715
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
715
— هیچوقت فکرشو نمیکرد از ساعت سه متنفر شه ، هیچوقت فکرشو نمیکرد جنازهی پسری که خیلی وقت پیش کشته بود دوباره ملاقاتش کنه.
اون خیلی وقت پیش توی وجودش خاکش کرده بود!
ولی هنوز صدای فریادهاش از درد توی گوشاش میپیچید ، هر شب ساعتِ سه به بعد؛
