250
订阅者
+324 小时
+57 天
+130 天
帖子存档
250
.
/* گِـــرِه */
چشم وُ گوشم را
دهانم را
موهایم را محکم بافته ام.
مرا جمع کرده اند توی خاک - اَندازی غمگین.
خاطرم، جـمـع است.
مثل خاکهای پاشیده ی گلدان ِ سفالی که شکست.
مثل تکّه های پراکنده ی گلدان
که هرچه جمع شد،
دیگر، خـودش نـبـود
خاطرم جمع است که آثار ِ جُرم، پاک شده:
سگهای ولگرد
ته مانده ی قلب ِ از هم پاشیده ام را،
کامل، خورده اند
روزگار ،
خیالم را تخت کرده است؛
تَـخـت:
روی بستری از سنگریزه های داغ
در تنوری مُسطح.
من از «اندوه»، نان پخته ام
تا «امید» را زنده کنم
«اندوه وُ امید»،
که در هم تنیده میشوند
تا نام ِ دیگر گیسوان ِ زنان باشند
گیسوانم: این ریسمان ِ سیاه وُ سپید ِ آویزان
که مار ِ پریشان روزگـار،
او را بارها گَـزیده،
ریسمانی که با رنگ های مصنوعی ِ آبی
خودش را به آسمان میبافد
تا گِـره های زمینی اش باز شود؛
— گِـره
گِـره
گِـره
گِـره میزند،
زنی ریسمانهای آبـی ِ قـالی را، بَـر دار—
روی صندلی نشسته ام.
و پاهایم را تا ساق،
درون آسمان فرو کرده ام.
چراکه زمین،
ترسناک تر از آسمان است
برای مَنی که هماره از خاک های سـپـیـد،
بـیـشتـر از ابرهای سـیـاه ترسیده ام.
تو گفته بودی خاک سرد است؛
فراموشی می آورد.
پس بگو چرا
هرچه روی حافظه ام خاک میریزم،
فراموش نمیکنم . . .؟
فراموش نمیکنم که چگونه سگی هار
صدایم را گاز گرفت
تا دهانم را رستگار کند؛
و چگونه قلب کوچک من
گناهان بـزرگـش را چون صلیبی عظیم بر دوش کشید
و پشیمانی های بزرگتر
نسوجش را از هم پاشید
فراموش نمیکنم کـه «پشیمانی»،
از «زمین»، سنگین تر است
و از میخی که بر کف دست فرو میرود، تیزتر
و اینکه انسان
تمام ِ راه را اشتباه آمد:
در جاده ایی عاریه
در فصلی عاریه
با آدمهایی عاریه ایی تر . . .
— می شنوی؟
کسی زیر گوش ِ حافظه مان، تلقین میخوانَد:
«بگو شهادت میدهم
آن اَبـر کوچک سپید
تنها حافظه ی جا مانده از من است
که راه ِ برگشت به خانه را میدانَد»—
روی صندلی ِ عاریه نشسته ام
و پاهایم را تا ساق،
درون فرش ِ عاریه فرو کرده ام.
فـرشـی آبـی، ... آبـی ، ... آبـی، ...
بدون حتا یک گُـل،
بدون حتا یک تِـرمـه.
فرشی که میخواست آسـمـان شود،
ولـی رودی شـد سَـربُـریـده،
که به هیچ دریایی نـرسـیـد.
—چرا کسی به ما نگفت:
آنـکـه به دریا نـرسَـد، زیر ِ پـا لِـه میشود؟—
سلام بر قلب ِ زیـر ِ پـایـم:
«رودی که به هیچ دریایی نرسید»
سلام بر فرش های سرزمینم
که نخستین نَفَس هایشان را
بر پیکر ِ دار میکِشند،
و تا هزاران گره در کارشان نیفتد،
گُلی بر دامانشان نخواهد روئید.
— سلام بر گِـره
و بر نقشهای زیبایی که می آفرینَد —
آیا زنی که فرش ِ بـی نـقـش میبافد ،
ناامید ترین زن جهان نیست؟
آیا فرش ِ زیر پای من، سرنوشت ِ من نیست؟
سرنوشتی که دار-وُ-ندارَش ،
یک مُشت، ریسمان ِ آبی ِ مصنوعیست
سرنوشتی که گُل وُ بُـتّـه ایی ندارد،
از هیچ جهت،
به آسمان نمیرسد،
وادامه اش به دریـا نخواهد ریخت.
سرنوشتی که آدم های درونش
با سگهای ولگردشان
صندلی را از زیر پای من میکِـشند
تا با ریسمانهای سیاه وُ سفید ِ آویزان،
خفه ام کنند.
آدمهایی که آسمانم را برای فروش، لـولـه میکنند.
فرش زیر پایم را لـولـه میکنند.
ساق ِ پای مرا لـولـه میکنند.
سرنوشت مرا لـولـه . . .
دریای مرا لـولـــ . . .
تا برایم نـان بخرند . . .
نانی که از نـداری، نـیـمه-جـان وُ نـحـیـف اسـت.
— سلام بر نـان،
و بر غبار ِگرسنگی که بر چهره اش نشسته است —
سلام بر زمین ِ سنگینی،
که نان، از او می رویَد
زمینی که با تمام ِ قدرت وُ استحکام
انسان را متلاشی خواهد کرد.
خاطرم، متلاشی است؛
چراکه تنورهای سرد
بیش از تنور های داغ
انسان را نابود کرده اند
چگونه خاطرم جمع باشد عزیزم؟
منی که ساق ِ پایم، از هم پاشیده
زیر دندان سگی ولگرد،
منی که آسمانم، حراج شده
و سرنوشتم
چـسـبـیـده روی ریگهای داغ شاطری نانوا،
نانوایی که هرگز
روی صندلی های عاریه نمینشیند
و ریسمانهای آبی ِ واریس،
چون مارهای پریشان،
از ساقهای باغیرت پاهایش بالا رفته اند
و هر روز رگهای کبودش را مـیـگَـزَنـد؛
نانوایی که زنش
فرش های ساده ی بی نقش میبافد،
زنی که ناامیدترین زن ِ دنیاست
و گرچه که نامش دریاست،
ولی ادامه اش
از هیچ جهت،
به آسمان نمیرسد.
زنی که «اندوه»،
نام ِ دیگر گیسوان ِ سپیدش است
و هرچه گره میزند،
هرچه گره میزند،
هرچه گره میزند،
گـره از کـارش، بـاز نـمـیـشـود.
#قدسی_ایزدی
#گره
نهم آبان ۱۴۰۴
250
•
کاش می شد از قلهی قاف، یکنفس بِروَم بالا، یک ماگ قهوه اسپرسویِ ۱۰-۹۰ را و با ژل تاخیری طلوع خورشید را به تعویق بیندازم؛ تا شب، ستارهی بیشتری ترشح کند روی رانِ سفیدِ ماه-ی که توی حوضِ نقاشیِ اکسپرسیونیسم، خبری از ونگوکِ بازی-گوش ندارد برای شنیدن ناله های دختر همسایهی طبقهی پایینْ شهرِ ته-رانِ هوس انگیز که آب میاندازد چشم بهراهِ فردای نیامده را و من نگرانم که چه خواهد شد وقتی دوباره اعصابم مختل شود و برق رفته باشد.
#آرزو_رنجبر
•
https://t.me/Alefba4
250
•
و حتّی اگر روزی
در دل همه بودی
کاش
فقط من،
در دلِ تو باشم.
━━━━━━━━━━━━━━
#آرزو_رنجبر
•
250
•
پنجرههای بسته
و باد
که همیشه راهش را بلد است،
ابری روی شانهی آسمان گیر کرده
و زنی در تَه شب
باران را
کف دستهایش میشمارد
تو میروی
و لحظهها به آرامی
از دستهای خالی میچکند
خاطرات،
چمدانبسته در گوشههای من
و گرمای تنت
هنوز زیر پیراهنم میرقصد
هزاران پرندهی بیجهت
در گلویم جا ماندهاند
پرندههایی که از دهان تو پر کشیده
و میان لبهای من لانه کردند
هنوز
جای انگشتانت
در حافظهی پوستم شعرمیخواند
تنم رفتن را نمیفهمد
و هربار
مرا به آغوش خانه باز میگرداند
در آستانهی رفتن
پاها به زمین مشکوکاند؛
وقتی سایهها، از تن آدمی،
سرسنگینترند
خاک به آرامی زمزمه میکند:
اینجا پایان است،
اما تمام، نه.
#آرزو_رنجبر
از مجموعهی "مناسکِ هیچ"
•
https://t.me/Alefba4
250
من تودهای از یک جنسِ حساسام؛ هیچ پوستی ندارم (جز برای نوازش).
•رولان بارت, سخن عاشق ۱۹۷۷
250
یک بار دیدمت فقط از دور و حک شدی
بر سنگوارههای نفسهام و؛ هر چه حال
میدوزم آه را به لبانم، نمیرود
از یادم آن دو چشم ِ به غایت قشنگِ تو
#بهرام_پارسا
250
من تودهای از یک جنسِ حساسام؛ هیچ پوستی ندارم (جز برای نوازش).
•رولان بارت, سخن عاشق ۱۹۷۷
250
من تودهای از یک جنسِ حساسام؛ هیچ پوستی ندارم (جز برای نوازش).
•رولان بارت, سخن عاشق ۱۹۷۷
