269
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
269
Repost from 𝖡𝗅𝗎𝖾 𝖲𝗂𝖽𝖾
شالگردن سرمهایرنگ را دور گردنم پیچیدم و پالتوی مشکیِ بلند را بر تن کردم. برگهای کاهی را یکییکی از روی میز برداشتم؛ هنوز بوی دستانم را داشتند. میز خالی شد، اما بوی جوهر و خاطره هنوز در اتاق زیرشیروانی میچرخید
269
Repost from 𝘥𝘦𝘢𝘳. 𝘮𝘺 𝘥𝘢𝘳𝘭𝘪𝘯𝘨﹙️💭﹚
ᯓ⋆ ballet🩰 𖥻 leowon | mini au
سانگوون یک ساله با این که حتی اسم اون پسر رو نمیدونه، با این حال روی بوکسوری که باشگاهاشون نزدیکه کراش داره، چی میشه اگه بعد درخواست رابطه یهویی بوکسور، سانگوون انقدر هول شه که بلاکش کنه؟
269
Repost from Maison Étherelle
𝁨 نشانی از حضوࢪت 🦪
حتی دࢪ فاصلہها و سڪوتها
بخشی ڪہ بدون تو
همیشہ دࢪ انتظاࢪ بود و گم شده بود .
دلم کمی سنگین است، اما لبخند آرامی روی لبهایم مانده؛ انگار چیزی هست که بلد است نور را از دل فاصله عبور دهد، صبح را حتی وقتی شب هنوز صفحههایش را ورق میزند صدا بزند، و گرما را از نامی بسازد که بیصدا در من تکرار میشود. به این جور دلتنگی عادت نکردهام، من به روشن بودن عادت کردهام؛ به فنجان قهوهای که روی میز میماند و سرد نمیشود، به بوی کاغذ و جوهر، به کتابی که باز است و نفس میکشد انگار منتظر دستیست که جملهای را دوباره بخواند. اتاق آرام است، نور روی صفحهها میلغزد، و قهوه تلخش طعم خاطرهای را میدهد که نه آزار میدهد نه میرود. اگر کسی نباشد، ردی هست میان سطرها، میان فاصلهی دو جرعه قهوه، نه سنگین، نه غمگین؛ شبیه پنجرهای نیمهباز که باد ملایم را دعوت میکند و ورقها را آرام تکان میدهد. گاهی دلم تنگ میشود، اما همین تنگی مرا به خواندن برمیگرداند، به مکث کردن، به فهمیدن اینکه دوست داشتن حتی در سکوت، حتی پشت کتابها و فنجانها، هنوز زنده است و گرم.─ خلاء ای از تڪہ هاےِ گمشـدہ قلبـم .
269
Repost from ΣП-DΛƬΣ⁷ᵛʳ🖤
+8
In a far, faraway land, a king decided to choose a bride for the crown, prince Sunghoon. Many maidens from neighboring lands were selected for marriage, but the prince favored none of them. One day, while the prince was hunting in the forest, he became separated from his guards while chasing a deer. As he tried to find his way back, he encountered a girl picking flowers by a river.
-Your beauty is indescribable, my lady. +You are flirting with me?... with those clothes, trying to say who you are? A minister? A king? Or a soldier who stole his commander's clothes?
269
Repost from # 𝖾𝗏𝖺𝗇’𝗌 𝖺𝗋𝖼𝗁𝗂𝗏𝖾 🆕
♡ : پست ریپلای شده + این پیام رو فور کنید٫ یک پست مشخص کنید فور کنم اینجا تا فردا ظهر بمونه ویو بگیره.
حتما جوین باشید وگرنه پستی فور نمیشه
269
Repost from # 𝖾𝗏𝖺𝗇’𝗌 𝖺𝗋𝖼𝗁𝗂𝗏𝖾 🆕
+1
‘ 𝐼 𝗐𝖺𝗇𝗇𝖺 𝒷𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗌𝖾𝗍𝗍𝗂𝗇𝗀 𝓁𝗈𝗍𝗂𝗈𝗇 ; 𝒽𝗈𝗅𝖽 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖺𝗂𝗋 𝒾𝗇 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝒹𝖾𝗏𝗈𝗍𝗂𝗈𝗇
𝒜𝗍 𝗅𝖾𝖺𝗌𝗍 𝖺𝗌 𝒹𝖾𝖾𝗉 𝖺𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝒫𝖺𝖼𝗂𝖿𝗂𝖼 𝒪𝖼𝖾𝖺𝗇
𝒩𝗈𝗐 𝐼 𝗐𝖺𝗇𝗇𝖺 𝖻𝖾 𝓎𝗈𝗎𝗋𝗌
𝒮𝖾𝖼𝗋𝖾𝗍𝗌 𝐼 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝒽𝖾𝗅𝖽 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝒽𝖾𝖺𝗋𝗍
𝒜𝗋𝖾 𝗁𝖺𝗋𝖽𝖾𝗋 𝓉𝗈 𝗁𝗂𝖽𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝐼 𝗍𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁𝗍
𝑀𝖺𝗒𝖻𝖾 𝐼 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝓌𝖺𝗇𝗇𝖺 𝖻𝖾 𝓎𝗈𝗎𝗋𝗌 !!
269
Repost from صـآعِـــقـہㅤ
زمان زیادی از ورود پاییز نگذشته بود ، پسر جوان بر طبق عادت همیشگیاش جلوی پنجره آشپزخانه مشغول نگاه کردن باران بود پنجره را به آرامی گشود و اجازه داد هوای نیمه سرد صورتش را نوازش کند که حاصلش بسته شدن چشمان پرستارهاش بود ، لبخندی از رضایت زد و پنجره را نیمه باز گذاشت و مشغول گذاشتن سوزن گرامافون کنار پنجره بر روی صفحه وینیل شد که آهنگ مورد علاقهاش تمام خانه را به خود گرفت . از دیرباز به روشنایی علاقهای نداشت و تاریکی را ترجیح میداد ؛ خانهنقلیاش با لامپ کمسوینارنجیرنگی روشن شده بود ، شومینه مثل همیشه روشن بود و عود پرتقالیاش با بوی سوخته چوب های شومینه تمام خانه را به خود گرفته بودند ؛ بعد از بستن پیشبند با ظرافت تمام شروع کرد به پختن پاستا ، دراین بین، گاه میان آشپزخانه ژست دنس به خود گرفته و با آهنگ درحال پلی، می رقصد و گاه با صدای بمش آن را زمزمه می کرد -As long as I’m with you, I’ve got a smile on my face -ههمم -All I know is you’re here with me گاه قطرات خیلی ریز روغن بر روی پوست ظریف بازوانش می پاشید که ثمره آن اخم ریزی بود ، مابین پختن پاستا ، کروسانی که دیروز از کافه گرفت بود را نیز گرم کرد و قهوهای برای خود آماده کرد . در نهایت با وسواس تمام پاستا را به بشقاب کشید و نخ پیشبند را از دور گردنش درآورد و کنار گذاشت ، دستانش را بهم مالید و به اثر هنری که خلق کرده بود با افتخار نگاه کرد - دور این دستا باید گشت . یکی یکی بشقابهاو فنجان قهوه را بر سینی چید و به طرف کاناپه کنار شومینه رفت ، نفس عمیقی کشید تا بوی عود پرتقال و چوب ها تمام وجودش به خود گیرند ، سینی را روی میز چوبی گذاشت و روی کاناپه نشست و سرش را به آن تکیه داد و به شومینه زل زد بعد از مکث کوتاهی لبخندی روی لب هایش نمایان شد انگار دیگر از آن همه درد و معلقی خبری نبود ، مغزش بعد عمری ساکت بود و قلبش می تپید ، سبکی تمام بدنش را به خود گرفته بود و دیگر خبری از بار سنگین شانههایش نبود ؛ میخندید و این بار خنده هایش واقعی بود انگار که دوباره متولد شده بود بعد آن همه درد و سختی. ولی با این حال اعتقاد داشت تمام دردها برای همچین روزی می ارزید . با لبخند روی لبانش آرام زمزمه کرد - به خانهات خوش برگشتی دوردانهیمن.
269
Repost from ㅤ𝘓𝘦𝘰𝘸𝘰𝘯 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 ࣪˖ 𓂃(rest)
𝅄💬 ، ݃ ⤿ ݁ℰ𝗆𝗉𝗍𝗒 𝗋𝗈𝖺𝖽𝗌 𝗐𝗁𝗂𝗌𝗉𝖾𝗋 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇𐑾 Ꭵ'𝗅𝗅 𝗉𝖺𝗎𝗌𝖾 𝖻𝖾𝗇𝖾𝖺𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗌𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖾𝖽 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍𖣠 𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝗌 𝗀𝗋𝗈𝗐 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁𝗍𝗌 𝗆𝖾𝗅𝗍 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗌𝗍𝖺𝗋𝖽𝗎𝗌𝗍. 𝄒𖥻 ִ ۫ ּ ⭑◜。
269
Repost from Enha Imagine *7*🔒
+6
How Enhypen members would comfort you ♡
Click here to read the scenarios
