ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

Nymphaea caerulea 🖤

Nymphaea caerulea 🖤

前往频道在 Telegram

Talk to blue     ᷼ᮬ︵ @tbntbt_bot

显示更多
伊朗137 336未指定类别
287
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-230 天
帖子存档
سلام دوستان، برای اینجا باید بگم که فکر نمیکنم حالا حالاها انگیزه و انرژی و همچنین وقت برای فعالیتمون برگرده و ترجیحمون بر اینکه اینجا رو بسته نگه داریم. کلوزد نمیزنیم، روزی که اینجا رو باز کردم کلی امید و آرزو داشتم که بلاخره نوشته‌هام رو بقیه میخونن و شاید آدم‌هایی پیدا بشن که اونها رو دوست بدارن اما این آرزو زیاد طولانی نشد. حالا آرزو دارم حال ایران خوب شه، مراقب خودتون باشید، به امید شادی و آزادی برای وطنمون.

چهلمِ.mp31.50 MB

Repost from Byredo
یه بشقاب از سر میز کم کردید
یه چراغ رو توی هر خونه خاموش کردید
یه جفت کفش سفید رو قرمز پس دادید
یه گوشی پر از خاطره رو برای همیشه خاموش کردید
یه نون‌آور، کارآفرین کم کردید
یه آدم رو توی ولنتاین تنها کردید
یه خواهر رو بی‌برادر کردید
یه برادر رو بی‌خواهر کر‌ید
یه بابا رو بی‌بچه کردید
یه بچه رو بی‌بابا کردید
یه مادر رو بی‌پناه کردید
یه سلام صبح‌بخیر از هر خونواده کم کردید
یه موی بافته شده قیچی کردید
یه دنیا امید رو ناامید کردید
یه دنیا آرزو رو خاک کردید
امروز ۴۰مین روزیِ که ۴۰ هزار نفر رو قتل عام کردید.

چهلم چهل هزار فرزند ایران و جان فدای میهن، تنها چهل روز نبود و بلکه چهل سال بود. یادشان گرامی🖤

یلداتون مبارک بلوها🍉

VKOOK ᷼ᮬ #Scenario ᷼ᮬ #888 "یک، دو، سیب!" | click for read | #TB ᷼ᮬ @tbntbt
VKOOK    ᷼ᮬ  #Scenario    ᷼ᮬ  #888 "یک، دو، سیب!" | click for read | #TB    ᷼ᮬ  @tbntbt

VKOOK ᷼ᮬ #Scenario ᷼ᮬ #888 "یک، دو، سیب!" | click for read | #TB ᷼ᮬ @tbntbt
VKOOK    ᷼ᮬ  #Scenario    ᷼ᮬ  #888 "یک، دو، سیب!" | click for read | #TB    ᷼ᮬ  @tbntbt

آه ولی خیلی دلم برای اینجا تنگ شده 😭.

سلام بلوهای نازم مدت زمان رست یکم طولانی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم و خب اگه فکر کردید زمان برگشتنه باید بگم اشتباه فکر کردید! متاسفانه یکمی -زیاد- سرمون شلوغه و فرصت نوشتن و آپلود کارای جدید نداریم، ولی خب من یه کار قدیمی دارم که می‌خواستم براتون آپلود کنم و یکشنبه به عنوان کادوی یلدای من به شما اینجا قرار میگیره. از تمام کسایی که تو این مدت کنارمون موندن ممنونم، امیدوارم بازم همراهمون باشید تا زمانی که برگردیم و لطفا اگه اینجا رو چک نمیکنید لف بدید. بعد از دراومدن از رست یه سری تغییرات داریم و کارای قشنگ‌تر بهتون میدیم چنل‌های قشنگتون دوباره چک و حمایت می‌شه اگه نظری داشتید من جواب ناشناس رو میدم پیشاپیش شب یلداتون مبارک✨

خب نیلوفر‌های آبی خوشگلم، اینجا یه مدتی رست میره، قرار بود امروز ازتون فوروارد شه اما خب واقعا وقت ندارم و می‌مونه برای وقتی برگشتم، امیدوارم کنارمون بمونید.

انقدرم لف ندید:(

هم چلنج‌ها هم پست‌های جدیدتون رو فور میزنم

فردا میام چنلاتونو چک میکنم

«بارون که می‌باره، یه سری حرفا خودشون راهشونو پیدا می‌کنن…»
چانی‌هیونگ… نمی‌دونم چرا، ولی همین الان که صدای بارون میاد و همه‌چی یه‌جور آبی و آروم شده، انگار یه سری چیزا خودشون می‌خوان گفته بشن. می‌دونی… بعضیا تو زندگی هستن که لازم نیست کاری کنن، کافی‌ه حضورشون باشه تا دنیا کمتر ترسناک باشه. برای من، اون آدم همیشه تویی. هیونگ… خیلی وقت‌ها بدون اینکه حتی متوجه بشی، با همون آرامش همیشگیت همه‌چی رو سبک‌تر می‌کنی. نمی‌تونم بگم چطور، فقط… یه جور حسه. از اون حس‌هایی که وقتی آسمون آبیِ بعدِ بارونه، آدم یه لحظه وایمیسه و فکر می‌کنه: "اوه… چقدر خوبه که یه نفر هست." هیچ‌وقت بهت نگفتم، ولی وقتی می‌بینم حتی موقع خستگی‌هات سعی می‌کنی همه‌چی رو محکم نگه داری… همونجا می‌فهمم چرا ناخودآگاه بهت تکیه می‌کنم. نه چون هیونگی؛ چون یه جور ثباتِ ساکتی تو خودت داری که آدم رو آروم می‌کنه. حتی اگه خودت هیچ‌وقت اعتراف نکنی. فقط خواستم بدونی… حضور تو برای من همیشه مثل رنگ آبیه یه چیزی بین آرامش و عمق. همون‌قدری که امنه، همون‌قدری هم بی‌انتهاست. - سونگمین ۲۵ نوامبر، ساعت ۱۰:۴۷ شب زیر بارونِ سبک، کنار پنجرهٔ آبی.

قربانی ای مقدس
مسیح تورا حفظ خواهد کرد،و برکت را به ما باز خواهد داد!فرزندانم از تو قدردانی خواهند کرد و ما هرگز این روز فرخنده را از یاد نخواهیم برد.. نه..نه.. من نمی خواستم من نمی خواستم اینطور بمیرم. همه چیز پر از تباهی و نابودی است،من هرگز گمان نمی کردم که من را به قعر چاه ببرند. پدر..پدر تو را قسم می دهم بگذار بروم اما او جواب مرا نداد..و جمعیت درحالی که توی این سیاهی شب خوشحال اند دیگر راهی برای من وجود ندارد. فضا خفقان است..مادر من را کشان کشان به سمت صلیب می برند. این روستای نفرین شده از همان روز اول ترسناک بود،حتی می توانستی از دیوار های گِلی و سقف های کهنه سوراخ شده اش بفهمی این روستا متفاوت است. نوع لباس هایشان که انگار مدتهاست شسته نشده گریزان کننده است. لبخند ها.. اون خنده هایی که پشت هر کدام معانی مختلفی از واژه مرگ بود را می فهمیدم. حتی نمی توانم نفس بکشم گویا هوا دستانش را نه برای نوازش،برای راحتی کار این ها من را می کشد.. دوست ندارم صدای این مردم حقیر و فاسد را بشنوم که فقط با شعار هایشان هم من و هم خود را گول می زنند می گویند"خون سرخش را به مسیح بده"! آنها من را جایزه می بینند من را واسطه ای میان مسیح و خود می دانند. مادرم؛ چیزی را حس نمی کنم حتی ماهی که بالای سرم درخشان تر از هر خوش شانسی ای در زندگی ام است را نمی بینم.اشک هایم که سوزان اند را نمی خواهم. من دوست داشتم بار دیگر همسر خود را ببینم. اما حالا من به صلیب بسته شدم و آتشی که پاهایم را می بلعد از خدا نزدیک تر است. برایم دعا کن دعایی که گناه باشد دعایی که در میان شمع هایی که شعله های سرکشش در دستان مردم می رقصد مقدس باشد. طناب ها سفت هستند..و پدر..روحانی بزرگ با افتخار و خوشنودی نگاهم می کند. حرف هایش پر از غرور آمد "فرزند من؛ ما امشب تورا نمی کشیم..تو هدیه ای با ارزش برای مسیح بزرگ هستی! تا بار دیگر این روستا و مردمانش را در زیر سایه ی رحمت خود حفظ کند. آسوده بخواب که زیرا تو تنها زمانی درد خواهی کشید که با شیطان یکی شوی!" مادر.. شیطان کنارم بود..نفس می کشید و نفس های سردش من را می لرزاند زمزمه هایی نجوا کرد و شانه هایم را گرفت. نمی دانم. زمان موعود فرار رسید.و در نهایت آتش تمام جان مرا فرا گرفت.و من می دانستم که پیشکشی بیش نیستم! این آخرین نامه من به توست. خدا همه شما را حفظ کند و در این ظلمات شب از وجود انسان های حیوانی در امان نگهتان  دارد.

و من می دیدم هرشب؛ رقص فرشته ها را..و سر های بریده را آویزان در کلیسا..و من هم یکی از آن سر ها شدم.
+4
و من می دیدم هرشب؛ رقص فرشته ها را..و سر های بریده را آویزان در کلیسا..و من هم یکی از آن سر ها شدم.