ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

یادداشت های فاطمه علمدار

یادداشت های فاطمه علمدار

前往频道在 Telegram

در ایران،انقلاب مشروطه هنوز پیروز نشده است... یادداشت های فاطمه علمدار Instagram.com/fsalamdar

显示更多
1 923
订阅者
+224 小时
+207 天
-930 天
帖子存档
گفت مغول است و من دلم یک جوری شد.انگار هنوز بعد از این هشت قرنی که از حمله شان به ایران می‌گذرد نبخشیدمشان.یک حس کاملا غیر عقلانی. تیشرت سفید پوشیده با شلوار سورمه ای.سفید است و ابروهایش را تتو کرده.ارایش ندارد و موهایش را ساده بسته.هفته سوم آمد سرکلاس و گفت کارهای ثبت نامم طول کشید و در استراحت وسط کلاس ازم پرسید چند واحد دارم این ترم و خیلی پریشان شد وقتی فهمید ۴درس کمتر از ما برداشته و شاکی بود که چرا مسئول ثبت نام انقدر بی حوصله جواب می‌دهد و چرا همه چیز انقدر مبهم و غیر شفاف است و اصلا نمیشود فهمید این کارهای اداری پیچیده را چه طور باید انجام داد.من و دوست چینی ام که تنها دانشجوهای بین الملل هستیم سعی کردیم دلداری اش بدهیم که نگران نباش و مسئول ثبت نام آدم خوبی است فقط تایپ کردنش بد است و باید حضوری بروی دفترش تا بفهمی چی میگوید و چی کار باید بکنی. وقت برگشتن به خانه در مترو دیدمش. کلافه و خسته و پریشان.سلام کردم و فهمیدیم که در یک مجتمع می‌نشینیم و هم مسیریم و برایم گفت که دو پسر ۸ و یک ساله دارد و گذاشتشان مغولستان و آمد اینجا چون نیاز به تغییر داشت و دلش برای یک سالهه تنگ شده ولی بعد از به دنیا آوردنش مدام فکر می‌کرد چرا این کار را کرده و خب تنها امده اینجا چون با خانواده همه چیز خیلی گران میشود و اصلا شوهرش باید کار کند تا بتواند پول بفرستد به اینجا. یک سال از من کوچکتر بود و در ذهنم گذشت شصت و چهاری است و شصت و چهاری ها همیشه در ذهن من خیلی کوچک بودند.خیلی جوان. شبیه شصت و هفت ها. گروه سنی که انگار همیشه در ذهنم باید زیر ۱۲ سال داشته باشند ولی به طرز شگفت انگیزی الان نزدیک چهل سالشان است.خوشحال شد که من ازش بزرگترم و گفت فکر میکردم خیلی پیر هستم و بهش گفتم منم همین فکر را میکردم ولی کلی از بچه های کلاس ۴۴ و ۴۶ ساله هستند و اصلا زیر ۳۰ سال کم داریم. گفت این مالایی ها خیلی بروکراسی پیچیده ای دارند.اگر بگویم مغولستان بهتر است فکر میکنی چون مغول هستم این را میگویم ولی باور کن من لیسانسم را آمریکا خواندم و آنها هم اصلا انقدر کاغذبازی نداشتند.در ذهنم می‌گذرد که حس من این بود که چه نظم خوب و قابل پیش بینی دارند و اضطراب انجام کار اداری در حالیکه کارمندها حوصله جواب دادن به سوالهایت را ندارند و به نظرشان خیلی احمق میرسی و هرلحظه ممکن است سیستم قطع شود و کارت بماند تا معلوم نیست چه ساعتی یا چه روزی،برایم در اینجا کمتر شده است و حتی احساس باهوش بودن در انجام کار اداری هم دارم! وارد مجتمع که شدیم گفت یک اتاق مستر از یک واحد ۴ خوابه را اجاره کرده و دو هم خانه چینی و یک هم خانه هندی دارد که نمی بینتشان چون هر روز میروند سر کار و اجاق برقی خریده است و در اتاقش آشپزی میکند چون غذاهای مالایی تند هستند و میدانی مغولستان چون تحت سلطه شوروی بود ذائقه آنها به اروپا نزدیکتر است تا آسیا و تاکید کرد که ما کمونیست بودیم و باز گفت که کاری با هم خانه هایش ندارد و در اتاق را قفل میکند ولی احتمالا آدمهای ناامنی نیستند... خداحافظی که میکردیم بهش گفتم من همین نزدیکم،اگه به یک دوست احتیاج داشتی روم حساب کن و خندید. حالا دیگر مغول نبود،چیزی یادآور چنگیز و نیشابور و عطار که بدون سر دارد راه می‌رود و آنکه از بخارا فرار کرده بود و گفته بود: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» حالا دیگر فقط یک زن چهل و یک ساله متولد مغولستان بود که پارسال زایمان کرده بود و در خستگی و فرسودگی بحران میانسالی اش فکر کرده بود نیاز به تنهایی و تغییر دارد و نمی‌دانم آمدنش به اینجا همراه طلاق و متارکه بود یا در همراهی همسری حمایتگر که در آغوشش کشیده بود و گفته بود برو و ما منتظر میمانیم تا حالت بهتر شود و برگردی. هشت قرن زمانی زیادی کافی است برای اینکه عبور کنیم از تراژدی های جمعی مان و دنبال نقش خودمان در وضعیت اینجا و اکنون باشیم... برای اینکه بتوانم با مغولها دوست شوم... ۴ نوامبر۲۰۲۶/ ۱۳ آبان ۰۵ منتظر نوبت در IPUTRA

کلاس امروز را سر میز مالایی ها نشستم.آنکه اسمش فاطمه بود ازم پرسید از ایران چه خبر،هنوز جنگ است؟و من سرم را از خواندن خبری که میگفت دیشب صدای انفجار آمد در بندر کنگ و انگار امروز جنگنده گذشته است از آسمان تهران بلند کردم و گفتم آره،هنوز جنگ است. تعجب کرد و ادامه دادم جنوب کشور هنوز انفجار است و ناامنی و مدارس آنلاین هستند.پرسید بقیه ولی کار می‌کنند و زندگی می‌کنند؟گفتم آره،زندگی در جریان است ولی همه چیز معلق و مبهم است و کسی نمی‌داند چه خواهد شد و کمر مردم زیر بار فشار اقتصادی دارد می‌شکند. گفت پدرم دهه ۹۰ میلادی آمده بود ایران و میگفت ایران خیلی از مالزی بهتر است و به خودش افتخار میکرد که ایران رفته.حالا این روزها من فکر می‌کنم چه اتفاقی برای ایرانی که پدرم دیده بود افتاده است؟نمی‌فهمم چرا این جمله اش انقدر قلبم را به درد می آورد... فکر میکنم پدرش جایی در میانه سال‌های ۷۰ تا ۸۰ شمسی آمده بود ایران.دوران سازندگی و اصلاحات. در مالزی احتمالا ده سال از نخست وزیری ماهاتیر محمد گذشته بود. در ایران نه دولت سازندگی توانست اقتصاد را بسازد و نه دولت اصلاحات توانست چیز خاصی را اصلاح کند.رویابافی آن روزها برای قدرت دادن به جامعه مدنی و گفتگوی تمدنها و آزادی بیان و ایران برای همه ایرانیان به ابتذال کشیده شد و به تراژدی احمدی نژاد منتهی شد.ماهاتیر محمد ولی اقتصاد مالزی را از کشاورزی به صنعتی تبدیل کرد. یادم می‌رود به آن روزی که خبر آمد روزنامه ها با حکم حکومتی بسته شدند... میگوید ما سلطان داریم و نخست وزیر،ایران هم پارلمانی است؟برایش میگویم که رییس جمهور هر ۴ سال انتخاب می‌شود و حوصله ام نمی‌گیرد که توضیح بدهم ولی فقیه هم داریم و اصلا شبیه سلطان شما تزئینی نیست. درواقع هرکسی که کاندیدای ریاست جمهوری یا نمایندگی مردم باشد را اول شورای نگهبانی که ولی فقیه مستقیم و غیر مستقیم منصوب کرده باید تایید صلاحیت کند و بعد هم از بین آن گزینه ها مردم به دو دسته با بصیرت و بی بصیرت تقسیم می‌شوند بر حسب رایی که میدهند و در گزینش ادارات ممکن است ازشان بپرسند به کی رای دادید... حوصله ام نمی‌گیرد که توضیح بدم ولی فقیه جدید را تا به حال مردم ندیده اند و حق مطالبه دیدنش را هم ندارند ولی ظاهرا اختیار جنگ و صلحمان در دستان اوست، یعنی اینطور میگویند ولی کسی حق ندارد بپرسد واقعا در دستان اوست یا نه. حوصله ندارم توضیح بدهم ولی فقیه مقدس است و غیرقابل نقد و سوال و فقط باید به او ایمان داشت و از او تبعیت محض کرد.چیزی شبیه شاهان پیشا مشروطه ولی ما نباید به روی خودمان بیاوریم که با وجود ولی فقیه در واقع حکومتمان پارلمانی نیست، به قبل از مشروطه برگشته ایم.به دورانی که نهاد قانونگذاری، نهاد اجرایی و نهاد قضایی مستقل وجود نداشت و شاه با بصیرت شخصی اش که البته هدیه خداوند به او بود،مصلحت را تشخیص میداد و بقیه میگفتند چشم. حوصله ام نمیگیرد که توضیح بدهم حدود 20 سال بعد از آن روزهایی که پدرت ایران را دیده بود،بزرگترین فساد مالی تاریخ ایران رقم خورد که ۷بانک بزرگ کشور و نمایندگان مجلس و مقامات دولتی در آن دست داشتند و ولی فقیهمان گفت "کشش ندهید".متهم ردیف اولش۳ سال بعد اعدام شد و متهم ردیف دومش هنوز کاناداست ولی بین تاریخ بازداشت #محسن_شکاری و اعدامش فقط 75 روز فاصله بود و تو چه میدانی ترومای جمعی یعنی چه؟ تا حالا صدای ضجه مادری را در گرگ و میش صبح پشت در زندان شنیده ای؟ شنیده ای بگوید آی محسن...آی محسن...اصلا میفهمی هر روز خبر اعدام بشنوی یعنی چه...هیچ کدام اینها را بهش نگفتم. نگفتم که حالا دیگر 3هزار میلیارد بزرگترین فساد مالی تاریخ ایران نیست و اعدام ابزاری است برای اینکه جامعه ای که به زبان خوش یاد نگرفت چیزها را کش ندهد، یاد بگیرد کشش ندهد ولی مگر میشود چیزهای کش دار را کش نداد...چیزهای کش داری مثل آبان...میدانی #آبان_ادامه_دارد یعنی چه؟...این را هم بهش نگفتم. ۲۴ اکتبر ۲۰۲۶/ 2 آبان 05 غذا خوری کنار کتابخانه دانشگاه UPM

_میپرسد ایرانی هستی؟و ذوق میکند و میگوید خیلی خوب، لهجه عربی_کردی دارد.میخندم.میگوید من فیلی هستم.نمیفهمم یعنی چه.میگوید کرد هستم،ایلام زندگی میکردیم،میگویم یعنی فارسی بلدی؟میگوید نه،ایلام بودیم قبلا،الان عراق هستم،صدام اخراجمان کرده بود،فیلی هستم و یادم می افتد به معاودین،میگویم من به اسم معاودین می‌شناختم ایرانیهایی که صدام اخراج کرده بود را.معاودین را نشنیده،دوباره میگوید من فیلی هستم.فیلی ها کردهای ایرانی هستند که عراق زندگی می‌کردند و زمان صدام اموالشان مصادره شد و به زور راهی ایران شدند.گفت بعد از مرگ صدام برگشتم عراق.دوست داشتم ایران بمانم ولی نه شناسنامه بهمان دادند نه خانه داشتیم و ...خیلی از خانواده ام ایران ماندند.همین الان خانه من تا ایران ۳ ساعت فاصله دارد و دوباره میگوید خیلی خوب و میخندد. الان دانشجوی دکترا ارتباطات است در مالزی.گفت برای دانشگاه تبریز اپلای کرده بودم ولی من را نگرفتند .دلم می‌خواست تبریز درس می‌خواندم.خیلی شهر خوبی است. منظورش سال ۱۴۰۰ است که ایران به چشم ما آنقدر ملتهب بود، وقتی فقط دوسال از زدن هواپیمای اکراین و اولین تجربه قطع اینترنت می‌گذشت و سال بعدش را با جنبش #زن_زندگی_آزادی گذراندیم.آن سالها این مرد دلش میخواست دانشگاه تبریز قبول شود که دکترای ارتباطات بخواند و چون قبول نشد آمد مالزی... ۱۹ اکتبر ۲۰۲۶/ ۲۷ مهر ۱۴۰۵ حیاط مجتمع

"من" های متفاوت در مالزی،چطور "ما" شدند؟(قسمت دوم) لینک قسمت اول فاطمه علمدار ۱_همه اساتیدمان مالایی و مسلمانند و اغلبشان زن هستند.همه محجبه اند هرچند حجابشان صورتی و بنفش است و آنقدر سرکلاس راحت می‌خندند و شوخی میکنند که ذهن ایرانی من مدام برایشان گزارش حراست می‌سازد! تا همین هفته قبل فرضیه ای داشتم که خیلی زیرپوستی و نرم احتمالا قانون حجاب دارند برای جذب اساتید ولی در جشن ورودی های جدید متوجه شدم که رئیس دوتا از دانشکده های دانشگاه حجاب ندارند و یکی شان حتی چینی هم بود و متوجه شدم قانون نیست ولی به هرحال تبعیض مثبتی باید در کار باشد که کرسی های دانشگاه را مالایی های مسلمان گرفته اند و خب بله واقعا چنین تبعیضی هست و اصلا هم زیرپوستی و نرم نیست بلکه واضحا در قانون آمده. ۲_شبه جزیره که سال ۱۹۵۷ از انگلیس اعلام استقلال کرد و شد کشور مالزی و به بقیه نژادها شهروندی داد و آزادی حفظ زبان و فرهنگ و دینشان را،یک بند دیگر هم در قانون اساسی آورد و آن اینکه شاه باید از موقعیت ویژه بومیان مالایی محافظت کند و دولت باید سهمیه های ویژه ای در استخدام ها و بورسیه ها و مجوزهای تجاری به آنها بدهد که عقب ماندگی اقتصادی شان از چینی ها جبران شود.سال ۱۹۵۷، بازار آزاد و مالکیت شرکتهای بزرگ دست چینی ها و شرکت های خارجی بود و اقتصاد بومی ها با کشاورزی میچرخید و از چینی ها فقیرتر بودند. کشور جدید مالزی با این قوانین شروع به کار کرد ولی درگیری های قومیتی چیزی نیستند که با نوشتن چند خط قانون تمام شوند.درگیریها ادامه داشت. سال 1965 سنگاپور ازشان جدا شد. و سال 1969 در انتخابات مجلس دوسوم کرسی های مجلس را چینی های ثروتمند گرفتند و ذوق زده ریختند در خیابان و شعار دادند که مالایی ها به روستاهایشان برگردند چون قدرت دیگر دست چینی هاست.آن زمان 60 درصد جمعیت مالایی بودند ولی علی رغم سهم بیشتری که در استخدامهای دولتی داشتند، تنها 2درصد ثروت و مالکیت شرکتهای بزرگ دستشان بود و چینی ها مالک 34درصد شرکتهای بزرگ بخش خصوصی بودند و حدود 60درصد بقیه هم دست غربی ها بود. در درگیریهای خیابانی بعد از انتخابات تعداد زیادی کشته و بازداشت شدند و رقمش انگار مشخص نیست.پارلمان دوسال تعلیق شد و نخست وزیر که پدر استقلال مالزی بود استعفا داد و سیاست جدید اقتصادی تعریف شد که ظرف 20 سال سهم مالایی ها از اقتصاد خصوصی باید برسد به 30درصد.و در کنار اینها انگار نظام آموزشی مدارس شروع کرد به تولید محتواهای درسی و تعریف برنامه های ملی در راستای تقویت همزیستی مسالمت آمیز و وحدت ملی.مثلا در کتابهای تاریخ و اجتماعی مدارس تاریخ مهاجرت نژادهای مختلف و سهمشان در ساختن مالزی امروزی برجسته میشود و احترام به ادیان و نژادهای دیگر و اینها را آموزش میدهند و برنامه های مشترک میان مدارس مختلف برگزار می‌کنند که بچه ها به صرف رفتن به مدرسه مالایی یا چینی یا هندی و ...ناگزیر محصور و محدود به ارتباط با آدمهای شبیه خودشان نشوند و با بقیه هم تعامل کنند و نشست و برخاست داشته باشند. ۳_حس اولی که از اولین روزهای تشکیل کلاسها داشتم این بود که مالایی های بچه های لوس و عزیزکرده این خانواده اند.اصرار دارند که بگویند مسلمانند،السلام علیکم و رحمه الله و برکاته بگویند اول حرفشان و بگویند غذای حلال می‌خورند و آرزوی حج رفتن دارند ولی بقیه دلیلی نمیبینند بگویند مسیحی هستند یا بودایی یا هندی یا چی و تفاوتهای فرهنگی شان را به رخ نمی‌کشند و مهمتر اینکه انگار حس خاصی هم به این رفتارهای مسلمانان ندارند.انگار اذیتشان نمیکند یا لااقل انقدر اذیت نمیکند که من کنجکاو بتوانم از حرکاتشان بفهمم. به حرفهای همدیگر میخندند،در شوخی های هم سهیم میشوند،در گروه بندی هایشان از هم اجتناب نمیکنند، در کنار هم نشستن و باهم غذا خوردن هم. ۴_شب پسرم نماوا دانلود کرد و در تلوزیون کلاه قرمزی گذاشت.برنامه نوروز چندسال قبل بود.گفت چه شد که دیگر نساختند؟یادم نمی آمد چه شد.امسال که جنگ بود نوروز و اصلا عزای رهبر بود.پارسال؟نوروز سال سهمگین ۴۰۴ کلاه قرمزی ساخته بودند؟آخرین باری که با کلاه قرمزی خندیدیم کی بود؟گفت یک چیزی شد که همه خیلی از ایرج طهماسب ناراحت شدند.یادم نمی آمد.انقدر در این سال‌ها یکهو آدمهای مختلف به خاطر موضع گیری هایشان به عرش رفتند و به فرش آمدند که دیگر یادم نمی آید کی برای چی الان کجاست... سر کلاس که همه هم کلاسی هایم باهم میخندند زیاد فکر میکنم آخرین بار که ما همه باهم،با قیافه ها و باورهای مختلفمان،توانستیم به یک چیز بخندیم کی بود؟که شادی یکی عزای دیگری نباشد و برعکس... ممکن است اینهاهم پشت این ظاهر آرام و در صلحشان از هم خشم و نفرت داشته باشند؟تبعیض علنی چطور به ناراحتی قابل مشاهده تبدیل نشده است در این جامعه؟این احتمالا سوالی است که دوسال آینده در رفتار و گفتار روزمره آدمهای اینجا دنبال جوابش خواهم گشت. #همزیستی_مسالمت_آمیز

"من"های متفاوت در مالزی، چطور "ما" شدند؟(قسمت اول) فاطمه علمدار   1-دوست مالایی-چینی ام دارد فرصت های اسکالرشیپ را در سایت دانشگاه چک میکند. بعد بی خیال میگوید: آها، مال بومی هاست، به ما نمیدن. میگم مگه تو بومی نیستی؟ میگه معلوم نیست از قیافه ام که چینی هستم و میخندد! میگویم ولی شهروند مالزی هستی،مگه نه؟ و قیافه اش طوری میشود که انگار یکهو می فهمد من از همه جا بی خبرم و میگوید خب اره ولی میدونی مالایی ها یه کم نژادپرست هستن و بحث را عوض میکند. سعی میکنم بفهمم آیا این چیزی که گفت برایش دردناک است یا نه ولی نمی توانم بفهمم. هنوز دستم نیامده که معنی حالت های چهره شان چیست. بعضی اداهایشان را در فیلم ها دیده ام.حالت سلام کردن یا معذرت خواهی کردنشان را ولی زبان بدن چیزی نیست که بدون سالها زندگی کردن در یک فرهنگ و آشنایی با ظرائف معنایی حرکات و رفتارها، هرکسی بتواند بفهمد. حس میکنم برایش دردناک نیست ولی منطقم میگوید باید احساس تبعیض کند و ازش خشمگین شود و از یادآوری اش آزرده شود. چهره اش شبیه هیچکدام اینها نیست ولی. فکر میکنم روزی میرسد که باهاش صمیمی تر میشوم و این را صریحا ازش خواهم پرسید. فعلا فکر میکنم کنجکاوی در موردش ممکن است درست نباشد. میروم برای خودم سرچ میکنم.  2- شبه جزیره تاریخی مالایا از مالزی غربی امروزی که الان 11 ایالت و دو قلمرو فدرال دارد تشکیل شده بود و بخش هایی از تایلند و میانمار و سنگاپور امروزی و بهش میگفتند مالایا به معنای طلایی چون در مسیر تجاری بین چین و خاورمیانه بود و حنگل و معدن قلع و ...داشت. هزاره اول میلادی زبان مردمش سانسکریت بود و به هندوئیسم و بودیسم باور داشتند و هر گوشه از شبه جزیره حاکمی برای خودش داشت.از همان زمان مبلغان هندو و تاجران هندی می آمدند به شبه جزیره و آنقدر در دوره های مختلف آمدند و ماندند و زاد و ولد کردند که امروز 7درصد جمعیت مالزی هندی تبار هستند.قرن دو میلادی اسلام وارد تاریخشان شد و حالا اغلب مالایی ها مسلمانند. قرن 15 روابط تجاری شان با امپراطوری چین جدی شد و ازدواج های سلطنتی کردند و موج اول مهاجرت چینی ها به شبه جزیره شروع شد و در دوره های بعد هم انقدر ادامه پیدا کرد که حالا 22درصد جمعیت مالزی تبار چینی دارند.قرن 16 پرتقال خاکشان را تصرف کرد و مستعمره شدند.قرن 17 پای هلند استعمارگر باز شد به زندگیشان و قرن 18 انگلیس ابراستعمارگر وارد صحنه شد. قرن 19را به سروکله زدن با استعمارگران و درگیری های داخلی گذراندند و جنگ جهانی دوم که شد ژاپن تصرفشان کرد.قرن 20 مثل بقیه جاهای دنیا سودای استقلال افتاد به جانشان؛ ولی چطور میشد با 9 خاندان سلطنتی مالایی مسلمان که قرن ها بود هرکدام یک گوشه ای حکومتشان را داشتند و چینی تبارها و هندی تبارهایی که آنها هم ریشه دوانده بودند در شبه جزیره ولی مالایی نبودند به هرحال، کشور مستقل تشکیل داد؟ انگلیس گفت بیایید یک اتحادیه مالایی بسازید و بشوید یک مستعمره پادشاهی واحد ولی حاکمان مالایی که دلشان نمی خواست به  ساکنان با نژاد چینی شهروندی بدهند و هم نمی خواستند حکومتهای محلی شان تضعیف شود مخالفت کردند.آخرش سال 1948 فدراسیون مالایا از ایالات تحت الحمایه بریتانیا که البته حاکمانشان خودمختاری داشتند تشکیل شد و خب شورش های استقلال طلبی ادامه داشت تا اینکه سال1957 رهبران سه قوم اصلی به توافقی رسیدند که معروف شد به "قرارداد اجتماعی" و ۳۱ اوت شد روز جشن استقلال مالزی از بریتانیا. در قانون اساسی شان به مهاجران غیرمالایی که مدت زیادی بود در شبه جزیره بودند حق شهروندی دادند و حق رای و آزادی مذهب و حق حفظ زبان و فرهنگ خودشان را. کشور یک فدراسیون تعریف شد که قدرت در آن بین دولت مرکزی و دولت های ایالتی تقسیم میشد.9حاکم موروثی 9 ایالت هر 5 سال یکبار بین خودشان یک نفر را انتخاب میکنند که بشود شاه کشور و همزمان مردم هم هر 5 سال نمایندگان مجلس را انتخاب میکنند و رهبر حزب پیروز مجلس که اعتماد اکثریت نمایندگان را جلب کند میشود نخست وزیر و کابینه تشکیل میدهد و قدرت اجرایی واقعی کشور در دست اوست. اسلام دین رسمی فدرال و زبان مالایی زبان ملی تعریف شده است ولی ادیان و زبان های دیگر هم آزادی کامل دارند. ۳_حالا میفهمم چرا کلاسها به زبان انگلیسی در دانشگاه برگزار میشود.مالایی ها و چینی ها و هندیهایشان همه شهروندان مالزی هستند ولی لزوما زبان مالایی را بلد نیستند.یکبار که یکی از اساتید کلاس را دوقسمت کرد و برای دانشجویان اینترنشنال انگلیسی برگزار کرد و برای بقیه مالایی،دوستان چینی ام شاکی شدند که ما هیچی از کلاس نفهمیدیم چون هیچ وقت مجبور نبودند مالایی را یاد بگیرند و در بچگی مدرسه چینی رفته بودند و محدودیتی برای تربیت فرهنگی و دینی مناسب خودشان نداشتند.هرچند که به هرحال تبعیض مثبت به نفع مالایی ها مثل روز روشن است. آیا بقیه از این تبعیض خشمگینند؟ #همزیستی_مسالمت_آمیز

روز بیست و دوم ۱_دانشگاه جدی است.هفته اول گذشته است و همه کلاسها یک جلسه برگزار شده اند و همان جلسه اول تکالیف تا آخر ترم مشخص شده و سایتی هست که هر استادی هم طرح درسش را میگذارد و هم تکالیف را و هم پاورپوینت هرجلسه ارائه اش را.همه دروس کار گروهی دارند و من در همین هفته اول در چند گروه عضو شده ام و شماره رد و بدل کرده ایم و قرار صحبت گذاشته ایم و دارد شبکه ارتباطاتم ساخته می‌شود.تنها نیفتاده ام با سردرگمی های خودم،سیستم طوری طراحی شده که فرد مجبور است بلافاصله عضو جمع شود و عضو جمع بودن لاجرم هویت جدیدی به آدم میدهد. در تمام دوران تحصیل دانشگاهی ام در ایران،از لیسانس تا دکترا،هیچ وقت ارائه ای را گروهی انجام ندادم.امکانش بود ولی اجبار نبود و من با تنهایی کار کردن راحت تر بودم.حالا مجبورم با دیگران کار کنم... ۲_ همه توصیه میکنند linkdin را جدی بگیر و linkdin که میفهمد میخواهم جدی اش بگیرم مدام پیام میدهد بیا پرمیوم بشو و نمیفهمد که نمیخواهم پول بدهم برایش. اخرش میگوید بیا یک ماه رایگان پرمیوم بشو و شروع میکنم فرایندش را. باید ملیتم را مشخص کنم و اسم ایران در لیستش نیست.کشور را مالزی میزنم و میگوید مدرک هویتی بده. پاسپورت را آپلود میکنم و میگوید به شما خدمات نمیدهیم. با کلمات بهتری میگوید ولی منظورش همین است.من را راه نمیدهد در جمع بقیه مردم دنیا که میتوانند ارتباطات گسترده تری را برای همکاری های شغلی و دانشگاهی در لینکدین بسازند.راهم نمیدهد به خاطر پاسپورتم. همزمان در اینستا میچرخم و می بینم سیم کارت دوستانم در ایران همینطور یکهویی و بدون هیچ توضیحی قطع میشود و دوستانم توضیح میدهند که سیم کارت نداشتن چطور از همه شبکه های ارتباطی حذفشان میکند. یکهو میبینی پیامک بانک برایت نمی اید و نمیتوانی کارهای بانکی ات را بکنی.حتی نمیتوانی ثنا را چک کنی که ببینی چی شده که اینطور شده. کسی در خیابان جیغ نمیکشد،نمیشود از لحظه استیصال کسی که سیم کارتش قطع شده فیلم گرفت و به دنیا نشان داد، همه چیز انگار عادی است ولی هر روز بر تعداد آدمهایی که حق ارتباط با دیگران را ندارند و نمیتوانند مثل یک شهروند زندگی کنند اضافه میشود.آدمها دست و بالشان بسته میشود بدون اینکه زنجیرهایشان برای دیگران به چشم بیاید و زنجیری که دیده نمی‌شود همدلی و اعتراض جمعی ایجاد نمی‌کند. ۳_در ورودی کتابخانه شرکت اینترنت برای دانشجوها تخفیف گذاشته.پوسترش را نگاه میکنم.1Gbps! فکر میکنم اشتباه دیده ام یا اشتباه نوشته اند. دانلود با سرعت یک گیگ در ثانیه؟! میروم در Cloudflare و سرعت اینترنت ایران را چک میکنم، میانگینش ۴.۶Mbps است. اخوان در سرم میخواند: ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می‌گریند... آسمان همه جا یکرنگ نیست.زیر سقف بعضی آسمانها آدمها تشویق میشوند که باهم بیشتر ارتباط برقرار کنند و جمع بسازند و همکاری کنند و همدیگر را بیشتر بشناسند و از امکانات هم استفاده کنند.حتما کنترل و نظارت و تبعیض و محدودیت هم هست ولی آنقدر هنرمندانه اعمال می‌شود که با چشم غیرمسلح نشود دیدش.زیر سقف بعضی از آسمانها، کنترل و محدودیت و نظارت، وسط وسط وسط لحظه لحظه زندگی روزمره آدمها قد علم نکرده. تحریم‌های خارجی و قلدری های داخلی ولی نشسته اند وسط زندگی روزمره ما مردمی که با پاسپورتهای ایرانی مان شناخته میشویم و کمر بسته اند به منزوی کردنمان...به بی صدا و تصویر شدن و ناتوانی از ادعا و مطالبه حقوق. چاره ولی در حفظ ارتباطات است و ارتباط جدید ساختن.در هوای همدیگر را داشتن،حرف زدن،تنها نماندن و در خود فرو نرفتن. و اینکه نگذاریم آدمها در تنهایی های تحمیلی شان فراموش شوند.ما فقط همدیگر را داریم.فریادرسی به جز خودمان نیست.

روز پانزدهم ۱.دلم تنگ شده است.این را دیروز وقتی وسط صدای رفت و آمد متروها بودم و داشتم عکس های گالری ام را دسته بندی میکردم که مرتب خالی شان بکنم در هارد فهمیدم.وقتی فولدر خداحافظی ها را ساختم، دلتنگی یکهو حمله کرد و یادم افتاد پانزده روز گذشته و ایران هم که بودم نهایتا هر دوهفته باید میرفتم تهران و انگار ساعت بدنم میگوید که وقت رفتن است ولی من هزاران کیلومتر آنطرفتر هستم.روی صفحه گوشی ساعت ایران و اینجا را کنار هم دارم.میدانم که وقتی من وسط متروها هستم بابا کجاست و بقیه.هنوز آنقدر نگذشته که حدسی نداشته باشم از روتین زندگی عزیزانم.هنوز قیمت دلار را چک میکنم و حواسم هست به اسم های جدیدی که با هشتگ #نه_به_اعدام هر روز می آیند در نوت دوستانم و فردایش تبدیل میشوند به خبر فلانی هم اعدام شد. هنوز یادم است اینترنت که کند میشود چه طور است و هواپیما که از بالای سرمان رد می‌شود میتوانم یاد جنگنده بیفتم. گمان میکردم از گیت فرودگاه خمینی که رد شوم دستم از ایران کوتاه خواهد شد و برای آن جغرافیا و آدم هایش خواهم مرد ولی نمردم. من هنوز به برکت شبکه های اجتماعی و اینترنت بین المللی زنده ام. این را آن روزی فهمیدم که داشتم ماکارونی می‌پختم روی اجاق تک شعله برقی و صدای ماشین لباسشویی در اقامتگاه موقتی مان می آمد و دیدم که میم برایم فیلمی از واگن زنان متروی تهران فرستاده که زنها دارند می رقصند.انگار عروسی باشد و برایم ویس گذاشت از انواع مواجهه های آدمها با این وضعیت استثنایی واگن زنان. آدمها وقتی قرار میشود چندسال در یک جغرافیا نباشند،دستشان کوتاه میشود ولی تاوقتی اینترنت وجود دارد و ارتباط برقرار است،نمی میرند، دور ولی میشوند. ۲/از بعد از جنبش عزیز #زن_زندگی_آزادی و به رخ کشیده شدن تقابلی که میان فهم ایرانیان داخل و خارج از مسئله ایران و شیوه مواجهه با آن وجود دارد، زیاد به این فکر میکردم که از ایرانیانی که بیرون نشسته اند و میگویند در داخل هیچ چیز ارزشمندی وجود ندارد و هرآنچه هست را باید ویران کرد و از نو ساخت بیشتر دلگیرم یا از آنها که بیرون نشسته اند و مدام میگویند بیرون خبری نیست و قدر داشته هایتان را بدانید و رنج ها و نارضایتی ها و خشم ما را به کم طاقتی و پرتوقعی مان نسبت می‌دهند و اینکه ابلهانه فکر میکنیم وضع مردم در بقیه کشورها و دولتها بهتر است. هنوز نمیدانم از کدام گروه بیشتر دلگیرم ولی میدانم آسمان همه جا یکرنگ نیست.آدمها وقتی بدانند میتوانند براساس نرخ فعلی اجاره خانه و شهریه مدرسه و مخارج زندگی برای چندسال برنامه ریزی مالی کنند حجم وسیعی از مشغولیت های ذهنی شان محو می‌شود.وقتی وسایل حمل و نقل عمومی سر وقت بیاید،وقتی دایره پوشش قابل قبول آنقدر وسیع باشد که افراد با انتخاب لباس تبدیل به مبارز مدنی و زندانی سیاسی نشوند،وقتی کارمندها اعصابشان آنقدر آرام باشد که بدون دعوا کار مردم را راه بیندازند و هوا آلوده نباشد،آدمها کمتر فکر و خیال می‌کنند.کمتر میبینی که تیک عصبی تکان دادن پا داشته باشند یا قیافه هایشان درهم فرورفته باشد.همین چیزهای کوچک اگر تداوم داشته باشد آرام آرام حجم وسیعی از مشغولیت فکری از بین می‌رود و مغز آرام‌تر میشود و اضطراب کمتر و بعد دور میشوی از فهم مردمی که ذهنشان با همه اینها پر است و برای جنگ تهدید میشوند و هول وقوع اعتراضی خونبار را دارند و اخبار اعدام میشنوند... ۳/اغلب ایرانی‌های خارج هرچه قدر هم که عشق به وطن داشته باشند و اخبار را دنبال کنند و ارتباطشان را حفظ کنند،آرام آرام به واسطه کم شدن فشار فکر و خیال گذراندن زندگی روزمره، قدرت درکشان از تجربه زندگی در داخل را از دست میدهند. یا مردم داخل را مفلوک و بی آب و غذا و ناتوان از زندگی و محتاج مداخله بیرونی میبینند و یا پرتوقع و غرغرو و زیاده طلب؛ گروه دیگری هم هستند که کلا سعی میکنند خاطره ایران را فراموش کنند و از ایرانیها فاصله بگیرند و هویت جدیدی برای خودشان و فرزندانشان بسازند. ایرانیهای داخل هم کسانی که میروند را یا به چشم کسی که از این کویر وحشت به سلامتی عبور کرد و نجات یافت میبینند و یا سنگدلی که عافیت طلبانه ایران را تنها گذاشت و وطن را هتل میدید. تا اطلاع ثانوی در نگاه ایرانی‌های داخل، هرنوع رفتنی مهاجرت است و نه مسافرت و برگشتی نباید وجود داشته باشد مگر از روی حماقت یا سفیدشویی حاکمیت. ۴/من الان در آن دوره ای هستم که داخل نیستم ولی خارج هم نیستم. در این نقطه حس میکنم حتما میشود این رابطه رو طور دیگری هم تعریف کرد و ساخت.هرچند هنوز نمی دانم آن "طور" دیگر چیست...

وضعیت ایوان ایلیچ فاطمه علمدار ۱_میم گفته بود آدم وقتی مهاجرت میکند انگار میمیرد.آنها که مانده اند جای خالی ات را میبینند و دلشان تنگ میشود،تو ولی رفته ای و انقدر سرت شلوغ است که کمتر وقت دلتنگی پیدا میکنی.چند هفته اخیر را مشغول مردن بودم.مردن ایده آلم همیشه اینطور بود که روز و لحظه اش را میدانم و قبلش همه کارهایم را میکنم و اسباب و وسایلم را جمع و جور میکنم و خداحافظی هایم را میکنم و بعد آرام دراز میکشم جایی که دوست دارم آخرین نقطه زندگی ام باشد و میروم.چند ماه اخیر وسایلم را با وسواس و نظم جمع کردم و طبقه بندی کردم به همه چیز برچسب زدم و در همه جعبه ها نفتالین انداختم و زیرزمین شد شبیه موزه.بعد زندگی ام را مرور کردم.آدمها را از دورترین نقطه ای که میشد پیدا کردم و رفتم در جمع هایی که مدتها بود ازشان دور بودم و خودم را در آینه دوستان و آشنایان قدیمی نگاه کردم.بدم نمی آمد از تصویری که میدیدم.از چیزی که از بچگی و نوجوانی و جوانی و میانسالی ام تعریف میکردند.هرچند آدمها با کسی که دارد میمیرد مهربانترند و سعی میکنند خاطرات خوبش را یادآوری کنند ولی متوجه شدم چندنفری هم ازم دلخورند و سبکبال ازشان معذرت خواهی کردم که کدورت نباشد پشت سرم.کسانی هم هستند که روی اعصابشان بودم و هستم و خودم را که نگاه کردم دیدم مشکلی ندارم با اینکه دوستم نداشته باشند و حتی ازم بدشان بیاید.به بعضیها هدیه دادم،کسانی را که مجازی دیده بودم حضوری دیدم،و روزی رسید که حس کردم روابطم هم تروتمیز و سامان گرفته شده. بعد سعی کردم چهل و دوسال زندگی ام را در ۱۲۰ کیلو جا بدهم و ماند پذیرفتن اینکه در جمع عزیزترینهایم نباشم و خداحافظی با درخت انجیر و طاق انگور و تخت توی حیاط و خرمالوهایی که نرسیده بودند... چندماه قبل در حیاط باز بود و از کوچه که رد میشدم توی خانه را نگاه کردم و فکر کردم همیشه آرزو داشتم در چنین خانه ای زندگی کنم.حالا در چنین خانه ای زندگی میکردم.آن حیاط رویایی حیاط خانه من بود،من ولی داشتم از آن میرفتم...مردن همین شکلی باید باشد.دل کندن از چیزهایی که دوست داری و پذیرفتن اینکه آنها بدون تو میمانند و به نبودن تو عادت میکنند و این تو هستی که " دستت کوتاه میشود" از مداخله کردن و اثر گذاشتن و نقش آفرینی کردن و ... ۲_امروز در مترو وقتی دو دختر هندی روبه رویم میخندیدند فهمیدم اولین بارم نیست که مرده ام.بارها و بارها پیش از این در گروهها و جمع ها و حلقه ها و روابطی "جان دادم" و جای دیگری متولد شدم.جان دادن هایم را وقتی با باورهای سختم خداحافظی میکردم و آدم جدیدی میشدم یادم است،وقتی در نگاه عده ای ناآشنا میشدم،غریبه شدنها، آشنا شدنهای جدید...ما دائما در حال مردن و متولد شدن هستیم،در حال فراموش شدن و معرفی شدن. و بلوغ شاید پذیرفتن رنج مردن باشد و هول تولد دوباره، پذیرفتن اینکه وقتی مردی دیگر "دستت کوتاه میشود" و نمیتوانی مثل قبل مداخله کنی وگرنه شبیه زامبی ها خواهی شد...این روزها به زامبی ها زیاد فکر میکنم...

اسمت رمز شد مهسا جان، شد کلمه ای که با خودش هزاران هزار حرف و معنا و احساس و خاطره و فهم دارد. رمز همین است دیگر، نیست؟ همینکه به جای اینکه ساعت‌ها دست و پا بزنی برای رساندن منظورت، برای اینکه دیگران بفهمند از چه داری حرف می‌زنی و چه چیزی را تجربه می‌کنی و چه چیزی در جریان است و در چه ارتباطی هستی، یک کلمه را بگویی و درها با آن کلمه باز بشوند یا بسته شوند. تو شدی اسم رمز ابراز بیزاری از همه چشم‌پوشی‌ها و سهل‌گیری‌ها و حتی تشویق‌های ساختاری به خشونت و بی‌حرمتی به آدم‌ها. تو بر انباشتی از خاطرات دردناک تلنبار شده در حافظه جمعی ما تبدیل شدی به آن نقطه‌ای که توانستیم بگوییم دیگر بس است و نترسیم از فحش و تذکر و پیامک توقیف ماشین و ابلاغ و دادگاه و جریمه و طرد و دعوت نشدن و حذف شدن و .... تو شدی مرهمی بر زخم سال‌ها شاهد مستاصل بودن، سال‌ها تسلیم شدن در برابر تحمیل سلیقه خاص گروهی خاص بر همه زندگی‌مان، از خوراک و پوشاک گرفته تا خنده‌ و گریه مان، از حالت نشستن و ایستادن‌مان گرفته تا باورها و ناباوری‌هایمان و بعد در لحظه تو، ما از حصار ترس رد شدیم... تو یک شخص نیستی، دختری معمولی از کردستان که معذب و محجوب و مبهوت زیر دوربین اتاقک ارشاد می‌خواست بداند لباسش چه مشکلی داشت که در شهر غریب شبیه بازداشتی ها سوار ماشین گشت ارشادش کردند و آوردندش برای ارشاد و خب ساعاتی بعد روی تخت بیمارستان بود و طلبکارانه‌ترین توضیح برای مردنت این است که بیماری زمینه‌ای داشتی و ترسیدی... تو نمادی، تو و نگاه پرسشگر و متحیرت یک لحظه جمعی هستی، لحظه‌ای که ما از حصار ترس رد شدیم و می دانی، حالا ۴ سال‌ از آن لحظه گذشته و خب ما کلی حصار ترس جدید کشف کرده‌ایم! حالا میدانیم آدم‌ها و جوامع یک بار و برای همیشه از حصار ترس رد نمیشوند، میدانیم تغییر با مداومت تثبیت میشود. که مقاومت کورکورانه و صرفاً خشمگنانه شاید به عوض کردن ظالم منجر شود ولی ظلم را تغییر نمیدهد، یاد گرفته‌ایم رویاهایمان را مرور کنیم، واکاوی کنیم، صبور باشیم، بشنویم، گشوده باشیم به یاد گرفتن، به تغییر را از خودمان شروع کردن، به پذیرفتن اشتباهاتمان و شوق بهتر شدن، یاد گرفتیم قدر دان زندگی‌مان باشیم، ما با خوب زندگی کردن از کسانی که دل مرده و فرسوده می پسندنمان انتقام میگیریم... حالا میدانیم لحظه‌ها بر انباشت خاطرات متولد میشوند و باید قدرشان را بدانیم ولی تغییر واقعی از مسیر صبوری و تلاش برای رشد و آگاهی جمعی آرام آرام آرام رقم میخورد... من هنوز بر همان عهدم... #زن_زندگی_آزادی

اسمت رمز شد مهسا جان، شد کلمه ای که با خودش هزاران هزار حرف و معنا و احساس و خاطره و فهم دارد. رمز همین است دیگر، نیست؟ همینکه به جای اینکه ساعت‌ها دست و پا بزنی برای رساندن منظورت، برای اینکه دیگران بفهمند از چه داری حرف می‌زنی و چه چیزی را تجربه می‌کنی و چه چیزی در جریان است و در چه ارتباطی هستی، یک کلمه را بگویی و درها با آن کلمه باز بشوند یا بسته شوند. تو شدی اسم رمز ابراز بیزاری از همه چشم‌پوشی‌ها و سهل‌گیری‌ها و حتی تشویق‌های ساختاری به خشونت و بی‌حرمتی به آدم‌ها. تو بر انباشتی از خاطرات دردناک تلنبار شده در حافظه جمعی ما تبدیل شدی به آن نقطه‌ای که توانستیم بگوییم دیگر بس است و نترسیم از فحش و تذکر و پیامک توقف ماشین و ابلاغ و دادگاه و جریمه و طرد و دعوت نشدن و حذف شدن و .... تو شدی مرهمی بر زخم سال‌ها شاید مستاصل بودن، سال‌ها تسلیم شدن در برابر تحمیل سلیقه خاص گروهی خاص بر همه زندگی‌مان، از خوراک و پوشاک گرفته تا خنده‌مان، از حالت نشستن و ایستادن‌مان گرفته تا باورها و ناباوری‌هایمان و بعد در لحظه تو، ما از حصار ترس رد شدیم... تو یک شخص نیستی، دختری معمولی از کردستان که معذب و محجوب و مبهوت زیر دوربین اتاقک ارشاد می‌خواست بداند لباسش چه مشکلی داشت که در شهر غریب شبیه بازداشتگاه‌ها سوار ماشین گشت ارشادش کردند و آوردندش برای ارشاد و خب ساعاتی بعد روی تخت بیمارستان بود و طلبکارانه‌ترین توضیح برای مردنت این است که بیماری زمینه‌ای داشتی و نرسیدی... تو نمادی، تو و نگاه پرسشگر و متحیر یک لحظه جمعی هستی، لحظه‌ای که ما از حصار ترس رد شدیم و میدانی، حالا سال‌ها از آن لحظه گذشته و خب ما کلی حصار ترس جدید کشف کرده‌ایم. حالا میدانیم آدم‌ها و جوامع بیگانه و برای همیشه از حصار ترس رها نمیشوند، میدانیم تغییر با مداومت تثبیت میشود. که مقاومت کورکورانه و صرفاً خوش‌خمانه شاید به عوض کردن ظالم منجر شود ولی ظلم را تغییر نمیدهد، یاد گرفته‌ایم این رویاهایمان را مرور کنیم، واکاوی کنیم، به صور با شنویم، بشنویم، یا بگیریم، قدر دان زندگی‌مان باشیم، اما با خوب زندگی کردن از کسانی که مرده میپرسند انتقام بگیریم... حالا میدانیم لحظه‌ها بر انباشت خاطرات متولد میشوند و باید قدرشان را بدانیم ولی لازمه تغییر واقعی صبوری و تلاش برای رشد و آگاهی جمعی است... من هنوز بر همان عهدم... #زن_زندگی_آزادی

۱/ نشسته بودم در حجره استاد قلم زنی پسرک در سعدالسلطنه.داشت با عشق آخرین کار پسر را اصلاح میکرد که برود برای قاب شدن و من نگاهش میکردم.از ذهنم گذشت چند روز دیگر میروم و نمیدانم که دوباره کی برمیگردم و گفتن این جمله آخر دلم را لرزاند. در زندگی معمولی آدمها میتوانند از کشورشان خارج شوند و جغرافیاها و فرهنگهای دیگر را تجربه کنند بدون اینکه اسم این تصمیمشان مهاجرت باشد.در زندگی معمولی آدمها میتوانند بروند دانشگاههای کشورهای دیگر،درسشان را بخوانند یا کسب و کارشان را ببرند بیرون از مرزها و تعطیلات که شد چمدان ببندند و بیایند خانه،یا خانواده شان جمع کنند و بیایند پیششان و اسم  این کار مسافرت باشد نه مهاجرت.اسمش چندسالی فلان جا زندگی کردم باشد وقتی خاطره تعریف میکنند.اسمش فلان جا را دیده ای؟مردمانش فلانند و بهمانند باشد...اسمش وسیع کردن دنیای ذهنی و تجربی باشد.هرچیزی باشد به جز آن چیزی که ما تجربه میکنیم هربار که کسی بلیط پروازهای خارجی را میگیرد و میرود سفارت به دنبال ویزا...چیزی به جز نشخوار فکری مدام با "بمان و پس بگیر"؛ با "وطن هتل نیست"؛ با "ای کاش،ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها(در جعبه های خاک) یکروز می‌توانست همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست،در روشنای باران، در آفتابِ پاک"...اینجا ولی زندگی معمولی نیست و هرچه قدر هم به خودت و دیگران بگویی فقط میخواهم بروم که وقت مردن فکر نکنم کاش کوله بار تجربه هایم را از این دنیا پرتر کرده بودم،باز ته دلت میلرزد که نکند دیگر هیچ وقت این هوا را نفس نکشم و در این خیابانها راه نروم و در این خانه ها ننشینم و بزرگ شدن بچه ها را نبینم و غریبه شوم و غریب... ۲/شب ترامپ ایران را تحریم هوایی کرد.دیگر حوصله ای نیست برای خواندن و پیگیری کردن جزییات اخبار.دلار شد ۲۳۰ تومان و تجمعات دوباره جان گرفت.کسی در میدان ولیعصر فریاد میزد بعد از تلاویو نوبت حیفاست و من فکر میکردم اگر نرفتم چه قدر کارها میتوانم بکنم و حتی ته دلم خوشحال شدم.فکر کردم چه قدر کتاب نخوانده دارم که محدودیت بار نمیگذاشت ببرمشان و چه قدر یادداشت ننوشته دارم و جای نرفته و آدمهایی که دوست دارم در جمعشان باشم و همکاری هایی که پولی برایم نمی آورند ولی دلم بهشان گرم است و ازشان احساس ارزشمندی میگیرم.یکهو حتی دلم خواست نشود که بروم و بشود که این ماندن را انداخت گردن ترامپ. فروم البته پیپ در دهان داشت پوزخند میزد و لذت میبرد از این گریز از آزادی ام... ۳/نشسته ام در کتابخانه ملی.عضویتم را یک ماهه تمدید کردم که بتوانم بیایم داخل.دو سالی میشد که نیامده بودم.قلبم میتپید برای دوباره دیدنش ولی بعد از اینکه دوستانم را برای به آب انداختن روسری هایشان در جریان جنبش زیبای #زن_زندگی_آزادی ممنوع الورود کردند به کتابخانه،دلم نمی آمد واردش شوم.۴سال میگذرد.با حجاب اختیاری از در وارد شدم و خبری از مامور زنی که مسئول تذکر حجاب بود نبود.۴سال میگذرد از تابستان ملتهب ۴۰۱،از مادری که جلوی ون گشت ارشاد فریاد میزد دخترم مریض است و از بدن بی جان #مهسا_امینی بر تخت بیمارستان.ما تغییر کرده ایم.بزرگتر شده ایم.بالغ تر و خسته تر و فرسوده تر.هیچکس نمیداند چه روزهایی در پیش است.جوکهایمان و هرآنچه که روزی میگفتیم "دیگه اینطوری که نمیشه" شده است.مدتهاست جوک جدیدی نشنیده ام.فحش جدیدی هم حتی.داد و فریادها و تحلیلها و انذارها و راهکارها همه خاک گرفته اند.چیزی در راه است و کسی نمیتواند با گردن برافراشته و صدای بدون لرزش و لکنت پیش بینی کند که چیست. باید بروم.کتابخانه را نگاه میکنم.اینجا پناه من بود.گم میشدم در میزهایش و سکوتش.نمیدانم دوباره چه زمانی میبینمش.نمیدانم کتابخانه های جدیدی منتظرند که گم شوم لای میزهایشان یا نه.نمیدانم چند روز دیگر آسمان بالای سرم چه رنگی خواهد بود.ولی میدانم قدردان اینجا و اکنونم.قدردان این ساختمانها و آدمها و خیابانها و کوهها و دریاها و سنگریزه ها.همه آن چیزهایی که من را من کردند و خواهند کرد.

اپیزود ۱۰ رادیو آگاهی ۳۱مرداد ۱۴۰۵ | بی تفاوتی با حضور نویسنده کتاب فاطمه علمدار | آنچه خواهید شنید: - بی تفاوتی چه تعریفی دارد؟ - مدل‌های مختلف بی تفاوتی - بی‌تفاوتی در ایران | خرید کتاب | حمایت مالی |

وطن جایی است که کنار دریایش که نشسته ای،بچه مردم می آید با تویوپ طرح پرچم آمریکایش و به زبان مادری بهت میگوید خاله بیا بازی و
وطن جایی است که کنار دریایش که نشسته ای،بچه مردم می آید با تویوپ طرح پرچم آمریکایش و به زبان مادری بهت میگوید خاله بیا بازی و تو خاله اش هستی... وطن یعنی میتوانی حرفهای آدمها رو گوش کنی و از لهجه شان بفهمی آن پدر و دختری که قلعه میسازند خوزستانی اند و آن خواهرانی که بچه هایشان را آماده آب بازی میکنند ترکمنند و آنها که روی زیرانداز نشسته اند بلوچند و ... وطن یعنی لهجه آدمها و چهره شان و لباسشان و رنج هایشان را میشناسی و دریا مال همه تان است...و آسمان و خاک... وطن یعنی فکرش را نکن،یعنی سعی کن یادت نیاید،یعنی شمال که هستی لهجه جنوبی دلت را بلرزاند... وطن جایی است که لهجه مردمانش را میشناسی...

گروه روانشناسی اجتماعی و شورای دانشجویی انجمن جامعه شناسی ایران برگزار می کنند: نشست نهم از سلسله نشست های زیست در زمانه بحرا
گروه روانشناسی اجتماعی و شورای دانشجویی انجمن جامعه شناسی ایران برگزار می کنند: نشست نهم از سلسله نشست های زیست در زمانه بحران: «امید رسیدن یا جرأت ادامه دادن؟» سخنران:سعید مدنی دبیر نشست: پریا اسماعیلی زمان: سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۳۰ مکان: گوگل میت لینک نشست: https://meet.google.com/ptz-dmbh-psx #انجمن_جامعه_شناسی_ایران @iran_sociology

۱_در فیلم (۲۰۱۰)Inception, شغل آدمها به خواب رفتن بود و گاهی آنقدر شرایط پیچیده میشد که نمیتوانستند تشخیص بدهند الان خواب هستند یا بیدار؛ پس چیزی ساختند به نام "توتم". هرکس توتم خودش را داشت.چیزی که تابع قوانین طبیعت بود، مثل فرفره ای که در دنیای واقعی وقتی بچرخانی اش بالاخره از چرخش خواهد افتاد ولی در خواب میتواند تا ابد بچرخد...آدمها به توتم هایشان پناه میبردند تا بفهمند خواب هستند یا بیدار... ۲_اولین بار مفهوم توتم را در دانشکده علوم اجتماعی شنیدم.دورکیم در صور ابتدایی حیات دینی رفته بود قبایل اولیه را بررسی کرده بود و دیده بود هرکدام یک نماد مقدسی دارند، گیاهی،حیوانی، شیئ ای، چیزی که به قول دورکیم مثل یک آینه عمل میکند که اعضای جامعه میتوانند نیروی جمعی خودشان را در آن ببینند و احساس هویت و انسجام کنند.آن روزها از آهنگ این مفهوم خوشم می آمد.بیش از ۲۰ سال قبل بود.تصوری از جای خالی احساس انسجام اجتماعی نداشتم.از هم گسیختگی هویتی هم.مسائلی داشتیم، نقدهایی، اعتراضاتی، مطالباتی، ازهم گسیخته ولی نبودیم.پایمان روی زمینی سفت بود و بحث میکردیم نه مردابی که ناگهان طرف صحبتت را در خودش میبلعد و تمام. ۳_مدتهاست ننوشته ام.بارها باخودم مرور کرده ام که کلمات را کجا گم کردم؟ آن شبی که کیسه های سیاه و یخچال های حمل جنازه را در پزشکی قانونی کهریزک تهران از صفحه تلوزیون دیدم و یکهو بغض کسی ترکید،کلمات از دستم رفتند؟ یا وقتی با رفیق ۲۰ ساله ام حرف میزدم در اینستا و یکهو گفت ولی جنگ راه حل نیست و من فهمیدم تصورش از من این است که مشتاقانه لحظه شماری میکنم برای بمباران شدنمان.در دنیایی که رفقای ۲۰ساله شک کنند که همدیگر را میشناسند یا نه، به چه چیز میشود اعتماد کرد و پناه بود؟شاید هم آن روز در میانه جنگ بود،وسط نگرانی های کشنده از بمباران نیروگاهها که رفیق دیگری زنگ زد که عید را تبریک بگوید و همزمان مردد پرسید الان تو خوشحالی؟و محجوبانه ادامه داد دیگر نمیدانم به کی باید تبریک بگویم و باکی باید گریه کنم...قلبم شکافته شد که باید توضیح میدادم نه!من از اینکه کشورم بمباران میشود و آدمها میمیرند خوشحال نیستم و هیچ وقت هم جنگ را راه حل نمی دانستم و دلم میسوزد...برای همه چیز دلم میسوزد...و کلمات رفتند. ۴_دوماه از ایران رفتم.فردای روزی که قرار بود تمدن را نابود کنند ولی آتش بس کردند.جنگ که دوباره شروع شد برگشتم و شروع کردم به قرارگذاشتن با دوستانم که از نزدیک حرف بزنیم نه از پشت تلفن یا در فضای مجازی.مینشینیم و باهم مرور میکنیم چه برسرمان آمد و حرف که میزنند به خطوط صورتشان نگاه میکنم و دست میکشم بر فنجان قهوه یا چای و مطمئن میشوم که داغ است.آدمی که مقابلم نشسته میخندد و اشک میریزد و گوشت و پوست و خون دارد.خانواده، فرزند، شوهر،کراش،پارتنر، و من او را میشناسم.من با او تاریخ دارم.با اویی که شاید هرشب در تجمع است یا به تجمعات فحش میدهد، با اویی که دی ماه در خیابان بود یا زیر حکم است یا هرچی...من باهمه شان تاریخ دارم و فنجان چای و قهوه ام در کنارشان داغ است.گوشت و پوست و خون دارند و خانواده و فرزند و کراش و پارتنر. ۵_فکر میکنم این روزها شاید رابطه واقعی توتم ما باشد.رابطه ای که در آن بشود به خطوط چهره دیگری نگاه کرد وقتی صحبت میکند و دست کشید روی فنجانی که داغ است و مطمئن شد که او آدمی است که ماباهم تاریخ داریم.ایده نیست،برچسب نیست،مفهوم نیست،یک توده بی شکل نیست که بشود در مورد حذف کردنش یا حذف شدنش کلمات را کنار هم چید.توتم ما شاید در این روزهایی که انگار داریم در حیرت و بهت رمان های دیس اتوپیایی زندگی میکنیم،بزرگداشت ارتباطات واقعی باشد و رها کردن کانالها و اکانت ها و هشتگ ها.تاثیری بر تغییر کابوسی که در آن هستیم ندارد ولی خوب است...و در رمان های دیس اتوپویایی، جستجوی خوبی مقدمه رهایی است...

Repost from آسیمگی
اگر داستانی می‌نوشتم درباره‌ی روزگاری که می‌گذرانیم می‌شد که نامش را «حباب» بگذارم. می‌نوشتم چطور زندگی‌هامان به زیستن درون حبابی از کف می‌مانست. ما که بی‌پناه و بی‌حفاظ می‌کوشیدیم حریم خود را از بیرون جدا کنیم اما ضمنا می‌دیدیم که دیوارهای نگهبان ما چه‌ پایه ضعیف و نازکند. برای خود، برای این زندگی‌های ساده‌ی خواستنی که از آن ما بود، وزن و شأنی قائل بودیم، اما هر لحظه هم می‌شد که ناگاه به خود آییم و با تلنگری بیدار شویم و بفهمیم که همه‌چیز از دست رفته است. می‌شد از مرزهایمان که چنین جدی‌شان می‌گرفتیم بگویم، از سادگی‌های غم‌انگیزمان، از رِندی‌ها و نمایش‌های بی‌پایانی که هر یک در حباب خود مشغولش بودیم. ما که معلق در بی‌کرانگی جهان پیش می‌رفتیم و در هوس ماندگار شدنْ بر دیواره‌ی حباب یادگارهایی می‌نوشتیم.

گذار از سرزمین عجایب محمدرضا کلاهی مدتی است انگار وارد سرزمین عجایب شده‌ایم. تصور کنید یک سال پیش چند دقیقه به امروز پرتاب می‌شدید و در خبرها می‌دیدید هزاران نفر در خیابان‌های ایران شعار جاوید شاه داده‌اند و به گلوله بسته شده‌اند. آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کرده و چهل روز مراکز نظامی و نفتی و زیرساختی ایران را بمباران کرده‌اند. یک مدرسه‌ای ابتدایی بمب خورده و بیش از ۲۷۰ بچه کشته شده‌اند. ایران به تلافی، تأسیسات نظامی و نفتی آمریکا را در منطقه و تأسیسات اسرائیل را درون مرزهای‌اش به موشک بسته. بخش بزرگی از تولیدات گازی و نفتی در منطقه متوقف شده، به شهرهای لوکس کشورهای عربی بمب خورده و از آن‌ها خیابان‌هایی ساکت و خالی از گردش‌گر به جا گذاشته. پروازها در منطقه تعطیل است. ایران تنگه‌ی هرمز را بسته. قیمت نفت از ۱۰۰ دلار گذشته. از بزرگ‌ترین بحران انرژی پس از کرونا در جهان حرف زده می‌شود که ممکن است تا سال‌ها ادامه یابد. اتحاد سنتی آمریکا و اروپا در حال فروپاشیدن است و معلوم نیست اتحادهای بعدی چه شکلی پیدا کند. ... بقیه‌ی خبرهای این روزها را خودتان بخوانید و تصور کنید چه حالی می‌داشتید اگر پارسال در چنین روزی، دقایقی به امروز پرتاب می‌شدید و این خبرها را می‌دیدید. فقط مناسبات بین‌المللی نیست‏، آدم‌ها هم دیگر آدم‌های قبلی نیستند. آن‌که تا دیروز پهلوی را مسخره می‌کرد امروز اسم‌اش را بدون لقب شاهزاده نمی‌آورد. آن‌که تا دیروز تشویق به رأی دادن می‌کرد، امروز در آسمان به دنبال موشک بعدی می‌گردد. آن‌که تا دیروز منتقد نظام بود، امروز اسلام‌گرای متعصب شده. آن که تا دیروز کاری به خیر و شر سیاست نداشت، امروز استوری‌های آتشین می‌گذارد. انگار از خواب کهف پریده باشی. جهان قبلی انگار در خواب بوده است. با یک آشنای قدیمی وقتی تازه روبه‌رو می‌شوی، اول باید مطمئن شوی که او کیست. آدم حتا دیگر خودش را هم نمی‌شناسد. عده‌ای با خشم نگاه‌ات می‌کنند که «خائن به وطن شده‌ای»؛ عده‌ای از تو روبرمی‌گردانند که «حکومتی شده‌ای». کسانی به راست‌گرایی متهم‌ات می‌کنند، دیگرانی اسیر توهم چپ می‌دانند. نه فقط افراد، مسیرهای استدلالی پیشین نامعتبر شده و دیگر کار نمی‌کند. ساختارهای استدلالی از هم پاشیده است. گفت‌وگو ناممکن شده است. استدلال‌ها در آدم‌ها اثر نمی‌کند. هر کس حرف خودش را می‌زند و حرف دیگری را نمی‌شنود. توضیحات طولانی و مفصل حوصله‌ها را سر می‌برد. همه منتظر حرف نهایی‌ات هستند تا بدانند باید تأییدت کنند یا فحش بدهند؛ فضایی شلوغ که صدا به صدا نمی‌رسد. در میان این همه ابهام چیزی که روشن است آن است که این وضعیت عادی نیست. در این وقایع، فقط ساختمان‌ها نبود که منفجر شد. جامعه‌ی ایران منفجر شد و هر تکه‌ای از آن جایی پرتاب شد. چه‌گونه می‌توان تکه‌پاره‌ها را جمع کرد و جامعه را باز ساخت. چیز دیگری که روشن است آن است که دوباره ساختن همان جامعه‌ی پیشین ممکن نیست. جامعه به پیش از این مقطع بازنخواهد گشت. جامعه‌مان به وضوح و با شدت در حال دگردیسی و پوست‌اندازی است. جهان جدید هنوز شکل جدیدش را پیدا نکرده. همه‌چیز در تب‌وتاب و تحول است. پهلوی‌گرا هم به همان معنای قبل پهلوی‌گرا باقی نخواهد ماند؛ چنان‌که اسلام‌گرا به همان معنای قبل اسلام‌گرا نخواهد بود. همه در تلاطمیم و نمی‌دانیم در انتهای این تلاطم، هر کدام از ما در کدام نقطه ایستاده خواهیم بود. در این ابهامِ متلاطم باید شنوایی‌های‌مان را تقویت کنیم. بتوانیم همدیگر را هرچه بیش‌تر ببینیم و بشنویم. تلاش کنیم دوباره خودمان را پیدا کنیم. درک کنیم که که هستیم و در چه جهانی زندگی می‌کنیم. در حال ورود به جهانی هستیم که پیشاپیش نمی‌دانیم آیا زیست‌پذیرتر است یا زیست‌ناپذیرتر؛ آیا روادارتر است یا طردگراتر؛ دوستانه‌تر است یا خصمانه‌تر. مهم آن است که نباید چه‌گونگی جامعه‌ی آینده را گریزناپذیر و مقدر پنداشت. نباید خود را اسیر تقدیرش دانست. باید باور داشت مسیری که شکل‌یابی جامعه‌ی آینده در پیش خواهد گرفت، به شدت به تلاش‌ها، کنش‌ها و موضع‌های همه‌ی ما وابسته است. باید مدام از خود پرسید چگونه می‌توان تکه‌های جامعه را جمع کرد و جامعه‌ی جدیدی از نو ساخت که فراگیرتر، روادارتر، دوستانه‌تر و زیست‌پذیرتر باشد؛ و دائم مسیرهایی برای رسیدن به چنان جامعه‌ای جست‌وجو کرد. ما در حال ساخته شدنیم. مسأله آن است که خود جدیدمان را چه‌گونه بسازیم. #انجمن_جامعه‌شناسی‌_ایران #جنگ_نوشته‌ها @iran_sociology www.isa.org.ir

گاهی بحران تمام نمی‌شود. فقط شکلش عوض می‌شود و می‌آید داخل زندگی روزمره. آن‌قدر تکرار می‌شود که دیگر اسمش را «عادی» می‌گذاریم. خبرهای بد، ناامنی، فشار اقتصادی، ترس‌های پراکنده… همه در پس‌زمینه‌ی زندگی روشن می‌مانند؛ مثل صدایی که قطع نمی‌شود، فقط عادتش می‌کنیم. اما عادت‌کردن به درد، به معنای حل‌شدنش نیست. چیزی که مجال روایت پیدا نکند، در بدن می‌ماند: در بی‌خوابی، خستگی مزمن، بی‌حوصلگی، دل‌آشوبی. وقتی فرصت سوگواری نباشد، فقدان‌ها جمع می‌شوند. ما فرصت نمی‌کنیم بایستیم و بگوییم: «این اتفاق درد داشت.» در چنین شرایطی ذهن برای بقا ساده‌سازی می‌کند: آدم‌ها یا کاملاً خوب‌اند یا کاملاً بد. یا باید قوی باشیم، یا فروبپاشیم. جایی برای خاکستری‌ها نمی‌ماند. اما روان انسان فقط با «دوام آوردن» زنده نمی‌ماند. به معنا نیاز دارد. به شنیده‌شدن. به اینکه رنجش نام داشته باشد. وقتی رنج نام نداشته باشد، خودش را در رابطه‌ها نشان می‌دهد: زودرنجی، فاصله‌گرفتن، خشم‌های ناگهانی، یا برعکس، کرختی و بی‌حسی. بحرانِ طولانی، فقط بیرون از ما نیست. کم‌کم به درون ما نقل مکان می‌کند. و ما فکر می‌کنیم «مشکل از من است»، در حالی که بخشی از این سنگینی، جمعی است. حق داریم خسته باشیم. حق داریم سوگوار باشیم، حتی اگر دنیا فرصت ندهد. ایستادن و نام‌گذاریِ درد، اولین قدمِ بازگرفتن خودمان است. اگر این روزها بی‌دلیل مضطربی، اگر بی‌دلیل اشکت نزدیک است، اگر حس می‌کنی تحملت کمتر شده— شاید «بی‌دلیل» نباشد. شاید روانت دارد زیر فشارِ عادی‌شده‌ی بحران نفس می‌کشد. و همین که می‌فهمی، یعنی هنوز زنده‌ای. 🤍 ~ مانا سیری وقت روان‌درمانی صفحات مجازی من یوتیوب کانال تلگرام | گروه تلگرام

وضعیت روانی جامعه ایران را می‌توان از خلال یک استعاره فهمید: «ترنزیشن» نه فقط به‌عنوان تجربه‌ی فردی ترنسجندر، بلکه به‌مثابه یک فرآیند روانی-جمعی. در تجربه ترنسجندر، ترنزیشن فقط تغییر بدن نیست؛ عبور از یک نظم نمادین قدیمی به سوی نظمی دیگر است. با اضطراب، فقدان، سوگ و بازساخت هویت همراه است. جامعه ایران نیز در چنین برزخی قرار دارد. از منظر لکانی، سوژه درون «نظم نمادین» تعریف می‌شود. وقتی این نظم ترک برمی‌دارد، سوژه دچار بی‌ثباتی می‌شود. ایران امروز: فروپاشی تدریجی دال‌های کلان (اقتدار، معنا، آینده، هویت جمعی) در ترنزیشن، فرد بین «آنچه بوده» و «آنچه می‌خواهد باشد» معلق است. نه می‌تواند به گذشته بازگردد، نه هنوز به آینده تثبیت شده رسیده. این همان وضعیت تعلیق جامعه ایران است. از منظر کلاینی: جامعه در نوسان بین موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسرده است. یا دوپاره سازی، دوقطبی‌سازی، دشمن‌سازی یا غرق شدن در سوگ، بی‌قدرتی و افسردگی جمعی. در موقعیت پارانوئید: «دیگری» به‌عنوان تهدید تجربه می‌شود. فرافکنی گسترده، خشونت کلامی، قطبی‌سازی اجتماعی. (ما/آنها، خوب/بد مطلق) در موقعیت افسرده: سوژه با فقدان روبرو می‌شود. اما اگر این سوگ پردازش نشود، به رخوت، بی‌عملی و فرسودگی روانی تبدیل می‌شود. ترنزیشن موفق نیازمند چیست؟ یک «فضای نگه‌دارنده» (holding) امکان فکر کردن، نمادین‌سازی، و تحمل ابهام. چیزی که در سطح اجتماعی ایران به‌شدت آسیب دیده. جامعه ایران در تلاش برای بازتعریف خود است: جنسیت، بدن، قدرت، آزادی، میل. اما بدون امکان گفت‌وگو و نمادین‌سازی، این فرآیند به بحران‌های شدیدتر تبدیل می‌شود. ترنزیشن همیشه با رنج همراه است، اما می‌تواند به تولدی جدید منجر شود— اگر سوژه بتواند فقدان را تحمل کند، و معنایی نو بسازد. حال سوال مهم این است:آیا جامعه ایران می‌تواند این گذار را «تحلیل» کند، یا در آن «گیر» خواهد کرد؟ وقت روان‌درمانی صفحات مجازی من یوتیوب کانال تلگرام | گروه تلگرام