2 954
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-2830 天
帖子存档
باتم دانشجویی بود که در مورد داستان های ترسناکی که درباره یه قلعه ی داخل جنگل بود ، زیاد شنیده بود و روحیه ی کنجکاوش باعث شده بود علاقه ی خاصی به دیدن اونجا و مطمئن شدن از رد اونها بشه.
باتم شبونه و تنهایی به اون قلعه میره تا با ظبط کردن فیلمی ازش به همه ثابت کنه داستانهاشون شایعه ای بیش نیست، باتم به محض ورود به قلعه بوی سیگار زیادی به مشامش میرسه اون با رفتن سمت منشاء بو همزمان شروع به فیلم گرفتن و زمزمه های ریزی در مورد شرایط قلعه میکنه.
با رسیدن به تالار اصلی قلعه متوجه ی تاپ که از دور تنها موهای قرمز رنگش و دود های سیگار اطرافش به چشم میخورد میشه اما قبل از اینکه بتونه نزدیک تر بشه و بفهمه کی داخل اون قلعه زندگی میکنه سایه ای از جلوی چشمش رد میشه و بعد از اون با احساس فشار کمی روی گردنش بیهوش میشه.
باتم وقتی بهوش میاد اولین چیزی که میبینه تاپ بود که به میزی که روش دراز کشیده بود تکیه زده بود و بهش خیره بود. لبخند تاپ و دندون های نیش بزرگش باعث ترس باتم شده بود ولی حرفی که زد حتی از چشم های خونین تاپ هم برای باتم ترسناک تر بود.
- خیلی وقته منتظر یه طعمه برای چشیدن خونشم ولی نمیدونستم انتهای این انتظار فرسته کوچولوییه که جز چشیدن خونش به چشیدن طعم بدنش هم تشنم میکنه هستش ﹙🩸﹚ t.me/PixieHalllow ﹙#Lesbian﹚
اگه فردا آیین نامه قبول شم فعالیت میکنم
اگه نه برای عزاداری باز فعالیت نمیکنم
یه مدت سناریو نمیزارم هرکی خواست لفت بده . اونایی که واقعا خواستن بمونن و دوست دارن چنلو ، هروقت امار به ثبات رسید دوباره شروع میکنم فعالیتو
