظهارات ترامپ: ترامپ گفت: «محاصره دریایی تا حدی از بمباران مؤثرتر است. آنها مثل خوک پروار در حال خفه شدن هستند و شرایط برایشان بدتر خواهد شد. آنها نباید سلاح هسته‌ای داشته باشند.» او همچنین ادعا کرد که ایران برای پایان دادن به محاصره، خواهان توافق است. ترامپ افزود: «آنها می‌خواهند توافق کنند. نمی‌خواهند من محاصره را ادامه دهم. اما من نمی‌خواهم آن را بردارم، چون نمی‌خواهم آنها سلاح هسته‌ای داشته باشند.» ترامپ اضافه کرد که ذخایر نفت و خطوط لوله ایران «در آستانه انفجار» قرار دارند، زیرا به دلیل محاصره، ایران قادر به صادرات نفت نیست. با این حال، برخی تحلیلگران معتقدند که خطر فوری در این زمینه ممکن است اغراق‌آمیز باشد. موضع ایران: یک منبع ارشد امنیتی ایران که توسط شبکه دولتی انگلیسی‌زبان پرس تی‌وی نقل شده، روز چهارشنبه هشدار داد که محاصره دریایی آمریکا «به‌زودی با اقدامی عملی و بی‌سابقه» روبه‌رو خواهد شد. این منبع افزود که نیروهای مسلح ایران تاکنون خویشتنداری کرده‌اند تا فرصت دیپلماسی حفظ شود و به ترامپ امکان پایان دادن به جنگ داده شود؛ اما تأکید کرد که نیروهای نظامی ایران معتقدند «صبر محدودیت دارد» و اگر محاصره ادامه یابد، پاسخ سخت و تنبیهی ضروری خواهد بود. https://www.axios.com/2026/04/29/trump-iran-nuclear-deal-blockade

رسانه: مجله Foreign Affairs | عنوان مقاله: «چگونه جنگ، حکومت ایران را نجات داد؛ پیامدهای ناخواسته حمله آمریکا و اسرائیل» | نویسنده: Danny Citrinowicz، پژوهشگر ارشد برنامه ایران و محور شیعی در مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل (INSS) و رئیس پیشین بخش تحلیل ایران در واحد اطلاعات ارتش اسرائیل. تاریخ انتشار: ۲۹ آوریل ۲۰۲۶. دنی سیترینوویچ استدلال می‌کند که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، برخلاف هدف اعلام‌شده، نه‌تنها موجب سقوط جمهوری اسلامی نشد بلکه به تثبیت آن کمک کرد. به گفته او، در فوریه ۲۰۲۶ بنیامین نتانیاهو توانست دونالد ترامپ را قانع کند که حملات هوایی و حذف رهبران ارشد می‌تواند شورش مردمی را فعال کرده و رژیم را فروبپاشد. اما پس از آغاز جنگ و کشته شدن علی خامنه‌ای و برخی مقام‌های کلیدی، ساختار جمهوری اسلامی نه‌تنها از هم نپاشید بلکه حول نیروهای تندرو و سپاه پاسداران انسجام بیشتری یافت. نویسنده معتقد است فشار خارجی که قرار بود تغییر رژیم ایجاد کند، به شکل پارادوکسیکال موجب حفظ آن شد. مقاله توضیح می‌دهد که پیش از جنگ، جمهوری اسلامی در یکی از شکننده‌ترین مراحل خود قرار داشت. مشارکت در انتخابات مجلس ۲۰۲۴ به حدود ۴۰ درصد رسید که پایین‌ترین سطح از زمان انقلاب ۱۹۷۹ بود. انتخاب مسعود پزشکیان نشانه‌ای از تلاش حکومت برای پاسخ به نارضایتی عمومی تلقی می‌شد. اجرای سخت‌گیرانه قوانین حجاب کاهش یافته بود و در سال ۲۰۲۵ زنان بیشتری بدون حجاب در اماکن عمومی دیده می‌شدند. از دسامبر همان سال، اعتراضات گسترده اقتصادی شکل گرفت؛ ارزش ریال حدود نصف شد، تورم به نزدیک ۵۰ درصد رسید و بانک جهانی کاهش ۲.۸ درصدی اقتصاد ایران در سال ۲۰۲۶ را پیش‌بینی کرد. هرچند حکومت اعتراضات را سرکوب کرد، اما فساد، بحران زیرساخت و فشار اقتصادی همچنان پابرجا بود. نویسنده معتقد است رژیم در مسیر نوعی تغییر تدریجی قرار داشت و حتی احتمال توافقی با آمریکا برای کاهش تحریم‌ها وجود داشت. سیترینوویچ تأکید می‌کند که جنگ، این روند تحول داخلی را متوقف کرد. اگر خامنه‌ای به‌طور طبیعی از صحنه خارج می‌شد، مجلس خبرگان فرصت داشت جانشینی را در روندی آرام بررسی کند و حتی چهره‌هایی مانند حسن خمینی می‌توانستند مطرح شوند. اما حمله خارجی جانشینی را امنیتی کرد و مجتبی خامنه‌ای، با حمایت سپاه، در موقعیت قوی‌تری قرار گرفت. نویسنده همچنین از اشتباه راهبردی آمریکا و اسرائیل در مقایسه ایران با ونزوئلا انتقاد می‌کند. به باور او، ترامپ تصور می‌کرد ایران نیز مانند نظامی شخص‌محور و شکننده، با حذف رهبر فرو می‌پاشد؛ در حالی که ایران شبکه‌ای از نهادهای مذهبی، امنیتی و بوروکراتیک دارد که برای تحمل بحران طراحی شده‌اند. نتیجه این شد که فشار خارجی به جای فروپاشی، به تمرکز قدرت در دست سپاه انجامید. پس از جنگ، سپاه پاسداران نفوذ بیشتری یافت و نظام سیاسی به سمت تمرکز امنیتی حرکت کرد. ایران مواضع تهاجمی‌تری در منطقه اتخاذ کرد، از جمله حملات شدیدتر به کشورهای عرب خلیج فارس، نمایش موشک‌های دوربرد و آمادگی بیشتر برای بستن تنگه هرمز. نویسنده می‌گوید تهدید خارجی باعث شد حامیان حکومت—از سپاه تا بسیج—اختلافات داخلی را کنار بگذارند و حول دفاع از نظام متحد شوند. تظاهرات حمایتی پس از جنگ، از نگاه او، نشانه‌ای از افزایش انسجام درونی بود. همچنین جنگ ممکن است به کاهش تحریم‌ها و گفت‌وگوهای اقتصادی میان تهران و واشنگتن منجر شود؛ روندی که می‌تواند به بهبود اقتصادی و کاهش نارضایتی اجتماعی کمک کند. در پایان، مقاله هشدار می‌دهد که مهم‌ترین پیامد جنگ، احتمال افزایش تمایل ایران به ساخت سلاح هسته‌ای است. خامنه‌ای، با وجود پیشبرد برنامه هسته‌ای، نسبت به تولید سلاح اتمی محتاط بود و فتوایی علیه آن صادر کرده بود. اما با مرگ او، این مانع سیاسی و مذهبی از میان رفته است. ایران اکنون حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده ۶۰ درصدی در اختیار دارد و زیرساخت فنی لازم برای حرکت به سمت تسلیحاتی شدن را حفظ کرده است. نویسنده نتیجه می‌گیرد که جنگی که قرار بود ایران را مهار کند، ممکن است به کشوری امنیتی‌تر، رادیکال‌تر و کمتر قابل پیش‌بینی منجر شده باشد؛ کشوری که نه‌تنها سقوط نکرد، بلکه توانست خود را با بحران تطبیق دهد و حتی مقاوم‌تر شود. https://www.foreignaffairs.com/iran/how-war-saved-iranian-regime

این مقاله که در تاریخ ۲۵ آوریل ۲۰۲۶ در رسانه اسرائیلی یدیعوت آحارونوت (Yedioth Ahronoth / Ynet) منتشر شده و توسط ناحوم بارنئا و رونن برگمن نوشته شده، به بررسی طرح محرمانه اسرائیل برای سرنگونی حکومت ایران می‌پردازد؛ طرحی که قرار بود با ترور رهبران جمهوری اسلامی، ورود نیروهای کرد از عراق، تحریک اعتراضات داخلی و ایجاد رهبری جایگزین، به سقوط حکومت منجر شود، اما در مرحله اجرا با مخالفت مقام‌های آمریکایی، تغییر موضع دونالد ترامپ و مداخله رجب طیب اردوغان متوقف شد. مقاله استدلال می‌کند که اسرائیل و آمریکا توان بقای ساختار جمهوری اسلامی را دست‌کم گرفتند و در حالی که عملیات اطلاعاتی و نظامی اسرائیل موفقیت‌های تاکتیکی داشت، هدف سیاسی اصلی یعنی تغییر رژیم تحقق نیافت. همچنین گزارش نشان می‌دهد که اختلاف دیدگاه میان موساد، ارتش اسرائیل و کاخ سفید درباره واقع‌بینانه بودن این سناریو، در نهایت باعث توقف پروژه شد. ترجمه کامل مقاله در اینجا ارائه شده است. https://telegra.ph/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%AA%D8%AD%D9%82%D9%82-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%B4%D8%AF-04-28

در پایان، نفیو نتیجه می‌گیرد که امید به تغییر واقعی در ایران نه از طریق جنگ خارجی، بلکه از درون جامعه ایران شکل می‌گیرد. او معتقد است مردم ایران از فساد، ناکارآمدی و سلطه سپاه خسته‌اند و ظرفیت فشار بر حکومت را دارند. به همین دلیل، آمریکا باید از توافقی که به رژیم فرصت احیا بدهد پرهیز کند و تنها در صورتی تحریم‌ها را کاهش دهد که سپاه بهره‌بردار اصلی آن نباشد. از نگاه او، حفظ فشار همراه با پرهیز از جنگ، بهترین راه برای تضعیف تدریجی سپاه و فراهم شدن شرایطی است که در نهایت مردم ایران بتوانند سرنوشت سیاسی خود را تعیین کنند.

https://www.foreignaffairs.com/iran/let-iran-defeat-itself ریچارد نفیو، پژوهشگر ارشد مرکز سیاست انرژی جهانی دانشگاه کلمبیا، عضو ارشد مؤسسه واشنگتن و از معماران اصلی تحریم‌های آمریکا علیه ایران، او در این مقاله استدلال می‌کند که آمریکا باید جنگ با ایران را متوقف کند، اما فشار بر جمهوری اسلامی را حفظ نماید. به باور او، تجربه نشان داده که تغییر رژیم از طریق بمباران یا جنگ خارجی تقریباً غیرممکن است و نمونه‌هایی مانند عراق و لیبی ثابت کرده‌اند که فروپاشی حکومت‌ها از بیرون اغلب به هرج‌ومرج و بی‌ثباتی طولانی‌مدت منجر می‌شود. او یادآور می‌شود که دولت ترامپ ابتدا مردم ایران را به شورش فراخواند، اما سپس از ایده رسمی تغییر رژیم فاصله گرفت و تمرکز را بر مهار تهدید هسته‌ای قرار داد. با این حال، نفیو تأکید می‌کند که ساختار جدید قدرت در ایران نه معتدل‌تر شده و نه کمتر تهاجمی؛ بلکه پس از مرگ علی خامنه‌ای، قدرت بیشتر در دست سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی متمرکز شده است. نفیو توضیح می‌دهد که رهبران جدید ایران عمدتاً از دل سپاه بیرون آمده‌اند و همچنان دیدگاهی سخت‌گیرانه نسبت به آمریکا و منطقه دارند. از نگاه او، این چهره‌ها شاید در تاکتیک اختلاف داشته باشند، اما در حفظ جمهوری اسلامی، مقابله با آمریکا و سرکوب داخلی همسو هستند. تهران همچنان تهدید کرده که در صورت فروپاشی آتش‌بس، حملات علیه آمریکا، اسرائیل و کشورهای عرب خلیج فارس را از سر خواهد گرفت و این نشان می‌دهد که تغییر رهبری به معنای تغییر رفتار نیست. نویسنده تأکید می‌کند که حکومت جدید همان مشکلات ساختاری گذشته را به ارث برده است. اعتراضات اقتصادی، فساد گسترده، ناکارآمدی خدمات عمومی، بیکاری و نارضایتی طبقه تحصیل‌کرده همچنان پابرجاست. به گفته او، جنگ ممکن است به‌طور موقت احساسات ملی‌گرایانه ایجاد کند، اما بحران‌های اصلی ایران—از کمبود آب و برق گرفته تا سوءمدیریت اقتصادی—حل نخواهد شد. او معتقد است پس از جنگ، سپاه از طریق قرارگاه خاتم‌الانبیا و شرکت‌های وابسته، کنترل بازسازی زیرساخت‌ها را در دست خواهد گرفت و این مسئله باعث تمرکز بیشتر ثروت و قدرت در ساختار نظامی می‌شود. همچنین حکومت ناچار خواهد بود میان بازسازی نظامی و بهبود خدمات اجتماعی یکی را انتخاب کند و به احتمال زیاد اولویت را به تقویت توان نظامی خواهد داد؛ مسئله‌ای که می‌تواند موج‌های تازه‌ای از نارضایتی اجتماعی ایجاد کند. نفیو استدلال می‌کند که آمریکا نباید دوباره وارد جنگ شود، اما در عین حال نباید به توافقی جامع با ایران تن دهد. از نگاه او، توافق‌هایی که تحریم‌ها را به‌طور گسترده لغو کنند—حتی اگر شامل محدودیت هسته‌ای، موشکی یا منطقه‌ای باشند—می‌توانند به رژیم فرصت بازسازی بدهند. او هشدار می‌دهد که ورود سرمایه خارجی در شرایط کنونی به‌جای تقویت جامعه مدنی، احتمالاً سپاه را قدرتمندتر خواهد کرد، زیرا این نهاد اکنون کنترل اصلی اقتصاد و سیاست را در اختیار دارد. نفیو همچنین نسبت به امکان راستی‌آزمایی تعهدات ایران بدبین است و معتقد است ایران ممکن است بخشی از اورانیوم غنی‌شده، سانتریفیوژها یا برنامه‌های موشکی خود را مخفی نگه دارد. از نگاه او، حتی وعده ایران درباره باز نگه داشتن تنگه هرمز نیز قابل اعتماد نیست، زیرا با تعداد محدودی پهپاد و موشک کوتاه‌برد می‌توان این مسیر را دوباره مختل کرد. او به‌جای توافق جامع، پیشنهاد یک توافق محدود و عملیاتی را مطرح می‌کند: آمریکا محاصره دریایی را متوقف کند و آتش‌بس را حفظ نماید؛ ایران نیز تنگه هرمز را باز نگه دارد، در پاک‌سازی مین‌های دریایی همکاری کند و حملات مستقیم یا نیابتی علیه آمریکا، اسرائیل و کشورهای عربی را متوقف سازد. این توافق ممکن است مسئله هسته‌ای را حل نکند، اما می‌تواند از اختلال در تجارت جهانی و افزایش تنش جلوگیری کند. نفیو معتقد است حتی یک آتش‌بس شکننده بهتر از جنگ مداوم یا توافقی است که رژیم را نجات دهد. او می‌گوید ایران با پذیرش آتش‌بس فعلی نشان داده که حاضر است توافقی محدود را بپذیرد، حتی اگر امتیازات بزرگی دریافت نکند. نفیو سپس به تجربه برجام اشاره می‌کند و آن را نمونه‌ای از تحریم‌زدایی هدفمند می‌داند. او توضیح می‌دهد که در توافق ۲۰۱۵، اقتصاد ایران تا حدی بهبود یافت، اما سپاه همچنان تحت تحریم باقی ماند و نتوانست آزادانه وارد تعاملات مالی بین‌المللی شود.

در پایان، نویسنده نتیجه می‌گیرد که اتکای جمهوری اسلامی به سپاه، به‌تدریج از یک ابزار امنیتی به یک ساختار حکمرانی تبدیل شد. وابستگی حکومت به سپاه ابتدا به یک عادت سیاسی بدل شد و سپس به ستون اصلی نظام تبدیل گشت. سپاه قدرت را در یک لحظه تصاحب نکرد و اقتدار کنونی آن صرفاً محصول جنگ اخیر نیست؛ بلکه نتیجه دهه‌ها انباشت تدریجی قدرت، نفوذ اقتصادی، حضور امنیتی و فرسایش نهادهای غیرنظامی است. با تضعیف تدریجی استقلال نهادهای مدنی و حذف موازنه‌های قدرت، مرگ خامنه‌ای تنها لحظه‌ای بود که این تغییر به‌طور کامل آشکار شد. از نگاه نویسنده، مرگ خامنه‌ای این نظم را ایجاد نکرد، بلکه وجود آن را تثبیت و علنی کرد. https://agsi.org/analysis/how-did-the-irgc-seize-power-in-iran/

علی الفونه در این مقاله استدلال می‌کند که ترور آیت‌الله علی خامنه‌ای توسط اسرائیل در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، صرفاً حذف رهبر جمهوری اسلامی نبود، بلکه روندی طولانی‌مدت را آشکار کرد که سال‌ها در حال شکل‌گیری بود. به باور او، آنچه پس از این رویداد پدیدار شد، بازسازی یک جمهوری اسلامی جدید نیست، بلکه تثبیت نظمی نظامی به رهبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. در این ساختار، مجتبی خامنه‌ای در جایگاه رهبری بیشتر نقشی نمادین و تشریفاتی دارد، مقام‌های غیرنظامی به مدیرانی تبدیل شده‌اند که دیگر کنترل واقعی بر نظام ندارند، و محمدباقر قالیباف—فرمانده پیشین سپاه و رئیس مجلس—به چهره‌ای محوری در ساختار قدرت بدل شده است. نویسنده تأکید می‌کند که ظهور این نظم جدید به معنای شکل‌گیری رژیمی تازه نیست، بلکه اوج فرایندی است که طی آن سپاه به‌تدریج کنترل دولت را در دست گرفته است. مقاله ریشه‌های این روند را به انقلاب ۱۹۷۹ بازمی‌گرداند؛ زمانی که نیروهای شبه‌نظامی انقلابی برای دفاع از آیت‌الله خمینی در برابر احتمال کودتا شکل گرفتند و بعدها در قالب سپاه پاسداران سازماندهی شدند. برخلاف ارتش، مأموریت سپاه فقط حفاظت از مرزها نبود، بلکه طبق قانون اساسی موظف به «حفظ انقلاب و دستاوردهای آن» شد. همین تعریف مأموریت، دخالت در سیاست و امنیت داخلی را مشروع کرد. سپاه در دهه نخست انقلاب با سرکوب سازمان مجاهدین خلق و جنبش‌های جدایی‌طلب جایگاه خود را تثبیت کرد و در جنگ ایران و عراق به یک نیروی نظامی قدرتمند تبدیل شد. با این حال، در آن دوره هنوز قدرت نهایی در اختیار چهره‌های سیاسی مانند هاشمی رفسنجانی، حسن روحانی و علی خامنه‌ای بود که سپاه را زیر کنترل غیرنظامیان نگه می‌داشتند. نقطه عطف اصلی در سال ۱۹۸۹ رخ داد؛ زمانی که خامنه‌ای پس از رسیدن به رهبری، سپاه را به نیروی مستقل حفظ کرد و مانع ادغام آن در ارتش شد. نویسنده این تصمیم را نوعی «توافق فاوستی» میان خامنه‌ای و سپاه توصیف می‌کند. خامنه‌ای برای تثبیت قدرت خود به سپاه تکیه کرد و در مقابل، به این نهاد اجازه داد نفوذ و استقلال بیشتری پیدا کند. در دهه ۱۹۹۰، پروژه‌های بازسازی پس از جنگ به قرارگاه خاتم‌الانبیا واگذار شد و سپاه به بازیگری اقتصادی تبدیل شد. این تحول باعث شد سپاه از یک نیروی نظامی صرف به نهادی با منابع مالی گسترده و استقلال اقتصادی تبدیل شود. از نگاه نویسنده، خامنه‌ای با تقویت سپاه، هم موقعیت خود را حفظ کرد و هم به‌تدریج ساختار دولت غیرنظامی را تضعیف نمود. با روی کار آمدن محمد خاتمی و طرح اصلاحات سیاسی، سپاه نقش فعال‌تری در سیاست داخلی پیدا کرد. خامنه‌ای، نگران از تکرار تجربه اصلاحات شوروی، سپاه و بسیج را به مهار اصلاح‌طلبان تشویق کرد. گروه‌های فشار وابسته به سپاه فعالان سیاسی را هدف قرار دادند و این امر به دخالت مستقیم سپاه در فضای سیاسی مشروعیت بخشید. در دوره محمود احمدی‌نژاد نیز نفوذ سپاه بیشتر شد؛ زیرا احمدی‌نژاد با حمایت سپاه به قدرت رسید و دولت او ترکیبی از پوپولیسم و نظامی‌گری را تقویت کرد. هم‌زمان، نیروی قدس نقش منطقه‌ای سپاه را گسترش داد و نفوذ این نهاد در سیاست خارجی و امنیت منطقه‌ای افزایش یافت. نویسنده توضیح می‌دهد که بحران‌های خارجی و داخلی نیز به رشد سپاه کمک کردند. حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و بی‌ثباتی منطقه، به سپاه امکان داد خود را به‌عنوان مدافع جمهوری اسلامی در سطح منطقه تثبیت کند. در داخل، اعتراضات گسترده—به‌ویژه جنبش سبز ۲۰۰۹—نقش سپاه را در حفظ نظم داخلی پررنگ‌تر کرد. هر بحران باعث شد حکومت بیشتر به سپاه وابسته شود و همین وابستگی، قدرت این نهاد را افزایش داد. حتی در دوره حسن روحانی و توافق هسته‌ای ۲۰۱۵، سپاه از منافع اقتصادی توافق بهره می‌برد، اما خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ نگاه بدبینانه سپاه به غرب را تقویت کرد و محدودیت‌های باقی‌مانده بر نفوذ آن را کاهش داد. در سال‌های پایانی حکومت خامنه‌ای، ساختار رسمی جمهوری اسلامی از درون تهی شد. انتخابات به‌وسیله شورای نگهبان کنترل می‌شد، چهره‌های مستقل حذف شدند و قدرت واقعی از نهادهای رسمی به شبکه‌هایی منتقل شد که با سپاه پیوند داشتند. بحران‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵—از جمله فشار اقتصادی، نارضایتی اجتماعی و حملات اسرائیل و آمریکا—این روند را سرعت بخشید. تصمیم‌گیری به حلقه‌ای محدود از مقام‌های ارشد سیاسی، قضایی و نظامی منتقل شد که در آن سپاه وزن تعیین‌کننده داشت.

https://www.project-syndicate.org/commentary/europes-post-american-future-is-here-by-joschka-fischer-2026-04 **نویسنده: یوشکا فیشر**، وزیر امور خارجه و معاون پیشین صدراعظم آلمان، گرهارد شرودر، در این مقاله استدلال می‌کند که جهان وارد مرحله‌ای «پساآمریکایی» شده و اروپا باید خود را برای دورانی آماده کند که دیگر نمی‌تواند بر حمایت نظامی و سیاسی ایالات متحده تکیه کند. به باور او، ناتو که موفق‌ترین اتحاد امنیتی جهان بوده، اکنون در حال فرسایش تدریجی است؛ نه به دلیل یک تصمیم ناگهانی، بلکه به‌خاطر کاهش اعتماد به اصل دفاع متقابل. فیشر معتقد است در دوره دوم ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، این روند شتاب گرفته و اروپایی‌ها باید بپذیرند که دوران وابستگی امنیتی به آمریکا عملاً پایان یافته است. او توضیح می‌دهد که ترامپ و جریان «ماگا» نگاه مثبتی به اتحادیه اروپا ندارند و حتی نوعی خصومت ایدئولوژیک نسبت به پروژه اروپایی نشان می‌دهند. از دید نویسنده، این جریان تمایل دارد اروپا را به سمت ملی‌گرایی و رقابت‌های سنتی میان دولت‌ها بازگرداند؛ مسیری که در گذشته به جنگ‌ها و بحران‌های بزرگ منجر شده بود. فیشر هشدار می‌دهد که این رویکرد نه‌تنها اروپا، بلکه خود آمریکا را نیز تضعیف خواهد کرد، زیرا اتحاد فراآتلانتیک یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای ژئوپلیتیکی واشنگتن در قرن بیستم بوده است. مقاله تأکید می‌کند که حضور آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، ستون اصلی ثبات اروپا بود. ایالات متحده نه‌تنها مانع گسترش نفوذ شوروی شد، بلکه به کاهش نگرانی کشورهای اروپایی از بازگشت قدرت‌طلبی آلمان کمک کرد. این حضور زمینه‌ساز همگرایی اقتصادی، شکل‌گیری اتحادیه اروپا، اتحاد دوباره آلمان و گسترش ناتو به شرق شد. فیشر یادآوری می‌کند که عقب‌نشینی آمریکا پس از جنگ جهانی اول، فضای لازم برای ظهور هیتلر و وقوع جنگ جهانی دوم را فراهم کرد؛ بنابراین خروج دوباره آمریکا از اروپا می‌تواند پیامدهای تاریخی مهمی داشته باشد. فیشر معتقد است اروپا اکنون وارد مرحله‌ای شده که باید مسئولیت امنیت خود را به‌عهده بگیرد. او می‌پرسد آیا آلمان و فرانسه توان و آمادگی رهبری این مرحله جدید را دارند یا نه. به باور او، هیچ جایگزینی برای محور آلمان–فرانسه وجود ندارد و این دو کشور باید خلأ ناشی از عقب‌نشینی آمریکا را پر کنند. با این حال، رشد جریان‌های راست افراطی، به‌ویژه حزب «آلترناتیو برای آلمان»، نشان می‌دهد که آینده اروپا قطعی و تضمین‌شده نیست. در پایان، نویسنده نتیجه می‌گیرد که دوران «قیمومت آمریکایی» بر امنیت اروپا به پایان رسیده و بازگشتی به وضعیت گذشته وجود ندارد. اروپا باید مسیر مستقل خود را طراحی کند و مفهوم «غرب» و روابط فراآتلانتیک را در شرایط جدید بازتعریف نماید. با وجود این، فیشر تأکید می‌کند که اروپا و آمریکا همچنان در کنار یکدیگر قوی‌تر از زمانی خواهند بود که از هم جدا عمل کنند؛ حتی اگر ساختار این همکاری در آینده متفاوت از گذشته باشد.

گزارش همچنین به دیدگاه‌های بسیار تند در بخشی از ساختار امنیتی اسرائیل اشاره می‌کند. برخی مقام‌های امنیتی معتقد بودند که زیرساخت انرژی ایران باید به‌طور کامل نابود شود. از نگاه آنان، حمله گسترده به تأسیسات نفت، گاز، برق و انرژی ایران می‌توانست فشار اقتصادی و اجتماعی عظیمی ایجاد کند، حتی اگر خطر واکنش ایران علیه تأسیسات انرژی کشورهای خلیج فارس را افزایش می‌داد. ی گزارش همچنین به موضوع لبنان اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که برخی مقام‌های دولتی اسرائیل معتقدند دولت ترامپ در برخی موارد مانع گسترش عملیات‌های اسرائیل شده است. یکی از منابع دولتی گفته است که «خوشبختانه دولت ترامپ اسرائیل را در لبنان مهار کرد»، زیرا از نگاه او، ارتش اسرائیل برنامه عملیاتی واقع‌بینانه و موفقی برای آن جبهه نداشت. در نهایت، گزارش نتیجه می‌گیرد که اختلاف میان موساد، ارتش، دولت و نهادهای امنیتی اسرائیل صرفاً یک بحث درباره مسئولیت شکست یا موفقیت نیست، بلکه بازتاب شکل‌گیری رویکردی تازه در تفکر امنیتی اسرائیل است. پرسش اصلی این است که آیا اسرائیل باید همچنان بر فشار نظامی و ایده تغییر رژیم تمرکز کند، یا اینکه به توافقی محدود اما قابل مدیریت تن دهد. با وجود تمام این اختلاف‌ها، گزارش تأکید می‌کند که تصمیم نهایی همچنان در دست دونالد ترامپ است؛ کسی که مسیر جنگ، مذاکرات و آینده رابطه با ایران را تعیین خواهد کرد.

**نویسنده: ناداو ایال**، روزنامه‌نگار و تحلیلگر سیاسی–امنیتی اسرائیلی که سال‌ها مسائل امنیتی، روابط آمریکا و اسرائیل، و تحولات خاورمیانه را پوشش داده است. این گزارش به بررسی اختلافات درون ساختار امنیتی اسرائیل درباره نقش موساد در جنگ با ایران، مسئله تغییر رژیم، و شکاف دیدگاه‌ها درباره ادامه جنگ یا توافق با تهران می‌پردازد. گزارش توضیح می‌دهد که با ادامه بحران ایران و انسداد تنگه هرمز، روایت جدیدی در آمریکا شکل گرفته است: اینکه اسرائیل، به‌ویژه بنیامین نتانیاهو و موساد، کاخ سفید را متقاعد کردند که جنگ می‌تواند به فروپاشی جمهوری اسلامی منجر شود، اما این وعده عملی نشد. در فضای سیاسی آمریکا، برخی اسرائیل را متهم می‌کنند که واشنگتن را وارد جنگی کرد که نتایج مورد انتظارش محقق نشد. این مسئله برای اسرائیل نگرانی مهمی ایجاد کرده، زیرا ممکن است جایگاه آن در افکار عمومی آمریکا آسیب ببیند. این برداشت‌ها پس از انتشار گزارش‌هایی درباره طرح‌های ارائه‌شده از سوی نتانیاهو به ترامپ، شدت بیشتری یافته است. بر اساس گفت‌وگوهای نویسنده با مقام‌های امنیتی اسرائیل، موساد معتقد است که قضاوت درباره شکست پروژه تغییر رژیم ناعادلانه است، زیرا تنها بخش کوچکی از برنامه پیشنهادی آن اجرا شد. به گفته این منابع، موساد یک طرح چندمرحله‌ای برای بی‌ثبات‌سازی ایران داشت که بخش عمده آن هرگز از سوی دولت اسرائیل و آمریکا تأیید نشد. از جمله عملیات‌های اجراشده، هدف قرار دادن ایست‌های بازرسی بسیج در تهران و سایر شهرها بود که از دید اسرائیل موفقیت‌آمیز تلقی می‌شود. موساد صدها منبع اطلاعاتی برای شناسایی موقعیت نیروهای بسیج به‌کار گرفته بود. همچنین طرحی برای ورود نیروهای کرد به داخل ایران وجود داشت که قرار بود هم‌زمان با ناآرامی داخلی، فشار نظامی از بیرون ایجاد کند، اما ترکیه با نفوذ منطقه‌ای خود مانع اجرای آن شد. حامیان این طرح معتقدند اگر این عملیات اجرا می‌شد، جمهوری اسلامی مجبور می‌شد هم‌زمان با شورش داخلی و حمله مسلحانه مقابله کند و این می‌توانست بحران شدیدی ایجاد کند. گزارش تأکید می‌کند که حتی آغاز جنگ نیز مطابق طرح کامل اسرائیل پیش نرفت. اگرچه ترور رهبر جمهوری اسلامی و برخی مقام‌های ارشد مجوز گرفت، اما پیشنهادهای دیگر موساد رد شد. یکی از این پیشنهادها قطع کامل برق تهران—به‌جز بیمارستان‌ها—در ساعات ابتدایی جنگ بود تا شوک روانی و بی‌ثباتی فوری ایجاد شود. عملیات‌های دیگری نیز قرار بود پس از موج اولیه بمباران اجرا شوند، اما تاکنون مجوز نگرفته‌اند. از دید مقام‌های نزدیک به موساد، نمی‌توان طرحی را شکست‌خورده دانست در حالی که فقط بخش محدودی از آن اجرا شده است. آنها تأکید می‌کنند که اسرائیل هرگز سقوط رژیم را تضمین نکرده بود، بلکه مجموعه‌ای از گزینه‌های عملیاتی را پیشنهاد داده بود. با این حال، همه در اسرائیل این دفاع را قبول ندارند. برخی مقام‌های ارشد امنیتی معتقدند مشکل اصلی این نبود که عملیات‌ها متوقف شدند، بلکه موساد وعده تحولاتی را داده بود که رخ نداد. یکی از مقام‌های اسرائیلی می‌گوید موساد انتظارهایی ایجاد کرد که هرگز محقق نشد. سازمان اطلاعات نظامی اسرائیل (امان) نیز از ابتدا نسبت به امکان تغییر رژیم در ایران بدبین‌تر بود. گزارش توضیح می‌دهد که تمرکز موساد بر ایجاد شرایط انقلاب در ایران، پدیده‌ای نسبتاً جدید است و تا حد زیادی به راهبرد رئیس فعلی موساد، داوید بارنئا، مربوط می‌شود؛ فردی که در گذشته به نتانیاهو نزدیک بود، اما گفته می‌شود در ماه‌های اخیر فاصله‌ای میان آن‌ها ایجاد شده است. در بخش دیگری، گزارش به شکاف جدی در داخل اسرائیل درباره توافق احتمالی با ایران اشاره می‌کند. یک جناح معتقد است هیچ توافقی نباید انجام شود، زیرا رفع تحریم‌ها، آزادسازی منابع مالی ایران و کاهش فشار اقتصادی، جمهوری اسلامی و به‌ویژه سپاه پاسداران را تقویت خواهد کرد. از نگاه این گروه، ایران باید تحت فشار مداوم قرار گیرد تا یا تسلیم شود یا دچار تغییر داخلی گردد. در مقابل، جناحی عمل‌گراتر معتقد است هدف اصلی جنگ باید محدودسازی برنامه هسته‌ای ایران باشد. اگر غنی‌سازی برای سال‌ها متوقف شود و ذخایر اورانیوم غنی‌شده از کشور خارج گردد، این یک موفقیت محسوب می‌شود—even اگر برنامه موشکی و شبکه نیروهای نیابتی ایران به‌طور کامل از بین نرود.