ch
Feedback
𝐡𝐨𝐰 𝐮 𝐝𝐨𝐢𝐧'?

𝐡𝐨𝐰 𝐮 𝐝𝐨𝐢𝐧'?

前往频道在 Telegram

Welcome to the real world! It sucks,you're gonna love it. 🫪

显示更多
307
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+630 天
帖子存档
فکر میکنم شرمِ بودن و زندگی کردن سخت‌ترین و پوست‌کلفت ترین حسیه که هر آدمی می‌تونه تجربه کنه.

ناامید شدن خیلی درد داره.حتی از یه امید واهی

همیشه از فروشنده ها تخفیف می‌خوام به این قصد که بگن نه.در اصل یه تمرین نه شنیدنه.مواقعی که قبول میکنن ناراحت میشم.

کاش این حس سنگینی از قلبم برداشته میشد.

Repost from GHOSTEEN | شبح
دوشنبه‌ها خیلی بدن چون دو‌ بار شنبه‌اند.

Repost from N/a
من و کیمیا core:
من و کیمیا core:

امروز بخیر بگذره تا فردا بهش بخندم.

روزای تعطیل هم خستگیم و در نمی‌برن جدیدا.فکر کنم بخاطر کلاس هشت صبحه.

روزگار امروز گونه ای رقم خورد که به هرمکانی نگاه می‌کردم، دلقک می‌دیدم.

Repost from لیمو تلخ
این شب دوست نداشتنی رو با جمله ی قشنگی که خوندم تموم میکنم: آرامش یعنی به حداقل رساندن تاثیر بیرون بر درون.

Repost from N/a
مه کامران محمدی
مه کامران محمدی

Repost from ufo
دوست داشتم جور ديگري مي بود اما جور ديگري نيست و من از اين جوري كه در آن هستم هم آنچنان بدم نمي آيد اما شايد اگر جور ديگري مي بود خيلي بيشتر دوستش مي داشتم مي توانست جوري باشد كه من، دختري دانشجوي زبان فرانسه مي بودم در شهر رشت،پدرم مي آمد و مي ديد وضع خوابگاه بسيار اسف بار است و برايم خانه اي كوچك در ساغري سازان اجاره مي كرد و مي گفت در پرداخت مبلغ اجاره اش به تو كمك خواهم كرد!من كيفور از اين روزها كه درگيرش هستم عصر ها بعد از كلاسم در كتابفروشي اي نسبتا قديمي اما محبوب كار مي كردم در وقت هايي كه كسي در آن نبود فرانسه مي خواندم و نقاشي مي كشيدم لپ شخصيت هاي خلق شده را مي فشاردم ،برايشان نامي شايسته انتخاب مي كردم و اهنگ هاي فرانسوي و ايتاليايي زمزمه مي كردم..بسياري از شب ها در خانه ي بسيار كوچك و قديمي ام براي شام سيب زميني سرخ ميكردم با سس خرسي و بعد از آن به رسم عادت قهوه دم مي كردم..همان قهوه اي كه قهوه فروشي اقاي كريستف مي فروشد.. او مردي است به جا مانده از بلاد شوروي كه پير و بسيار مهربان است..ايشان هربار مرا ملاقات مي كند مي گويد" چطور هستي دِتِر جان؟..."صبح ها كه بيدارمي شوم از خواب،صداي بارش بي وقفه ي باران مرا كيفور مي كند و براي بيرون زدن از خانه تا دانشكده مشتاق تر! كار ديگري پيدا مي كنم! تحريريه در دفتر روزنامه محلي رشت!براي چاپ اولين تحريرم مبلغي دريافت مي كنم و با بقيه پس انداز خود سنتوري را خريداري مي كنم..آرزوي ديرينه با گروه موسيقي خياباني اشنا مي شوم بسياري از شب هاي زمستان براي شنيدن ساز و اوازشان به ميدان شهرداري مي روم، مست و شادمان شش عدد رفيق دارم كه حكما بسيار دوستشان دارم به نام هاي علي،شايان،مه دخت كه اختصارا ماهي صدايش ميكنيم ،سارا ،لاله و يونا كه پسري مسيحي است!! او گيتار الكتريك مي نوازد و شايان در نواختن پيانو مهارت خاصي دارد. هردوي آنها عينك هايي با فريم گرد به چشم مي زنند و شايان موهاي فر و بامزه اي دارد!..لاله آينده را پيش بيني مي كند و ما به او ايمان پيدا كرديم !او هميشه استرس اتفاق هاي نيفتاده را دارد و ما بايد در حالت اماده باش براي ارام كردنش باشيم. يونا لاغر است اما هميشه لباس هايي اور سايز به تن دارد. ماهي دختري شيرين زبان با قلبي رئوف و قدري تپل است.. سارا از كودكي فرانسه را مانند يك بلبل سخن مي گويد و علي، اقاي همه چيزدان و داناي كل ماست.. ما به هوش و منطق او افتخار مي كنيم! علي و شايان اهل تهران و در رشت هم خانه هستند. هميشه در دورهمي هاي گرم خود به تعريف هاي علي از كارهاي احمقانه ي شايان در خانه از ته دل مي خنديم. يونا و سارا اهل خود رشت هستند .. لاله از مشهد و ماهي اهل شيراز است همه ي آن ها هم جنس و هم رنگ خود من،بسيار شوخ طبع و شنگول هستند درصد اميد به زندگي شان بسيار بالا و براي اينده ي كاري و زندگي خود برنامه ي طويلي دارند! عهد ِ اين گروه دوستانه رفتن به كشور هاي مختلف بعد از پايان دوره ي كارشناسي براي هميشه است!! هركدام،يك مقصد' اما علاقه ي خاصي هم به رشت دارند! گاه گاهي ميان ما،جنجال بر سر ماندن و نماندن در رشت بالا مي گيرد ! اوايل دانشگاه نه،چون خام هستيم و جوياي كسب نام و جاهل..هرروز به يك رنگ و لعاب!اما پس از مدت زماني و رسيدن به ثبات مي فهميم دقيقا كه هستيم شب ها در بالكن بسيار قديمي خانه ام پتو پيچ شده و لرزان از سرماي دي ماه در دفتر يادداشت كوچكم به زبان شيرين فرانسه حرف دل مي نويسم قهوه مي نوشم و به كوچه نگاه مي كنم تنهايي ،سختي زبان شيرين فرانسه ،كار ، در اوردن خرج خورد ُخوراك ،ترسيدن از بعضي شب ها ، گريه هايي از سر ناچاري ،مشكلات و... با تمام اين تفاسير كاش جور ديگري مي بود،اما جور ديگري نيست و من بايد اين جور را دوست داشته باشم #جورديگر #قسمت_اول

او رنگ های کمی بر تن داشت، و ذوق های کمی در دل، شاید حتی نفس های کمی در سینه. اما همه‌ی اینها چیزی نبود اگر چیزهایی در چشم‌هایش زنده بود؛ حتی یک چیز.

Repost from ناپیرو
روی‌‌هم‌ رفته عصبانی شدن از حرف‌‌هایی که بقیه می‌زنن معمولن درباره‌ی فکرهایی‌ه که تو درباره‌ی خودت می‌کنی؛ وقتی یکی بهت بگه خسیس اگر خودتم فکر کنی خسیسی عصبانی می‌شی. ولی اگر باور داشته باشی خیلی هم دست‌ودل‌بازی فقط می‌گی وا! خشتک طرف رو پرچم نمی‌کنی و گروگان نمی‌گیری‌ش تا وقتی اقرار کنه گه خورده و تو خسیس نیستی. انگار فکر بدی که درباره‌ی خودت می‌کنی وقتی از دهن یکی دیگه می‌آد بیرون خیلی واقعی می‌شه.

گاهی یه گفت و گوی به ظاهر ساده و یه متن دو خطی هم نجات دهندست.درست موقعی که دنبالش نیستی.

01. Shabzade (Fars-Kids).mp34.57 MB

۶ ساعت توی اتوبوس می‌شینی بدون اینکه تکون بخوری.ادمیزاد موجود عجیبیه

دوستان ستاره ای شدیم.فقط کسیو نداریم که ستاره بده.

این ستاره های کنار هر پیام و چجوری باید فعال کرد؟

همیشه تصمیم های منطقی و درست، آدم رو غمگین می‌کنه.