شایدفرداخودکشیکردم.
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شایدفرداخودکشیکردم. 的分析概览
频道 شایدفرداخودکشیکردم. (@ikilmyself) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 10 282 名订阅者,在 技术与应用 类别中位列第 11 435,并在 伊朗 地区排名第 30 140 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 10 282 名订阅者。
根据 17 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -703,过去 24 小时变化为 -15,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.17%。内容发布后 24 小时内通常能获得 N/A% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 0 次浏览,首日通常累积 0 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 18 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 技术与应用 类别中的关键影响点。
10 282
订阅者
-1524 小时
-1407 天
-70330 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '260
在4个频道中
八月 '260
在3个频道中
Get PRO
七月 '26
+21
在11个频道中
Get PRO
六月 '26
+38
在6个频道中
Get PRO
五月 '26
+17
在6个频道中
Get PRO
四月 '26
+8
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+3
在1个频道中
Get PRO
二月 '26
+118
在51个频道中
Get PRO
一月 '26
+14
在14个频道中
Get PRO
十二月 '25
+20
在32个频道中
Get PRO
十一月 '25
+43
在39个频道中
Get PRO
十月 '25
+36
在57个频道中
Get PRO
九月 '25
+3 357
在154个频道中
Get PRO
八月 '25
+10 268
在173个频道中
Get PRO
七月 '25
+4 694
在113个频道中
Get PRO
六月 '25
+3 703
在101个频道中
Get PRO
五月 '25
+3 964
在90个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 18 九月 | 0 | |||
| 17 九月 | 0 | |||
| 16 九月 | 0 | |||
| 15 九月 | 0 | |||
| 14 九月 | 0 | |||
| 13 九月 | 0 | |||
| 12 九月 | 0 | |||
| 11 九月 | 0 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | 0 | |||
| 08 九月 | 0 | |||
| 07 九月 | 0 | |||
| 06 九月 | 0 | |||
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | 0 | |||
| 01 九月 | 0 |
频道帖子
| 2 | موقعیت :
بعد از خوندن خاطرات سمی دخترا از خواستگار مذهبیشون:
@khatereh | 57 |
| 3 | ناصر آقا راننده اسنپ بود و چند دفعه ای باهاش برا خریدو کارهای دیگم بیرون رفته بودم و بهش اعتماد کردم.
تا اینکه یه روز دخترم نفس که 16سالشه خواست از خونمون خیابون طبرسی(مشهد)بره موجهای آبی زنگ زدم به ناصر آقا اگه زحمتی نیست نفس رو برسونید موج های آبی،بعد نیم ساعت نفس با ناصر آقا رفت سمت موج های آبی،ساعت نه شب بود زنگ زدم به نفس گوشیش در دسترس نبود خیلی نگرانش شده بودم،ساعت دوازده شب نفس پیام داد که مامان یه چیزی بهت میگم نگران نشی و به باباهم چیزی نگی،گفتم دختر خبر مرگت معلوم هست کجایی؟گفت مامان من...... ادامه داستان | 1 |
| 4 | صلام دخترم ۱۹سالمه
اعتراف میکنم وقتی هفت هشت ساله بودم داییم ک خودش اونموقع دوتا بچه داشت هرموقع من خونه تنها میشدم میومد خونه پیشم و خودشو... منم نمیفهمیدم منظورشو .....
یادمه بعد چندبار ک اینکارو کرد یه بار ک داشتم تو اتاقم درس میخوندم اومد تو اتاقم و ... ادامه اعتراف | 1 |
| 5 | #اعتراف
خونه نامزدم بودم شب بخیر گفتیم ورفتیم
تو اتاق.نامزدم عادت داره شبا کلا لخت میخوابه..منم لباسامو دراورده بودم و زیرپتو خزیدم هنوز به دیقه نکشید…😐🔞مشاهده اعتراف | 43 |
| 6 | سلام دخترم ۲۱ سالمه جثه ی ریزی دارم دیشب داشتمبا اسنپ میرفتم خونه دوست پسرم که یهو راننده اسنپ... | 43 |
| 7 | اعتراف میکنم یه بار نود اشتباهی دادم به استادم بعدش...
مشاهده ادامه اعتراف | 43 |
| 8 | دخترا وقتی میرن لیزر....
مشاهده اعتراف | 69 |
| 9 | اعترافات سمی یه ملت اینجاست.😂
@Eteraf | 69 |
| 10 | رفتم خونه دوسپسرم برا کارای خاکبرسری همینکه وارد شدم سر مانتوم دعوامون شد در حدی بالا گرف که..
ادامه ی داستان | 1 |
| 11 | از اسنپ که اومدم پیاده بشم بره خونه نامزدم از بس شلوارم تنگ بود...
مشاهده خاطره... | 1 |
| 12 | شوهرم اصرار که یه شب برم خونشون بمونم ولی بابام اجازه نمیداد خلاصه بعد چندماه به سختی راضی شد بمونم
کنارهم خواب بودیم که 😂😂😂
مشاهده خاطره... | 39 |
| 13 | خاطره استفاده از اسنپ ؛ | 33 |
| 14 | خاطرات اولین جلسه لیزر: | 30 |
| 15 | خاطرات خواستگار سمی: | 56 |
| 16 | یه شب شوهرم رفت مادرشو برسونه تالار، عروسی دعوت بود بعد چون تالار دور بود گفت فرانک دیگه نمیام خونه میمونم همونجا تا ساعت ۱۱ برمیگردم، گفتم باشه یه کاسه تخمه برداشتمو جلوی تلویزیون لم دادمو همونجا تو حال خوابم برد🥱
دقیقا ساعت ۱۱ صدای چرخیدن کلید درو شنیدم بیدار شدم بعد همسرمو دیدم از پشت شیشه در نگام میکنه و یه لبخندی میزد که همه دندوناش معلوم بود،!!!
منم دیگه پا نشدم گفتم الان میاد تو دوباره گرفتم خوابیدم، بعدش که داشت چشمام گرم میشد یدفعه یادم افتاد که...😱
مشاهده خاطره | 61 |
| 17 | رفقا از الان به بعد من فقط شوهر مذهبی میخاممممم
حوصله ندارم توضیح بدم چرا خودتون خاطرات بخونین میفهمین :
@khatereh | 98 |
| 18 | چرا یه پسر مذهبی باید انقدر حشری باشه 😐😐😐 | 99 |
| 19 | موقعیت :
بعد از خوندن خاطرات سمی دخترا از خواستگار مذهبیشون:
@khatereh | 102 |
| 20 | ناصر آقا راننده اسنپ بود و چند دفعه ای باهاش برا خریدو کارهای دیگم بیرون رفته بودم و بهش اعتماد کردم.
تا اینکه یه روز دخترم نفس که 16سالشه خواست از خونمون خیابون طبرسی(مشهد)بره موجهای آبی زنگ زدم به ناصر آقا اگه زحمتی نیست نفس رو برسونید موج های آبی،بعد نیم ساعت نفس با ناصر آقا رفت سمت موج های آبی،ساعت نه شب بود زنگ زدم به نفس گوشیش در دسترس نبود خیلی نگرانش شده بودم،ساعت دوازده شب نفس پیام داد که مامان یه چیزی بهت میگم نگران نشی و به باباهم چیزی نگی،گفتم دختر خبر مرگت معلوم هست کجایی؟گفت مامان من...... ادامه داستان | 1 |
