349
订阅者
-324 小时
-67 天
-1130 天
帖子存档
+1
شاید یروزی..توی یه دنیای دیگه... برای من شدی.
حالا که این نامه رو مینویسم سرم داره توی وجودم فریاد میزنه. اونها بهم میگن دیوونه شدم و تو خوب میدونی که نیستم. فقط نبض های لعنتیش داره مثل ناقوس مرگم توی سرم زده میشه. درست مثل همون شبی که بلند شدم و تو بغلم نبودی و سیگار میکشیدی...باید میدونستم برای چی میکشی.. آخه تو که اهل فکر کردن های یهویی نبودی.. یهویی خیره میشدی و ساکت نگاهم میکردی. میفهمیدم داری تحلیلم میکنی. خیره لب میزدی" خوشگلی "
از یه جا به بعد همین رو هم نگفتی. آخه، ما همو میفهمیدیم..نیازی نبود به گفتنش. فقط نمیدونم از کجا دیگه نگاهم کردی و لب نزدی. از کجا نگاهم کردی و شیفته نبودی. برق توی نگاهت پر کشید. اون شب که وسایلتو جمع کردی نبودنشونو دیدم. تیله های رنگی من...تیله های کهکشانی من دیگه ستاره ای نداشتن. اونها زودتر از زمانی که بفهمم...زودتر از زمانی که بتونم کنار بیام..با خاموش شدنشون دنیای منو هم سیاه کردن و من هم، با صدای ناقوس...مردم.
