103
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-1130 天
帖子存档
103
Repost from 𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷
صدای پرندهها. نور خاکستری صبح. دختر کوچولویی پنجساله وسط جنگل نشسته و گریه میکنه. لباسش خاکی شده. صداش بین برگ ها و شاخه های درختا میپیچه مامان کوجایی!؟...مامااااان !!!... من گم شدم...T_T جوابی از مامان نیست اما صدای نرم مردونه ای از بین درختها میاد _گریه نکن کوچولو... دخترکوچولو به سمت صدا برمیگرده. مردی با موهای قهوهای تیره، چشمای گرم و صدای آرومی جلوشه و لبخند مردونه ای داره و پوست برزش زیر نور غروب افتاب میدرخشه . لبخند میزنه و اروم میگه _نترس، ما پیشتیم. دختر با مشتاش اشکاشو پاک میکنه و با لکنت میپرسه _تو کی هستی؟من گم شدم مامانمو میخوام مرد لبخندی میزنه و خم میشه، درست رو به روی دختر پنج ساله زانو میزنه و اروم بهش میگه _ما دوستای مامانتیم... صداهای دیگه هم از دور میاد ، یکی میخنده، یکی سوت میزنه، یکی هم به بکهیونی که داره سرو صدا میکنه میگه آرومتر مرد، میترسونیش! و از لابهلای درختا و جنگل انبوه ،نه نفر دور دختر کوچولو جمع میشن لبخندهاشون گرم، لباسهاشون ساده، اما چهرههاشون از قلب کسی بیرون امده :) اونی که چشمای درشتی داره جلو میاد و با لبخند قلبی به کوچولو خیره میشه (کیونگسو). بعد دستشو جلو میاره و یک نارنگی توی دست دختر کوچولو میزاره . _بیا بخور . خوشمزس کوچولو با تعجب میپرسه _شماها... مامانمو میشناسین؟ مردی که موهای چتری مشکی داره (سوهو)، با لبخندی که غمگینه سرشو ناز میکنه و میگه . _آره... خب اون همیشه دلش برامون تنگ میشد. هر هم رو میدیدیم، یه لبخند روی لبش بود، مخصوص ما. چن کنار دختر زانو میزنه، با لهجهی عجیبش اروم میگه _ما برای هم مثل خانواده بودیم دختر اشکاشو پاک میکنه _پس چرا دیگه نمیبینمتون؟! چانیول از پشت درخت میاد، دستاش توی جیبشه. صدای مردونش بمه بعضی وقتا آدمها از هم دور میشن. اما خاطرات... هیچوقت نمیمیرن فقط محو میشن بکهیون از کنار چانیول رد میشه و لبخند نیمهخستهای میزنه _مامانت همیشه میگفت خاطرات اکسو، امنترین جای قلبمه. چانیول اروم میخنده و بلند میگه _تروخدا بهش بگو نگران نباشه... ما هنوز مواظبشیم.و دوستش داریم . سهون با نگاهی جدی اما پر از دلسوزی میپرسه _ مامانت چیکار میکنه؟ خوشحاله؟ببینم هنوزم یک دنده لج و کج داره؟! دختر کوچولو موهاشو پشت گوشش میده و میگه _مامانم الان نویسندهست. چندتا کتاب معروف داله... سکوت همه جا پر میشه . کیونگسو لبخند محوی میزنه و با صدای خشدارش میگه _ما هم میخواستیم بهش بگی که حالمون خوبه و خیلی دل تنگشیم . _بهش بگو هنوزم... دلمون براش تنگ میشه. کای، چن، شیومین، لِی... همه با لبخندهای خیس نگاهش میکنن. لی جلو میاد، از جیبش یه گردنبند بیرون میآره — نقرهای، یک پنج ضلعی عجیب! دست دختر رو میگیره و گردنبند رو کف دستش میذاره _این برای توئه.از تو و مامانت محافظت میکنه. هر وقت سخت شد، لمسش کن... ما اونجاییم.دقیقا کنارت کوچولو با چشمای گرد شده نگاش میکنه _قول میدین؟ حرفش باعث خنده با ابهت مینسوکی میشه و ناخواسته مجبورش میکنه تا بگه _اون خیلی کیوته سوهو موهای دختر کوچولوی روبه روشو میده پشت گوشش و میگه _قول میدیم. ما هیچوقت نمیریم... فقط یه کم دورتر میشیم. باد بین درختها میپیچه، برگها توی هوا پرواز میکنن. صداها کمکم محو میشن. آخرین چیزی که میشنوه، صدای سوهوئه _به مامانت بگو... ما هم دلمون براش تنگ شده میا با صدای پرندهها بیدار میشه. سرش هنوز روی دفتره. نفسش تند شده، انگار تازه از رؤیایی عمیق بیرون اومده. به اطراف نگاه میکنه... نور صبح توی اتاق پخش شده. دفتر خاطرات مامان هنوز بازه. روی صفحهی آخر نوشته _اگه یه روز دخترم اینو بخونه میخوام بدونه... که اونا واقعا قسمت زیبای زندگی من بودن . میا لبخند محوی میزنه. اما وقتی دستشو بالا میبره، چیزی سرد کف دستش حس میکنه. مشتشو که باز میکنه . همون گردنبند نقرهای شیش ضلعی باد آروم از پنجره میوزه.ورقهای دفتر تکون میخورن، و صفحهای برمیگرده که با خط ظریف نوشته شده اکسو برای همیشه توی قلبم میمونه :)
103
Repost from ᯓ 𝘾𝙖𝙥𝙩𝙖𝙞𝙣 ᯓ
+3
˖Say #yøu were
𝚳ade #tø be 𝚳ine˖
