ch
Feedback
‌ ‌ ‌ 𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐

‌ ‌ ‌ 𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐

关闭频道

  ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦  ` ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .

显示更多
2 954
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-2830 天
帖子存档
بریم سناریو بزاریم

فردا شیپ تایم بزاریممم

باتم دی‌جی اصلی کلابی بود که صاحبش برادر بزرگترش بود اون عاشق همه سبک های هنر های مدرن بود به جز نقاشی های گرافیتی که جای جای شهرو پر میکردن اما تاپ یه نوجوون شر بود که علاوه بر اسکیت سواری همراه دوستاش مشغول به انجام همونکاری بود که باتم ازش متنفر بود تاپ هرشب درست بعد از چند ساعت خوشگذرونی توی همون کلاب و دید زدن باتم روی دیوار بزرگ کلاب نقاشی میکشید که همه دیوار پر میکرد اما دقیقا فردای اون شب هیچ اثری از نقاشیش نبود این لجبازی بین تاپ و باتم تا مدت ها ادامه پیدا کرد و به جایی کشید که باتم تصمیم گرفت کارش تمام شب کنار بزاره تا فقط بفهمه کیه که باهاش سر لج برداشته و تونست مچ تاپ موقع اینکار بگیره و با عصبانیت سعی میکرد مانعش بشه اما تاپ با گفتن تنها یه جمله بهش فهموند دلیل تمام اون لجبازی ها چی بوده
ــ من نمیتونم نقاشی کشیدن رو کنار بزارم اما اگر تو بخوای میتونم به جاش سبکمو تغییر بدم، اونوقت همرو روی بدن بی‌نقصت که بوم مورد علاقمه میکشم
‌ ‌ ‌ t.me/PixieeHallow 〞#Gay
‌፥ 🍓 ˖ #Romance ,#Strife

‌ ‌ ‌ PIXIE–天使 ‌ ﹛#William ﹜ ‌.𝖼𝗈𝗆 .ᐟ
+1
‌ ‌ ‌ PIXIE–天使 ‌ ﹛#William ﹜ ‌.𝖼𝗈𝗆 .ᐟ

عکس و تکست و این داستانا

بچه ها کسی چنل کاپلی داره بهم بده؟ @PixieHalllowbot

بریم یه سناریو خوشگل دیگه بزاریم

فرداشب شیپ پارتی میزاریم

با ریکت بهش انرژی بدید

اولین کار نویسنده جدیده

باتم و تاپ برادرای ناتنی بودن که از ۷ سالگی باتم و ۱۲ سالگی تاپ کنار هم زندگی می‌کردن باتم بعد از ، از دست دادن پدرش اسیب روحی خیلی زیادی دیده بود و افسرده شده بود تا اینکه مادرش با رئیس شرکتش ازدواج میکنه و به خونه پدر تاپ نقل مکان می‌کنن. تاپ و باتم به خاطر اختلاف سنی شون ارتباط چندان خوبی با همدیگه نداشتن و یه طورایی از هم نفرت داشتن اما به ندرت کنار هم قرار می‌گرفتند و باهم وقت میگذروندن. اما تاپ از یه جای به بعد میدید که از باتم خوشش میاد،طرز راه رفتنش،لباس پوشیدنش،خندیدن و حرف زدنش همه چی براش عجیب بود و پیچیده شده بود. با این حال باتم هیچ تغييري حس نمیکرد و زندگی عادی خودشو با نفرت قدیمی پیش می‌برد تا جایی که تاپ نتونست بیشتر از این صبر کنه و اون شب که هیچکس خونه نبود و ساعت تقریبا از ۱ شب گذشته بود وارد آشپز‌خونه شد و باتم رو گیر انداخت و زیر گوشش لب زد:
تا عمر داری نمیزارم امشبو فراموش کنی
‌ ‌ ‌ t.me/PixieeHallow 〞#Gay
‌፥ 🪽 ˖ #Romance ,#Drama

‌ ‌ ‌ PIXIE–天使 ‌ ﹛ #Nabi ﹜ ‌.𝖼𝗈𝗆 .ᐟ
+1
‌ ‌ ‌ PIXIE–天使 ‌ ﹛ #Nabi ﹜ ‌.𝖼𝗈𝗆 .ᐟ

خب بریم سناریو بزاریم

کی شیپ‌ پارتی بزارم