.Yeolicious
前往频道在 Telegram
𖹭 ꒰ Open the little red chest in the attic and you'll find precious "Chanyeol" moments hidden inside. 📼 ꒱ ๋࣭ 📬— @slnpilbot.⋆
显示更多946
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-1630 天
数据加载中...
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+1
在3个频道中
八月 '26
+52
在19个频道中
Get PRO
七月 '26
+43
在8个频道中
Get PRO
六月 '26
+129
在67个频道中
Get PRO
五月 '26
+6
在4个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+6
在8个频道中
Get PRO
一月 '26
+17
在47个频道中
Get PRO
十二月 '25
+97
在106个频道中
Get PRO
十一月 '25
+83
在98个频道中
Get PRO
十月 '25
+227
在127个频道中
Get PRO
九月 '25
+108
在116个频道中
Get PRO
八月 '25
+55
在113个频道中
Get PRO
七月 '25
+37
在55个频道中
Get PRO
六月 '25
+50
在44个频道中
Get PRO
五月 '25
+115
在53个频道中
Get PRO
四月 '25
+204
在93个频道中
Get PRO
三月 '25
+145
在156个频道中
Get PRO
二月 '25
+132
在135个频道中
Get PRO
一月 '25
+216
在118个频道中
Get PRO
十二月 '24
+151
在83个频道中
Get PRO
十一月 '24
+98
在91个频道中
Get PRO
十月 '24
+391
在112个频道中
Get PRO
九月 '240
在52个频道中
Get PRO
八月 '24
+21
在11个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | 0 | |||
| 01 九月 | +1 |
频道帖子
| 2 | غذای روح | 27 |
| 3 | 🌪https://t.me/underthegrave | 24 |
| 4 | انگشتانش در هوا ماند، خیلی نزدیک به گونهی بکهیون. بعد گفت، صدایش پایین و خشدار: — «چون ظاهراً احساسات برای داشتن حق اجازه نمیگیرن.»
بکهیون ساکت شد. نفسش گیر کرده بود. میتوانست ضربان قلبش را در گلویش حس کند. اگر چانیول فقط یک سانتیمتر دیگر جلو میآمد…
چانیول یک قدم عقب رفت. — «نگران نباش.» صدایش خسته بود، اما چیزی در آن میسوخت. — «هیچ کاری نمیکنم.»
و همان لحظه بکهیون فهمید چیزی که از آن میترسید، نزدیک شدن چانیول نبود. رفتنش بود.
دستش ناخودآگاه روی دستگیرهی در محکم شد. انگشتانش سفید شد.
چانیول برگشت که برود. بکهیون صدایش زد: — «چانیول.»
او ایستاد. بکهیون چیزی برای گفتن نداشت. هیچ اعترافی. هیچ جملهی عاشقانهای. فقط بعد از چند ثانیه، با صدایی که کمی گرفته بود گفت: — «فردا میای؟»
چانیول آرام برگشت. نگاهشان به هم رسید. و هر دو فهمیدند این سؤال، در ظاهر دربارهی فردا بود. اما در واقع دربارهی چیز دیگری بود: «هنوز قرار است در زندگی من بمانی؟» «هنوز قرار است نگاهت روی پوستم بسوزد؟» «هنوز قرار است این تنش لعنتی بینمان زنده بماند؟»
چانیول جواب داد: — «آره.»
بکهیون سرش را پایین انداخت. در را بست. اما پشت در، دستش را روی سینهاش گذاشت و نفس عمیقی کشید. هنوز میتوانست بوی چانیول را حس کند. هنوز میتوانست تصور کند که اگر آن شب در را نبسته بود، چه اتفاقی میافتاد.
و آن شب، برای اولین بار، هر دو با یک حقیقت مشترک خوابیدند: آنها از یکدیگر نمیترسیدند. از این میترسیدند که روزی دیگر نتوانند بدون یکدیگر زندگی کنند. از این میترسیدند که این تنش و میل و حسادت و نیاز بیمارگونه، روزی آنقدر بزرگ شود که دیگر نتوانند وانمود کنند فقط رقیباند.
و بدتر از همه… از این میترسیدند که اگر یک روز دیگر به هم نزدیک شوند، دیگر راه برگشتی نماند. | 23 |
| 5 | و زیر آن حسادت، چیزی گرمتر و خطرناکتر خوابیده بود: میل به اینکه آن خنده مال او باشد. آن پوست زیر انگشتان او بلرزد. آن نگاه نیمهباز فقط برای او باشد.
بکهیون از روی صندلی بلند شد. وقتی از کنار چانیول رد میشد، شانهاش تقریباً به سینهی او خورد. بوی گرم پوست چانیول برای یک لحظه تمام فضای دور سرش را پر کرد. گفت: — «تو زیادی به من نگاه میکنی.»
چانیول جواب داد، صدایش پایین و خشدار: — «تو هم متوجه میشی.» — «چون نگاهت سنگینه.» — «شاید چون تو زیادی بهش فکر میکنی.»
بکهیون ایستاد. برگشت. فاصلهشان دوباره خیلی کم شده بود. میتوانست حرارت بدن چانیول را حس کند. — «تو همیشه باید آخرین کلمه رو داشته باشی؟» — «نه.» مکث کرد. نگاهش افتاد روی لبهای بکهیون، روی جایی که نفسهای کوتاهش باعث میشد سینهاش بالا و پایین برود. — «فقط وقتی میترسم اگر ساکت بمونم، چیز دیگهای بگم.»
بکهیون برای اولین بار چیزی نگفت. چانیول هم نگاهش نکرد. اما بدنش به سمت او متمایل بود، انگار نیرویی نامرئی دارد آنها را به هم نزدیک میکند.
چند ثانیه گذشت. بعد بکهیون آرام پرسید: — «چه چیزی؟»
چانیول لبخند خیلی محوی زد. لبهایش کمی باز شد. — «چیزی که بعدش دیگه نمیتونیم وانمود کنیم رقیبیم.»
قلب بکهیون برای لحظهای فرو ریخت. اما صورتش هیچ چیز نشان نداد. فقط گلویش خشک شد. میتوانست تصور کند که اگر چانیول یک قدم دیگر جلو بیاید، اگر دستش را روی کمرش بگذارد، اگر انگشتانش زیر پارچهی نازک سفید بلغزد…
— «ما رقیبیم.» — «میدونم.» — «پس همونجا نگهش دار.» — «کاش میشد.»
صدای چانیول این بار پایینتر بود. انگار خودش هم داشت با چیزی میجنگید که داشت از کنترل خارج میشد.
⸻
چانیول آن شب رفت. اما قبل از رفتن، یک لحظه مکث کرد. نگاهش از پشت به بکهیون افتاد؛ به خط کمر، به جایی که پارچه به پوست چسبیده بود، به گردن باریک. انگشتانش مشت شد. بعد در را بست و رفت.
بکهیون اما تا مدتها همانجا ماند. تنها. جلوی آینه. به انعکاس خودش خیره شد. پوستش هنوز گرم بود از حضور چانیول. جایی که شانهاش به سینهی او خورده بود، هنوز حس میشد.
و برای اولین بار از خودش پرسید: اگر چانیول از زندگیاش حذف شود چه چیزی باقی میماند؟
جواب، ترسناک بود. چون تصورش کرد. صبحی که دیگر لازم نبود بداند چانیول کجاست. فشنشویی که چانیول در آن حضور نداشت. عکسی که هیچکس او را با چانیول مقایسه نمیکرد. مهمانیای که مجبور نبود گوشهی چشمش دنبال قامت بلند او بگردد. و عجیبتر از همه… هیچکدام از این تصاویر خوشحالش نکردند.
بکهیون چشمهایش را بست. دستش ناخودآگاه روی گردنش رفت، جایی که هنوز بوی چانیول را حس میکرد. او از چانیول متنفر نبود. کاش متنفر بود. نفرت ساده بود. میشد با آن زندگی کرد. میشد از آن فرار کرد.
اما چیزی که میان آن دو شکل گرفته بود، نه عشق بود و نه نفرت. چیزی بین این دو. چیزی بیمارگونهتر. نیاز به اینکه دیگری وجود داشته باشد. نیاز به اینکه نگاه سنگینش را روی پوستش حس کند. نیاز به اینکه بداند اگر یک روز دیگر نخندد، چانیول خواهد آمد و در را خواهد کوبید.
چند روز بعد، بکهیون در راهروی هتل با مدل دیگری مشغول صحبت بود. خندهای کرد. واقعاً خندید. دستش را روی بازوی آن مدل گذاشت، کمی نزدیکتر شد.
وقتی سرش را برگرداند، چانیول را دید. آن طرف راهرو ایستاده بود. چهرهاش کاملاً بیاحساس. اما بکهیون او را میشناخت. میدانست آن سکوت یعنی چه. میدانست فکهایش چطور سفت شده، میدانست دستهایش داخل جیب چطور مشت شده، میدانست نگاهش چطور دارد تمام بدن او را میکاود؛ از لبخند تا جایی که دستش روی بازوی دیگری بود.
بعد از چند دقیقه، بکهیون به اتاق خودش برگشت. در را بست. هنوز کفشش را درنیاورده بود که صدای ضربه آمد. یک بار. دو بار.
در را باز کرد. چانیول پشت آن ایستاده بود. پیراهنش کمی چینخورده، موهایش نامرتبتر از همیشه، چشمهایش تیرهتر.
— «چی میخوای؟» — «هیچی.» — «پس برو.»
چانیول نگاهش کرد. نگاهش پایین آمد، روی لبهای بکهیون، روی گردن، روی جایی که دکمههای لباسش باز بود. — «باهاش خوشحال بودی؟»
بکهیون فهمید. لبخند بسیار کوچکی زد. اما زیر آن لبخند، چیزی داغ و بیقرار میتپید. — «این به تو ربطی نداره.» — «میدونم.» — «پس چرا پرسیدی؟»
چانیول چند ثانیه سکوت کرد. بعد یک قدم جلو آمد. حالا تقریباً داخل اتاق بود. بوی تنش و خشم و چیزی گرمتر، فضای بینشان را پر کرد. — «چون دوست نداشتم.» — «چی رو؟» — «اینکه با کس دیگهای بخندی.»
بکهیون خندهی کوتاهی کرد. اما صدایش کمی لرزید. — «تو دیوونهای.» — «احتمالاً.» — «تو حتی حقی نداری حسادت کنی.»
چانیول نگاهش کرد. این بار نزدیکتر. میتوانست نفس گرمش را روی پوست صورت بکهیون حس کند. — «میدونم.» — «پس چرا میکنی؟»
این بار جوابش طول کشید. خیلی طول کشید. چانیول دستش را بالا آورد، اما متوقف شد. | 22 |
| 6 | در صنعت مد، آدمها خیلی زود فراموش میشوند. یک فصل تو را روی بیلبوردهای شهر میزنند، فصل بعد حتی اسمت را درست به خاطر نمیآورند.
چانیول این را میدانست. بکهیون هم.
شاید به همین دلیل بود که هیچکدامشان حاضر نبودند دیگری را نادیده بگیرند.
سالها بود که اسمهایشان کنار هم میآمد. نه به عنوان دوستان. نه به عنوان همکار. رقیب.
چانیول آن مدل بلندقد و سردی بود که لباسهای عجیب روی بدنش شبیه چیزی طبیعی به نظر میرسیدند؛ انگار پارچه برای او ساخته شده بود، نه برعکس. شانههای پهن، خط فک تیز، دستهایی که وقتی چیزی را لمس میکردند، انگار وزن و حرارت را همزمان منتقل میکردند. بکهیون نقطهی مقابلش بود. کوچکتر، ظریفتر، با صورتی که میتوانست در یک عکس فرشته به نظر برسد و در عکس بعدی چیزی بهمراتب خطرناکتر. پوست نرم، لبهای گوشتی، گردنی باریک که وقتی سرش را کج میکرد، رگهای ظریفش پیدا میشد.
دو زیبایی کاملاً متفاوت. و یک شباهت لعنتی: هیچکدام تحمل نمیکردند دیگری از او جلوتر باشد.
اما مشکل واقعی از جایی شروع شد که رقابت دیگر به کارشان محدود نماند.
چانیول متوجه شد ساعت خواب بکهیون را میداند. میدانست قبل از شوها قهوه نمیخورد. میدانست وقتی مضطرب است، حلقهی نقرهای دستش را میچرخاند. میدانست کدام طرف صورتش را بیشتر دوست دارد. میدانست وقتی واقعاً خوشحال است، لبخندش را پنهان نمیکند. و از همه بدتر میدانست چه زمانی دارد دروغ میگوید.
و بدتر از آن میدانست وقتی بکهیون عرق میکند، پوست پشت گردنش بوی ملایم و گرم میدهد. میدانست وقتی لباس تنگ میپوشد، خط کمرش چطور زیر پارچه مشخص میشود. میدانست نگاهش وقتی خسته است، چطور نرم و نیمهباز میشود و آدم را به فکر چیزهایی میاندازد که نباید.
بکهیون هم چانیول را همینطور میشناخت. قدرت دستهایش، بوی عطر سنگین بعد از جلسات طولانی، راه رفتنش که انگار زمین را مال خودش میدانست، و آن نگاه سنگین که گاهی آنقدر طولانی میشد که بکهیون احساس میکرد پوستش دارد میسوزد.
و هیچکدام نمیدانستند از چه زمانی اینقدر خوب همدیگر را یاد گرفته بودند.
آن شب، استودیو تقریباً خالی بود. جلسهی عکاسی تمام شده بود، اما بکهیون هنوز آنجا مانده بود. لباس سفید نازکش را عوض نکرده بود. پارچه کمی شفاف بود و زیر نور باقیماندهی استودیو، خطوط بدن ظریفش را به وضوح نشان میداد. روی صندلی مقابل آینه نشسته و آرایش نقرهای دور چشمش را با انگشت پاک میکرد. انگشتانش آهسته روی پوست حرکت میکردند، انگار هنوز داشتند چیزی را لمس میکردند که نباید.
در آینه، انعکاس در باز شد. چانیول.
بکهیون بدون اینکه برگردد گفت: — «جلسه تموم شده.»
چانیول در را بست. صدای قفل شدن قفل، در سکوت اتاق بلندتر از حد معمول به گوش رسید. — «میدونم.»
قدمهایش روی کف استودیو آهسته بود، اما بکهیون میتوانست حس کند که چانیول دارد نزدیکتر میشود. بوی آشنای عطر و پوست گرمش از فاصلهی چند متری هم به مشام میرسید.
— «پس چرا هنوز اینجایی؟» — «میتونم همین سؤال رو از تو بپرسم.»
بکهیون پنبه را کنار گذاشت. انگشتانش کمی لرزید. — «من اول اینجا بودم.» — «این جواب سؤال من نیست.»
بکهیون بالاخره برگشت. چانیول نزدیکتر از چیزی بود که فکر میکرد. قد بلندش سایهای روی او انداخته بود. پیراهنش کمی باز بود و استخوان ترقوهاش مشخص. نگاهش از چشمهای بکهیون پایینتر آمد، روی لبهای نیمهباز، روی گردن، روی جایی که پارچهی سفید به پوست چسبیده بود.
— «تو همیشه اینقدر سؤال میپرسی؟» چانیول چند قدم جلو آمد. فاصلهشان حالا کمتر از یک قدم بود. — «فقط وقتی جوابش برام مهم باشه.»
بکهیون خندید. خندهای بدون شادی، اما با چیزی تیرهتر زیر آن. — «من برات مهم نیستم.»
چانیول ایستاد. نفسش کمی سنگینتر شد. — «این رو خودت هم باور نمیکنی.»
سکوت. بکهیون نگاهش را پایین انداخت. اما چشمش به دستهای چانیول افتاد؛ دستهایی که میدانست اگر به پوستش برسد، چه حسی خواهد داشت. انگشتان بلند، رگهای برجسته، قدرت کنترلشده.
چانیول ادامه نداد. همین سکوت از هر چیزی بدتر بود. چون در آن سکوت، هر دو میتوانستند صدای نفسهای یکدیگر را بشنوند
چانیول مدتها بود که از خودش عصبانی بود. نه به خاطر بکهیون. به خاطر اینکه بکهیون در ذهنش جا باز کرده بود؛ نه فقط به عنوان رقیب، بلکه به عنوان چیزی که شبها قبل از خواب به سراغش میآمد.
اول فقط یک رقیب بود. بعد تبدیل شد به معیاری برای سنجیدن خودش. اگر بکهیون خوب به نظر میرسید، چانیول میخواست بهتر به نظر برسد. اگر بکهیون آرام بود، چانیول میخواست بداند چرا. اگر بکهیون با کسی صمیمی میشد، چیزی درونش به طرز غیرمنطقی و کودکانهای میسوخت.
و این قسمت را بیشتر از همه دوست نداشت. چون حسادت، اعترافی بود که هنوز به زبان نیامده بود. | 21 |
| 7 | 没有文字... | 22 |
| 8 | 没有文字... | 21 |
| 9 | ` mr. 𝖿𝗂𝗋𝖾 !! #Loey ٫
﹙🍚﹚ – 박찬열 / . | 21 |
| 10 | sticker.webp | 33 |
| 11 | кофе ٫ t.me/молоком
cards paradi🌟'040 berr. | 33 |
| 12 | 没有文字... | 21 |
| 13 | ㅤ🌟 ┊ 🤩 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍, 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍 ✨
001 : #Baekhyun | 23 |
| 14 | 没有文字... | 1 |
| 15 | Slay like : 🪁 #chanyeol
𝜗𝜚 happy virus ver | 1 |
| 16 | 没有文字... | 34 |
| 17 | collection / tyunnie ’s ? ?
Dingo Music 🍖 https. Tipsy Live | 34 |
| 18 | 没有文字... | 42 |
| 19 | 𝗉𝗎𝗉𝗉𝗒 𝖻︎𝗒𝗎𝗇︎ 𝂗 : t.me
cottontail 🌼 ᰵ 𝖾𝗑︎𝗈 | 43 |
| 20 | mwah mwahh | 52 |
