200
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
200
غمگسار میشنود، اندکی.
جان پروانه را شعله کن، زن دیوانه را ز خود، ز تن، ز غربت زمان و وجود و آنچه هست و نیست طرد کن؛ مردک دیوانه را در انتظار پرسه ای قدم زنان به سوی عدم، در توهم آنچه در انتهای دیوانگی اش است ربوده کن. غمگسار، بگذار من برایت بگویم، خواهشمندم، به من اجازه بده از آن موجی بگویم که پیش از ساحل دل به طوفان سپرد و در آخر، بی ذوق به ساحل رسید. سخنم را قطع نکن، ای غمگسار اندوهگینم، داستان شاخکی را برایت بازگو میکنم که غنچه اش زنده بود و هر روز بیش از پیش خشکیده میشد، چه در زنده بودن غنچه نهفته است که غنچه را هر روز، خشکیده تر میکند؟ ای غمگسار غمگساران، چه قفسی بود چون تن؟ چه غربتی بود غریب تر از غربت جاودانگی کوه؟
200
فکر میکنم به باقی پیوسته باشم که واژگان بی پیکره ام به دستتان رسیده، پس بخوانید، اگر نمرده ام، فقط خوابم برده است، بگذارید ادامه دهم، من هم وصیت میکنم!
پس من بازمیگردم،
از آخر از نخست، به مادرم بگویید که حق با اون بود، ولی نمیخواهم روحش هم با خبر بشود که چقدر دلم میخواست اشتباه کرده باشد، مادر، میخواهم شصت ساعت پیش جنازه ام بمانی و ناگفته هایت را بگویی، که شاید در آخرتم انزجار از زیستنت را بفهمم.
کتاب هایم را بسوزانید، دگر نه خوانده میشوم، و نه مینویسم، نمیدانم چرا برای اثبات وجودم نوشتن را پذیرا شدم، اشتباه کردم، باید سگ میخریدم.
خوابم میآمد، خدا لعنتش کند، واقعا خوابم میآمد، تمام زندگی ام، سال ها بود که در تمنای خواب بودم.
ثروتی ندارم، گیرم کتاب هایم را سوزاندید، اگر علاقه دارید، آخرین سیگار نصفه ام را روی میز کنار پنجره بردارید، هنوز داغ است، هنوز منم.
شاید از من یک دفتر مانده باشد، کسی آن را نخواند، نه آن غریبه های کوچه و خیابان، و نه دوستانم که دیروز نمیدانستند جانی در تن دارم و امروز از مردنم باخبرند، دفتر من سراسر از گذشته هایی است که نگذشتند، نخوانید، شاید گذشته باشید و باز، بازگردید.
پدر، شرمگینم، یک استکان چای به مزارم بیاور، و گر مزاری نداشتم، بگذار آسمان را ببینم، جسدم را با ملحفه ی سرد پدربزرگ بپوشان، که شاید من فلسفه ی ماه را فهمیدم.
با احترام، بی احترام، اهمیتی ندارد. پوچنهاد.
200
زهرت را تف کن، به یاد بیاور
شبی که تصمیم به رفتن کردی
صبحش طعم گیلاس را چشیدی؟
و آیا هنوز
طعمی برای چشیدن هست؟
200
نام ندارد.
زهدان بی انکار من حقیقتم را طرد میکنی نگاه کن، مرا پیچیده ای به گور بی عاطفه ای که انتظار بلعیدنم را میکشد. من وارث هذیان شعرم، در ستایش مفهوم بی رحمِ آدمی در اتفاقِ نگاه. در خیره شدن زن مسنی به این آوارگی، که شاید آسمان امروز، کمی مهربان تر باشد. تو خود را من میخوانی، لیک این «من» نه جز خیالِ فروخفتهٔ عابرانیست، که از تو عبور کردهاند بیآنکه حتی نامت را بپرسند. و چه دشنامی شیرینتر از شعری که هرگز مفهوم نشد، ولی از خون، واقعیتر بود، آخر سروده و خنده در میخانه ی وهم، بیهوده است، و تو بیهوده ای، ای آینه گردانِ عدم؛ این واژه ها همه فریبکارند. ای اشکِ متجسد در هیبت سخن، آیا اگر تمام کتابها را بسوزانیم، تو نخواهی نوشت؟ اگر تمام ساعتها را بشکنیم، تو نخواهی مُرد؟ نه، تو باز خواهی نوشت در حاشیهٔ خاکستر. تو باز خواهی زیست در فواصل تپشهای بیهدف.
200
بعد از پیروزی، زمانی که به ناپلئون گفتن نیمی از ارتش رو از دست داده، ناپلئون گفت 'اگر یک بار دیگه پیروز بشیم، نابود میشیم'
200
برای من، نه یک جزیرهٔ خالی از سکنه تراژدی است، نه یک سیارهٔ خالی از سکنه (پیتر وسل زاپفه).
200
یک ندا در دلم باز، میدهد نوید
نام تو چه بود مرد؟ مباش ناامید
یک صدا در سرم، پیچد و دهد نوید
نام من چه بود؟
امید امید امید امید..
200
🤩 "برای هستی، که بی پاسخ ترین پرسش است"
فکر میکنم تو چنان شعری نوشته شدی که خود هم، بیدل نمیفهمید چه نوشته؛ آخر میخواهم سراغت را از خیابان های ساکت و از خاک روی کتاب بگیرم، از آواز های شنیده نشده و از جملات کهنه که نقل قول میشوند، بی خوانده شدن. تو هرگز نمیآیی، تو پشت پنجره ی این چهار دیواری، سال هاست که مانده ای، با پوتین های گلی ات، به انتظار فریبِ زیبای فهم؛ تو میآیی از نخستی که دیگر نیست و تو میروی، به کندی نور، به جایی که هنوز نیست، و خوب میدانم که میدانی، تو در رفتن گذر نمیکنی، تو در رفتن فرسوده میشوی، چنین است که هنوز مانده ای، مانده در پیوسته اهلی شدن چشم هایت که به عمق آنان ثانیه ای از قرن ها نهفته است. در سایه ی تردید که بمانی، یقین خفتهگاه اندیشه میشود، به امیدِ ندانستنِ دیار، که شاید به دیوانه ای شبیه شوی و بفهمی که هستیٔ تو کاشته در نیستی است. در نا آرامی زیستن، در غباری که تنفس میکنی، مرا پیدا کن، من به تماشاگه تو ایستاده ام، که بدانی در این آواره، آدمی انتظارت میکشد، و در این انتظار، زمان مکث کرده است، میان دو نفس، به درگاه این پنجره ی شفاف و شکننده میان ما، جایی که جهان مکث میکند، من در ابدیت خود انتظارت را میکشم؛ به شوق جعل کردنِ بودن با تو. گمشده در با تو بودن، چونان خاکستر میان دو شعله ی مرده، من با تو هستم، در لغزش موج، در شنای پروانه، در لطف نداشتنْ برای از دست دادن.
200
🤩 "برای تارا که نمیطلبد، اما یافتن در حضور اوست"
در میانه ای بی نام از روز، نه برای گفتن، بلکه برای نیافتن، مینویسم، که شاید در آشوب معناها تو پیدا شوی، در نیافتن بفهمی که زمان معنا گریزیست به دنبال اوقات. در "تکرارِ بودنِ اکنون" فرسوده میشوی، چونان نوشته ای که سال ها پس از خشکیده شدن قلم خوانده میشود پیدا بشوی، وقتی که دیگر کلمه ای برای خواندن نمانده است، خوانده شوی، اصالت واژه ات را چونان رده پایی از بین ببری. میدانم هرچه بیشتر میشنوی کمتر میمانی، تحملی طولانی و گزیده ای از صبر در پژواکِ حوالی تمنا میکنی، زمانی که حضور، بی کلام معنا دارد. آدمی که به زمان شک می کند، دگر در چیزی اطمینان نمییابد؛ میدانم، خوب میدانم، میل به رفتن، به سادگی لحظه را طولانی میکند، به سادگی در انکار خاطره تقلا میکند؛ و همینطور میدانم، لحظه غریبانه تمنای عاطفه و نوازشی از حضور تو میکند. تو در اکنونِ مطلق به حضور تعلق داری، چنانچه حضورت در "زیستن راستین، در فهم زمان، در رها کردنِ نیاز به فهم" مانده است، چه بسا خود هم میدانی، که از فانی بودن خود در لحظه ها که میگریزی، در زوال مرگ، زنده میشوی. تارای عزیزم، میپندارم که در ریسمان تکه و پاره شده ات، همیشه رنگی باقی میماند، در پژواک بی صدایت همیشه آوازی زمزمه میشود، در گذرِ رهایی، تو هم همسفر میشوی. آرزو میکنم هرجا که راهی شدی، این بنده ی حقیر را به هم نشینی با خود دعوت کنی، و من از حضور تو بنویسم، از زمانی نو برایت بنویسم، آرزو میکنم قلم جوانم تا زمان، زمان میماند، برایت خشکیده نشود.
200
من نامه های کهنه را از نو مینویسم، چرا که عزیزانم، باور کنید، این نامه ها همه از اوقات ناخوشی میآیند که تنها شاید درختی پیر در کوچه ای میان دیار نا کجا آبادش فهمیده باشد؛ این نامه ها از قلم های خشکیده و کاغذی که گریه در گریه و خنده در شوق، به تماشای سخنان پوچ و بی معنی نشسته است میآیند (بگذارید فراموش نکنم که این کلمات چه قدر پر سر و صدا خودی نشان میدهند) . آخر امانم بدهید گله هایم را چشم به راه در این دفتر زشت و آزرده از خویش، رها نکنم، بگذارید بگویم که این نامه ها چقدر صبر را نشخوار میکنند، این نامه ها چقدر آزاردهنده در تنگنای امید نوشته میشوند، در بافت ظریف فوران احساس که شاید صبح بعد و صبح های بعد تر، و شاید حتی ساعتی بعد، شاید حتی در روزنه ای از زمان وقتی که در انتظار مرگ تقلا میکنی هم، به یادت نیایند. این نامه ها همه در انکارند، باور کنید این بنده ی حقیر ذره ای برای این کلمات ارزشی قائل نیستم، گرچه از شما تمنای کمی درک میکنم، این تکه کاغذ ها، مرا دلتنگ اوقات زندگانی میسازند، دلتنگ کلمه ای از کتاب، دلتنگ رویش گلی در حسرت آفتاب و شاخکی که پژواک لحظه را میسروید، آخر مگر این حقارت آدمی، سزاوار کمی عشق نیست؟
200
تو چنان مخملی خراش میدهی و چنان گل آلود به خوابم میبری که حماسه ای در قلم بی عرضه ام خلق میکنی.
تو چنان کاغذم را خاکستر میکنی که واژه هم میسوزد، من هم میسوزم، خورشیدم را چنان تاریک میسازی، حسرت را در سینه ام فرو میکنی و با مهر خویش مرحم زخمم میشوی.
من نامه را مینویسم تا عالم بخوانند و خوانده شوم تا شاید برسد توهم خوانده شوی، تا شاید روزنه ای باشد از تقصیرِ من.
تا شاید بشود تقصیرکار تمام بدبختی هایم خودم باشم، آن وقت است که شاید بخواهم کمی بمانم، کمی بمانم و همه چیز را حل کنم.
200
تو دست غریبه ات را میگیری و با او به نزدیکی سخن ها مینویسی، از ریزش نمناک غم مینویسی، از سقوط نا بهنگام خشکیده برگ ها مینویسی، با او از بادی مینویسی که چه طور در خیابان های خالی میگذرد و به یاد میآورد نخست بار نیست که گذرش به این خیابان خورده، اما میگذرد، این بار هم میگذرد. تو از لالاییٔ شب های شرم آورِ دلتنگی مینویسی که به توطئه ی کودکی ات دامن میزنند و خواب را از چشم های بی صبرت میگیرند. تو با غریبه ات میشکنی، جوهر را با غریبه ات تمام میکنی، سخن را با غریبه ات تمام میکنی، تو هرچه آینه شکن باشی، به غریبه ات نزدیکی، در تنگنای مرگ که مینشینی و می نویسی و میرقصی و می را نوش میکنی، در ظرافت مستی که میگریزی و خود را طرد میکنی، غریبه ات در ظرافت آشیانه ی بی رنگ و لعابت با تو سخن های نزدیک مینویسد.
هـنرِ شرم آورِ شب.
