کانال شعر دل نوشته دلنوشته نو
前往频道在 Telegram
تبلیغات ارزان در چند کانال ساعت پاسخگویی از17تا20 @hadi6Z9 هیچ مسئولیتی در قبال صحت و درستی محتوای تبلیغات نداریم
显示更多📈 Telegram 频道 کانال شعر دل نوشته دلنوشته نو 的分析概览
频道 کانال شعر دل نوشته دلنوشته نو (@m6z9m) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 19 703 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 739,并在 伊朗 地区排名第 16 921 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 19 703 名订阅者。
根据 27 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 299,过去 24 小时变化为 5,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 9.27%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.59% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 826 次浏览,首日通常累积 905 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 7。
- 主题关注点: 内容集中在 یار, دلبر, کس, اشک, جا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“تبلیغات ارزان در چند کانال
ساعت پاسخگویی از17تا20
@hadi6Z9
هیچ مسئولیتی در قبال صحت و درستی محتوای تبلیغات نداریم”
凭借高频更新(最新数据采集于 28 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
19 703
订阅者
+524 小时
+307 天
+29930 天
帖子存档
محمد کآفرینش هست خاکش
هزاران آفرین بر جان پاکش
چراغافروزِ چشم اهلِ بینِش
طرازِ کارگاهِ آفرینش
سر و سرهنگْ میدان وفا را
سپهسالار و سر خیلْ انبیا را
مرقّع بر کشِ نر مادهای چند
شفاعتخواهِ کار افتادهای چند
ریاحینبخشِ باغ صبحگاهی
کلید مخزن گنج الهی
یتیمان را نوازش در نسیمش
از آنجا نام شد دُرِّ یتیمش
به معنی، کیمیای خاک آدم
به صورت توتیای چشم عالم
سرای شرع را چون چار حد بست
بنا بر چار دیوار ابد بست
ز شرع خود نبوّت را نَوی داد
خرد را در پناهش پیروی داد
اساس شرع او ختم جهان است
شریعتها بدو منسوخ از آن است
جوانمردی رحیم و تند چون شیر
زبانش گه کلید و گاه شمشیر
ایازی خاص و از خاصان گزیده
ز مسعودی به محمودی رسیده
خدایش تیغ نصرت داده در چنگ
کز آهن نقش داند بست بر سنگ
به معجز بدگمانان را خجل کرد
جهانی سنگدل را تنگدل کرد
چو گل بر آبروی دوستان شاد
چو سرو از آبخورد عالم آزاد
فلک را داده سَروَش سبز پوشی
عمامش باد را عنبر فروشی
زده در موکب سلطان سوارش
به نوبت پنج نوبت چار یارش
سریر عرش را نعلین او تاج
امین وحی و صاحب سِرِّ معراج
ز چاهی برده مهدی را به انجم
ز خاکی کرده دیوی را به مردم
خلیل از خیلتاشان* سپاهش
کلیم از چاوشان بارگاهش
به رنج و راحتش در کوه و غاری
حرم ماری و محرم سوسماری
گهی دندان به دست سنگ داده
گهی لب بر سر سنگی نهاده
لب و دندانش از آن در سنگ زد چنگ
که دارد لعل و گوهر جای در سنگ
سر دندانکنش را زیر چنبر
فلک دندانکنان آورده بر در
بصر در خواب و دل در استقامت
زبانش امّتی گو تا قیامت
من آن تشنهلبِ غمناکِ اویم
که او آب من و من خاک اویم
به خدمت کردهام بسیار تقصیر
چه تدبیر ای نبیالله چه تدبیر؟
کنم درخواستی زان روضهٔ پاک
که یک خواهش کنی در کار این خاک
برآری دست از آن بُردِ یمانی
نمایی دستبرد آن گه که دانی
کالهی بر نظامی کار بگشای
ز نفس کافرش زنّار بگشای
دلش در مخزن آسایش آور
بر آن بخشودنی بخشایش آور
اگر چه جرم او کوه گران است
تو را دریای رحمت بیکران است
بیامرزش روانآمرزی آخر
خدای رایگانآمرزی آخر
تو آرزوی منی، من وبال گردن تو
تو گرمِ کشتن من، من به گور بردن تو
تو آبروی منی، پس مخواه بنشینم
رقیب تاس بریزد به شوق بردن تو
تویی نماز و منم مست، ماندهام چه کنم
که هم اقامه خطا، هم سبک شمردن تو
سپردهام به خدا هر چه کردهای با من
خطاست دست کسی جز خدا سپردن تو
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد
که مرگ من نمیارزد به غصه خوردن تو...
این جام دل ماست که بند است به مویی
ماییم و غم عشق چه سنگی! چه سبویی!
ای کاش امیدی به خوشیهای جهان بود
ای سکّۀ اقبال! دریغا که دورویی
پنهان مکن ای دوست! مگر عشق گناه است؟
پیداست تو هم خسته ازین رازِ مگویی
تا دست تو را پاک بگیریم، گرفتیم
هنگام وصال از عرق شرم، وضویی
من اهل طرب نیستم، اما چه بگویم؟
تَر میکنم اینبار به عشق تو گلویی
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشّاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رأی صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت
دور است سر آب از این بادیه، هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایّامِ شبابت
ای قصرِ دلافروز که منزلگهِ انسی
یا رب مَکُناد آفتِ ایّام، خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
هم به عالم ز اهل عالم بر کنار افتادهام
چون امام سبحه بیرون از شمار افتادهام
ریزم از وصف رخت گل را شرر در پیرُهن
آتش رشکم، به جان نوبهار افتادهام
میفشانم بال و در بند رهایی نیستم
طایر شوقم به دام انتظار افتادهام
کار و بار موج با بحر است، خودداری مجوی
در شکست خویشتن بیاختیار افتادهام
سر به سر میناست اجزایم چو کوه اما هنوز
برنمیخیزم ز بس سنگین خمار افتادهام
هر شکستِ استخوانم خندهای دنداننماست
راز غم را بخیهای بر روی کار افتادهام
هم ز من طرز آشنای عشقبازان گشتهای
هم ز تو عاشقکشان را رازدار افتادهام
تا ز مستی میزنی بر تربت اغیار گل
خویشتن را همچو آتش در مزار افتادهام
یک جهان معنی تنومندست از پهلوی من
چون قلم هر چند در ظاهر نزار افتادهام
جان به غم میبازم و مینالم از جور سپهر
وه که هم بدنقشم و هم بدقمار افتادهام
کشتی بیناخدایم، سرگذشت من مپرس
از شکست خویش بر دریاکنار افتادهام
ناتوانی محوِ غم کردهست اجزای مرا
در پرند ناله نقش زرنگار افتادهام
رفته از خمیازهام بر باد ناموس چمن
چاک اندر خرقهٔ صبح بهار افتادهام
از روانیهای طبعم تشنهٔ خون است دهر
آبم آب اما تو گویی خوشگوار افتادهام
این جواب آن غزل غالب که صائب گفته است
«در نمود نقشها بیاختیار افتادهام»
دل شکستهٔ ما همچو آینه پاک است
بهای دُر نشود گم اگرچه در خاک است
ز چاک پیرهن یوسف آشکارا شد
که دست و دیدهٔ پاکیزه دامنان پاک است
نگر که نقش سپید و سیه رهت نزند
که این دو اسبهٔ ایام سخت چالاک است
قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق
تو هرقبا که بدوزی به قدر ادراک است
سحر به باغ درآ کز زبان بلبل مست
بگویمت که گریبان گل چرا چاک است
رواست گر بگشاید هزار چشمهٔ اشک
چنین که داس تو بر شاخههای این تاک است
ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست که در دشمنی چه بیباک است
صفای چشمهٔ روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از همه سو تند باد خاشاک است
صدای توست که بر میزند ز سینهٔ من
کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است
غروب و گوشهٔ زندان و بانگ مرغ غریب
بنال سایه که هنگام شعر غمناک است
دل حزینم ازین نالهٔ نهفته گرفت
بیا که وقت صفیری ز پردهٔ راک است
چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد، مرد نیست
آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست
انجامِ عشق جز غم و جز آه سرد نیست
عشق آتشیست در دل و آبیست در دو چشم
با هر که عشق جفتست زین هر دو فرد نیست
شهدیست با شرنگ و نشاطیست با تَعَب
داروی دردناکست آن را که درد نیست
آن کس که عشق بازد، جان بازد و جمال
بنمای عاشقی که چو من روش زرد نیست
بر پرده از آن روز که تصویر تو بستند
ما را هم از آن روز به زنجیر تو بستند
هر خط که مقدّر به جبین تو نوشتند
تقدیر مرا نیز به تقدیر تو بستند
آماج نمودند و کمان با تو سپردند
منظور مرا هم به پَرِ تیر تو بستند
با طیب نظر خود همه تسخیر تو گشتند
چون من، کمر آنان که به تسخیر تو بستند
نه م شکوه و نه م شکر که راه سخنم را
با بغض گرانقدر گلوگیر تو بستند
هرگز دل من این همه گستاخ نبوده است
این نقش هم ای دوست به تقریر تو بستند
خونم به شفق بخش که آزادی ما را
باری، به تو و همّت شمشیر تو بستند
چه بود حاصل دنیا، اگر اراده نبود؟
اگر امید رسیدن میان جاده نبود؟
من و تو وارث بال پرنده ای هستیم
که جز در اوج فلک، هرگز ایستاده نبود
تمام عمر به دستش دخیل می بستیم
اگرچه طبق سندها امامزاده نبود
پدر که نان شبش را به عشق ما اندوخت
ولی دریغ که هنگام استفاده، نبود
بدون او شب اندوه را چه می کردیم؟
چراغ خانه اگر چهرهاش گشاده نبود
چراغ خانه زنی بود بی گمان که خدا
میان سینهی او جز صفا نهاده نبود!!
به ما اگر گرِهِ سخت زندگی وا شد
مگر به برکت این سفره های ساده نبود؟
زمانه سخت زمین زد سواره هایی را
که در معیّتشان لشکری پیاده نبود
من و تو عالِمِ عشقیم و بیگمان ما را
معلمی به جز آغوش خانواده نبود
اگر عمری به پایش سر نمیکردم، چه میکردم؟
مدارا با جفایش گر نمیکردم، چه میکردم؟
به دور نرگس مخمور و لعل میگسار او
به مستی گر نوایی سر نمیکردم، چه میکردم؟
به دام نیستی افتادم از افسون این هستی
گر این افسانه را باور نمیکردم، چه میکردم؟
به رویش، رونما، گر جان نمیدادم چه میدادم؟
به مویش، دل، گرفتار ار نمیکردم چه میکردم؟
به دور زندگی نوشم شراب از خون دل، اما
اگر این باده در ساغر نمیکردم، چه میکردم؟
مرا در تشنهکامی جان به لب میآید از حسرت
به تیغش گر گلویی تر نمیکردم، چه میکردم؟
چو دامان شفق هر شب ز اشک دیدگان، مشفق!
اگر دامن پر از اختر نمیکردم، چه میکردم؟
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
من بر کنار رفتم تو در میان نشستی
گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان
چون تو به جای جانم بر جای جان نشستی
گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینم
یعنی تو نور چشمی در چشم از آن نشستی
چون خواستی که عاشق در خون دل بگردد
در خون دل نشاندی در لامکان نشستی
من چون به خون نگردم از شوق تو چو تنها
در زیر خدر* عزت چندان نهان نشستی
گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت که در جان بس بینشان نشستی؟
برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم که با من در امتحان نشستی؟
تا من تو را بدیدم دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم تا در جهان نشستی
عطّار عاشق از تو زین بیش صبر نَکْنَد
نبوَد روا که چندین بی عاشقان نشستی
در دل تنگم خموشی میکند انبار حرف
محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف
حرفهای پختهٔ سنجیده دارم در درون
گر به نطق آیم توانم گفت صد طومار حرف
محرمی خواهم که دریابد به حدس صایبش
از لب خاموش من بیمنّت اظهار حرف
حال دل از چشم گویا فهمد آن کِش دیده هست
عاشقان را نیست جز از چشم گوهربار حرف
من نمیخواهم که گویم حرفی از اندوه دل
میکند چون میتراود از دل خونبار حرف
خارخار گفتنی چون تنگ دارد سینه را
آید از بهر گشایش بر زبان ناچار حرف
چند حرف از قشر بتوان گفت با اصحاب کل
اهل دل کو تا به هم گوییم از اسرار حرف
بحر پر دُرّ معارف خواهم و کان سخن
تا بریزد بر دلم از لعل گوهربار حرف
از بلاغت میزداید گاه زنگ از دل سخن
وز حلاوت گاه دل را میبرد از کار حرف
صاحب دل راست فهم رازها از سازها
صاحب دل شو شنو از نای و موسیقار حرف
نکتهها درجست در صوت طیور آگاه را
گر تو را هوشی است در سر بشنو از منقار حرف
شد مضامین در میان اهل معنی مبتذل
تازهگویی کو که آرد فکرش از ابکار* حرف
هرکه قدر حرف نشناسد مکن با او خطاب
حیف باشد حیف جز با مردم هشیار حرف
مستمع ز افسردگی خمیازهاش در خواب کرد
با که گویم کی توان الا برِ بیدار حرف؟
چون نمییابی کسی گوشی دهد حرف تو را
بعد از این ای فیض میگو با در و دیوار حرف
پیشانیام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی
شاید از آن پس بود که احساس میکردم
در سینهام پر میزند شبها پرستویی
شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ میافتاد در جویی
از کودکی دیوانه بودم، مادرم میگفت:
از شانهام هر روز میچیده است شب بویی
نام تو را میکَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه میافتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجهی شیری است
بیچارهتر شیری که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با ناامیدی چشم میپوشم
اکنون ز من با بیوفایی دست میشویی
آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایهی رنج تو هستم، راست میگویی
سپید گشت دو چشمم در انتظار نگاهی
که سوی من کند اما نکرد چشم سیاهی
زبیم آنکه ندانند کیست قاتلم افغان
که جانبِ تو نکردم، به حشر نیز نگاهی
فتد به گردن من جرم خون من به قیامت
که کودکی تو و نبوَد هنوز بر تو گناهی
به غیر دل که مجال سخن برِ تو ندارد
ز من فغان که ندارد کسی به کوی تو راهی
مبر گمان که زجور فلک کسی بود ایمن
مگر کسی که به میخانه یافته است پناهی
ز جور دهر چنین سوزم از چه من که توانم
به خرمنش فگنم آتش از شرارهٔ آهی؟
«سحاب» تخمِ وفا را، به هر زمین که فشاندم،
به غیر خار ندامت از آن نرست گیاهی
چه شود گر گره از کار دلم بگشايی
نه که اينگونه گره بر گرهاش افزايی
من به موهای پريشان تو ايمان دارم
نيست با ياد تو از هيچکسم پروايی
آبروی غزل و شعر تويی، پس بگذار
بنويسم که تو از سمت خدا میآيی
من همين گمشدهی فاجعهی امروزم
تو همان ترجمهی روشنی فردايی
من پلنگی که غمِ خاک اسيرش کرده
تو ولی ماه بلندی که در آن بالايی
ماندهام بين دل و عقل چه بايد بکنم؟
بهترينم! تو بگو؛ هرچه تو میفرمايی...
در غم من، دلبرم هرچند بیتقصیر نیست
من خودم عاشق شدم... خودکرده را تدبیر نیست
کاش دستکم پس از مرگم به من دل میسپرد
هیچوقت -آری- برای دل سپردن دیر نیست
از چه رو قلب مرا اینگونه ویران میکند
لشکر چشمان او، وقتی پی تسخیر نیست؟
بعدِ عمری جنگ با دنیا، دگر آموختم
طالع و تقدیر آدم قابل تغییر نیست
خواب دیدم دارم از دستان او "مِی" میخورم
شکر! خواب عاشقانِ مست بیتعبیر نیست
ظاهر آشفتهای دارم، دلیلش روشن است
شیر وقتی دل به آهو بست، دیگر شیر نیست...
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم🦋✨
باز هم چشمت مرا اینبار عاشق کردهاست
عقل و دل را همزمان با هم موافق کردهاست
اینکه تنها عاشق خود کردهای یک شهر را
اختلافی وارد موضوع منطق کردهاست!
مادرم از بالشم فهمیده که میخواهمت
باز ردّ گریه، افشای حقایق کردهاست
آه... شبهایی که تو آرام خوابیدی، کسی
از هجوم بیکسی، هر ثانیه دق کردهاست
آنقدَر حرف نگفته دارم امّا حیف که
شرم، آنها را خلاصه توی هقهق کردهاست..
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
