بازماندهای از یکم دسامبر
前往频道在 Telegram
149
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-730 天
帖子存档
عزیزک میگویید «تا جوانی قدر زندگیات را بدان دخترجان»، راستش عزیزک مدت هاست که نتوانستم برایت بگویم که چقدر سخت زندگانی را میگذرانم و این روزها چگونه برایم میگذرند..
آری عزیزک، من بسیار دوست دارم که در پنجاه سالگی برایت از حال خوب جوانیهایم بگویم اما کدام جوانی را بگویم؟! از چه بگویم ؟!
از غم چشمانم؟ از آن که هرگز وفایم نکرد؟ از قلبِ ناآرامم؟ کدام را دوست داری بدانی؟
هرکدام قصهی درازی دارند که سالها برای تعریفشان فرصت دارم؛
میتوانم بگویم چقدر میشد بمانند و نماندند، چقدر میتوانستند نرجانند و رنجاندند، چقدر میتوانستند بخندد و نخندیدند، چقدر میتوانستند مهربان باشند و نبودند..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبی آروم
برای https://t.me/kazzzhhheh ✨
چشمانش با من از فردا سخن میگفتند..
همان فردایی که تنها با او میشد درموردش حرف زد، اویی که گمان کنم در فردایم نباشد، آری همانی را میگویم که سالها پیش چشمانم روزها منتظر بازگشتنش بودند، همانی که قلبم برای آمدنش همیشه بوی انتظار میداد، همان یار قدیمی، همانی که بوی امید میداد، آری! خودش را میگویم، همانی که دلم را شکست و امان زندگیام را برد.
نمیدانم عزیزم!
شاید سالها بعد در هنگامهی بهار به تو بازگشتم و دوباره تو را در آغوش گرفتم، شاید هم از کوی تو کوچ کردم و با کولهای غم از دیارت رفتم..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/grayyhome ✨
تنهایی گاهی مرا بسیار آزار میداد، ریشه هایم را میسوزاند و قلبم را میشکست..
دوست داشتم در جایی کسی در انتظارم نشسته باشد و نگران این باشد که چایام سرد نشود، جایی کسی دلتنگم بشود و در گوشهای کسی از اعماق وجود برایم نامهای بنویسید..
نامهای که در آن بگوید مدت هاست که در انتظارم نشسته و برای آمدنم دعا میکند، بگوید از بی من بودن رنج میکشید و مشتاقانه منتظر است مرا ببیند.
شاید روزی کسی آمد که در انتظارم بود اما تا آن روز رو به آیینه مینشینم و انتظار خودم را میکشم..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبی آروم
برای https://t.me/forgetthemall ✨
نامش زندگانی را برایم به ارمغان میآورد، اگر در میان رنجهایم از او میپرسیدند چشمانم لبخند میزدند و قلبم بوی امید میگرفت..
او میتوانست پرندهی خستهی آغوشم را توانِ زندگی ببخشد بی آنکه خودش خبر داشته باشد، کافی بود نگاهم کند تا چشمانم همهچیز را لو بدهند.
من، همانی که سالها حرفهای کسی را نمیشنیدم اکنون گوش به نفسهایش میسپردم و آواز زندگانی ام را در صدایش پیدا کرده بودم؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی پایداری
برای https://t.me/hchchfufi ✨
گاهی وقت ها دلتنگ آن منِ قبلی میشوم اما به او که فکر میکنم، مقداری ضعف، مقداری شکست، مقداری دلتنگی، مقداری خشم، مقداری تنهایی در او میبینم که دیگر در این آدم جایی ندارد، او را آدمها میشکستند و از کنارش ساده عبور میکردند، کیست که بداند چه شبها که در آغوش غم و اشک هایش صبح نشد..
برایش خوشحالم، حال دلش بهتر از گذشته است و زیبا تر از قبل میخندد، برایش آرزو میکنم که دیگر طعم های تلخ روزگار را نچشد و آزار نبینید زیرا بعد از آن شکست ها گمانم اکنون زمان حال خوباش است و وقت آن رسیده که زندگانی را با حال خوب بگذراند؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی روحی پر از آرامش
برای https://t.me/overthinkeroceansghra14 ✨
میگفتند که ما را تنها مرگ میتواند جدا کند، راست میگفتند مگر عشق او را کسی میتوانست از دلِ خسته ام ببر؟! حق با آنها بود اما اکنون دیگر مرگ آن فرشتهی پایان بخش نبود، مرگ آن عصر جمعهای بود که برای آخرین بار او را در آغوش گرفتم، دقیقا همان زمان که دیگر چشمانش مرا نمیخواستند، همان زمانی که قلبش بوی رفتن گرفته بود..
مرگ به سراغم آمده بود دقیقا سالها پیش، همان زمانی که او راه رها کردم و دیگر نتوانستم به سویش بازگردم؛ آری در نهایت هم مرگ ما را جدا کرد، مرگ احساسات شیرینِ من او را برای همیشه در انتهای قلبم به آغوش خاطرات سپرد..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/gharib_deltaang ✨
خسته و تنها به تو مینگرم.
تویی که مدتها پیش در میان اندوههایم مرا رها کردی و به دور دستها سفر کردی.
آری عزیزم؛ دلتنگت میشوم اما دیگر به تو باز نخواهم گشت، زیرا پاهایم دیگر تحمل طول این مسیر را ندارند و قلبم نمیتواند دوستنداشتنهایت را تحمل کند.
امیدوارم روزی مرا در میان هیاهوی باد، بوی امید، صدای دخترک گلفروش، خنده هایت مادرت، بوی نرگسها و ابرِ آسمان پیدا کنی و خبرها را از زبان ماه بشنوی زیرا او بیشتر از همه ی این مردم وصف تو را از زبان هایم شنیده است..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبی آروم
برای https://t.me/dardamee ✨
و اما عزیزم در سالها بعد هنگامی که مردم وطنت رنگ و بوی شجاعت را از یاد بردهاند از تو به عنوان اسوهی شجاعت یاد می شود، مردم تو را نمیشناسند اما آوازهی شجاعتت را از زبان آن کودکانی که به آغوش اجتماعِ گرگ صفت فرستادهای بسیار شنیدهاند، همان ها که شاید تعداد کمیشان دکتر و مهندس شده باشند اما بسیاریشان با شرف و انسان در زیر دستان شجاع تو پرورش یافتهاند و نماد شجاعت هستند، شجاعتی که هنر دستان توست، تویی که مدت هاست غمهایت رو کنار گذاشتهای و برای آغوش امید زندگی میکنی.
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی سلامتی
برای https://t.me/booyekhc22 ✨
مادر همیشه میگفت «هنر، آدمی را از هیاهوی زندگی نجات میدهد»، آن زمان بیاعتنا از کنار سخنش گذشتم اما اکنون میبینم که هیچچیز مانند هنر اندوه آدمی را دوا نمیشود، هرگاه که نقاشیهایم را به دیگران نشان میدهم از آنها تعریف میکنند و میگویند آنها زیبا هستند، اما هیچکس نمیداند که داستانهای پشت هر آدمک خیالی چقدر تلخ است..
هیچکس از اندوه چشمان آن دخترک خندان صفحهی آخر متوجهی زخمِ سخت زندگانی نشد..
نمیدانم این را شاید روزی با کشیدن دخترکی سفید پوش به دیدگان بیاورم؛
اما آری، حقیقت همین بود، هنر نجات آدمیست هنگامی که پناهی برای ادامهی حیات است؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبی آروم
برای https://t.me/Picass7 ✨
صدایش میآمد، گریه هایش گوشهایم را آزار میداد اما نمیتوانستم برایش کاری کنم، مجبور بودم او را در گذشته رها کنم و از او بگذرم..
دیگر نمیتوانستم او را نگاه کنم، مادر او را سرزنش کرده بود پدربزرگ بارها گفته بود که لطافتش باعث میشود دوام نیاورد، بارها شکستنش و نگذاشتند زندگی را تجربه کند، من هم نمیتوانستم برایش کاری کنم هنگامی که حتی آیینهای اتاق هم او را کنار گذاشته بود و دیگر برای دیدگانش دلتنگ نمیشد؛
بیچاره آن «منِ گذشته» که اکنون در بندِ غم اسیر است..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/tkdsc ✨
شاید یک روز دلم برایت تنگ شد عزیزم، نمیدانم آن روز چه زمانی فرا برسد اما مطمئن باش که یک روز من هم دلتنگت خواهم شد..
شاید روزی که قصد رفتن کرده بودم هیچگاه فکرش را نمیکردم که این را بگویم اما اکنون هنگامی که به تو فکر میکنم بخشی از قلبم به درد میآید؛ تو مرا رنجاندی و حرف از ماندن زدی، آخر چه ماندنی عزیزم ؟! مگر آدمی میتواند چند بار بشکند و وانمود کند همهچیز خوب است؟! نمیتوانستم، نمیتوانستم بمانم و شکستن قلبم را تماشا کنم.
شنیدهام به دیگران گفتهای که تو را رها کردم و هیچ گاه به سویت باز نگشته ام، من هم حرفت را تایید کردم و نگذاشتم متوجه شوند که چگونه روحم از میان غمهایت عبور کرد..
مواظب خودت باش عزیزم امیدوارم دیگر هیچگاه کسی را که اینقدر که تو مبتلاست آزار ندهی؛
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی موفقیت
برای https://t.me/mine7l ✨
اگر درموردِ تو از من بپرسند میگویم مدتهاست که رو به آیینه نشسته و منتظر آمدن کسی است، همان کسی که او را سالها پیش در میان خاطراتِ روزهای غم جا از دست داد ..
همانی که با بوی خاک باران خورده به یادش میوفتم، همانی که بوی بهار میدهد، همان که مادر گیتی مانندش را ندیده و همانی که مدت هاست از حالِ قلبش هیچ خبری نیست.
گاهی وقتها ساعت ها رو به آیینه مینشینم و از او میخواهم که بازگردد اما گمان کنم که قلبش رنجیده و دیدگانش دیگر مشتاق دیدارم نیستند.
نمیدانم؛ امیدوارم یک روز که هنوز توان زندگی برایم ماندهاست بازگردی و مرا از آغوش مهربانت دور نکنی مهربانم..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی روح آروم
برای https://t.me/maheshab_0 ✨
هنگامی که جان به آسمان سپردهام مرا جایی در میان آغوش او دفن کنید، دقیقا در میان گرمای حضورش؛ همانجایی که خورشید طلوع میکند..
بگویید تا ابد بخشِ فراموش نشدنی های قلبم از آن اوست، هیچکس نمی تواند جای چشمانش را در دیدگانم و جای موهایش را در میان انگشتانم بگیرد، او همان ابدِ من است، همانی که در میان ناملایمات زندگی به او باز خواهم گشت و در آغوشش خواهم گرفت.
آری او همان لبخندِ میان اندوههایم است
همان طلوعِ تاریکیها
همان سپیدهی صبح
همان عطر شیرینیهای مادر بزرگ
همان گرمای خلیجفارس
همان شلوغی بازارهای گیلان
همان، همان که همه در کنار من میشناسندش..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/my_Euphorea ✨
در دورترین نقطهی این زمین، در آغوش هیاهوی خاطرات ایستادهام، جایی به دور از انسانهایی که میل به دیدارشان دارم؛ در این گوشه از کور سوی تاریخ زخمهایم آنقدر کوچکاند که غم برایشان در خیال هیچکسی نمیگنجد..
کاش میتوانستم از میان این هیاهو بروم و با نزدیکان قلبم تنها چند قدم فاصله داشته باشم تا شاید آن شبهای صبح نشده، آن غمهای فراموش نشده، آن زخم های عمیق، آن قلبهای ترک خورده، آن آدمهای رها شده، آن عشقهای به سرانجام نرسیده، آن چشمهای دلتنگ و آن چهرهی شکسته شده را فراموش کنم..
نمیدانم در نهایت چگونه به آن روزها باز خواهم گشت اما امیدوارم هنگامی که به اون روزها باز میگردم تو را در میان اندک نزدیکانم ببینم؛
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/SYGAR_FOROSHI ✨
هیچگاه نتوانستم با کسی از غمِ آن شب بگویم؛ همان شبی که تو را رها کردم و از کنارت گذشتم.
خوب آن شب را به خاطر دارم، چشمانت دیگر مرا دوست نداشتند و قلبت بوی عشق را به فراموشی سپرده بود؛ دیگر مرا دوست نداشتی و آغوش مرا نمیخواستی؛ از تو نخواستم بمانی، راستش میدانستم دیگر هوای رفتن را به سر داری و دل به حرفم نمیسپاری پس گذاشتم بروی، بروی و حالِ دلت برا بهبود ببخشی؛
گاهیوقتها که درمورد تو از من میپرسند دوست دارم ساعت ها از آن روزهای بگویم که برایت دلتنگ شدم اما نمیتوانم، وانمود میکنم تو را از یاد بردهام و حالم خوب است، که میداند چه خواهد شد؟! شاید هم روزی به آغوشت بازگشتم و تو را در هیاهوی زندگی تنها نگذاشتم ..
از طرف بازمانده ای از یکم دسامبر
برایِ عزیزهای قلبم
https://t.me/RDNYRDNY ✨
به دور دست ها مینگرم، در میان انبوه جمعیت تنها دستانی را میبینم که دیگر میل به در آغوش گرفتن هیچکسی ندارند.
آدمیزاد قلبم را میرنجاند اما چه میشود کرد؟! مگر میشود دوستش نداشت؟! چه کسی را دیدهای که بتواند دل از سرزمین مادریاش بکند که من بتوانم؟!
نمیتوانستم، او را دوست داشتم و نمیتوانستم آنگونه که او قلبم را زخم میکند نگاهش را از خودم برنجانم..
شاید یک روز بی آنکه بفهمد از شهر بروم و از بوی بهار، ابرِ زمستان، صدای خندهی مادرِ پاییز، آغوش گرمش، لبخندِ زیبایش و چشمانِ اندوهگینش دل بکنم؛ بروم از آن سرزمینِ مادری که ترس ترک کردنش سالها بند بند قلبم را فرا گرفتهاست..
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی زندگیِ آروم
برایِ عزیزکم
https://t.me/Mariannn8888 ✨
باشد عزیزم، حق با تو است..
این روزها دیگر آن آدمِ گذشته نیستم، در مقابل آیینه که میایستم چهرهای را میبینم که مدت هاست از او دور شدهام؛
خبری از او و قلب نا آرامش ندارم، نمیدانم گذر روزگار چگونه قلبش را خسته کرده است، اندوه آدمی چگونه چشمانش را غمدیده کرده است و موهایش چگونه کم کم به سوی سپیدی میرود..
کاش میتوانستم در این شبهای طولانیِ پر ز غم او را در آغوش بگیرم و برایش از روزهایی که گذشت بگویم، بگویم که هنوز آغوش مادر را دارد، هنوز بوی گلهای نرگس باغچه خانه را پر میکند، هنوز صدای بابا هنگامی که ما را صدا میکند در اتاق میپیچد، هنوز آن دخترکی که سالها پیش در نیمکتهای کلاس او را شناختم برایم از داستانهای ونگوگ میگوید، هنوز خاله جان به ما سر میزند و هنوز هم بهار که میشود آسمان گرمایش را برایمان نگاه میدارد.
پس قوی بمان عزیزِمن، قوی بمان و در میان سختی های این طبیعت لبخند همیشگیات را فراموش نکن..
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبِ آروم
برایِ عزیزِ دلم
https://t.me/The_green_sky ✨
