2 954
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-2830 天
帖子存档
تاپ یه پسر جذاب و کمی مرموز، زیاد اهل خندیدن یا بروز احساسات نیست، ولی روی گردنش یه خالکوبی گل رز داره، دقیقا همون چیزی که همه رو گیج میکنه. اون یک خون آشام چند هزار ساله که بعد از مردن عشقش ، نماد اونو روی گردنش خالکوبی کرد ، یک رُز زنده که افراد دیگه چیزی جز یک نقش ساده نمیبیننش
باتم یه پسر جدی و مغروره که خیلیها فکر میکنن اهل رومانتیک بازی نیست، اما واقعیت اینه که عاشق گل رز عه . هر وقت میخواد فکر کنه یا آروم بشه میره سراغ گلخونهها
روزی که داشت گل های رز رو توی مغازه مرتب میکرد چشمش افتاد به تاپ و نگاهش روی طرح رز خشک موند ، انگار تلنگری به خاطراتش وارد شده بود ، همون لحظه طرح روی کردن تاپ شروع کرد درخشیدن و بوی گل رز های توی مغازه به قدری زیاد شد که نفس باتم رو سنگین تر کرد
تاپ توی بهت مونده بود ، هیچ کس نمیتونست زنده بودن خالکوبیشو ببینه جز یک نفر ، معشوقه اش که چند هزار سال پیش از بین رفته بود
باتم خیلی اروم و با تردید انگشتشو سمت خالکوبی تاپ دراز میکنه و به محض برخورد حس میکنه تپش قلبش با تاپ یکی شده و نجوایی از سمت خالکوبی تو سرش اکو میشه
- اون هم خون توست. اون زخمیِ توست. اون ادامه توست
انگار خالکوبی روی گردن تاپ دیگه یک نقش نبود، بلکه با هر نگاه زندهتر میشد.
و هر دو فهمیدن عشقشون همون رُز جاودانه است که حتی مرگ هم نتونست خاموشش کنه
t.me/PixieeHallow 〞#Gay
፥ 🥀 ˖ #Romance ,#Vampire
Repost from N/a
ترکیبی خطرناک از قدرت و تسلیم، پنهان در سایههای صندلی عقب.
عجیبه چهار پنج نفر باهم سناریو تاپ با تاپ میخوان
باید بزارمش تو الویت درخواستی ها
تاپ از همون بچگی میدونست زندگی آسونی نداره. توی یه خانوادهی فقیر بزرگ شده بود، اونقدر مشکلات مالی داشتن که مجبور شد درسشو ول کنه. به جای دانشگاه رفت دنبال کار؛ از کارگری و شاگردی گرفته تا هرچی دستش میرسید. اما هیچوقت تسلیم نشد. کمکم با تمرینای سخت بدنسازی و یاد گرفتن فنون رزمی، خودش رو ساخت؛ اونقدر که آخرش تونست بشه بادیگارد شخصی.
همهچیز داشت عادی جلو میرفت تا اون روز لعنتی رسید...
تاپ فقط داشت وظیفهشو انجام میداد، مراقب صاحبکارش بود. اما یه دفعه صحنهای دید که همهچی رو عوض کرد. صاحبکارش جلوی چشمش چاقو برداشت، گذاشت کف دست تاپ، و مستقیم فرو کرد توی قلب خودش. ثانیهها یخ زده بودن... تاپ شوکه مونده بود، حتی نفس کشیدن یادش رفته بود. قبل از اینکه به خودش بیاد، پلیسها رسیدن و با دیدن صحنه، همونجا دستگیرش کردن.
بازداشتگاه سردتر از چیزی بود که فکرشو میکرد. وقتی کارآگاه باتم وارد اتاق شد، همهچیز تغییر کرد. اون نگاه تیزبینش کافی بود تا بفهمه تاپ قاتل نیست. مخصوصاً وقتی فهمید توی همین یک ماه، سی نفر از خانوادههای بزرگ و پولدار به شکل عجیبی خودکشی کردن... همهشون بیدلیل، ناگهانی، بدون هیچ ردی. کارآگاه مطمئن شد پای چیزی فراتر وسطه، شاید یه ماده یا چیزی ناشناخته، اما هیچ اثری ازش پیدا نمیشد.
باتم به تاپ یه پیشنهاد داد؛ پیشنهادی که میتونست همهچیز رو تغییر بده:
برگرده سر کار بادیگاردی، ولی این بار نه فقط برای محافظت... بلکه برای زیر نظر گرفتن صاحبکاراش. و برای اینکه راحتتر پیش برن، باتم قراره در نقش همسرش کنار اون زندگی کنه.
t.me/PixieeHallow 〞#Straight
፥ 📷 ˖ #Criminal ,#Drama
