𝒚𝒆𝒈𝒊 :) درباره
前往频道在 Telegram
بعد ما بارون میباره عطر آزادی پر میشه این خونه از رقص و گل و شادی :) برای معاشرت: t.me/HidenChat_Bot?start=152204407
显示更多367
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-2330 天
帖子存档
خانم اسنپیِ نازم "زن ایرونی" پلی کرده.
آقای ویگن نه تنها زن ایرونی تکه، هم بانمکه، هم کل خانواده ازش انتظار دارن، هم به طرز وحشتناکی خوشگله، هم دردمنده، هم جسوره، هم خستهست.
هم اصلاً ولش کن.
می نویسم " صبحِ شنبه" ولی نمیدونم این عکسو کی گرفتم. الانم دارم بدو بدو میکنم. دیروز و پریروز و پس پریروز هم داشتم بدو بدو میکردم. هی به خودم میگم اون استخون فَکِ لعنتیو شل کن. پاتو تکون نده. دیر برس. تو ترافیک بمون. درس نخونده برو سرکلاس. آروم راه برو.
رها کن. رها کن. رها کن.
وااااهایییی من پیاماتونو الان دیدم😭 ماچ بهتون😭❤️ کاش میشد همه باهم تیرامیسو بخوریم.
وای وای زن دیدی چی شد؟!
تیرامیسو هایی که دیشب با کلی خستگی درست کردم ببرم داشت یادم میرفت.
تا دمنوش درست کردم و عکس گرفتم دیدم وقت نمیشه کتاب بخونم. ناراحتم از اینکه فرصت کتاب خوندن ندارم.
۲۳ روز پیش داشتم به این فکر میکردم که کاش منم مثل علی عظیمی، مشکلم بخت بد و تلخی ایام و نون و آب و برق نبود. همه زندگی عین ماهی داشت از دستم لیز میخورد و حتی انرژی جمع کردن خورده هارو رو از روی زمین نداشتم. رفتم، اومدم، رزومه فرستادم. رفتم، اومدم، رزومه فرستادم... تا بالاخره شد.
رفتم سرکار. تو رویاهام هیچوقت این شغل رو تصور نمیکردم؛ اما صبح زود در حالی که موسیقی فرانسوی پخش میشد و پرتو ملایم خورشید فضای کافه رو روشن کرده بود، بوی نون های تازه رو استشمام کردم و دستم گرمی نون ها رو حس کرد، خوشحال بودم. از ته ته دلم خوشحال بودم.
تو این مدت کوتاه معنی زندگی بزرگسالی رو فهمیدم. با جون و دل کار کردم و انگار بجای ۲۰ روز، ۲ ماهه که سرکار میرم. موقعی که دلتنگ بودم، ناراحت و عصبی بودم هم به روی خودم نیاوردم. لبخند زدم و با آدما معاشرت کردم.
فهمیدم بیشترین اوقاتی که غم حمله میکنه بهت و هجمه میاره و خرِتو میگیره وقت بیکاریته. وگرنه اگه وقت سر خاروندن نداشته باشی غم غلط کرده به تو سر زده، کارا مگه مردن؟!
فهمیدم بعد یک روز جالب و ناز و محترم و کمر شکن تنها دوش با دمای آبی که به جهنمیان وعده داده شده و روتین پوستیای که بعدش فقط بگی " آخیش " و پوشیدن گشادترین لباست و عطر مورد علاقت و بوی خوب و آرامش و آرامش و آرامش برای من کافیه.
تو همه این روزا با تمام خستگی که داشتم و خوشحال بودم به این فکر میکردم که چندین هزار نفر که همسن و سال خودم بودن و حتی با استعداد تر از من بودن نتونستن خوشحالی هایی مثل این رو تجربه کنن چون فرصت نکردن و زندگی نکرده رفتن. میتونستن زندگی کنن، نفس بکشن، تجربه کنن، آدمها رو بغل بگیرن، عاشق بشن، با غمهای همین جا معنیِ ذوق رو بفهمن و... ولی حیف که در بین ما نیستن.
من هرگز نمیتونم فراموش کنم و ببخشم. و هرلحظه به تمام اتفاقات چند ماه گذشته فکر میکنم و تا مغزِ استخون سرمای اون دو شب رو حس میکنم.
امروز روز جهانی قهوه بود و منم بدون اغراق، بهترین قهوهی عمرمو خوردم 😭☕️
شاید فکر کنید توی یه کافهی خفن بود، ولی نه 😂
همکارم برام درست کرده بود و واقعاً انقدر خوب بود که هنوز مزهش زیر زبونمه. ترکیب قهوه، خامه صبحانه و سیروپ کارامل. وای همین الان بازم دلم خواست😭🤌🏻
کلاسم خیلی وقته شروع شده و اسنپ پنچر کرده. اولین تجربه کار و دانشگاهم عالی داره پیش میره. خدایا شکرت.
