𝐀𝐧𝐠𝐨𝐥𝐨𝐜𝐞
前往频道在 Telegram
موجودی تار تار، در حین کمی باوقار Play list: @angoloceplaylist https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-1WjVpeogui
显示更多420
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-4930 天
帖子存档
420
نمیفهمم اگه قراره عقده هاشون سر من خالی شه، اگه قراره چیزایی که نداشتن روی من خالی شه، اگه قراره انرژی های نهفتهشون رو من خالی شه، چه دلیلی داره ازشون انتظار رفتار درست داشته باشم؟ چه دلیلی داره انتظار داشته باشم بعد از یک روز وحشتناک ذره ای اهمیت بدن که شاید من هم آدم باشم؟ نه نمیدن، نمیفهمن، نمیفهمم چطور بعد از این همه سال انتظار دارم یک بار هم که شده بفهمن و همه چیزو تا جای ممکن بدتر نکنن.
420
اگه بخواید به فلسفه، سیاست و علم برسید
باید اول چشماتونو دربیارین، به دوستاتون خنجر بزنین، بستری بشین، مدرسه رو آتیش بزنید و...
420
کاش مردم حرف دهنشونو بفهمن
زنیکه من شغلم همینه، هفت ساله دارم تو این کامیونیتی کار میکنم، بیست تا مدرک ازش دارم، بعد نظر منو نقض میکنی فقط چون "به نظرت اشتباه میگم" ؟؟؟؟؟
420
ببخشید که تمام روز یا کار کردم یا بچه داری و الان نمیام پیشتون بشینم و به تحقیرها، توهین ها و ماجراهای مسخرتون گوش کنم
420
زندگی رایان شاید به نظر خودش سخت و طاقت فرسا بیاد، ولی اون نمیدونه چه نعمتی رو کفر میگه. کسی ازش انتظاری نداره، مسئولیتی نداره، پلی پشت سرش وجود نداره و توانایی خاصی نداره که خودشو وادار به تاوان دادن کنه.
میتونه روزها تو قطار بی هدف بشینه، میتونه سالها بی هدف زندگی کنه. میتونه همه چیز نباشه، میتونه پرفکت نباشه و اینو از خودش بخواد. میتونه زندگی کنه و میتونه پرواز کنه.
اگر جکی رو رها کنه هیچکس نمیگه اشتباه از اون بود، میگن جکی بود که به بد آدمی اعتماد کرد.
هیچ چیزی برای خودش نداره، همه و همه متعلق به جاده.
کاش منم یه شبح بودم مثل رایان، متعلق به جاده. کاش توانایی خاصی نداشتم، کاش انقدر تراما نداشتم، کاش انقدر عجیب نبودم، کاش انقدر خسته کننده نبودم، کاش میتونستم از پایین موندن لذت ببرم، کاش جاه طلب نبودم، کاش این بار روی دوشم نبود.
چرا من باید بابت کاری که دیگران کردن تاوان پس بدم؟
420
خیره انگار که افسون شده، یکجا مینشیند مرا می نگرد گویا نگاهش چراغی بی خاموشی، فنا ناپذیر و غمگین است. تمام چشم بود و دریغ از یک سخن، تمام اشک بود بدون یک ندا. مرا احترام میکرد مثل یک بزرگ، مثل یک خدا، از پرستیدن من سیر نمیشد. فاصله اش حفظ میکرد و چشم برهم نمیگذاشت. تا زمانی که نوری جز من باقی نمانده بود هوشیارانه نگاه میکرد. صداهایی از اطراف شنیده میشد، اما توجه چشم ها معطوف من بود. فقط و فقط من. سالها گذشت و پشتش کج، دیدش تار و ذهنش کوتاه شد. صداها هنوز شنیده میشد و او اندوهگین تر. عاشقم را چگونه خرد کردند به الهه سوگند، دیگر به من نگاه نمیکرد. از چشمانش رد میشدم روحش با من نبود. پرواز کرده در دوردست ها زندانی شده شکسته بود. تاب تحمل نداشتم، خواست از جان خودم به او بدهم. چاره ای نداشتم، رگم را شکافت ،در دست گرفت و برای بار آخر به من نگاه کرد.
420
خیانتی که آرامیس، پورتوس و دآرتاگنان به لوئیس چهاردهم کردن قابل بخشش نبود. خیلی راحت کنار گذاشتنش چون مهره نرم تر و خمیری تری ازش پیدا کرده بودن. لوئیس طوری مدیریت کرد که همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و بیشترین سود رو برای مملکت داشت.
با اینحال، در اعماق وجودش میدونم چقدر سرخورده شد و شکست، به قدری که پله پله از غرورش پایین اومد و حتی به برادرش املاک برای حکومت داد.
شاید چون شکستشو درک میکنم شخصیت مورد علاقم باشه، شاید چون ناامیدی و غمی که اون لحظه احساس میکرد رو حس میکنم. سنگینی دستش وقتی نامه های مخفی رو به سربازا نوشت و یا سند املاک رو به نام برادرش زد.
تنها نیستی لوئیس، تنها نیستی.
420
"ساینا جون چقدر لاغر شد" "ساینا جون چقد خستهس" "ساینا جون حالش خوب نیست؟" نه ساینا جون میخواد دهنتونو ببندین، صداتونو خفه کنین و یه نگاه به خودتون بندازین اونوقت میفهمین به شما هیچ ربطی نداره.
420
Feeling horrible hurricane stormy mood of moths inside my stomach killing and eating each other, blood thirsty Hearts filled with diamonds. Diamonds with sharp corners, scratching my skin from the very core.
