434
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-330 天
帖子存档
اگر بازنگشتی...
به دریا خواهم گفت که مرا ببرد،
به ماهیها خواهم سپرد که نامهام را برسانند،
به مرجانهای خسته خواهم گفت
که دلتنگیام را برایت حک کنند
بر دیوارهای ته دریا...
من آن مردِ غرقشدهام
که نام تو را
تا واپسین نفس فریاد زد...
من آن واژهام که هرگز
به زبانت نرسید
اما همیشه در دل تو بود...
اگر دوستداشتن گناه است،
من بزرگترین گنهکارِ این جهانم...
و اگر عشق، شکنجه است،
پس تو جلادِ نرمی هستی
که من با لبخند،
به دستانش تسلیمم...
#_نزار قبانی
رسالة من تحت الماء
نامهای از زیر آب
ترجمه بخشی از آن:
"اگر میدانستی چقدر دوستت دارم،
بر من رحم میکردی...
اگر میدانستی چقدر چشمهایت را میخواهم
تو را با اشکهایم نمیسوزاندم...
اگر میدانستی چقدر میان ما درد است
دستت را بر قلبم میگذاشتی
و میفهمیدی که من...
هنوز زندهام تنها برای دیدنت."
رتبه میخواهی چو خورشید از خلایق دورباش
سایه از همراهی مردم به خاک افتاده است.
- صائب تبریزی
اگر آن دخت پشتون به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
اگر حافظ تو می دیدی جمال دختر تاجک
برایش هدیه میکردی تمام روی دنیا را...
تــو را مولانا سروده،
شجریان خوانده،
مشکاتیان نواخته،
فرشچیان کشیده و شاملو نوشته است🩵:)
یک افسانه ژاپنی میگه:
اینایی که بیشتر عمرشون تنها و سینگلن تو زندگی قبلی پارتنرشون از بس عاشق بوده که دعا کرده فقط مال خودش بمونه
- فعلا به این دل خوش باشید تا بعد.
من پول میخواهم
وقتی پول داشته باشم آنوقت یک آدم متشخص خواهم بود.
همین پول کثیف و نفرتانگیز حتی استعدادهای انسان را شکوفا میکند و تا آخر دنیا هم این قاعده پابرجا خواهد بود.
- ابله | فئودور داستایوفسکی
میدانی چه ترسناک است؟
نه تاریکی، نه سکوت…
بلکه وقتی میان دو دنیا گیر میمانی، جایی که نه خواب تو را میبرد، نه بیداری نجاتت میدهد.
سه شب است که حس میکنم کسی مرا میبیند، اما من او را نمیبینم…
انگار سایهای پشت سایهها، صدایی پشت صداها، آهسته در گوشم نجوا میکند، اما واژههایش نامفهوم است…
نه دیوانهام، نه خیالپرداز. فقط حس میکنم چیزی درست نیست.
گاهی از خودم میپرسم:
"آیا این فقط اضطراب است؟ یا شاید در پس این کابوسهای زنده، دستی در کار است؟"
چشمانم، وقتی نیمهباز میمانند، میبینند چیزهایی را که بسته نمیبینند.
دلم آرام نمیگیرد، حتی وقتی دعا میخوانم، حتی وقتی آب زمزم کنار بالشم است.
من، نه آنقدر ضعیفم که به توهمات دل ببندم،
نه آنقدر قویام که بیاعتنا از کنارشان بگذرم…
فقط چیز های که اتفاق می افتد مثل همین سه شب که پشت سر هم امده میرود با دستان لرزان پر از ترس دستانم مینویسم، هنگام نوشتن این لرزید و الان هم میلرزید چون تنها راهیست که ترسهایم را رام میکند
شب_دوم
#بیداری_در_سکوت
#قلب_در_میان_دو_جهان
#_بانو بی نشان
#ارسالی_شما
Repost from ابتهاجِ ابد
وطنم،
من تو را در تو جستجو میکنم
و جز چینهای دستانت را
بر پیشانیها نمیبینم.
وطنم!
آیا در ویرانهها
روزنی باز خواهی کرد؟
