129
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-430 天
帖子存档
Repost from Clair de lune
«عزیزم دارم تمام اینها رو برات میگم که بگم شگفتانگیزه، زندگی خیلی قشنگه! زندگی پر از احساسات مختلفه، اصن این که ما به وجود بیایم، زندگی کنیم، یک زندگی رو داشته باشیم یک غیرممکن بوده شیوا؛ کاملاً غیرممکن بوده. و این که من دارم اینجا راه میرم و برای تو ویس میگیرم، تو داری به من گوش میدی، واقعاً شبیه یک معجزهست! واقعاً یک غیرممکنه که ممکن شده. میدونی؟ واقعاً اینقدر عادی نیست. اینقدر طبیعی نیست. این همه آدم وجود دارن اما وجود داشتن هر کدومشون یک محال بوده که الآن ممکن شده. و نمیدونم، واقعاً بیا زندگیش کنیم. بیا تلف نکنیم این محالشدگی رو. این فرصتی رو که به دست آوردیم. بیا جوری که خودمون دلمون میخواد جوری که قلبمون میگه جوری که واقعاً احساسش میکنیم، ذره به ذرهشو نفس بکشیم. پر از رد زندگی بشیم. ما اینجاییم، به دنیا میآیم، یه دوره رو زندگی میکنیم و بعدش میمیریم. واقعاً به همین سادگیه.»
- رها
Repost from N/a
مثل بچههای بدسرپرست نباشید که چون دستشون به جایی نمیرسه پس بیفایده به خودشون آسیب میزنن. آسیب رسوندن به خودتون یه کار مفید نیست.
Repost from آرکایو، پابلیک ورژن
میخوای بری دورترین نقطه به ایران؟ میخوای بری دورترین نقطه به ایران و لب یه ساحل بکر دراز بکشی و معلقبودن رو تو امنیت حس کنی؟ میخوای دور شی و دور شی و دیگه یادت نیاد چیا دیدی؟
متاسفم. اینها با دورشدن مکانی و زمانی از یاد نمیره. اینها مشکلاتی نیستن که راهحل داشته باشن. اینها واقعهن. اینها رخدادن. اینها زندگیای بود که ما کردیم. اینها سیگنالهایی بودن که مغز ما رو شکل دادن. اینها از یاد نمیرن. باید با اینها زندگی کنی. با اینها بخندی. حتی اینها رو مسخره کنی. ولی خودت رو هیچوقت مسخره نکن. فقط زندگیش کن. زندگیِ خاصِ یه زندانی، بین مردم عادیای که فکر میکردن دیگه آزاد شده.
ناامیدم. خیلیوقته ناامیدم اما افسرده نه. افسردگی مرگه اما ناامیدی پادزهر. پادزهر توهمی که تو انتظار نگهت میداره و آروم آروم میکشدت.
اما من باید زنده بمونم. تا تهشو باید برم.
Repost from N/a
اینایی که هنوز درگیر شعر گفتن هستن هیچ فرقی با اون لره که رفته بود تخت جمشید داد میزد "کوروش بلند با به ناموست کل پیلاته خردن" ندارن.
Repost from PINK PROXY | پروکسی
زومیت :ازدحام تجار برای استفاده نیم ساعته از اینترنت
اعضای اتاق بازرگانی با در دست داشتن کارت عضویت، کارت ملی و یک برگ تعهدنامه در صف ایستاده اند تا بتوانند نیم ساعت به اینترنت جهانی دسترسی داشته باشند.
بابای سپهر برای همهی جسدا عزاداری میکرد. بابای سپهر برای همهی جسدایی که بابا بالاسرشون نبود پدری کرد.
کاش میفهمیدن ارزش جون آدما خیلی بالاست؛ احتمالا وقتی بفهمن که عزیز خودشون رو از دست بدن. بفهمن ارزشش خیلی بالاتر از اونیه که بخوای بگی بیستهزارنفری که جونشون از دست دادن بیفایده نبود چون مردم فهمیدن با کیا طرفن.
نیازی نبود بیستهزارنفر (طبق آمار ناموثق زندان) جون بدن تا مردم بفهمن با کیا طرفن وقتی بیشتر از همین آمار هرساله نه، چندسالیهبار تکرار میشه.
بههرحال، اونا الان یه پله بالاتر از مان. سرافراز رفتن. ایستاده رفتن.
Repost from آلیبرو
"non lo so. forse, perché mi piace vivere moltissimo quindi..
انعکاس پیدا میکنه در ظاهرم."
Repost from کالیایف
«من هر روز میجنگم؛ هر روز میجنگیم مامان. در جنگ زندگی میکنیم، در جنگ میرقصیم، در جنگ میدویم، میخندیم، تلاش میکنیم برای شجاع بودن: که قبل از مردن، نمیریم. اما تا کجا میشود جنگید؟ مگر یک نفر، یک قلب، چند بار میتپد؟»
