qué será será
前往频道在 Telegram
549
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-530 天
帖子存档
به این میگن تکرار اجباری (repetition compulsion)؛ یعنی ناخودآگاه، شرایطی شبیه گذشته رو دوباره خلق میکنه، بلکه اینبار بتونه نتیجه متفاوتی بگیره. پس اگه احساس کردی همیشه روابطت الگوهای تکراری دارن و جذب یک (تیپ خاص) از آدمها میشی، شاید وقتشه یکم عمیقتر نگاه کنی. شاید اون آدمها فقط پیامآور چیزی درونی هستن که هنوز منتظر دیده شدن و درمان شدنه.
ما هیچکس رو (تصادفی) ملاقات نمیکنیم. همه آدمهایی که وارد زندگیمون میشن، در واقع انعکاسی از چیزیه که در ناخودآگاه ما وجود داره؛ میتونه زخمی، نیازی و یا الگویی از گذشته باشه. وقتی به کسی جذب میشیم، خیلی وقت ها فکر میکنیم این کشش فقط به خاطر ویژگیهای ظاهری یا شخصیتی طرف مقابله اما واقعیت اینه که روان ما داره تلاش میکنه چیزی رو بازسازی یا حلوفصل کنه. مثلا ممکنه کسی رو انتخاب کنیم که ناخودآگاه شبیه یکی از والدینمونه، تا شاید بتونیم قصهی ناتموم اون رابطه رو جور دیگهای تموم کنیم.
ما هیچکس را به طور تصادفی انتخاب نمیکنیم، بلکه ما فقط با کسانی ملاقات میکنیم که از قبل در ناخودآگاه ما حضور داشتهاند.
اگر بتوانم دلی را از شکستن باز دارم، بیهوده نزیستهام. اگر بتوانم رنجی را بکاهم، دردی را مرهم نهم یا مرغکی رنجور را به آشیانه باز آورم، حاشا، حاشا که بیهوده نزیستهام.
وقتی جهان خاموش است، و انسان به درون خود فریاد میزند، پاسخی نمیآید. این همان پوچی است. اما رسالت انسان در برابر این پوچی، تسلیم نیست، بلکه شوریدن است. همچون سیزیف، که هر بار سنگ را به بالا میبرد و هر بار دوباره سقوط میکنداما لبخند میزند؛ زیرا خود، سرنوشت خویش را پذیرفته و آن را معنا داده. این انسان پوچ، شورش میکند بیهیچ امیدی اما با شرافت. این است رسالت.
رسالت تو، نه تقلید از دیگران است و نه تطبیق با جامعه. تو برای آن آفریده نشدهای که سایه باشی. در اعماق وجود تو، صدایی هست که حقیقت تو را میداند. هر بار که به آن گوش میدهی، خودت را میآفرینی. در خودت باقی بمان، هرچند همهچیز تو را به تقلید فرا میخوانند. زیرا این جهان، فقط زمانی به تو تعظیم میکند، که تو جرأت کنی، خودت باشی. رسالت تو این نیست که زندگی دیگری را تکرار کنی، بلکه آن است که حقیقت وجودت را با شجاعت، و بیعذرخواهی، زندگی کنی.
تو سراسر در جستجوی خویشی، اما چه مییابی جز نقشهایی که ذهن تو بر پردهی خیال میافکند؟ گاه خویش را جسم میپنداری، گاه اندیشه و گاه خاطرهای که در گذشته جا مانده است. اما اینها هیچیک تو نیستند. تو آن بینامی هستی که پیش از اندیشهها و صورتها وجود داشت و پس از آنها نیز باقی خواهد ماند. تو قطرهای نیستی که به دریا میپیوندد تو خود دریایی که لحظهای در قالب قطره ظاهر شده است.
من اینجا ایستادهام، نفس میکشم، زندهام. و برای اولین بار، فکر میکنم که شاید زندگی واقعاً ارزش زندگی کردن را داشته باشد،چراغهای شهر در دوردست میدرخشند. موسیقی در گوشم پخش میشود. باد از لابهلای انگشتانم عبور میکند. و در آن لحظه، قسم میخورم که ما بینهایت بودیم.
