𝑩𝒍𝒖𝒆 𝒂𝒓𝒕 ⋆☽︎
前往频道在 Telegram
Back to blue side💙 BTS is my Home💜 ردِ آبیِ احساس ، در ژرفای کاغذ. (◍•ᴗ•◍)✿ @BlueArtZhr ناشناس آبی✨: http://t.me/BlueArt_bot
显示更多531
订阅者
-124 小时
-117 天
-2430 天
帖子存档
531
Repost from صبحِ سردِ کوهستان
کاش میشد عصارهی واژهها رو گرفت، ریخت توی یه سُرنگ و مستقیم تزریق کرد به رگ. گاهی نیاز داره بوی بارون وارد رگت بشه. نیاز داری آبی توی تنت بچرخه. گاهی محتاجی به درخت و گاهی بند بند وجودت پاییز میخواد. کاش میشد واژهها رو لای مشت فشار بدی، شیرهشون رو بگیری و سر بکشی. مست بشی. پُر! که هر وقت دلت دریا خواست، دریا رو به رگت تزریق کنی، خودت موج بشی و با دریا بری.
531
#داستانک
شادونه دلش میخواست یک گل زرد باشد؛ درست مثل گلهای زرد باغچه که بابا عاشقشان بود.
بابا همیشه به او میگفت:
«دردونهی بابا، تو باید همیشه بخندی. نذار کسی گلبرگهای آفتابیت رو بچینه. تو قشنگترین گل باغچهی منی.»
بابا حالا دیگر کنار باغچه نیست؛ اما شادونه هنوز صدای مهربانش را لابهلای گلبرگهای زرد میشنود.
میداند بعضی آدمها حتی وقتی از چشمها دور میشوند، از قلبها نمیروند.
شادونه برای همیشه، همان دردونهی کوچک باباست؛ حتی اگر بابا دیگر نباشد تا صدایش کند.
531
#داستانک
کدوچه
اسمش کدوچه بود
همه میگفتن کدوها باید ترسناک باشن
هالووینه ..تو باید خوفناک باشی .باید جوری دندونای تیزت دیده بشه و چشمات قرمز، که همه ببینن ، بترسن ، بفهمن تو یه کدوی هالووینی ...هالووینه هاا ..باید بترسونی .
ولی ..
کدوچه اصلا ترسناک نبود
نمیخواست که باشه
دوست نداشت
چشمهای کوچولوی سیاهی داشت، گونههای گرد و لبخندی پهن که بیشتر شبیه خنده بود تا اخم. دلش نمیخواست کسی رو بترسونه . حتی وقتی سعی میکرد اخم کنه ، صورت گرد و بامزهش بیشتر خندهدار میشد.
ولی کدوچه به خاطر حرف بقیه کدو تبل های ترسناک هالوین تلاشش رو کرد .
ردیف دندوناشو نشون میداد و تلاش میکرد ترسناک باشه ولی فقط بهش میخندیدن
هرچی بیشتر تلاش میکرد، خندهدارتر میشدتا ترسناک تر .
کدوچه
چیزی که بقیه میخواستن نبود
نمیتونست باشه ..دیگه نمیخواست که برای چیزی که نیست تلاش کنه .
هرشب که غمگین میشد می رفت کنار برکه پیش بابا قوری ، دوست عزیزش .
بابا قوری ، شنل سیاهی به تن میکرد، دندونهای نیش کوچیکی داشت و عاشق قصههای خونآشامی بود؛ اما برخلاف ظاهر ترسناکش، دلش از هر قورباغهای مهربونتر بود.
باباقوری عاشق کرمهای شبتاب بود. شبها کنار برکه می شست و ساعتها به نور کوچک اون ها خیره میشد. میگفت: «هیچچیزی توی دنیا قشنگتر از یه نور کوچیک توی تاریکی نیست.»
بابا قوری اون شب بهش گفت
همه میخوان همون چیزی که دوست دارن باشی ... ولی نیستی ...هرچقدر هم که تلاش کنی ...نمیتونی یه کدوی هالووینی ترسناک باشی ...وقتی نیستی
پس میتونی کدوچه باشی با یه لبخنده گنده
همون چیزی که هستی ....
531
منم اسم اینو گذاشتم باباقوری
وقتی بچه بودم یه سری شامپو هایی بودن که نصف بدنش عروسکی بود . هاپو ، خرس ، قورباغه ...بعد هر وقت میرفتیم خرید من هر بار یه شامپو عروسکی میخواستم و خعلی ازین شامپو کله قورباغه ای خوشم اومده بود
و یه عالم بدنه قورباغه جمع میکردم . اسمشم گذاشته بودم بابا قوری . یادم نیست چجوری ولی همینقدر یادمه و هر شب شامپو های عروسکیمو تو بغلم میگرفتم و میخوابیدم . کلا هرچیز نویی که میخرید و دوسش داشتم شب تو بغلم میگرفتم و میخوابیدم باهاش و حتی الان هرچیزی که خعلی دوسش دارم میگم شب تو بغلم بگیرمش باهاش بخوابم ..وقتی جعبه آبرنگمو خریدم بابام میگفت حتما شب میخای با جعبه آبرنگت بخوابی ..یا مثلا میزمو که خریدم میگفت شب میخوای رو میزت بخوابی به جا تخت :)
531
با داداش کوچولو یه کارتون بانمک دیدیم
که درمورد خیال ...دوستای خیالی ..دنیای خیالی بچه ها بود و دوستای خیالی که فراموش میشن ...محو میشن ...ناپدید میشن :)
و مردک خرفتی که دوستای خیالی بقیه رو هوف میکشید و قورت میداد .
جالب بود :)
