ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

پَسانگاه

پَسانگاه

前往频道在 Telegram

باشَنده‌ی جست‌وجوگر در همسایگیِ امکانِ نیستی. [سیاوش محتشم] – aftergaze.ir

显示更多
Buy Ad
933
订阅者
-224 小时
-77 天
+33330 天

正在加载数据

吸引订阅者
11月 '26
十一月 '260
在0个频道中
十月 '26
+375
在7个频道中
Get PRO
九月 '26
+13
在1个频道中
Get PRO
八月 '26
+11
在1个频道中
Get PRO
七月 '26
+16
在1个频道中
Get PRO
六月 '26
+10
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+10
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+13
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+113
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+214
在5个频道中
Get PRO
七月 '25
+97
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+140
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+16
在2个频道中
Get PRO
四月 '25
+483
在9个频道中
Get PRO
三月 '250
在10个频道中
Get PRO
二月 '25
+9
在3个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
02 十一月0
01 十一月0
频道帖子
📁جدیدترین شماره‌ی "بخارا" هم یک ماهی‌ست که منتشر شده. فکر می‌کنم احتمالاً یکی از به‌ترین شماره‌های مجله بود.
📁جدیدترین شماره‌ی "بخارا" هم یک ماهی‌ست که منتشر شده. فکر می‌کنم احتمالاً یکی از به‌ترین شماره‌های مجله بود.

2
البته هدف دیگر هم معرفی سایت پسانگاه بود. من از طرفدران شخصی‌سازی همه‌چیز هستم. خب نمی‌شود کانال تلگرامی را جوری شخصی‌سازی کنی که مخاطب همه‌چیز را از نظرگاه خودَت ببیند. پس جمعه‌ی پیش دست به کار شدم، و با وردپرس چیزی که دوست داشتم را از هیچ تا آن‌چه الان هست پیش بردم. از این پس متن‌های طولانی را آن‌جا می‌نویسم. گهگاهی هم مقاله‌ای در حیطه‌ی علوم انسانی یا فلسفه را ترجمه می‌کنم، برای این‌که چیزی یاد بگیرم. پس آن‌ها را هم در پسانگاه منتشر خواهم کرد. پروژه یک ذوق شخصی‌ست، و قصد برندسازی یا هرچیزی شبیه آن را هم ندارم.
160
3
آیا می‌توان در برابر آشوب جهان آرام ماند و درعین‌حال برای تغییر آن تلاش کرد؟ برای آشنایی با پاسخ یوستوس لیپسیوس به این پرسش، شما را به مطالعه‌ی ترجمه‌ی کامل مقاله‌ی "رواقی‌گری سیاسی: درس‌هایی از لیپسیوس" در وب‌سایت دعوت می‌کنم. https://aftergaze.ir/politicalstoicismlessonsfromlipsius این مطلب ترجمه‌ای وفادار به متن اصلی و مناسب علاقه‌مندان به فلسفه و تاریخ اندیشه است که به آشنایی با مفاهیمی چون رواقی‌گری، استواری، تقدیر، فضیلت و مسئولیت سیاسی کمک می‌کند. + دیدگاه‌های مطرح‌شده در مقاله لزوماً مورد تأیید من نیستند و ممکن است با باورهای پیشین مخاطب هم تفاوت داشته باشند. هدف از انتشار این ترجمه، فراهم کردن فرصتی برای آشنایی با اندیشه‌های گوناگون، تأمل و گفت‌وگوی نقادانه است.
179
4
این کشف دیشب را دوست داشتم. در پی آن کشف‌های دیگری هم صورت گرفت البته که باشد برای بعدتر. از این قرار بود که در میان اجرا شدن یک کد، ویدیوی‌ای قدیمی را تماشا می‌کردم که شنیدم آن پشت‌مشت‌ها، و نه در متن، موزیکی پخش شد که چقدر خوب است. چند بار گوش دادم تا بفهمم دقیقاً چه می‌گوید، تا بتوانم موسیقی را پیدا کنم. این Spotify از معدود نرم‌افزارهایی‌ست که همیشه برای من مفید بوده. پس از اسنپ‌پِی.
188
5
+9
کشف نیمه‌شب. #PL
217
6
دیروز از حومه‌ی شهر برگشتم، نزدیک غروب. درخت‌ها زیر نور آفتاب رنگ عجیبی گرفته بودند؛ چیزی میان زردی و قهوه‌ای، شبیه فلزی که سال‌ها در هوای آزاد مانده باشد. مدتی قدم زدم و بعد، بی‌آنکه دلیلش را بدانم، ایستادم. حس کردم چیزی در من از خواب بیدار شده است؛ چیزی قدیمی که این روزها کمتر صدایش را می‌شنوم. شاید خنده‌دار باشد، اما گمان می‌کنم آدم گاهی برای رسیدن به خودش باید از خانه دور شود. این‌جا، میان دیوارها و میز کار و ساعت‌هایی که مدام می‌گذرند، صدای همه‌چیز بلند است. آدم به کارهایش می‌پردازد و خیال می‌کند زندگی همین است. بعد ناگهان در جاده‌ای بیرون شهر می‌ایستد، به چند درخت نگاه می‌کند و به یاد می‌آورد که پیش از تمام این گرفتاری‌ها، چیزی در او وجود داشته که هنوز هم می‌خواهد زندگی کند. باد سردی می‌وزید. از دور صدایی می‌آمد که نمی‌توانستم تشخیص بدهم؛ شاید قطاری بود، شاید هم صدای کامیونی در جاده. به راه افتادم، چون به یاد وعده‌مان افتادم. قرار است زیر درخت‌ها ببینمت و نمی‌خواهم دیر برسم. در راه، سطری از شعری از #بیژن_الهی که خوانده بودم، مدام به ذهنم بازمی‌گشت: که وگرنه دیر می‌شود وعده‌ی دیدارم / با تو زیر درختان. نمی‌دانم چرا این چند کلمه تا این اندازه با حال آن عصر جور بودند. شاید چون انتظار دیدن تو، برای نخستین بار پس از مدت‌ها، مرا از فکر کردن به گذشت زمان بیرون آورده بود. عجیب است که یک قرار ساده می‌تواند آدم را از میان روزی سنگین بیرون بکشد. از وقتی به تو قول داده‌ام آن‌جا منتظرت باشم، آن قسمت از روز که باید تنها بگذرد، شکل دیگری پیدا کرده است. در خانه، آفتابگردانی که کنار پنجره گذاشته‌ام سرش را پایین انداخته بود. مدت‌هاست آبش می‌دهم و باز هم هر روز خمیده‌تر به نظر می‌رسد. امروز که نگاهش کردم، برای لحظه‌ای فکر کردم شاید از ماندن در این اتاق خسته شده؛ از اینکه روزها می‌آیند و می‌روند و پنجره فقط بخشی از جهان را به او نشان می‌دهد. بعد به خودم خندیدم. آدم چه آسان تنهایی خودش را به چیزهای دیگر نسبت می‌دهد. دلم می‌خواهد آن روز که همدیگر را می‌بینیم، مدتی زیر درخت‌ها بمانیم. شاید هوا سرد باشد. شاید حرفی برای گفتن نداشته باشیم. من از این بابت نگرانی ندارم. این روزها به اندازه‌ی کافی حرف زده‌ام و به اندازه‌ی کافی کوشیده‌ام همه‌چیز را بفهمم. دوست دارم چند ساعت از این کوشش دست بکشم و فقط بدانم تو نزدیک منی؛ صدایت را بشنوم و گاهی به راهی نگاه کنم که از میان درخت‌ها می‌گذرد. وعده‌ها، وعده‌ها آدم را به آینده می‌برند؛ وعده‌ی دیدن تو مرا به همین امروز برمی‌گرداند. حالا که این نامه را می‌نویسم، می‌دانم جایی بیرون شهر درخت‌هایی هستند که هنوز غروب را به خاطر دارند و من به‌زودی زیر سایه‌شان خواهم ایستاد. #خطاب_ناپیدا
228
7
دیروز از حومه‌ی شهر برگشتم، نزدیک غروب. درخت‌ها زیر نور آفتاب رنگ عجیبی گرفته بودند؛ چیزی میان زردی و قهوه‌ای، شبیه فلزی که سال‌ها در هوای آزاد مانده باشد. مدتی قدم زدم و بعد، بی‌آنکه دلیلش را بدانم، ایستادم. حس کردم چیزی در من از خواب بیدار شده است؛ چیزی قدیمی که این روزها کمتر صدایش را می‌شنوم. شاید خنده‌دار باشد، اما گمان می‌کنم آدم گاهی برای رسیدن به خودش باید از خانه دور شود. این‌جا، میان دیوارها و میز کار و ساعت‌هایی که مدام می‌گذرند، صدای همه‌چیز بلند است. آدم به کارهایش می‌پردازد و خیال می‌کند زندگی همین است. بعد ناگهان در جاده‌ای بیرون شهر می‌ایستد، به چند درخت نگاه می‌کند و به یاد می‌آورد که پیش از تمام این گرفتاری‌ها، چیزی در او وجود داشته که هنوز هم می‌خواهد زندگی کند. باد سردی می‌وزید. از دور صدایی می‌آمد که نمی‌توانستم تشخیص بدهم؛ شاید قطاری بود، شاید هم صدای کامیونی در جاده. به راه افتادم، چون به یاد وعده‌مان افتادم. قرار است زیر درخت‌ها ببینمت و نمی‌خواهم دیر برسم. در راه، سطری از شعری از #بیژن_الهی که خوانده بودم، مدام به ذهنم بازمی‌گشت: که وگرنه دیر می‌شود وعده‌ی دیدارم / با تو زیر درختان. نمی‌دانم چرا این چند کلمه تا این اندازه با حال آن عصر جور بودند. شاید چون انتظار دیدن تو، برای نخستین بار پس از مدت‌ها، مرا از فکر کردن به گذشت زمان بیرون آورده بود. عجیب است که یک قرار ساده می‌تواند آدم را از میان روزی سنگین بیرون بکشد. از وقتی به تو قول داده‌ام آن‌جا منتظرت باشم، آن قسمت از روز که باید تنها بگذرد، شکل دیگری پیدا کرده است. در خانه، آفتابگردانی که کنار پنجره گذاشته‌ام سرش را پایین انداخته بود. مدت‌هاست آبش می‌دهم و باز هم هر روز خمیده‌تر به نظر می‌رسد. امروز که نگاهش کردم، برای لحظه‌ای فکر کردم شاید از ماندن در این اتاق خسته شده؛ از اینکه روزها می‌آیند و می‌روند و پنجره فقط بخشی از جهان را به او نشان می‌دهد. بعد به خودم خندیدم. آدم چه آسان تنهایی خودش را به چیزهای دیگر نسبت می‌دهد. دلم می‌خواهد آن روز که همدیگر را می‌بینیم، مدتی زیر درخت‌ها بمانیم. شاید هوا سرد باشد. شاید حرفی برای گفتن نداشته باشیم. من از این بابت نگرانی ندارم. این روزها به اندازه‌ی کافی حرف زده‌ام و به اندازه‌ی کافی کوشیده‌ام همه‌چیز را بفهمم. دوست دارم چند ساعت از این کوشش دست بکشم و فقط بدانم تو نزدیک منی؛ صدایت را بشنوم و گاهی به راهی نگاه کنم که از میان درخت‌ها می‌گذرد. وعده‌ها، وعده‌ها آدم را به آینده می‌برند؛ وعده‌ی دیدن تو مرا به همین امروز برمی‌گرداند. حالا که این نامه را می‌نویسم، می‌دانم جایی بیرون شهر درخت‌هایی هستند که هنوز غروب را به خاطر دارند و من به‌زودی زیر سایه‌شان خواهم ایستاد. #خطاب_ناپیدا
1
8
با توجه به #کتاب "انسان کژگونه" اثر ژوزف هنریچ [خرید نسخه‌ی ترجمه شده - اصلی]: 💡پرسش ۱۲ از ۳۳۰: مسیر باریکی که جوامع اروپایی را به جوامع WEIRD (کژگونه) رساند چه بود؟ منظور هنریچ از "مسیر باریک" فرایند تاریخی خاصی است که طی آن جوامع اروپایی، از مسیر دگرگونی نهادهای خویشاوندی و شکل‌گیری روان‌شناسی متفاوت، به جوامع کژگونه رسیدند. این مسیر اجتناب‌ناپذیر نبود و به مجموعه‌ای از تحولات تاریخی وابستگی داشت. نقطه‌ی عطف این فرایند، برنامه‌ی ازدواج و خانواده‌ی کلیسای غربی (Marriage and Family Program) بود که از قرن چهارم میلادی به‌تدریج شکل گرفت. کلیسا ازدواج با خویشاوندان، چندهمسری، ازدواج‌های ترتیب‌داده‌شده و برخی پیوندهای خویشاوندی سببی را محدود یا ممنوع کرد. این سیاست‌ها به‌مرور ساختارهای خویشاوندی گسترده، اقتدار پدرسالاران و سازمان‌های قبیله‌ای را تضعیف کردند. با فرسایش این شبکه‌ها، زمینه‌ی شکل‌گیری روان‌شناسی فردگرایانه‌تر، تحلیلی‌تر و کمتر همنوا با اقتدار سنتی فراهم شد. این دگرگونی‌ها سپس با گسترش شهرنشینی، بازارهای غیرشخصی، انجمن‌های داوطلبانه، دانشگاه‌ها و نهادهای سیاسی رقابت‌پذیر پیوند خوردند. ویژگی مسیر اروپا این بود که از راهی تاریخی و نامتعارف، از سلطه‌ی ساختارهای خویشاوندی فاصله گرفت و امکان گسترش نهادهایی را فراهم کرد که بر قواعد غیرشخصی و همکاری میان غریبه‌ها تکیه داشتند. از نظر هنریچ، همین زنجیره‌ی تغییرات نهادی و روان‌شناختی، مسیر شکل‌گیری جوامع کژگونه‌ی مدرن را هموار کرد. #Henrichology
238
9
Tokyo Story (1953) × Saraband (2003) این بخش از سکانس‌های موازی دو فیلم را حول یک #پرسش به هم پیوند می‌دهند: رابطه‌ی خانوادگی
Tokyo Story (1953) × Saraband (2003) این بخش از سکانس‌های موازی دو فیلم را حول یک #پرسش به هم پیوند می‌دهند: رابطه‌ی خانوادگی چگونه می‌تواند با وجود پیوند خونی، از امکانِ حضور و شناختن دیگری تهی شود؟ در Tokyo Story، فرزندان پدر و مادرشان را به آتامی می‌فرستند؛ تصمیمی که از نظر آن‌ها هم معقول است و هم به سود والدین. اما برش به Saraband، وقتی که هنریک از غیبت پدرش در زندگیِ خود می‌گوید، معنای این مصلحت‌اندیشی را تغییر می‌دهد. آنچه در فیلم اوزو پشت زبان مشغله و هزینه پنهان می‌ماند، در فیلم برگمان به زخمی آشکار تبدیل می‌شود. بازگشت به اطمینان فرزندان که والدینشان حتماً خوشحال خواهند شد، این فاصله را برجسته‌تر می‌کند؛ آن‌ها از رضایت پدر و مادر حرف می‌زنند، بی‌آنکه تجربه‌ی آن‌ها را به‌درستی دریابند. تدوین سپس از والدینی که در خانه‌ی فرزندانشان جایی ندارند، به نامه‌ی آنا می‌رسد؛ نامه‌ای که هنریک را از وابسته‌کردن کارین به خود برحذر می‌دارد. در Saraband، نزدیکی عاطفی نیز می‌تواند به مانعی برای رابطه تبدیل شود، وقتی والد می‌خواهد فرزند را در مدار نیازها و انتظارات خود نگه دارد. برش بعدی به گفت‌وگوی والدین در Tokyo Story و سپس اعلام استقلال کارین، این دو وضعیت را به هم مربوط می‌کند. اینطور که فرزندان ممکن است از والدین فاصله بگیرند و رهایشان کنند؛ ممکن است هم برای رهایی از انتظارات آن‌ها ناچار شوند رابطه را قطع کنند. در هر دو حالت، شناختن فرزند به‌عنوان انسانی با زندگی و خواسته‌های مستقل دشوار می‌شود. گفت‌وگوی پایانی Tokyo Story به ناامیدی از روابط خانوادگی می‌رسد. برش به Saraband این ناامیدی را با تجربه‌ی ماریان از تماس با دخترش دنبال می‌کند؛ لحظه‌ای که احساس می‌کند برای نخستین‌بار واقعاً او را لمس کرده است. پایان، گسست‌های پیشین را حل نمی‌کند و آشتی پایداری را وعده نمی‌دهد. امکان رابطه در لحظه‌ای کوتاه پدیدار می‌شود که دیگری، برای یک بار هم که شده، از خلال وظیفه، رنجش یا انتظارات گذشته تجربه نمی‌شود. #ParallelFrames
262
10
از صبح در اتاقم مانده‌ام. کار زیادی دارم و تا این لحظه تقریباً هیچ‌کدام را انجام نداده‌ام. چای‌ام سرد شده و پنجره نیمه‌باز است؛ هوای آبان هنوز آن سرمایی را ندارد که از آن انتظار دارم. بااین‌حال، دلم نمی‌خواست روز بگذرد بی‌آنکه چیزی برایت نوشته باشم. دیشب باز چند سطر از بیژن الهی خواندم: تا افق سپیده بهاری از مژگان انسانی تو را می‌نگرم تا کنارم بنشینی و دستهایت را در گیسوان من نهان سازی چون نسیم چون راز جهان تو از من شعر بلدتری. راستش را بخواهی، من اصلاً شعر بلد نیستم. بیشتر وقت‌ها نمی‌توانم توضیح بدهم چرا سطری در خاطرم می‌ماند یا چرا شعری را بارها می‌خوانم. شعرها را گاهی با آدم‌هایی به یاد می‌آورم که دوستشان دارم. تو را با مولانا و حافظ و اخوان ثالث به یاد می‌آورم. شاید تو هم یادت مانده باشد که من همیشه سهراب و سعدی را دوست داشته‌ام. بعدتر شاملو و پل الوار آمدند؛ بعد بیژن الهی. از راه برگردان‌های او با لورکا، نرودا و کاوافی آشنا شدم. هر کدام در دوره‌ای از زندگی‌ام کنارم مانده‌اند. حالا که این شعر را می‌خوانم، دلم می‌خواهد به‌جای آنکه درباره‌اش چیزی بگویم، تصویری را برایت تعریف کنم که با خواندنش در ذهنم شکل گرفت. در شعر، تو دست‌هایت را میان موهای من پنهان می‌کنی؛ اما من خودم را جور دیگری تصور کردم. تو کنارم نشسته‌ای و من دست‌هایم را لابه‌لای موهایت فرو برده‌ام. شاید سرت را کمی به طرفم بچرخانی و چیزی بگویی؛ شاید هم ساکت بمانی. انگشت‌هایم میان موهایت آرام می‌گیرند و من رشته‌ی حرفی را که در ذهنم داشتم گم می‌کنم. تصویر ساده‌ای است، اما از صبح چند بار به آن برگشته‌ام. دلم می‌خواهد روزی باز این لحظه را با تو زندگی کنم، بی‌آنکه مجبور باشم چیزی از آن بسازم یا معنایی برایش پیدا کنم. من وقت زیادی صرف فهمیدن کرده‌ام. گاهی حتی وقتی خوشحالم، بخشی از ذهنم مشغول تماشای شادی‌ام است؛ انگار باید بدانم از کجا آمده و تا کی می‌ماند. کنار تو، گاهی این عادت را از یاد می‌برم. می‌توانم دست‌هایم را میان موهایت ببرم و از پنجره به بیرون نگاه کنم، بی‌آنکه از خودم بپرسم چرا این لحظه برایم مهم است. شاید تو هم متوجه نشوی که در آن سکوت چه چیزی در من آرام گرفته است. لازم نیست بدانی. دلم می‌خواهد بعضی چیزها میان ما اتفاق بیفتند و همان‌جا بمانند. باید برگردم به کارم. چای دیگری بریزم و صفحه‌هایی را که از صبح منتظر مانده‌اند، تمام کنم. اما پیش از آن دلم می‌خواست این شعر را با تو شریک شوم. کاش همین حالا می‌آمدی و کنارم می‌نشستی. دست‌هایم را میان موهایت پنهان می‌کردم. تو شاید لب‌خندی می‌زدی و من، که معمولاً برای هر چیزی حرفی پیدا می‌کنم، این بار ساکت می‌ماندم. #خطاب_ناپیدا
263
11
نگاه کن! تو می‌دمی و آفتاب می‌شود.
402
12
امروز صبح، وقتی بیدار شدم، برای چند لحظه نمی‌دانستم چه چیزی انتظارم را می‌کشد. نور از لای پرده به اتاق می‌آمد و روی دست‌هایم افتاده بود. به آن‌ها نگاه کردم و یاد دست‌های تو افتادم؛ به گرمایی که وقتی دستم را می‌گیری، آرام‌آرام در آن پخش می‌شود. عجیب است که آدم گاهی با همین چیزهای کوچک از خودش فاصله می‌گیرد. من بیش از آنچه نشان می‌دهم، گرفتار خودم هستم. حتی وقت‌هایی که خوشحالم، بخشی از من از بیرون به این شادی نگاه می‌کند؛ انگار باید مراقبش باشم تا از دست نرود. با تو این مراقبت را فراموش می‌کنم. نمی‌گویم برای همیشه. هیچ‌چیزی در من آن‌قدر مطمئن نیست که بتوانم چنین قولی بدهم. اما لحظه‌هایی هست که دیگر به خودم فکر نمی‌کنم، و درست در همان لحظه‌ها احساس می‌کنم زنده‌ام. امشب، پیش از نوشتن این نامه، دو سطر به یادم آمد: تو بر دست‌های من می‌ریزی / و من از خود رها می‌شوم (#بیژن_الهی - جوانی‌ها - جدا از بی‌کرانی - ۱۳۴۳) نمی‌دانم چرا این کلمات این‌قدر به من نزدیک‌اند. شاید چون چیزی را می‌گویند که من همیشه در توضیح دادنش ناتوان بوده‌ام. وقتی دستت در دست من است، دیگر لازم نیست بدانم دقیقاً چه اتفاقی افتاده. فقط می‌فهمم که برای مدتی از آن کسی که هر روز با خودم به این‌سو و آن‌سو می‌برم، فاصله گرفته‌ام. از فکرهایم، از نگرانی‌هایم و حتی از اصراری که دارم همه‌چیز را بفهمم. این لحظه‌ها کوتاه‌اند، اما در آن‌ها چیزی هست که با هیچ‌کدام از ساعت‌های طولانی تنهایی به دست نیاورده‌ام. دلم می‌خواهد ببینمت. این بار که آمدی، بگذار دست‌هایم را بگیری و مدتی همان‌طور نگه داری. لازم نیست چیزی بگویی. از حرف زدن خسته نیستم؛ از این خسته‌ام که گاهی حتی در میان نزدیک‌ترین آدم‌ها هم باید خودم را توضیح بدهم. با تو می‌توانم ساکت بمانم و نگران نباشم که سکوت من چیزی را خراب کند. امشب باز کار خواهم کرد. بیرون، هوا رو به سردی می‌رود و احتمالاً تا دیر وقت چراغ خانه‌ها روشن می‌ماند. من هم چراغم را روشن می‌گذارم. اما پیش از آنکه شب تمام شود، می‌خواستم این را برایت بنویسم: وقتی به من می‌رسی، برای لحظه‌ای از آن آدمی که هر روز هستم آزاد می‌شوم. نمی‌دانم این رهایی چقدر دوام می‌آورد. همین که اتفاق می‌افتد، برایم کافی است. #خطاب_ناپیدا
296
13
+4
دودوک، مویه‌ی چوب در سوگِ کوهستان. #DudukTime
317
14
امروز به این فکر می‌کردم که اگر یک شب از راه همیشگی‌مان برنگردیم، چه اتفاقی می‌افتد. اگر از جاده فاصله بگیریم و میان علف‌ها قدم بزنیم، تا جایی که دیگر صدای شهر را نشنویم. شاید اول کمی بترسیم. هوا تاریک می‌شود و آدم در تاریکی، چیزهایی را به یاد می‌آورد که در روشنایی فراموششان کرده بود. دلم می‌خواهد یک بار هم که شده، جایی بنشینیم و به ماه نگاه کنیم. مدت‌هاست احساس می‌کنم زندگی با سرعتی پیش می‌رود که فرصت دیدن چیزها را از ما گرفته است. صبح از خواب بیدار می‌شویم، کارهایمان را انجام می‌دهیم و شب، خسته‌تر از آنیم که چیزی از روز به یاد بیاوریم. گاهی حتی نمی‌دانم این همه شتاب برای چیست. انگار می‌ترسیم اگر لحظه‌ای بایستیم، چیزی را از دست بدهیم. اما آن شب، اگر با هم باشیم، می‌توانیم مدتی هیچ کاری نکنیم. به صدای علف‌ها گوش بدهیم و به ماهی‌هایی فکر کنیم که در آب تاریک، بی‌آنکه بدانیم چه چیزی نگرانشان کرده، آرام نمی‌گیرند. شاید این فکر خنده‌دار باشد. بااین‌حال، دوست دارم بدانم در آن ساعت از شب، زیر سطح آرام آب چه می‌گذرد. گاهی خیال می‌کنم اگر آدم به‌اندازه‌ی کافی ساکت بماند، جهان دوباره خودش را نشان می‌دهد. شاخه‌ها در باد حرکت می‌کنند، پرنده‌ای از جایی بلند می‌شود و نور ماه روی صورت کسی می‌افتد که کنارش نشسته‌ای. چیز زیادی اتفاق نیفتاده، اما وقتی به خانه برمی‌گردی، احساس می‌کنی چیزی را با خودت آورده‌ای که پیش از آن نداشتی. نمی‌دانم چرا این روزها بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد با تو از شهر دور شوم. شاید خسته‌ام. شاید هم می‌خواهم ببینم وقتی چیزهایی را که هر روز احاطه‌مان کرده‌اند کنار می‌گذاریم، چه چیزی از ما باقی می‌ماند. دلم نمی‌خواهد آن شب را هم مثل باقی شب‌ها بگذرانیم؛ با حرف‌هایی که از پیش می‌دانیم و ساعت‌هایی که بی‌آنکه متوجه شویم تمام می‌شوند. اگر موافق باشی، یک شب راه می‌افتیم. هیچ برنامه‌ای نمی‌ریزیم. هرجا که دلمان خواست می‌نشینیم و تا وقتی ماه بالای سرمان است، همان‌جا می‌مانیم. و برایت شعر می‌خوانم: شاید... / شاید اگر / از میان علف‌های مبهوت، / به نگرانی‌ی ماهی‌ها بپیوندیم، / مهتاب / پرندگانش را / در چشمانمان / بلرزاند / و شاخه‌ها / به دنبالمان / نفس بکشند... (#بیژن_الهی - جوانی‌ها - فصل سومین - ۱۳۴۲) شاید باران بگیرد و مجبور شویم برگردیم. شاید هم هیچ اتفاق خاصی نیفتد. همین هم خوب است. #خطاب_ناپیدا
479
15
ماه مه ۱۸۹۳ دولت ایران هیئت بیست‌ودونفره‌ای را به مدت دو ماه از تهران به شیکاگو اعزام کرد. هدف از اعزام این هیئت حضور در نمایشگاه بین‌المللی شیکاگو و معرفی ایران به جهانیان بود. اما این سفر با اهداف خیرخواهانه‌ای که داشت، زیر سایه‌ی افتضاحی شرم‌آور مدفون شد. دولت ایران هر آنچه در طبق اخلاص داشت برای حضور در این سفر روی دایره ریخت و فضایی به مساحت صدوشصت‌وهفت مترمربع را در این نمایشگاه برای غرفه‌ی ایران اجاره کرد تا عتیقه‌جات فوق‌العاده گران‌بهای ایرانی، کاشی‌های نقاشی‌شده و تزئینی، ظروف برنجی، نقاشی‌های مینیاتور، شال کرمانی، و فرش‌های نفیس و نادر ایرانی را که از موزه‌ی سلطنتی تهران به همراه برده بود در معرض دید جهانیان بگذارد. اما در این میان، شیر ناپاک‌خورده‌ای که هرگز معلوم نشد چه کسی است، گروهی از رقاصان عربی و رقص شکم را به هیئت ایرانی معرفی کرد تا آن‌ها با شامورتی‌بازی و رقاصی بینندگان بیشتری را به‌سوی غرفه‌ی ایران جلب کنند. طولی نکشید مردمی که برای تحسین هنر و صنعت ایرانی جمع شده بودند، با هجوم انبوه مردانی روبه‌رو شدند که مشتاقانه برای تماشای رقص شکم بیرون غرفه‌ی ایران گرد آمده بودند. اخبار مربوط به رقص شکم به‌سرعت باد همه‌جا پیچید و به یک‌باره سالن فاخر میدوی‌پلیزانس به سیرکی تمام‌عیار تبدیل شد. – ایران و آمریکا؛ تاریخ یک رابطه - جان قزوینیان - نشر نیماژ - صفحه ۱۳۵
338
16
+9
خانم آیدا از "لورکا" گفتند. #شاملو در این ده اپیزود، ترجمه‌ی خودش از شعرهای فدریکو گارسیا #لورکا را برایمان می‌خواند. من لورکا را با #بیژن_الهی شناختم و "مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس" بیش از هر شعر دیگری از او بر من اثر گذاشت؛ مرثیه‌ای بلند برای مرگ، با تصویرهایی خشن و زیبا که سوگ را به موسیقی زبان گره می‌زنند.
387
17
没有文字...
296
18
باز هم نامجو گوش بدیم؛ با اثری که #بیژن_الهی هم شنیده بود و با اون حال کرده بود.
269
19
با توجه به #کتاب "انسان کژگونه" اثر ژوزف هنریچ [خرید نسخه‌ی ترجمه شده - اصلی]: 💡پرسش ۱۱ از ۳۳۰: چرا نهادهای اجتماعی را می‌توان از عوامل شکل‌دهنده ذهن انسان دانست؟ هنریچ معتقد است نهادهای اجتماعی از عوامل شکل‌دهنده‌ی ذهن انسان‌اند، زیرا نهادها صرفاً قواعد بیرونی برای تنظیم رفتار نیستند؛ آن‌ها محیطی را می‌سازند که افراد در آن رشد می‌کنند، یاد می‌گیرند و با دیگران همکاری می‌کنند. انسان از طریق یادگیری فرهنگی، هنجارها و شیوه‌های رفتاری جامعه را فرا می‌گیرد. این فرایند می‌تواند ترجیحات را بازتنظیم کند، ادراک را تغییر دهد و بر انگیزه‌ها، خودکنترلی و واکنش‌های روانی اثر بگذارد. برای مثال، هنجارهای اشتراک غذا با کاهش احتمال کمبود شدید تغذیه در کودکی، می‌توانند از تغییرات بلندمدت ناشی از استرس بکاهند و بر تکانشگری و خودکنترلی اثر بگذارند. هنریچ همچنین توضیح می‌دهد که نهادهایی مانند نظام ازدواج، آیین‌ها و قواعد همکاری، وابستگی متقابل افراد را افزایش می‌دهند و به شکل‌گیری گرایش‌های روان‌شناختی مرتبط با تعلق، نگرانی و حمایت از دیگران کمک می‌کنند. رابطه دوطرفه است: نهادها در جریان رشد، روان‌شناسی افراد را شکل می‌دهند و روان‌شناسی حاصل نیز می‌تواند بر پیدایش، پذیرش و گسترش نهادهای جدید اثر بگذارد. بنابراین، از نظر هنریچ، برای فهم ذهن انسان باید تاریخ و ساختار نهادهایی را نیز بررسی کرد که زندگی او را سازمان می‌دهند. #Henrichology
312
20
#تجربه شماره ۴۹ هم منتشر شده. ⭐️مردی که ایستاد و ادامه داد صفحاتی به یادِ جواد مجابی و یک عُمر نوشتن 🔼مزارع مرگ! پل پوت و خم
#تجربه شماره ۴۹ هم منتشر شده. ⭐️مردی که ایستاد و ادامه داد صفحاتی به یادِ جواد مجابی و یک عُمر نوشتن 🔼مزارع مرگ! پل پوت و خمرهای سرخ - یادداشتی از علیرضا رجایی 🔼مواجهه با زندگی روزمره در سینما - گفت‌‌وگو با محمد شیروانی 🔼ضرورت تعامل فرهنگی با جهان - گفت‌وگو با فردین خلعتبری 🍔 با آثار و گفتاری از: امیرحسین چهل‌تن - ناستین جوادی - اسدالله امرایی - احمد امینیان - بهزاد حاتم - فیروز پرتوی - سیاوش شهشهانی - مهدی ضرغامی - علی‌نقی مشایخی - بزرگمهر حسین‌پور - ساناز سیداصفهانی - امیر فرض‌اللهی 📁و پرونده‌ای درباره‌ی بازگشت قهرمان 🔼و صفحاتی درباره: کنسرت‌نمایش، تئاتر موزیکال و دلایل اقبال به آن
325