ch
Feedback
هم خوانی مدنی

هم خوانی مدنی

前往频道在 Telegram

باهم دیگه مدنی رو می‌خونیم و تحلیل می‌کنیم نکات مهم آرا وحدت رویه قانون و هرچیزی که فکرشو بکنی 🌻♥️✨

显示更多
585
订阅者
-1524 小时
-847
-13530

数据加载中...

吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+31
在3个频道中
六月 '26
+163
在14个频道中
Get PRO
五月 '26
+3
在2个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '260
在2个频道中
Get PRO
一月 '260
在0个频道中
Get PRO
十二月 '250
在0个频道中
Get PRO
十一月 '250
在1个频道中
Get PRO
十月 '250
在1个频道中
Get PRO
九月 '250
在1个频道中
Get PRO
八月 '250
在0个频道中
Get PRO
七月 '250
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+7
在1个频道中
Get PRO
五月 '25
+53
在3个频道中
Get PRO
四月 '25
+30
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+49
在1个频道中
Get PRO
二月 '25
+87
在2个频道中
Get PRO
一月 '25
+171
在37个频道中
Get PRO
十二月 '24
+403
在40个频道中
Get PRO
十一月 '240
在37个频道中
Get PRO
十月 '24
+1
在36个频道中
Get PRO
九月 '240
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+181
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
12 七月+14
11 七月+11
10 七月0
09 七月+1
08 七月0
07 七月0
06 七月0
05 七月0
04 七月+2
03 七月+2
02 七月0
01 七月+1
频道帖子
دوستان چند روزی فعالیت ندارم اما نگران نباشید دوباره چنل رو سر پا میکنم خیلیا میدونن اینجا تدریس های اصول فقه رو میزاشتم

2
‏• شکر برای قدرتِ دوباره برخاستن بعد از هر شکست. ‏• سپاس برای آدم‌های نابی که در مسیر زندگی ما قرار داد. ‏• ستایش برای درس‌هایی که در لباسِ سختی به ما آموخت. ‏• شکر برای آرزوهایی که نشدند تا بفهمیم خیر ما در جای دیگریست. ‏• سپاس برای آرامشی که در اوج هیاهو، در عمق وجودمان نهادینه کرد. ‏• شکر برای امروز، برای فرصتِ دوباره دیدن و دوباره عشق ورزیدن .
124
3
...
1
4
این کانال رو بلاک کنید بچه ها https://t.me/txmuy ممنون ازتون یه ایران رو نجات بدید 🙏 عکس دخترای مردم رو گذاشته حمایت کنید ریپورت بشه
37
5
😉😉
95
6
خدافظی
94
7
میریم ک چنل رو پاک کنیم
94
8
این چنل خودمونه دوستان لطفا زود تر عضو بشین
203
9
https://t.me/+_8usb8W7e8JmNjM0
263
10
زود تر اد بشین
268
11
حمایت پلیز🥹🙏
9
12
چنل جدید
9
13
https://t.me/+_8usb8W7e8JmNjM0
26
14
می‌خوام این چنل رو دلیت بزنم بچه ها یه چنل جدید میزنم حس میکنم الکی شلوغیم
13
15
عصر پنجشنبه بود و مغازه کفش‌فروشی شلوغ. مردی میانسال با کاپشنی که رنگ و رویش رفته بود، دست دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای را گرفته بود و وارد شد. چشمان دخترک برق می‌زد. یک‌راست رفت سراغ کفش‌های صورتی چراغ‌دار که پشت ویترین دیده بود. دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغ‌های پاشنه‌ی کفش روشن شود. خنده از لبش نمی‌افتاد. رو کرد به پدرش و گفت: «بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟» پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید. فروشنده گفت: «۹۵۰ هزار تومان.» مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بی‌اختیار روی جیبش گذاشت. می‌دانستم کل موجودی‌اش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد. به سمت دخترش برگشت. نمی‌دانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: «دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟» دخترک با بغض گفت: «نه بابا، اندازه‌مه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم...» نگاه‌های سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد می‌شد. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند. ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: «آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش!» همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحب‌کارش (فروشنده اصلی) گفت: «اوستا! این همون جفته که لنگه‌ش توی انبار زیر نور آفتاب رنگش یه پرده رفته بودا! همونی که زدیم تو لیست حراجیِ انبارگردانی.» بعد رو کرد به پدر و با صدایی که همه بشنوند گفت: «آقا شانس آوردید! این مدل چون تک‌سایز شده و یه ایراد جزئی رنگ داره (که اصلا معلوم نبود)، قیمتش شده ۱۸۰ هزار تومان. اگه نمی‌خواید بذارم برای مشتری بعدی؟» پدر با ناباوری به پسر جوان نگاه کرد. او می‌دانست کفش هیچ ایرادی ندارد. نگاهی به چشمان پسر انداخت و مهربانیِ زلال را در آن دید. با صدایی لرزان گفت: «بله... بله می‌خوایم.» پول را داد. وقتی داشتند می‌رفتند، دخترک خوشحال‌ترین بچه دنیا بود و پدر، با قامتی که انگار دوباره راست شده بود، دست دخترش را فشرد. موقع خروج، پدر برگشت و با نگاهی خیس از اشک، فقط یک بار سرش را برای شاگرد مغازه تکان داد. آن نگاه، هزاران کلمه تشکر داشت. بعد از رفتن آن‌ها، صاحب مغازه که تا آن لحظه ساکت بود، جلو رفت و به شاگردش گفت: «پسر! اون کفش سالم بود! چرا ضرر زدی به دخل؟» شاگرد لبخندی زد و گفت: «اوستا، اون کفش چراغش فقط زیر پای اون دختر روشن می‌شد، اما چراغ دلِ اون پدر، با این کار تا آخر عمر روشنه... مابه‌التفاوتش رو از حقوق خودم کم کنید.» صاحب مغازه اشک در چشمانش جمع شد، صورت شاگردش را بوسید و گفت: «امروز بهترین کاسبی عمرم را یادم دادی. حلالت باشد...» نتیجه اخلاقی: گاهی برای اینکه «دلی» نشکند، باید قانونی را شکست. *بخشندگی فقط پول دادن نیست؛ گاهی «بهانه‌تراشی» برای حفظ غرور یک پدر، بالاترین عبادت است. یادمان باشد: صدایی که هنگام شکستن غرور یک پدر شنیده می‌شود، عرش خدا را می‌لرزاند.* بیایید تمرین کنیم: اگر دستی می‌گیریم، حواسمان باشد که چشمی را گریان و سری را خم نکنیم. مهربانی باید « باوقار» باشد، نه « ترحم‌آمیز». دوست_داران_دانایی
256
16
آقا من صبح. ساعت ۷ بیدار شدم بعد تا ۹ درس خوندم خوابیدم تا ده و نیم بلند شدم کارای خونه رو انجام دادم تمیز کاری جارو پارو پرنده هامو بردم تو حیاط زیرشون جارو کردم بعد الآنم حال ندارم واقعا 🥹😭 باید ادامه مدنی رو بخونم صبی تدریس مدنی عبد غیور گوش کردم مدنی ۶ ماده ۵۰۰ 👩‍🦯
26
17
چقدر میکس دوست داشتنیه باهم دیگه گوش کنیم :✨🤩 ‍‌‌ @MyRiMixaM🎼
220
18
از حجاب اسلامی فراریه ولی مهریه اسلامی ضامن آیندشه ! لعنتیای معتقد 😹😹
4
19
خیلی بهش اعتقاد دارم خیلی
57
20
می‌گن یکی از نشونه‌های لطف خدا به یه نفر اینه که وقتی از همه بیشتر به یه نفر اعتماد کردی، همون موقع حقیقتِ وجودش رو بهت نشون می‌ده؛ تا قبل از اینکه دیر بشه، چشمات باز بشه
209