ch
Feedback
سلام

سلام

前往频道在 Telegram
1 534
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+11630 天
帖子存档
Repost from دِزیرِه؛
دقیقا منه...!
دقیقا منه...!

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a
Start-

Repost from Codeine
گاهی که تنها می‌شوم، به گذشته نگاه می‌کنم و دلم برای آن روزها تنگ می‌شود روزهایی که هیچ‌چیز به اندازه لحظه‌های ساده و خوش اهم
گاهی که تنها می‌شوم، به گذشته نگاه می‌کنم و دلم برای آن روزها تنگ می‌شود روزهایی که هیچ‌چیز به اندازه لحظه‌های ساده و خوش اهمیت نداشت ، بدون دغدغه‌های بزرگ فقط با یک لبخند و حرف‌های بی‌هدف که هر کدام برایمان دنیای بزرگی داشت. آن روزها، زندگی مثل یک قصه‌ی بدون پایان بود و هیچ‌چیز از آن لذت‌ها و آرامش‌ها کم نمی‌شد حالا وقتی به این خاطرات فکر می‌کنم، حس می‌کنم چیزی در من گم شده است چیزی که هیچ‌چیز و هیچ‌کسی نمی‌تواند جای آن را پر کند دلم برای همان احساسات بی‌دغدغه و لبخندهای ساده تنگ می‌شود، لحظاتی که حالا تنها در ذهنم باقی مانده‌اند و یادآور تمام چیزهایی هستند که از دست داده‌ام.

چیزی که نگرانت کنه ، کنترلت میکنه
عشق اونه که حالتو خوب کنه

حالم خوب است؛ ممکن است کمی در قفسه سینه ام احساس درد کنم و گاهی اشک هایم سرایز شوند و گمان نمی کنم که گاهی حس خفگی دارم اما ح
حالم خوب است؛ ممکن است کمی در قفسه سینه ام احساس درد کنم و گاهی اشک هایم سرایز شوند و گمان نمی کنم که گاهی حس خفگی دارم اما حالم خوب است. #mood #profile

تو برای من تَه تَه همه چیزای خوبی!🤍
تو برای من تَه تَه همه چیزای خوبی!🤍

نتونستم و نشد نداریم،پسر اگه دختری رو بخواد بخاطرش دینشم عوض میکنه.

ָ࣪ ˖ ⋆✯💚❅ 🌲⊹ و اما اگـࢪ مࢪگـم فࢪآ رسیـد و یڪدیگـࢪ را ندیدیم؛ بدان مـن تـو ࢪا بسیـاࢪ آࢪزو ڪࢪدم. 」
𐚁  ִֶָ.•° ✶˖⁩ˑ ֗ ִ ✼⋆ • ˑ° ˖⁩☾  ּ۫ ⋆  ִֶָ.•☆° ˖⁩ˑ ֗ ִ ✦⋆ • ִֶָ.•° ꕤ˖⁩ˑ ֗ ִ

Repost from closed !
+4
ེ 𝘚𝘸𝘦𝘦𝘵 𝘢𝘯𝘥 𝘤𝘢𝘳𝘢𝘮𝘦𝘭 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘤𝘰𝘧𝘧𝘦𝘦 𝘮𝘪𝘭𝘬 ྇ 𝘵𝘰 𝘵𝘢𝘴𝘵𝘦

🌟🌟《Raven》
🌟🌟《Raven》

کسی که بخوادت هر کاری برات میکنه،سعی میکنه هر جوری خوشحالت کنه،سعی میکنه جوری باشه که تو بخوای ولی کسی که نخوادت؛فقط بذار بگم امان از کسی که نخوادت.

پاراگراف کوتاهی از کتابم::part one
خلاصه کتاب!!:: جان، اشپزی که اتفاقی با غذای مسموم همسر و کودکش را کشته، و دیگر نمی‌خواهد اشپزی کند، او بعدِ از دست دادن سگش حتی تنها و ناامید تر‌ میشود، و تمام زمانش را با کار کردن و کتاب خواندن پر‌ میکند.اما چند روز مانده به کریسمس او متوجه دست نوشته ای دم در خانه اش میشود که کتابخانه و پادکست های مجانی اش را تبلیغ میکند. هرچند، او نباید مطمئن باشد که رفتن به انجا امن است...
از زبان شخصیت دوم کتاب نوشته شده است::
January 18th At 6:14 AM William,s library London::
صدای قدم های کفش های کهنه ام سکوت کتابخانه رو میشکست به صاحب جوان مغازه نگاه نمیکردم ولی سنگینی نگاه خیره اش شانه هایم را پایین نگه داشته بود یک چیز عجیبی اینجا خیلی ازارم میده نه..دو چیز!! چرا این کتاب خانه نو انقدر بهم ریخته و در عین حال مرتبه؟؟ کتاب ها هرجایی از زمین به شکل ساختمان های کوتاه کتابی دیده میشن و... دست هایم را داخل جیب سوییشرتم مشت کردم اینجا شومینه و بخاری روشنه ولی به طرز ترسناکی سرد و مرده به نظر میرسه انگار داخل قبرستان کتابها قدم میگذارم نگاه تیز مغازه دار جوان هر قدمم رو ارزیابی میکرد سعی در حفظ ارامش داشتم لعنتی! کاش اصلا وارد این مغازه نمیشدم! به ارومی قدم هایم را بلند کردم و پشت قفسه ای از انواع طیف های قهوه ای گم شدم. انگشتان پاهام داخل چکمه و دو لایه جوراب یخ میزدن.. دستانم را جلو دهانم بردم تا شاید بتوانم کمی‌حس بهشان بازگردانم. به کتاب های قفسه رو به روم نگاهی انداختم قطرشان از دوسانت شروع و به بیست سانت ختم میشد جهت کنجکاوی کوتاهی که در ان لحظه به سراغم امده بود به صورت اتفاقی کتابی را انتخواب و صفحه اولش رو باز کردم... صدای ورق زدن برگه های نسبتا کهنه زیادی برای سکوت سرد کتابخانه بلند بودند کتاب اسم یا مقدمه ای نداشت...در صفحات اول فقط چوب خطهایی به چشم میزد.. از همان چوب خط های غم‌انگیز روی دیوار سلول های انفرادی. چوب خط ها با خودکار یا مداد نبودند انگاری کسی با ناخون انهارا تراشیده بود!! صفحه بعد کتاب هم چوب خط وجود داشت حتی صفحه بعد و صفحه بعد و صفحه بعدش!! اخمهایم توهم رفت به ارامی شروع به شمردن کردم یک..دو..سه..چهار...پنج....شش.. هشت چوب خط؟؟ و در واقع چهل علامت خشونت امیز روی هر برگه! در ان لحظه دلهره ای به جانم افتاد... بازوانم از میان چندین لباس میلرزیدن.. حس میکردم شیشه خورده نفس میکشم و... انگشتانم را حس نمیکنم! بخار حاصل از نفس هایم دیدم را برای مدت کوتاهیی محدود میکرد قلبم به دنده هایم میکوبید... پاهایم بی اختیار قدمی به عقب برداشتن با برخورد جسم سردی به بدنم تکانی خوردم و ناسزایی از دهانم در رفت کتاب از دستم افتاد و با صدای تاپ کوتاهی روی زمین خاک گرفته افتاد با دیدن صاحب مغازه جوان پشت سرم کمی خیالم راحت شد... نفسم را بیرون فوت کردم و گفتم:: هوففف تویی؟ سرش را کمی‌کج کرد و در دفترچه اش شروع به نوشتن کرد. خم شدم و کتاب رو برداشتم.قبل از انکه کتاب رو بهش بدم دفترچه را حلوی صورتم گرفت _این کتاب انتخوابی توست؟؟ خنده ای کوتاه بر لبانم نشست؟؟ +نه نه نه..من کتاب نمیخرم! کتاب رو به ارومی داخل قفسه برگردانم کف دستهابم را با اضطراب به سوییشرتم کشیدم به پسر قد بلند تر نگاهی کردم که دوباره در حال نوشتن بود و هرازگاهی با چشمانش من راه نگاه میکرد.. دفترچه را با ان انگشتان کشیده اش جلوم گرفت _با انتخواب ژانر مشکل پیدا کردی؟؟ دستانم دوباره در جیب هایم فرو رفت کمی این پا و ان پا کردم + حقیقتا من الان باید برم..بعدا به مغازه سر میزنم!! لحنم بیشتر از انچه انتظار داشتم بی اعتماد به نفس به نظر میامد قبل از انکه دوباره دفترچه اش را جلوس صورتش بگیرد و مشغول نوشتن شود خداحافظی هول هولکی کردم و با قدمایی که بیشتر به دویدن شبیح بود تقریبا از مغازه فرار کردم..
#paragraph پ.ن::این نوشته ها پیش نویس کتاب اصلی من هستند، هیچ‌گونه پاک نویس یا رو خوانی ای انجام نشده. پس اگر دیکته یا بعضی از مورد ها اشتباه هستند عذر میخوام!🦔 پ.ن2: لطفا هشتک هارو دنبال کنید و بخونید! و نظرتونو راجب نوشته هایم بهم بگید!
𝓦𝓲𝓵𝓵𝓲𝓪𝓶,𝓼 𝓛𝓲𝓫𝓻𝓪𝓻𝔂☕

باز شروع شدد

باز شروع شد

ویو خرابه از اینجا بهتره

تمام شد .

i still think about you ☆彡
˙˚° I think of you sometimes ˙˚° Before I sleep, before I dream I think it's done this time I can't believe this is true You weren't supposed to leave And now you're gone

ولی زیبایی این ست❤️‍🔥 ❗تعداد محدود❗ جهت سفارش: @AD333221https://t.me/accessory00