XO
前往频道在 Telegram
Привет @durov Этот канал не нарушает закон. ♨️ 𝗋𝖺𝗇︎𝖽𝗈𝗆︎ 𝗍𝗋𝖾𝗇︎𝖽 𝗉𝖺𝖼︎𝗄︎ 𝗌𝗍𝗂𝖼︎𝗄︎𝖾𝗋𝗌 t.me/HidenChat_Bot?start=8280360763 ناشناس:
显示更多6 107
订阅者
-2324 小时
+2707 天
+1 23330 天
帖子存档
6 114
Repost from "scenario"
طبق معمول، خسته و کوفته وارد اتاقش شد. روی تختی دراز کشید که هر شب شاهد فروپاشی سکوتش بود.
از آدمها خسته بود... از تکرار بیپایان امید و ناامیدی.
آینه روبهرویش را نگاه کرد؛ انگار خودش را نمیشناخت. دستی به صورتش کشید، چشمهایش قرمز و خسته بودند.
احساس کرد چیزی درونش آرامآرام در حال خاموش شدن است ، مثل شمعی که تهماندهاش را هم دود میکند.
شاید این همان «مرگ تدریجی» بود که سالها با لبخند تحملش کرده بود.
#mg
6 114
Repost from N/a
✿᭄ a 𝒸lover #𝗌𝖺𝗇𝗁𝖺
In the 𝒻ield #𝖺𝗌𝗍𝗋𝗈
6 114
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
از دور، غرقِ تماشایت ماندهام؛ آنگونه که پوستِ بیرنگِ دستت، در دستِ دیگری، به اسارتِ گرهی ابدی درآمده است. گمان میکنم کسی قلبم را میانِ انگشتانش آرام آرام میفشارد؛ هر بار که او دستش را بالا میآورد و رشتهای از موهای ابریشمیات را با نوازشی کوتاه، پشتِ گوشَت پنهان میکند. لرزه بر جانم مینشیند، وقتی آن گونه به او مینگری که روزی به من مینگریستی؛ با همان چشمانی که انگار مرا میپرستیدند، اما اکنون محرابِ پرستشت، خدای دیگری را در آغوش گرفته است. لبخندت،برای او روشنتر میشکفد؛ گویی آفتاب، خانهاش را در نگاهِ او یافته است. حسادت؟ چگونه انکارش کنم؟ آری… حسادت میکنم؛ زیرا معشوقِ من، عاشقانههایش را با دیگری مینویسد. حسادت میکنم که دیگر سهمی از گرمای پوستت ندارم، در حالی که تمامِ وجودت، در پناهِ آغوشِ دیگری آرام گرفته است. قرار بود اشکهایت، که از الماس نیز گرانبهاتر بودند، تنها از شوق، بر شانه های من فرو بریزند؛ نه از رنجِ رها شدن به دستِ کسی که قدرِ قلبت را نمیداند. او نتوانست محافظ روحِ من باشد؛ از همان روحی که جانم به هر نفسِ او بند بود. جانِ من دیگر آن تبسمِ درخشان را بر لب ندارد. با او چه کردی که روشنترین لبخندش را با تاریکیِ اندوه معاوضه کرد؟ ای کاش میتوانستم دستم را به سوی موگهام دراز کنم؛ همان گلِ ظریفی که جهان برای لمسِ لطافتش، اندکی خشن است، و او را از چنگالِ تمامِ پلیدیها برهانم. اگر تنها یک بار از من میخواستی، برایت هیگانبانا میشدم؛ گلی که تقدیرش، شکفتن در آغوشِ جدایی و سوختن در تمنای وصال است. اما تو؟...تو او را برگزیدی.و قلبم را، بیآن که حتی واپسین تپشش را بشنوی، زیرِ چکمههای سیاهت له کردی و مرا، میانِ ویرانههای جنونم، برای همیشه تنها گذاشتی.
6 114
Repost from dirty white tee 🆕
late night breeze, calm thoughts
tok tok : #lanwangji 's here 🖤
6 114
Repost from s(martin)es
web : # さ– nation ?
⏳ . teen wolf ’s 1page
6 114
Repost from N/a
6 114
Repost from Королева
··············•∘ʚ ♡ ɞ∘•···············
میان من و جهان دیواریست از سکوت، سنگسنگِ آن را با دستهاے خود چیـدهام، محکم، بلنـد، چنان کـہ هیچ صـدایے از آن عبور نکنـد، هیچ نگاهے از شکا؋ـهایش نلغزد. اما تو… تو حضورے هستے کـہ درون این دیوار رخنـہ کردهای، بے آنکـہ حتے در بزنی، بے آنکـہ ویرانش کنی.
چشمانت بر این حصار سایـہ میاندازند، و در آن سایه، ترکهایے میـدوم، بیآنکـہ بـدانم از جنس نورنـد یا زخم. نگاهت در من مثل جریانے پنهان رخنـہ میکنـد،مثل بادے کـہ درون سنگ نـ؋ـوذ میکنـد و آهسته، بیصـدا٫روزے آن را از درون میشکنـد. هرگز پا نگذاشتهای، اما در تمام خلوتِ این دیوارها حضور داری، در هر سکوت، در هر تردید، درهر لحظهاے کـہ دستم بیاختیار چیزے را کـہ نگـ؋ـتهام، بر خطوط خیالے هوا مینویسـد.
تو نـہ عبور کردهای، نـہ رسیـدهای، اما در عمق این حصار ریشـہ دواندهای. و شایـد این عشق همان باشـد جریانے خاموش کـہ مرزها را بیآنکـہ ویران کنـد، از درون تسخیر میکنـد، حضورے کـہ نام ندارد، اما هرگز غایب نیست.
··············•∘ʚ ♡ ɞ∘•···············
