810
订阅者
+124 小时
-17 天
+1030 天
帖子存档
اینکه همهی ما توی همین لحظه از زندگیمون میتونیم با سادهترین حرکاتی که بلدیم، با تکون دادن شونهها و دستها بهراحتی برقصیم و برای حتی ده دقیقه هم که شده همهچیز رو از ذهن و جسممون دور کنیم و در یک ریتم جادویی معلق بمونیم و به پرواز دربیایم، شگفتانگیز نیست؟
یک روز صبح عادی از خواب بیدار میشی و میبینی که توی اینترنت نوشتن جود بلینگهام به دوستدخترش خیانت کرده.
پیاماس خیلی عجیبه.
تا آخرین درجهی ممکن از درون احساساتیم کرده، به شدت احتیاج به محبت از سمت کسانی دارم که در کل عمرم شاید حتی پنج درصد هم از سمتشون مهر و خوبی ندیدم، اشکم بیشتر از هرلحظه دم مشکمه، نسبت به کوچکترین چیزها حساس و وسواسم، احساساتم خیلی بیشتر از قبل گذرا و بیثبات و متنوع شدن و توی ده دقیقه ممکنه همزمان چهارده حالت روانی مختلف رو تجربه کنم و برای هیچکدوم هم توضیح درخوری ندارم و زبونم از کنار هم گذاشتن کلمات، بند میاد.
یک چیزهایی هستند که من اینجا درحدی که دوست دارم دربارهشون صحبت بشه، صحبت میکنم و بعد مردم ازم سؤالهای ریزتر و شخصیتر راجعبهشون میپرسن و این باعث میشه که دیگه دوست نداشته باشم حرف بزنم و این داستان اذیتم میکنه چون اگر میخواستم که بیشتر از اون رو بگم، میگفتم. احتمال ۹۹ درصد «نمیتونم» بیشتر از این رو بگم پس بیایم از این به بعد همدیگه رو در این موقعیت قرار ندیم.
چندتادونه تسک هست که تاحدود زیادی مهم هستند و من هرروز خدا دارم میاندازمشون عقب و این باعث شده که خواب آروم نداشته باشم و با معدهدرد بخوابم و با لرزش بدن از خواب بیدار شم و این اضطرابی که اتفاق میوفته روزبهروز بزرگ و بزرگتر میشه و تا الان که اندازهی خودم شده اما در دوروز دیگه ممکنه بهراحتی برروی من سوار شه و باعث بشه که در زمین فرو برم و ریز و ریز و آب و آب و ناپدید و ناپدید شم و مطمئنم که اگر دست به کار نشم، این اتفاق امکانپذیره و داره امکان هم میپذیره.
هربار کتابی که دارم میخونم رو باز میکنم، پرت میشم به اون دنیای جادویی و از هشتاد درصد دغدغههای دنیوی و آزاردهندهم کنده میشم و احساس میکنم که جوجهپرندهی پرگرفتهای هستم که داره پشتسرهم و با بیشترین سرعت بال میزنه.
هربار کتابی که دارم میخونم رو باز میکنم، پرت میشم به اون دنیای جادویی و از هشتاد درصد دغدغههای دنیوی و آزاردهندهم کنده میشم و احساس میکنم که جوجهپرندهی پر گرفتهای هستم که داره پشتسرهم و با بیشترین سرعت بال میزنه.
هربار که یک بخش کوچکی از هزار و یک کار خونه رو انجام میدم تا چندین روز بعد به این فکر میکنم که مامان چطوری هرروز و هرهفته و هرماه و هرسال همهی این کارهارو تنهایی و بدون کمک آنچنانی انجام داده و هیچی نگفته.
در ستایش زن باید تا ابد بنویسم اما چون دارم بازی رو میبینم فعلا به خدا میسپارمتون 🐻❄️
خانومها لبخند میزنن و لبخند میزنم و گرم و امیدوار میشم و به این فکر کنم که چقدر نقش زن در لحظهلحظهی این زندگی مهمه و حیاتیه. بهم امنیت و آرامش میده. برام یادآوری میکنه که همیشه یک نفر هست که بتونم ازش کمک بخوام. بتونم بهش پناه ببرم و آسیب نبینم. بتونم خودم باشم. بتونم ببینم، بشنوم، احساس و لمس کنم، بچرخم و جستوجو کنم، آزادِ آزادِ آزاد.
این قسمت از شاهگل خانومها هم حضور دارن و توی شیکمم قند و نبات و شیرینی و شکلات و کیک و خامه احساس میکنم و دویست و هشتاد برابر بیشتر از قبل داره بهم خوش میگذره و لذت میبرم.
عزیزم بهخدا من سلیقهم بد نیست، فقط شهر و کشور و قارهای که توش زندگی میکنم باهام همکاری نمیکنن.
