834
订阅者
-124 小时
+17 天
+2230 天
帖子存档
834
سرم لای خود آویزانم، حیران؛ چشمی ندارم خطوطم صاف، صاف به صافی چشمانی که از دور میدیدیم، گر نور او نمیرسید چه میشد؟ مرا چه برگ ها چنین آویز از کجا به خود میرسید؟ نزدیک میشد اشک چشمانش را به خورد ریشههایم میداد در گوشم زمزمه میکرد همینجا میمانی تا برگردم، هربار میشنیدم نجوای زرد زبانش را، هربار میماندم تا او سر بر تن من بر نهد تا سر و گیسوانم تنها به سوی زمستان نروند نامم را بدان بی او من هیچم.
