ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

前往频道在 Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

显示更多
434
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-330 天
帖子存档
وقت و حوصله دارین یگان بازی کنیم؟! بلی❤️ نخیر💔

السلام عليكمممممم

آسمان زیبای مزار من، جلوه‌ی از جلوه های حضرت ذوالجلال والاکرام ✨🤍 ۱۲:۴۸ شب بوقت افغانستان
آسمان زیبای مزار من، جلوه‌ی از جلوه های حضرت ذوالجلال والاکرام ✨🤍
۱۲:۴۸ شب بوقت افغانستان

پشت پرده‌ی نخواستن‌ها
گاهی آنچه می‌خواهی، نردبانی‌ست رو به سقوط… و آنچه از آن می‌هراسی، پُلی‌ست به سوی نجاتت. دلگیر نباش از درهایی که بسته ماندند، شاید اجابتِ نشدن، همان اجابت پنهان بود. خدا همیشه می‌بیند آنچه تو نمی‌بینی… و می‌داند، آن‌گاه که تو فقط می‌خواهی. پس آرام بگیر… در آغوش حکمتی که از عشق زاده شده است ﴿وَعَسى أَن تَكرَهوا شَيئًا وَهوَ خَيرٌ لَكُم، وَعَسى أَن تُحِبّوا شَيئًا وَهوَ شَرٌّ لَكُم، وَاللَّهُ يَعلَمُ وَأَنتُم لا تَعلَمونَ﴾ 📖 سوره بقره، آیه ۲۱۶ «چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، در حالی‌که خیرِ شما در آن است؛ و چه بسا چیزی را دوست بدارید، در حالی‌که شرّ شما در آن است ،و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید.»

Repost from N/a
نامه‌ای برای مادرم: مادر عزیزم، بهتر است بگویم… قهرمان زندگی‌ام! همان که به من آموخت زنانه‌گی یعنی چه، یعنی محکم بودن، یعنی قدرتمند و بااقتدار بودن، یعنی دوست داشتن و عشق ورزیدن بی‌قید و شرط. از تو آموختم که چگونه پای خود بایستم، چگونه با سختی‌ها مبارزه کنم و شکست نخورم. تو چراغ راهم بوده‌ای و همیشه هستی. خواستم برایت بگویم که هر روز که می‌گذرد، بیشتر قدر تو را می‌دانم؛ چون تو آن نیروی بی‌پایان پشت سر من هستی، آن کسی که هیچ‌گاه اجازه نداد ناامید شوم، و همیشه به من امید و زندگی بخشید. مادرم، تو بهترین دوست و قدرتمندترین حامی منی. دوستت دارم بیش از هر زمان دیگر...🫀🥹💋🫶 #بهشت_ماندگار

هوس، به نابودی می افکند.. 🤍

میگفت .. تو یک دختر افغان استی که هنوز عاشق فرهنگ ان قدیم خود است..🔥🇦🇫

چه متن زیبا 😊 خود را نمایان بکن بیبینم کی هستید چه متن قشنگی نوشتید 😊🙂

‌ دوستت دارم نه مثل داستان های ساده ، بلکه مثل خاورمیانه‌ای که هر روز با اشتیاق به صلح چشم می‌دوزد. 🫀🥹

و ای کاش های که ای کاش باقی ماند.. اما تو همین باش همین که هستی باش تو زیبا اصیل استی … و زیبایی درون تو را هیچ تشبیه به دیگران نیست .. و همین زن بودنت در دل خاورمیانه است مه تو پاک اصیل نگه داشته و چون کوهی استوار … و همین زن بودنت در دل خاور میانه است که تو را یاد می دهد چگونه از سختی ها از امتحانات الله منان سر بلند سر افراز بلند بشوی🫠❤️‍🔥 #_صهراوی

كاش می‌شد درخت بودم، كاش تكه سنگی در اعماق اقيانوس بودم، كاش می‌توانستم حيوانى در دشت‌هاى سرسبز و آزاد باشم. نمی‌دانم؛ كاش می‌شد هر چيز عجيبی باشم جز، یک زن در دل خاورميانه!

کسی بیاید که من را از بند این همه فشار و قید آزاد کند، کسی که با حضورش آرامش به قلبم بیاورد و زندگی‌ام را رنگی تازه ببخشد. کسی که بی‌هیچ قید و شرط، تنها به خاطر خودم دوستم بدارد. چه خیال‌هایی می‌بافتم، رویای آزادی و عشقی که شاید هرگز نصیبم نشود، اما دلم، باز هم به آن‌ها دل خوش کرده بود، چون تنها امیدم بود در این دنیای سرد و بی‌رحم. زمان حال: با سردرد عجیبی پلک گشودم، نگاهم آرام به اطراف چرخید و وقتی فضای اتاق را دیدم، فهمیدم در بیمارستان هستم. دستم را به سمت سرم بردم و ناگهان سوزش شدیدی در ناحیه پشت دستم احساس کردم. سيروم به دستم وصل است. با تعجب صاف نشستم و نگاهم به مادر يوسف افتاد که مقابل بستر روی صندلی نشسته و کتابی در دست دارد؛ تمام حواسش به خواندن کتاب معطوف است. صدایی گرفته از گلوی خسته‌ام بیرون آمد که ناگهان نگاهش به من افتاد. با شتاب از جایش بلند شد و به سمت من آمد. کنارم نشست و پرسيد: _ _ _خدارا شكر به هوش آمدی دخترم، خوبی؟ جای‌ات درد نمی‌کند؟ مهربانی‌اش مرا یاد مادرم می‌اندازد. با لبخند تلخي سری به نشانه‌ی نه تکان دادم. نفس عمیقی کشید و بار دیگر با مهربانی لب به سخن گشود: _ _ _دکتران گفتند به خاطر نخوردن غذا ضعف کرده‌ای، آه... ببين سيروم هم تمام شده، بگذار برایت غذا بیاورم. از جا بلند شد و به سمت میزی که کنار بسترم قرار دارد رفت. خریطه‌ای سفید رنگ را گرفت و کنارم نشست. از درونش آب مالته و فلافل بیرون كشيد. برای لحظه‌ای حس كردم قلبم ایستاد؛ یوسف... هنوز به یاد دارد که آب مالته همراه با فلافل دوست دارم؟ يعني او خريده، مگر نه؟ قطره‌ای اشک، بی‌صدا از گوشه چشمم جاری شد و با بغضی پر از شوق، به آن دو خیره ماندم. دل، دوباره مملو از پروانه‌هایی شد که در رقصی بی‌پایان به پرواز درآمده‌اند. با هیجان، فلافل را به دست گرفتم و همچون گرسنگانی که روزها چشم‌انتظارند، گازی بزرگ از آن زدم. مادر يوسف با دیدن من، آب مالته را هم باز کرد و به دستم داد. با لبخندی نرم گفت: _ _ _نميدانستم چه دوست داري، دل نادل اين دو را خريده بودم. با شنیدن این حرف، تمام هیجانم خاموش شد و از دستم رفت. لقمه‌ام را با سختی قورت دادم، يعني يوسف، اين‌ها را نخريده؟ با بغض، بسته را روی میز گذاشتم و گفتم: _ _ _تشكر، زحمت کشیدید. _ _ _زحمت چی دخترم؟ بخور تا جان بگیری. _ _ _خوردم، سیر شدم. لبخند محوی بر لب نشاند و آهسته گفت: _ _ _درست است دخترم، هر طور که راحتی. در همين لحظه، در اتاق به آرامی گشوده شد و مردی با روپوش سفید به همراه یوسف داخل شد. با دیدنش، انگار دوباره آتشی درون سینه‌ام شعله‌ور شد؛ قلبم بی‌محابا بر سینه‌ام کوبید، بی‌توجه به آبرویی که شاید در خطر بود. او، بی‌هیچ سلام یا نگاهی، در گوشه‌ای از اتاق ایستاد؛ اخم‌هایش در هم و نگاهش سرد، مستقیم به دکتر دوخته شد. ادامه دارد...

رمان: #حیات_عشق نویسنده: #بهشت_ماندگار قسمت: #سوم پرنیان آرام کنار گوشم نجوا کرد: _ _ _وای نهیر، احساس می‌کنم دارم عاشق می‌شوم. با شنیدن صدای پرهیجانش، ریز خندیدم. عبوس خان كه متوجه خنده‌های ریز و پنهانی ما شد، اخم‌هايش را در هم كشيد، با همان لحن خشک و جدی‌اش رو به ما گفت: _ _ _چی خبر است آنجا؟ مجلس عروسی‌ست یا صنف درسی؟ سریع صاف روی چوكي نشستيم، لبخندم را قورت دادم و پرنيان با صدای آرامی گفت: _ _ _چیز خاصی نیست استاد، معذرت می‌خواهیم. نگاهش را از ما برداشت و با همان چهره‌ی جدی و عبوس، به تخته برگشت. هوسي دوباره با شيطنت به آرامي نجوا كرد: _ _ _اوه، چه خشن! پرنيان لب هايش را به حالت غنچه درآرود و با ناز و غمزه لب زد: _ _ _من خشن دوست دارم. با آن‌که داشتم از خنده می‌ترکیدم، اما از ترس چهره‌ی درهم عبوس‌خان، لب فروبستم و سکوت کردم. با پایان ساعات درسی، زمان رخصتی فرا رسید و همه با شتاب از صنف بیرون زدند. هوسی و پرنیان با دیدن راننده‌هایشان، با من خداحافظی کردند و از مکتب خارج شدند. کم‌کم حیاط خالی می‌شد و شاگردان یکی‌یکی به خانه می‌رفتند. کنار درب خروجی مکتب، روي صندلي لم دادم، مثل قلدرهايي كه انگار دنيا زير پاي‌شان است. با خونسردي آدامسي از جيبم درآوردم و در دهانم گذاشتم؛ مزه‌اش شيرين بود، اما نه به اندازه حسي كه از تمرد در آن لحظه داشتم. مادرم هميشه مي‌گفت: «نهیر، کمی مثل دخترها رفتار کن! با ناز، با لطافت، نه این‌طور قلدر و یک‌دنده!» اما مگر می‌شد از من انتظار نداشت که خودم نباشم؟ من همان نهیری بودم که نه با ناز، که با اخم و لجبازی، جایم را در دنیا باز می‌کردم. در همان لحظه، استاد عبوس هم قصد رفتن کرد. هنگام گذر از مقابلم، نگاهی تیز و کوتاه به من انداخت؛ با دیدن او، پوقانه‌ای که از آدامس در دهانم درست کرده بودم با صدایی ترکید. وحشت‌زده سریع صاف نشستم، آدامس را قورت دادم و وانمود کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده. اما نگاه سرد و نافذش انگار همه چیز را دیده بود... عبوس خان، همان‌طور كه از مقابلم مي گذشت، لبخندی محو گوشه‌ی لبانش نشست، و با همان نگاه برق‌دار از در گذشت. متعجب به حرکاتش خیره مانده بودم که صدای نگهبان بلند شد: ـ «دختر خانم، راننده‌ات آمد.» از جا بلند شدم، بکس مکتبم را روی شانه جابه‌جا کردم و از مکتب بیرون زدم. سوار موتر شدم ودر صندلی عقب جلوس كردم. راننده، بی‌آنکه نگاهی بیندازد یا حرفی بزند، آرام ماشین را به حرکت درآورد. نگاهم را به سمت پنجره گرداندم. دلم می‌خواست شیشه را پایین بکشم و بگذارم نسیم غروب صورتم را نوازش دهد... شیشه را به‌آرامی پایین کشیدم و نسیم خنک عصرگاهی به صورتم وزید، گویی دست نوازشی از دل آسمان بر گونه‌هایم نشست. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم... انگار فقط همین باد بود که می‌فهمید درونم چقدر آشفته و خسته‌ است. می‌خواستم برای لحظاتی کوتاه، حس رها بودن را تجربه کنم؛ بی‌قید، بی‌مرز، بی‌هیچ بند و زنجیری... همچون پرنده‌ای که برای اولین‌بار از قفس پَر می‌کشد، فقط باد بود و من... و آرزوی پرواز. راننده با نرمی گفت: _ _ _نهیر خانم، اگر این بار آقا بفهمند که دوباره در جاده شیشه را پایین کشیدید، حتما من را از کار خواهند برکنار کرد. چشمانم را در حدقه دور دادم و با لب‌هایی آویزان، بی‌حوصله شیشه را بالا کشیدم. مگر چه اشکالی داشت؟ فقط می‌خواستم کمی آزاد باشم، باد به صورتم بخورد و دل‌ام سبک شود. نه بار سنگین حرف مردم، نه قید و بندهای خانواده... فقط یک لحظه راحتی، همین. چه زندگی غم‌انگیزی داشتم... در خانواده‌ای به دنیا آمده بودم که تنها معیارشان، اسم و رسم و دارایی بود. نه دل، نه رؤیا، نه آزادی... با توقف ناگهانی ماشین، از خلسه‌ی خیال‌هایم بیرون کشیده شدم. ماشین جلوی خانه‌ای ایستاد که به زبان مردم، «کاخ سفید سلطانزاده‌ها» نامیده می‌شد. نگهبانان در را گشودند و موتر وارد منزل شد. خوب... به این کاخ خوش آمدید؛ خانه‌ای که از درون بیشتر شبیه زندان است. بکس را گرفتم و بی‌درنگ از ماشین پیاده شدم. چون ساعت سه عصر از مکتب رخصت می‌شدم، در خانه همه در آن وقت خواب بودند. خوشبختانه هنگام ورودم با هیچ‌یک از آن‌ها روبرو نمی‌شدم. به سوی اتاقم قدم برداشتم، جایی که آرامش کمی نصیبم می‌شد و می‌توانستم از تمام دنیای بیرون دور شوم. در را باز کردم و نور ملایم خورشید که از پنجره به داخل می‌تابید، فضای اتاق را گرم کرده بود. لباسی راحت پوشیدم و روی تخت افتادم، در دل به این فکر می‌کردم که شاید روزی عشق واقعی هم به زندگی‌ام سر بزند...

باد اورده را باد میبرد ان دیوانه هوش از ما میبرد دیوانه چو دیوانه بیند خوشش اید دل دیوانه را همچو دیوانه میبرد #غایب_نویس 🖋

الا ای دلبر کابل کجایی ز هجرت جانم رسید بر لب کجایی کجایی با دوری ما در چه حالی در چه جالی در چه جایی تو کجایی ..
❤️‍🔥🕊🤭برای دوشیزه سادات عزیزم
#غایب_نویس🖋

لاحو ولا .. من را چی به قاتل شدن 😒 فقط. میخاهم بفهم کی است دست نویش زیبا قشنگ را نوشته چون خوشم امده .. گپ را کج نبر 🫤😊

نخیر😐 نمیخایم قاتل شوی😂

این را هرکسی نوشته خود را نمایان بکند چه زیبا نوشته 😊 میخواهم بیبینمش کسی را که این متن زیبا را نوشته 🙂

حالی ای چقسمش است!😐
حالی ای چقسمش است!😐