434
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-330 天
帖子存档
بدون مقدمه و با واژه های که بلدم نویسیدم:
وقتی که خورشید طلوع میکند، مردم فکر میکنند که زیبا ترین صبح پدیدار شدن خورشید و تابان شدن روز است،
اما من مخالف این سطر هستم .....
قشنگ ترین صبحگاه شنیدن و دید زدن آن پیغام ساده است که برترین حس ناب را در وجودم به ارمغان میآورد .
سعود بزرگ من روبرو شدن با تو است که افسار تصورات و تفکرات من را به دست گرفته، و مانع تنهایی مبهم زندهگی من میشود؛
شاید این ها خیالات بیش نباشد . . .
اما لمحه به لحضه اش در تاریخ قبلم پایدار خواهد ماند،
شاید نتوانم بیان آنچه که ساده است را به زبان بیاورم،
اما در خفا بیشتر از تو میگویم،
و با اسم های قشنگی تو را نامگذاری میکنم،
پس این است رسم دخترانه گی .
در خلوت خود آزاد ترین کسی اند که می اندیشند ؛
گاهی میسوزند، گاهی عشق میورزند، گاهی خوشحال و گهی غمگین .
پس درک مان از رسوم عشق خیلی بالا است شاید به مرور زمان عادت کنیم،
اما مفهموم و درک عمیق تر از دیده و شنیده های مان میگیریم
شاید بیان محبت از طرف مان کم و بیش باشد
اما تحلیل که از آن برداشت میکنیم خیلی زیبنده و پاینده است
و من فهم بزرگی از تو گرفتم،
تو تنها و کمیاب ترین مرد سرنوشت من بودی و پسران امروزی
مردانهگی، شرف، عزت، احترام، را باید از رفتار و کردار تو بیاموزند
چون زمره این روزگار را از زیر نظر گذارندم
چیزی بیش نبودند،
غرور، تکبر، شهوت، سو استفاده جویی از دختران مظلوم و ساده دل را افتخار دانستند،
اما در تو ذره یی یکی از این صفات کثیف و ذلیل را مشاهده ننمودم،
این تو بودی که توانست قلب سنگ و بی روح مه را به الماس درخشان به سر بیاورد،
فی الحال حس میکنم خوشبخت ترین فرد روی زمین منم ،
کسی را به پهلویم دارم که ارزش هزار دنیا را تقدیمش میکنم.......
پس اولین و الاخير حب من تو خواهی ماند .
این را برای کسی که قرار است در زندهگیم بیاید نوشتم
پس نظر شما را خواهانم🙌🏻
🥀
شبی حیران و سرگردان، ز کوی تو گذر کردم
پریشان حال و بی سامان، شبم را با تو سر کردم
نشستم درب آن خانه، که روزی ساکنش بودی
شبی دلگیر وابری که، به یاد تو سحر کردم
چه حالی بهتر از این حال، میان کوچه ی معشوق
چه دردی که نگفتم من، چه چشمانی که تر کردم
سرم را تکیه بر دیوار، نگاه خسته ام پُر خواب
نفهمیدم چه بر من شد، به رویایت سفر کردم
شنیدم من صدایی را، گمان کردم تو برگشتی
ببین با من چه کردی تو، که خود را در به در کردم
#شاعر؟
#ارسالی_رحمانی
عادت کردهام،به خاموشی درد،به تنهایی بیانتها،به بغضهایی که میان گلو جا خوش کردهاند و راه گریه را بلد نیستند،به دلگیریِ شبهایی که جز خدا کسی صدایم را نمیشنود،به لبخندهایی که نقاباند،به نگاهی که با هزار حرف،خاموش است.عادت کردهام به بیپناهی در میان شلوغی آدمها،به نبودن کسانی که باید میبودند،به خیانت دوستانی که روزی پناه بودند،به تحمل حرفهایی که نباید میشنیدم،به وانمود کردنِ خوب بودن،در حالی که درونم، ویرانهای خاموش است.عادت کردهام،به نداشتن،به نرسیدن،به نشستن در ایستگاههایی که قطارش هرگز نمیرسد...به صدای قدمهایی که دور میشوند، نه نزدیک.عادت کردهام به نقش بازی کردن،که انگار هیچ چیز مهم نیست،که انگار دلتنگی،مهمان همیشگی این دل نبوده...که انگار زخمها درمان شدهاند،درونم یک جهان حرف نگفته است،یک مشت سؤال بیجواب،و حسرتهایی که هر شب بیصدا گریه میکنند.آدمها میآیند و میروند،اما هیچکس نمیپرسد:"تو واقعاً خوبی؟"و من همیشه میگویم: "آره، خوبم!"در حالی که دلم فریاد میزند: "خستهام، خیلی!"و من هر شب در همان خلوتِ همیشگی،با دلی خسته، آهسته زمزمه میکنم:
"خدایا، فقط تو میدانی چه میگذرد…"
روش.._نوشت
https://t.me/HarfChatBot?start=eb26f59ede5d
دیققق آوردم 😕👩🦯
متنی شعری هر چی دارید بفرستید
این متن خیلی به دلم نشست
واقعاً که حق است
همین حالا خیلی پشیمان شدم از اسم های که بالای ديگران گذاشتم
حس میکنم ارزشش را نداشتند!
بعد از این باید متوجه باشم!
حضرت یار!😅
نمیدانم
اون غرق خود و من غرق خودم هستم
دیگر اون صميميت قبلاً ها نمانده.
سخن حقتلخ است اما بیایید قبول کنیم بعضی از آدم ها لیاقت اسم های مستعاری که برایشان گذاشتيم را نداشتند.
Repost from N/a
گاهی با خودم میگم، چه میشد اگر دیگران هم مانند خودم یکم درک بیشتر میداشتند؟!
#عالم_افکارم
دلم میخواست روی پیشانیام
بنویسم لطفاً از من انتظار نداشته
باشید همیشه مهربان و آرام و با حوصله
و کمککننده باشم، اوقاتی هست که
من متنفر و سرد و خستهام و دوست
ندارم حتی کسی تصادفی نام مرا
صدا کند.
