453
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+430 天
帖子存档
دوستا، امروز خانه سادات رفته بودم. همین که از خانهشان آمدم، هم گلون مه درد گرفت هم سر مه 💔
حالی پیشتر آمده میگه (خو کم میخوردی)
ای بیشرف شیشته لقمه های مره حساب کده😑😂
ممنونت یک جهان پشتون عزیزممممم.
🫂💘
آنچه را که برای من خواستی هزار چند اش را دوباره برای خودت خواهانم از الله.
Repost from N/a
گاهی هم؛
دستانم میگریند،
پاهایم میگریند،
قلبم میگرید،
مغزم میگرید،
اما چشمانم دیگر توانی ندارند...!
«زن بودن و نوشتن، مثل قدمزدن با پاهای برهنه روی زمینِ داغ تاریخ است؛ باید سوخت،تا نوشت.»
مطمئن باش يک قدم تو را با سه قدم جبران میكنم، حالا چه دور شدن باشد چه نزدیک شدن.
Repost from N/a
فقط میخواهم بخوانم، شاید میخوانم که میخواهم آنچه دوست دارم بنویسم را یکی دیگر نوشته باشد.
