أنَا اُحِبُّ الفِنْتٰانیل(ژژئ)
前往频道在 Telegram
311
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-730 天
帖子存档
Repost from N/a
چنان مستیای میخواهم که هیچام را هم فراموش کنم؛ ترس و فرار در جهانی که درک نمیشوم را فراموش کنم و فریاد بزنم، آهای من بوسههایی جای ماندهام که ازشان دور شدهای، و چنان مسخ خود میشوم، مسخ خودی که دیگریست، من در شهر گیر افتادهام، گریبانم گرفته صدای این کفشها که راه میروند و هربار یکی را بالاتر و پایینتر گیر میاندازند، گوشهایم کافیست قطره آبی بچکد تیز شود و چشمهایم میبیند آنچه نیاز است ببیند، من تکراری از الگوهایی که تکراری از الگوهای خود تکرار شوندهاند، سازمان شخصیتی که درواقع ذرههایی از یک کل خود نقض کننده، یوتوپیاها همینجاست که کم میآورند، چون رود از آب شور جاری شده و حیات ناممکن.
و وقتی خانه را ترک میکنم که همه چیز درش اتفاق افتاده، از صداها؛ در خیابان هیچکس نمیفهمد چه میگویم، مستم و دهانم بوی سگهای عو عو کنان درکناریه بچههای حومه میشود که سنگ پرانی میکنند به سگهای عو عو کنان حومه، من هیچوقت نمیفهمم بازیهایی را که درشان نبودم، طبقهای که دروناش نبودم و دوچرخهسواریهای پسرکی را با پرهنه چرخ میزد آهنهای جوش شده به چرخهای خاکی مانده، نه من هیچوقت نفهمیدم و نمیدانم روزی میفهمم یا نه ولی گریههایی که کردم از برای درک نکردن بود و من مستم و بوی آنجایی را میدهم، بوی عرقی از طبقه خاصی که میآید، مثل بویی که طبقات بالاتر میزنند، متاسفانه سلسله مراتب داریم و مستی درحال حاضر فقط از آن من است، نه از رازی خود نمیدهم، دور شو و دورتر شو، حتی اگر همه یکبار او را چشیده باشند، دیگر برای من است، او سادگی همآغوشی من است، او سکس است و من از او دریغم، نمیدهماش، بروید، بروید.
سیاه.
ناگهان نور فلاش آمد، همهاش عکس شد، سیاهی من و سیاهی و من و تگری زدم و هیچوقت نفهمیدم چه مقدار زشت بودم، چه مقدار چشمهایم درجای دیگری و کمرم خمیده شده، گوژپشت نتردام نمودم.
در این الکل متانول نیست، اینها اثرات جنگ است، اینها اثرات تنهایی.
من، آرام میکنم، آرامش تنم را.
نفس عمیقی میکشم، اینجا پایان است، اینجا خواب است و من دو ساعت زندگی میکنم، میخوابم و بیدارم، نار همیشگی میزنم و جنگ را به یاد دارم، و گلوهایی که بیدلیل فریاد میزنند او را، مفهومی که بعدش هزار دشنه بر تنم جیغ میکشد. نه هنوز هم آرامش. یادش بخیر؛ برمیگردی؟ خیر. تو نجات دهندهای؟ خیر، تو زیبایی؟ خیر، او را میخواهی؟ هیچ، هیچکس را نمیخواهد، هیچکس برایش نیست، برای هیچکس نیست، مرده، تیکههای کپک زده جنازهای، دورچینات، سالاد فصلات روزی انسان بوده، میفهمی؟ انسان همین جملات کوتاه بود.
نوعی جنون که دارم، میلی که به تجاوز دارم. میلی شدید به تجاوز دارم، دوست دارم تمام رفتارت را بازنمود کنم، تو را زجر بدهم که از قضا هیچکدام واقعی نیست، خشونتی که برایم نبود، نیست و زیبایش کردم، زیبا نبود، نیست، خشونتی از فرط سیاهی که ترجیح دادم بهترش کنم، بپذیرمش، حالا پذیرفتم، همیشه همین بود، سیاه، تلخ و شیرین توامان، مزه همخوابگی الان! و لحظه در گذری از ثانیه که سکههم نمیتواند خورد و درشتش بکند.
و هربار قطعهای از داستانهایی میشوم که از آنها نفرت دارم و با زبان دور، کلمات را از اسناد خود به واسطههایی برای اسناد دیگری مبدل میکنم، کلمات زشتی که درک نمیشود و برای او و این و آن هم نیستند.«آن پیرمرد ت را س میگفت و آن مرد به من لقب کت و شلوار قرمز را داد.» تو نمیفهمی و فقط میخندی و باتلاق هم خندهدار است، و من هم فقط مستم و اینگونه بهتر طی میکنم زندگی را.
