71
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
Repost from t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ
«سلام! به Numberphile خوش آمدید!»
چهره یک مغولسیما با لبولوچه آویزان خیسعرق بر صفحه ظاهر میشود...
«امروز میخواییم راجع به عدد پنج صحبت کنیم!»
عددپرست لبخندی به گرمای صد خورشید از خود منتشر میکند. پیشانیاش آبشاری از عرق را بر چانهاش روانه میسازد. با خجستگی عدد پنج را روی کاغذ مینویسد و برای ایجاد ارتباط نئوفیثاغورثی/نئوافلاطونی این عدد با هستیشناسی چنین جمله بیمعنایی را ادا میکند:
«نکته اعجاببرانگیز راجع به این عدد این هست که عدد ۵ بخشی از وجود خود شماست!»
دوربین بر سیمای مغولسیما زوم میکند.
«همانطور که میبینید من ۵تا انگشت دارم.»
یک دانه اشک درخشان از چشمش میغلتد.
«اگر عدد ۵ نبود من حتما خودکشی میکردم.»
جوری به دوربین نگاه میکند که انگار غایت خلقت را کشف کرده است. با صدای لرزان پر از شوقش میگوید:
«بدون عدد ۵ ما نمیتونستیم تا عدد ۶ بشماریم!»
شروع به گریه کردن میکند.
Repost from t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ
اگر راجع به Computerphile چیزی نمیدونید بهتون پیشنهاد میکنم حتما چکش کنید (خصوصا اگر اهل برنامهنویسی هستید)
اما اصلا پیشنهاد نمیکنم که پروژه خواهرش یعنی Numberphile رو دنبال کنید چرا که نردیترین کاریه که میتونید تو عمرتون انجام بدید. کلا نظریه اعداد به نظرم بعد از پوزیت*یوسم منطقی از اوتیستیکیترین ابداعات بشره. یه مشت نره خر میانسال میان راجع به این که چطور فلان عدد اول باعث میشه به ارگاسم برسن صحبت میکنن.
«چگونه امکان دارد چنین عشق و تنفر، چنین لطافت و خشونت، چنین محبت و خصومت، چنین ازخودگذشتگی و خودخواهی، چنین رستگاری و تباهی و چنین زیبایی و وحشتی بهطرز مسالمتآمیزی شانه به شانهی یکدیگر زندگی کنند؟ اما قاچاقچی به عنوان فرزند همان طبیعتی که در آن واحد میزبان هیولاهای قارچیِ تهوعآور و زرافههای مسرتبخش بود، سمبل این دوگانگی غیرقابلهضم بود.»
«دخترک باروتی بود که برای شلیک گلولهها منفجر میشد، دخترک بازویی بود که برای پرتاب چماقها منقبض میشد، دخترک تکهشیشهای بود که مزهی تلخش را در عمق گلوها پخش میکرد. شاید حتی قربانیان قاچاقچی هم چهرهی دخترک را در لحظهی مرگشان روی سطح آینهای تخم چشمان قاتلشان میدیدند. شاید آخرین فکری که سریعتر از در رفتن جان از کالبدشان، از ذهنشان عبور میکرد، این بود که چرا چنین چهرهی زیبایی در حدقهی چشمان چنین مصیبتِ تنومندِ مرگباری نقش بسته است.»
«فریدریش نیچه میگوید: «آنهایی که چرای زندگی کردنشان را میدانند، میتوانند تقریبا هر چگونهای را تحمل کنند». دخترک چهارده سالهای که مرد میانسال وظیفهی قاچاق کردن او از این سوی کشور به آنسوی کشور را برعهده داشت، «چرا»ی او بود؛ صورت آفتابسوختهی ککمکی ظریف دخترک با آن چشمان سبز روشنِ نافذ و جای زخمی که ابروی راستش را به دو نیم تقسیم کرده بود، جلوی چشمانش ظاهر میشد؛ هر باری که کشیدن ماشهی تفنگش به متوقف کردن سایهای دونده منجر میشد، هر بار که پرتاب چماقِ تقویتشدهاش با تیغههای قیچی، به شکافتن جمجمهی مهاجمی منجر میشد، هر بار که گُر گرفتنِ دستهجمعی آنها با الکل زلالِ شعلهور کوکتل مولوتوف، گناهانشان را پیش از مرگ در جهنمی فشردهشده در یک بطری پاک میکرد، هر بار که قلادهی گلهی ساچمههای شاتگانش را برای غیرقابلشناسایی کردن چهرهی مردمان بیاسم و رسمِ آخرالزمان باز میکرد، چهرهی دخترک را جلوی روی خودش میدید. هر وقت که در خلسهی خشونت فرو میرفت، چشمان محزون دخترک به او خیره شده بودند. مخصوصا وقتی که داشت شاهرگ سیارهی زمین را با تیغ جراحی پاره میکرد؛ در آن لحظه، چهرهی دخترک، بیهوش، در پوشش استریلشدهی بیمارستان، در جلوی چشمانش واضحتر از همیشه بود.»
کراهت و استحقار
فراست و استبصار
عجب جناسی (مطئن نیستم واقعا جناس حساب میشه یا نه)
ولی خب مثال نقض زیادی داره، تعداد زیادی از فیلدز مدالیستها IMO مدالیست بودن.
میشه ادعا هم کرد موفق شدن در مسابقات ریاضی موفقیت در ریسرچ رو تضمین نمیکنه
