2 954
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-2830 天
帖子存档
تاپ و باتم وقتی دبیرستانی بودن با هم دوست شدن و در دوران دانشگاه با هم ازدواج کردن اونا هر روز به مدیگه عشق می ورزیدن تا اینکه باتم متوجه شد تاپ خیلی بهش توجه نمیکنه و هر روز از عشقش کم میشه ولی دقیقا یه هفته بعد از دعوای بزرگشون ، باتم متوجه رفتار خیلی خوبی شد که تاپ باهاش داشت ولی مشکوک نشد چون بنظرش الان همسرش بیشتر بهش توجه میکنه اما یه شب وقتی کنار هم دراز کشیده بودن و نزدیک بود بخوابن گوشی باتم زنگ خورد، وقتی بلند شد متوجه شماره افسر پلیس شد که بهش میگه شوهرش دو روزه ناپدید شده وقتی اینو شنید گوش از دستش افتاد و برگشت وقتی تاپو با چهره ی نگران دید اروم زمزمه کرد
+اگه... دو روزه گمشده... پس این کیه که الان یه هفته کنارمه..تاپ خنده ای کرد و قبل اینکه اجازه صحبت به باتمو بده محکم دهنشو گرفت وقتی باتم بیهوش شد اروم ماسکو از صورتش در اورد و نیش هاش اروم اروم بلند شد
_متاسفانه خون شوهرت اصلا دل پذیر نبود اما من میخوام خون تو رو بخورم یه هفتس که دارم جلوی خودمو میگیرم ﹙🩸﹚ t.me/PixieHalllow ﹙#Gay﹚
Repost from N/a
با این دست؛ غم هایت را کنار خواهم زد
فنجانت خالی نخواهد ماند؛ چون نوشیدنی ات خواهم شد
با این شمع؛ چراغ راهت در تاریکی خواهم بود
و با این حلقه؛ میخوام که با من باشی
