2 954
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-2830 天
帖子存档
تاپ و باتم از بچگی همسایه بودن ، همیشه باهم به مدرسه میرن و کنار هم مینشستن و اگه یکی دیر میکرد اون یکی جلوی در منتظرش میموند
ولی هیچ کدومشون نمیدونستن چرا نبود هم انقدر اذیتشون میکنه
روزی که باتم اولین قرارشو با یه دختر میره و شب با کلی ذوق برای تاپ تعریف میکنه ، تاپ حس عجیبی بهش دست میده و توی دلش میگه «چرا حس میکنم دارم از دستش میدم؟»
حتی وقتی تاپ مریض میشه باتم تمام کلاس هاشو کنسل میکنه تا مراقب دوستش باشه و به خاطر بیتوجهی های تاپ که باعث مریضیش شده ، کلی سرزنشش میکنه
یک روز سر پروژه دانشگاه اختلاف کوچیکی بینشون شکل میگیره و باعث میشه برای اولین بار چند روز باهم قهر بمونن ، هردو وانمود میکنن مشکلی نیست اما شبها مخفیانه استوری های همو چک میکنن
در نهایت تاپ طاقت نمیاره و میره جلوی خوابگاه باتم ، بارون میومد و تاپ تماما خیس شده بود ، وقتی باتم توی اون وضعیت میبینش میخواد به زور ببرش تو خوابگاه تا لباس گرم بهش بده ولی قلبش با جمله تاپ از ضربان میایسته ، جمله ای که خیلی وقته منتظر شنیدنش بود
- دیگه نزار اینقدر دیر بهت برسم. t.me/PixieeHallow 〞#Gay
፥ 🍟 ˖ #FriendShip ,#Romance
