دربارهی یَلی .
前往频道在 Telegram
یاوه سرایی میکنم و آسمان را به ریسمان میبافم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6364101859
显示更多179
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+330 天
帖子存档
کنجکاوم بدانم آدمها وقتی گذشته را میکاوند و سبد روزها را روی زمین اتاق خالی میکنند، خود را در کدام برهه از زندگی مییابند؟ چه لحظهای به خصوصی از زندگی همیشه در وجودشان جاریست؟.
اگر عقربهها عقبنشینی کنند و سوزن زندگی درست در آن نقطه گیر کند، باز هم همین را که هست ادامه میدهند؟ اصلا دوست دارند به آن لحظه برگردند؟ یا آن روز لعنتی قرار است بار مصیبتی بر دوش بزرگسالی آنها بگذارد که هیچگاه نمیتوان از آن گریخت، نمیتوان آن را قبول کرد، حتی نمیتوان با آن درست برخورد کرد.
من اما هرگاه خود را میان شلوغی دغدغهها و خستگی مشغلهها گم میکنم، تصویری کاملا ملموس اما گنگ در وجودم نقش میبندد. به نقطهای برمیگردم که همیشه در وجودم جاریست.
یک عصر تاربک و نارنجی. پاییز است و آسمان چند دقیقهای بیش نیست که شروع به باریدن کرده و حیاط مدرسه را خال خالی میکند. پنجرهی کلاس باز است. باد میوزد. پردههای گلگلی و صورتی را تکان میدهد. موهای من را نیز. کلاس سوم هستم و پشت میزی نشستهام که با غلطگیر قلمرو امپراتوری خود را از بغل دستیم جدا کردهام. زنگ قبل ما ورزش داشتیم. هنوز هم شلوار ورزشی پایم هست. کاملا یادمه، آدیداس قرمز. خیلی خستهام. امیدوارم ناهار غذای مورد علاقهام باشد وگرنه گریه خواهم کرد.
احساس میکنم یک کیک شکلاتیم. و آدمها برشهای جدا شده و متفاوتی از من هستند که در بشقاب مهمانها تقسیم شدهایم.
