300
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+1130 天
帖子存档
Repost from آخــرین ایسـتگاه؛ لنـدن
🤩 در امتـداد رود سِــن؛
جایی میان بــاران و بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری...
🌟 شروع ســفر؛
صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره میگرفتند. شقیقههایش تیر میکشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود. یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش. باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟ نه. شاید… چطور باید از سایههای وحشت برایش میگفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟ میترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابهلای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستونهای محکمی را که با دستهای خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند. لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جداییهای عاشقانه ساخته شده بود. اما کدام عشق…؟ اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟ نه… عشق برای این رابطه واژهای کمی حقیر به نظر میرسید. اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟ به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیکهای سرد خانه رقم خورد. هنوز هم تلاش میکرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است. چه جوک مزخرفی! مغزش میگفت: اتفاق عادی. نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیتهایی که تاریخشان گذشته بود. یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق. آه… از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود. بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه… بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود. صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاقبهطاق در، سکوت خانه را شکست. — لعنت بهت، لی مینهو! نمیخوای بیشتر فکر کنی؟ — درباره چی، کریسشی؟ — چرا روی زمین نشستی؟ — افتادم… چون نمیتونم سرپا… مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد. — بریم پیش سِن؟ — بریم… همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد. در تمام این سالهای متوالی، یک ریسهی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچچیز قابل بریدن نبود. اما مینهو تا کجا سکوت میکرد؟ تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جملهی «دوستت دارم» میماند؟
Repost from آخــرین ایسـتگاه؛ لنـدن
+4
🎐 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧; 𝐓𝐡𝐞𝐧 𝐰𝐞 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧 𝐭𝐨𝐠𝐞𝐭𝐡𝐞𝐫... 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐨𝐧 𝐈 𝐦𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐣𝐮𝐬𝐭 𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫.
Repost from # 𝑫𝒓𝒊𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆𝒔 (new)
🕸 🤩poiler ;𝘐 𝘥𝘰𝘯’𝘵 𝘬𝘯𝘰𝘸 𝘸𝘩𝘢𝘵 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘬𝘪𝘴𝘴 𝘮𝘦𝘢𝘯𝘵. 𝘐𝘵 𝘸𝘢𝘴𝘯’𝘵 𝘰𝘶𝘳 𝘧𝘪𝘳𝘴𝘵, 𝘺𝘦𝘵 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘵𝘪𝘮𝘦, 𝘪𝘵 𝘧𝘦𝘭𝘵 𝘥𝘪𝘧𝘧𝘦𝘳𝘦𝘯𝘵 𝘢𝘴 𝘪𝘧 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 𝘪𝘯𝘴𝘪𝘥𝘦 𝘮𝘦 𝘩𝘢𝘥 𝘧𝘪𝘯𝘢𝘭𝘭𝘺 𝘴𝘶𝘳𝘳𝘦𝘯𝘥𝘦𝘳𝘦𝘥. 𝘛𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘸𝘢𝘴 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 𝘥𝘢𝘯𝘨𝘦𝘳𝘰𝘶𝘴 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘸𝘢𝘺 𝘩𝘦 𝘬𝘪𝘴𝘴𝘦𝘥 𝘮𝘦, 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘯𝘣𝘦𝘢𝘳𝘢𝘣𝘭𝘺 𝘨𝘦𝘯𝘵𝘭𝘦 𝘣𝘦𝘯𝘦𝘢𝘵𝘩 𝘢𝘭𝘭 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘥𝘢𝘳𝘬𝘯𝘦𝘴𝘴. 𝘐𝘵 𝘮𝘢𝘥𝘦 𝘮𝘦 𝘸𝘰𝘯𝘥𝘦𝘳 𝘪𝘧 𝘩𝘦 𝘬𝘯𝘦𝘸 𝘩𝘰𝘸 𝘵𝘰 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘵𝘩𝘦 𝘴𝘵𝘰𝘳𝘮 𝘪𝘯𝘴𝘪𝘥𝘦 𝘮𝘺 𝘤𝘩𝘦𝘴𝘵, 𝘩𝘰𝘸 𝘵𝘰 𝘵𝘶𝘳𝘯 𝘢𝘭𝘭 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘪𝘧𝘶𝘭 𝘤𝘩𝘢𝘰𝘴 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘴𝘪𝘭𝘦𝘯𝘤𝘦. 𝘔𝘢𝘺𝘣𝘦 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘸𝘢𝘴 𝘸𝘩𝘢𝘵 𝘧𝘳𝘪𝘨𝘩𝘵𝘦𝘯𝘦𝘥 𝘮𝘦 𝘮𝘰𝘴𝘵; 𝘉𝘦𝘤𝘢𝘶𝘴𝘦 𝘧𝘰𝘳 𝘵𝘩𝘦 𝘧𝘪𝘳𝘴𝘵 𝘵𝘪𝘮𝘦, 𝘐 𝘧𝘦𝘭𝘵 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘮𝘢𝘯 𝘤𝘰𝘶𝘭𝘥 𝘴𝘢𝘷𝘦 𝘮𝘦 𝘧𝘳𝘰𝘮 𝘵𝘩𝘦 𝘸𝘩𝘰𝘭𝘦 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥… 𝘰𝘳 𝘣𝘦𝘤𝘰𝘮𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘳𝘦𝘢𝘴𝘰𝘯 𝘐 𝘸𝘰𝘶𝘭𝘥 𝘸𝘪𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨𝘭𝘺 𝘭𝘦𝘵 𝘵𝘩𝘦 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 𝘣𝘶𝘳𝘯.
https://t.me/Stellanic/6333
چرا باید جلوش رو بگیری؟ اگه قرار نیست خیلی chaos به پا شه، به نظرم خودتو بزن به نفهمیدن
