449
订阅者
-124 小时
+67 天
-730 天
帖子存档
Repost from N/a
چنان خسته ام که میخاهم به دیوار تکیه داده چشم باز نکنم
ولی هنوز باید از امتحان کامیاب شوم امتحان امتحان
دنیا را عشق نگه داشته است؛ نه عشق های بزرگ و پر سر و صدا،بلکه مهرهای کوچک،نگاههای آرام،و لحظههایی که انسان بیهیچ توقعی برای دیگری خیر میخواهد.آدمی که در دلش سپاسگزاری میکارد،در جانش روشنایی جمع میشود. جهان تاریک نیست؛فقط گاهی کافی است شمع کوچکی از مهربانی روشن کنیم تا همه چیز دوباره دیده شود.
به گمان من این ارزش قائل شدن برای خود است چون هر اهل و نا اهل حق این را ندارد تا مرا تو خطاب کند و یا بقیه الفاظ مفرد بکار برد!
دقیق شناختید بیش از حد حساسم در این یکی مورد!
مادرش به او یاد داد که همه را شما خطاب کند، چون معتقد بود "تو گفتن" زمینهساز سلطهٔ دیگران بر ماست. به او گفته بود "شما" اولین سد امنیت در زندگی است.
ای توصیف ها ره از دل و گرده تان جور میکنین یا تنها مه بیچاره ازی گپا محروم هستم😔🤣
وقتی احساسات خاموش میشوند،
دیگر شادی طعم ندارد و غم معنایی ندارد،
چهرهها شبیه هم میشوند و کلمات رنگباختهاند،
انگار قلب از خیانت خسته شده و توان تپیدن را از دست داده است.
در میان مردم راه میروی، زندگی را تظاهر میکنی،
اما چیزی در درونت خاموش، ساکن و بیحرکت است.
سعی میکنی خوشحال شوی، گریه کنی، چیزی شبیه انسان بودن را احساس کنی،
اما به دیواری ساکت در درونت برخورد میکنی،
که به تو یادآوری میکند هر آنچه در تو زنده بود... برای همیشه خوابیده است.
آری خاموش شدن احساسات بد است و زجر دهنده...!
