71
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
فان فکت رندوم راجع به فاینمن، یک دختر داره که به فرزند خوندگی گرفتهاش. یک پسر هم داره که از ازدواج دومشه.
خیلی کم ازش صحبت میشه ولی خواهر فاینمن هم حتی فیزیکدان بوده. خواهرش یه جا صحبت میکنه میگه من گفتم میخوام فیزیکدان بشم، مادرم بهم گفته «ولی زنها نمیتونن دانشمند بشن. همه ماری کوری نیستن.»
https://youtu.be/GnSvy3nH7l0?si=6sAmvLeWHj48IaaU
البته تو متن اشاره کرده من بعد دو سال همچنان با کسی رابطه ندارم احتمالا مال دو سال بعد مرگشه. البته اهمیتی نداره.
۶ ساعت این «برترین بازی قرن😡» رو داشتم بازی میکردم تنها چیزی که تو بازی دیدم آنلاک کردن تاور بود.
البته خارج از شوخی حس میکنم من اشتباه بازیش میکردم، انقدر جهانش بزرگه گیج شدم. به علاوه با ۶ ساعت بازی کردن همچین بازی بزرگی نمیشه نظر درستی داد. انشاالله تابستان بعدی.
دیشب داشتم سعی میکردم بازیای که ۲۰۰ ساعته رو توی ۶ ساعت تموم کنم. چیزی نیست تاثیر نزدیک شدن به شروع درس خوندن برای کنکوره.
(😭😭😭😭😭😭😭)
Repost from امین هوشمند
«جغرافیای میانبودگی»
یا، clair-obscur چیست؟
در زبان فرانسه، اصطلاح clair-obscur به معنای «روشن–تاریک» چیزی فراتر از یک تکنیک نقاشی است؛ مفهومی است که به شیوهی دیدن جهان و تجربهی زیستن گره خورده است. این واژه در آغاز برای توصیف شگردی به کار میرفت که هنرمندانی چون کاراواجو و رامبرانت با آن چهرهها و صحنهها را در بازی شدیدی از نور و سایه مینشاندند. در این شیوه، نور دیگر فقط عامل روشنکردن نیست، بلکه نیرویی دراماتیک است که حقیقت را هم آشکار و هم پنهان میسازد.
اما در فرهنگ فرانسه، clair-obscur فراتر رفت و به نماد وضعیت انسان بدل شد؛ موجودی که همواره میان دو قطب متضاد در نوسان است. روشنایی و تاریکی در اینجا استعارهای از آگاهی و ناآگاهی، امید و هراس، یا حتی خیر و شر است. جهان هرگز بهتمامی شفاف و روشن نیست؛ همواره در پسِ روشنایی، سایهای هست که حقیقت را مبهم و رازآلود میسازد. به همین دلیل، فرانسویها از این اصطلاح نهتنها برای توصیف آثار هنری، بلکه برای اشاره به وضعیتهای انسانی و اخلاقی نیز استفاده میکنند.
ادبیات فرانسه پر است از این نگاه. نویسندگان رمانتیک و سمبولیست اغلب بافتی از clair-obscur میساختند تا نشان دهند که انسان میان رؤیا و واقعیت، یا میان میل و ترس، در تعلیقی دائمی بهسر میبرد. در سینما و هنر مدرن نیز این مفهوم راه یافت؛ فیلمهای اکسپرسیونیستی و موج نو با بازی سایه و نور، تضاد درونی شخصیتها را مجسم کردند.
مفهوم clair-obscur بیش از یک سبک تصویری است؛ یک استعارهی زیباییشناسانه–فلسفی است برای توضیح این حقیقت که زندگی همواره در مرزها شکل میگیرد. ما نه در روشنایی کامل و نه در تاریکی مطلق، بلکه در فضایی میان آن دو هستیم؛ جایی که معنا، زیبایی و ابهام، همزمان پدیدار میشوند.
@LinguistPen
Repost from N/a
18th & 19th century physicists naming things:
- ergodic; from greek ergon(work) + hedos(way)
- entropy; en(within) + tropē(transformation)
- Adiabatic; adiàbatos(impassable)
modern physicists naming things:
- BlAcKhOlE
- bIg BaNg
- sWaMpLaNd
یکی از دغدغههای همیشگی من این بود که من احساس «انسان» بودن بکنم. حالا این که منظور از انسان بودن چیه رو نمیدونم چطور دقیق انتقال بدم. شاید بتونم به عنوان احساس تعلق داشتن تعریفش کنم، ولی میبینم حتی این هم نمیتونه کامل انتقالش بده. چون نیاز به تعلق داشتن هم بخشی ازش بود. ولی همهاش نبود. شاید بهتره اینطوری بگمش؛ من تصویرها رو میدیدم ولی خودم رو درشون نه. منظور از تصویر هم یک ایده ذهنیه، و هم خود تصویر به معنای واقعی کلمه. من تصاویر بچه های همسن خودم رو میدیدم. با قد بلند، ظاهر مرتب و شیک، آدمهای دورشون در حال خندیدن و به هیچ وجه خودم رو درون این تصاویر نمیتونستم (و نمیتونم) ببینم. و این بهم حس انسان نبودن میداد، احساس غلط بودن و مشکل دار بودن. که خب احمقانه است، چون من یه انسانم. منم دو تا دست دارم و دوتا چشم و دو تا پا. ولی حس نمیکردم یه انسانم. بدیهیترین و عین حال سختترین پاسخ به این مشکل قبول کردنه. قبول کردن خودت و از بین بردن تصویر آرمانیای که از انسان بودن داری. قبول کردن کسی که هستی و باور به این که تو هم انسانی، دارای یک بدنی و در دنیا وجود داری و از همه مهمتر، خودت رو دوست داشته باشی و برای خودت ارزش قائل بشی. من فکر میکردم تمام اینها رو رعایت میکنم، ولی کوچکترین یادآوری این موضوعات کافی بود تا برای چندین ساعت شروع کنم به خود خوری. حتی دیشب هم که یکم حالم بد شد بعد از مدتها دوباره وارد این فاز شدم، ولی خب سریع در اومدم.
ولی خب خیلی وقته دیگه این حس رو ندارم. وضعیت خیلی نامتعارفی و داغونی دارم. ولی احساس انسان بودن میکنم. اگر هم کامل به اون بلوغ نرسیدم، حداقل نسبت به قبل بهترم.
خلاصه که آدم باید خودش رو دوست باشه و از این حرفا.
