ch
Feedback
گلبرگ های قلم

گلبرگ های قلم

前往频道在 Telegram

صرف می‌چینم گلبرگ‌های قلمم را، از درد سنگینی واژه‌های غم‌انگیز... #الناز_عاصی آغــازفعالـیـت ۱۴۰۳/۷/۲۵

显示更多
1 445
订阅者
-324 小时
-147
-6330
帖子存档
به چای دعوتم کن که… شاید میان بخار یک فنجان، تمام فاصله‌ها آب شود. ☕
به چای دعوتم کن که… شاید میان بخار یک فنجان، تمام فاصله‌ها آب شود. ☕

دلگیرم از خودم، به کجا زندگی کنم؟ سر مانده روی دوشِ خدا زندگی کنم این روز ها_عزیز من_از دستِ روزگار فرصت نمی‌‌شود که تو را زندگی کنم ای‌کاش محضِ چند نفس رفع خستگی در آسمان به‌روی هوا زندگی کنم من کوه آفریده شدم، پس تمام عمر بی‌چشم و پا و دست و صدا زندگی کنم... گاهی به مرگ و راحتی‌اش فکر کرده و_ می‌پرسم از خودم که چرا زندگی کنم؟ سهراب سوشیان

چقدر قشنگ است که آدمی بتواند شب‌ها با خیالِ آسوده بخوابد، بدون این‌که هیچ فکر و خیالِ کُشنده‌ی به ذهنش هجوم بیاورد.

💥 بیا و یک شبی مدهوش خود کن فدای آن لب ِ می‌نوش خود کن کنارت تا سحر بیدار مانم مرا زندانی ِ آغوش خود کن #رضا_شمس

- تنها جایی‌که از آنجا سالم برگشتم، طبیعت بود.. به جز طبیعت؛ هرکس را باور کردم زخمی‌ام کردن هرکس.. #حبیب‌الرحمن_عزیزی

دوستا کانال خاص برای شما اوردم🥰☺️✨ فقط بیاببین فرق این کانال بابقیع کانالا تا بفهمی چقدخاص هس😉🙈💋 https://t.me/+7vGiGD55mf
دوستا کانال خاص برای شما اوردم🥰☺️✨ فقط بیاببین فرق این کانال بابقیع کانالا تا بفهمی چقدخاص هس😉🙈💋 https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl اینجا جای بچه نیست چون همه چی خاص هس🙊🫢😌🌸

دوستان برای شما کانالای اوردم که بکل تلکرام پیدا نمیکنین🥰😍💋✨ https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl
دوستان برای شما کانالای اوردم که بکل تلکرام پیدا نمیکنین🥰😍💋✨ https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl https://t.me/+7vGiGD55mfg4Y2Jl برای شرکت درلیست ما به این ایدی پیام بدین👇👇👇👇 @Hania_Jan

🤍🌿

‌ چند ستاره‌ی دیگر باید افول کند،‌ تا این صبح بدمد؟!

Story

- کی می‌دهی شفاء به درد نهانی‌ام؟ کی‌ می‌شود جدا٫ غم از‌ جان فانی‌ام؟ این دردِ نحس ریشه زده اندرون دل درود به صبر دل و سخت جانی‌ام بیچاره‌ام٫ بیچاره‌تر از خویش ندیدم آنجا که گفته‌ای٫ دعا کن من آنی‌ام سرعت گرفت ساعت ِخوابیده‌ ای‌خدا برد از سرم٫ هرچه خیالِ  عیانی‌ام ماندم  میان  لجن  زار  دنیوی معشوق تیشه‌زد به قلبِ مجانی‌ام هی می‌رسد غصه به قلبِ خزانی‌ام کردم چنان صبر٫ من ایوب ثانی‌ام #حبیب‌الرحمن_عزیزی

دیدی حق داشتم؟ دیدی ترسم از آشنایی‌ها و آدم‌ها بی‌دلیل نبود؟ دیدی درست می‌گفتم؟ دیدی تو هم مثل مابقی، گرگ بودی و برای دریدن آمده‌بودی؟ دیدی سلام تو هم بسم‌اللهِ قصاب بود؟! دیدی؟! #نرگس_صرافیان_طوفان

تو کتاب کیمیاگر جمله قشنگی رو خوندم که می‌گفت: "هرگاه انسان با تمام وجود چیزی را بخواهد، تمام جهان در جهت تحقق خواسته‌اش، او را یاری خواهند کرد" یعنی رفیق! می‌خوام بگم اگه چیزی به دلت افتاد جا نزن، ناامید نشو، مطمئن باش که ته ته ته قصه ی  تو رسیدنه، پس تلاشتو بکن...!

مدتی‌ست که احساس می‌کنم همه، به شکلی، تنها شده‌ایم… هرکس زخمی را در سینه پنهان کرده است یکی از سنگینی تنهایی… یکی از نبود عشق… یکی از وابستگی‌هایی که بی‌سرانجام ماند و دیگری از درد دوست داشتنی که هرگز پاسخی نگرفت. نمی‌دانم مشکل از کجاست… همه از عشق می‌نویسند، از زیبایی‌هایش، از آرامشش، از معجزه‌ای که می‌تواند انسان را دوباره زنده کند. اما وقتی به زندگی آدم‌ها نگاه می‌کنم، بیشتر از هر چیز، رنج فراق، دلتنگی، انتظار و شکست را می‌بینم. سوال اینجاست… اگر همه معنای عشق را می‌دانیم، اگر این‌همه شعر، این‌همه نوشته و این‌همه حرف از عشق، تنها واژه‌های بی‌جان نیست، پس چرا هنوز این‌قدر تنها مانده‌ایم؟ چرا با وجود این همه ادعای دوست داشتن، دل‌های‌مان هر روز از هم دورتر می‌شود؟ آیا تمام این واژه‌ها فقط برای نوشتن‌اند؟ فقط برای آن‌که زیر عکس‌ها و در کتاب‌ها زیبا به نظر برسند؟ یا هنوز کسی هست که عشق را زندگی کند، نه فقط روایت؟ اگر عشق را می‌فهمیم، پس چرا این‌همه دل شکسته بر زمین مانده است؟ چرا این‌قدر در خون زخم‌های خود غرق شده‌ایم؟ چرا به جای آن‌که مرهم هم باشیم، ناخواسته یا آگاهانه، زخم تازه‌ای بر جان یکدیگر می‌زنیم؟ و از همه تلخ‌تر… چرا هیچ‌کس دست دیگری را نمی‌گیرد؟ چرا برای نجات خود و دیگری از این همه تنهایی، اندوه و بی‌پناهی تلاشی نمی‌کنیم؟ نمی‌دانم… شاید مشکل این باشد که همه از عشق سخن می‌گوییم، اما کمتر کسی جرأت عاشق ماندن را دارد… #شمع_خموش

من پذیرفته‌ام که گاهی برای آدم‌ها تنها سایه‌بانی موقت بوده‌ام، در مسیر بادهای تند. پذیرفته‌ام که سهم من از پنجره‌ها، فقط تماشای رفتن است؛ اینکه چتر شوی بر تنِ لرزانِ کسی، زخم‌هایش را با حوصله ببافی، و در گوشش زمزمه کنی: «طوفان تمام می‌شود...» اما تلخیِ ماجرا، کوچِ آن‌ها نیست؛ سوزِ زمستان آنجاست که آن‌ها در خانه‌یِ امن و جدیدشان می‌خندند، و خانه‌تکانیِ بهار، ردِ پایِ تو را از حافظه‌شان می‌شوید. با این همه، من دیگر ویران نمی‌شوم؛ دستانم را تکان می‌دهم برای مسافری که نیست، چرا که آموخته‌ام بعضی آدم‌ها می‌آیند، تا به ما سهمِ کوچکی از «بخشندگی» را ببخشند. حالا من مانده‌ام و دیوارهایی که بوی تنهایی نمی‌دهند، بوی بلوغ می‌دهند؛ باید آجر به آجر، برای دلِ خودم خانه‌ای بسازم، که سقفش را هیچ رفتنی، لرزان نکند. #الناز_عاصی

دردِ یک سرزمین، فقط خرابیِ دیوارهایش نیست؛ خستگیِ مردمانی‌ست که دیگر به هیچ‌چیز امید ندارند…

اصالت به لاف زدن در دنیای مجازی نیست؛ به آن دست‌های زبری است که زیر آفتابِ سوزان کابل عرق می‌ریزند تا سفرهٔ خانه‌ای بی‌نان نماند. #النار_عاصی